به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت
هنوز جهل مصور که کیمیایی هست
مدتی پیش که شاید طولانی تر از سال باشد کتابی از ادبیات اسپانیا خریداری کردم- و البته از نویسندهای که هیچ کتابی دیگری ندارد.
اوبخرو در اوج خداحافظی کرد. این طنز خصوصی ما بود.
شاید در ابتدا آنچنان کشش داستانی نداشت. یا شاید هم من دقت کافی به خرج نداده بودم اما مدام کتاب رها میشد. کتابِ کوچکِ جیبی که میافتد گوشهای که حتی از کنار گوش هم دیده نمیشود. به هر طریقی بود شوق فردِ عزیز دیگری مرضِ خوشایند ما هم شد و سبب شد به اتمام برسانم این کتاب را. "دود" اثر خوسه اوبِخِرو. گاهاً اثری میبینیم و میخوانیم و حتی خلق میکنیم که در روزهای نخست بعد از به وقوع پیوستنِ مخلوق برایمان عام نیست. روزمره قلمداد نمیشود و "تجربهی تکرار نشدنی". نمیتوان گفت که همه آنها همینطور باقی هستند. در واقع بعد از روز ششم یا هفتم دیگر نیست شده است. اما "دود" اینطور نبود. همچنان پس از آن عصرهای زمستان به یاد دارم که در یک عمل غیراخلاقی مطالعهی آزادم را دادم به دودِ عزیزم. در باد بخزد به سوی من. ابتدای کتاب نوشتهام:
در نزدیکای اسفند ماه. افرا.
و او چیز دیگری را با مداد نوشته است.
اواخر بهمن ماه، در جستوجوی نام درخت!
خلاصه کنم کلام را. بر طبق عادتهای کتابخوانی این مدت، به قطع وسط ورقهای کتاب گل خشک شدهای است، زرد رنگ. تو به من دادهای یا من به تو؟ به یاد نمیآورم اما صفحهی هفتادوشش دیگر گلدان شده. رشتهی کلام را با خلاصهی کلام پاره کردم.
«چیزی طبیعی تر از نابودیِ آنچه طبیعی نیست وجود ندارد.» خشونتِ آشنای این بوم، «باید انگشتانش را یکییکی از دستهی تبر جدا کنم، مثل پیچکی بر تنهی درخت دورش تنیده.»
لبههای کتاب بیش از اندازهی معمول تا خورده و کاغذهای کتاب نرمتر شدهاند. کهنهتر و نرمتر. طبیعیتر.
هنوز جهل مصور که کیمیایی هست
مدتی پیش که شاید طولانی تر از سال باشد کتابی از ادبیات اسپانیا خریداری کردم- و البته از نویسندهای که هیچ کتابی دیگری ندارد.
اوبخرو در اوج خداحافظی کرد. این طنز خصوصی ما بود.
شاید در ابتدا آنچنان کشش داستانی نداشت. یا شاید هم من دقت کافی به خرج نداده بودم اما مدام کتاب رها میشد. کتابِ کوچکِ جیبی که میافتد گوشهای که حتی از کنار گوش هم دیده نمیشود. به هر طریقی بود شوق فردِ عزیز دیگری مرضِ خوشایند ما هم شد و سبب شد به اتمام برسانم این کتاب را. "دود" اثر خوسه اوبِخِرو. گاهاً اثری میبینیم و میخوانیم و حتی خلق میکنیم که در روزهای نخست بعد از به وقوع پیوستنِ مخلوق برایمان عام نیست. روزمره قلمداد نمیشود و "تجربهی تکرار نشدنی". نمیتوان گفت که همه آنها همینطور باقی هستند. در واقع بعد از روز ششم یا هفتم دیگر نیست شده است. اما "دود" اینطور نبود. همچنان پس از آن عصرهای زمستان به یاد دارم که در یک عمل غیراخلاقی مطالعهی آزادم را دادم به دودِ عزیزم. در باد بخزد به سوی من. ابتدای کتاب نوشتهام:
در نزدیکای اسفند ماه. افرا.
و او چیز دیگری را با مداد نوشته است.
اواخر بهمن ماه، در جستوجوی نام درخت!
خلاصه کنم کلام را. بر طبق عادتهای کتابخوانی این مدت، به قطع وسط ورقهای کتاب گل خشک شدهای است، زرد رنگ. تو به من دادهای یا من به تو؟ به یاد نمیآورم اما صفحهی هفتادوشش دیگر گلدان شده. رشتهی کلام را با خلاصهی کلام پاره کردم.
«چیزی طبیعی تر از نابودیِ آنچه طبیعی نیست وجود ندارد.» خشونتِ آشنای این بوم، «باید انگشتانش را یکییکی از دستهی تبر جدا کنم، مثل پیچکی بر تنهی درخت دورش تنیده.»
لبههای کتاب بیش از اندازهی معمول تا خورده و کاغذهای کتاب نرمتر شدهاند. کهنهتر و نرمتر. طبیعیتر.
پرندهای جلوی چشمانم به زمین خورد. ابتدا منقطع، دردمند و مضطرب نفس میکشید. رفته رفته محو شد. ما میدیدیم که دارد محو میشود. ما نفس میکشیدیم محو شدن او را. "پرنده" نام گرفت تا بتوانیم برایش بخوانیم،
پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنیست. و پس از این صدای میهمانی گنجشکها میآمد و خیرگی به مردنِ پرنده. پر از تنش جدا نکردیم. او همهی خود را با خود برد و جنازهاش را آب روان در تخت طاووس.
پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنیست. و پس از این صدای میهمانی گنجشکها میآمد و خیرگی به مردنِ پرنده. پر از تنش جدا نکردیم. او همهی خود را با خود برد و جنازهاش را آب روان در تخت طاووس.
افرا
گل که از شاخه جدا میشود میمیرد یا زمانی که گلبرگهایش میشکنند؟
پرنده در دست که بیجان میشود میمیرد یا زمانی که تناش را آب میبرد؟
He puts an arm around her and she puts her head on his chest.
MAREN (CONT’D)
Does this hurt?
LEE
Nothing you do could hurt me.
He’s calming himself, but what he calms into is worse. He kisses her on top of her head and says, his voice tired:
LEE (CONT’D)
Don’t feel bad, okay? Don’t feel
anything. I want you to do it. This
was always going to be it. Love me.
Maren tries to pull away, but he pins her there.
LEE (CONT’D)
Eat.
Then she realizes what he means. He means her to eat him.
MAREN
No! Lee, no-- I won’t--
Maren tries to pull away, but he won’t let her.
MAREN (CONT’D)
Lee, for God’s sake, let me up--
LEE
I want you to eat me. I want you to
feed! Bones and all! I’ll just--
go, ok? Up to space. Come find me
later--? Ok?
Maren starts to be able to hear Lee’s heartbeat under his
breastbone. It is hard to know the moment her own affect
begins to shift, but Lee holds her to his chest until fin-
ally, inevitably, she bites into it.
CLOSE ON: Heavy pain contorts Lee’s face, but he doesn’t
yell. He doesn’t scream. She must be burrowing into his flesh
now. He’s letting her do it. The blood loss makes him faint,
confused. At some point he must be hallucinating. The last
thing he says, though the agony, is: unintelligible.
She makes anguished, animal noises as she eats. Not animal
because they’re too savage to be human; animal because they
are emotional and vulnerable, as animals are. At what point
Lee dies she’ll never know; she can’t see his face. We can.
FADE TO BLACK.
Shooting Script / 23 July 2021
BONES AND ALL.
MAREN (CONT’D)
Does this hurt?
LEE
Nothing you do could hurt me.
He’s calming himself, but what he calms into is worse. He kisses her on top of her head and says, his voice tired:
LEE (CONT’D)
Don’t feel bad, okay? Don’t feel
anything. I want you to do it. This
was always going to be it. Love me.
Maren tries to pull away, but he pins her there.
LEE (CONT’D)
Eat.
Then she realizes what he means. He means her to eat him.
MAREN
No! Lee, no-- I won’t--
Maren tries to pull away, but he won’t let her.
MAREN (CONT’D)
Lee, for God’s sake, let me up--
LEE
I want you to eat me. I want you to
feed! Bones and all! I’ll just--
go, ok? Up to space. Come find me
later--? Ok?
Maren starts to be able to hear Lee’s heartbeat under his
breastbone. It is hard to know the moment her own affect
begins to shift, but Lee holds her to his chest until fin-
ally, inevitably, she bites into it.
CLOSE ON: Heavy pain contorts Lee’s face, but he doesn’t
yell. He doesn’t scream. She must be burrowing into his flesh
now. He’s letting her do it. The blood loss makes him faint,
confused. At some point he must be hallucinating. The last
thing he says, though the agony, is: unintelligible.
She makes anguished, animal noises as she eats. Not animal
because they’re too savage to be human; animal because they
are emotional and vulnerable, as animals are. At what point
Lee dies she’ll never know; she can’t see his face. We can.
FADE TO BLACK.
Shooting Script / 23 July 2021
BONES AND ALL.
خانه، در حالی که پیوسته به شکلی از اشکال محفوظ میماند، همواره با ما سفر میکند، و ما قادر نیستیم از دستش خلاص شویم.
بر این اساس، به این نتیجه میرسیم که خانه با وجود همهی تداعیهای بیواسطه و سنتیترش، در واقع یک ایده پرمسئلهی چندوجهی است، و برای بسیاری، چیزی است کمابیش تعریفناپذیر- به زبان فرانسوی، یک je ne sais quoi، یک نمیدانم چه. خانه جایی است مشخص؛ هرجا و همهجا؛ یک جای دقیقاً -مطمئن نیستم- کجا؛ یک جای هنوز -نه- هست؛ هنوز -نامده- و -ناشده؛ یا جایی خیالی و دور.
خانه میتواند جایی تسکیندهنده و اطمینانبخش یاشد، یا رعبانگیز و وازننده (یا هردو).
- همهچیز درباره خانه، به انضمام جستاری در باب دوگانه «منزل و خانه»، مایکل اَلن فاکس.
بر این اساس، به این نتیجه میرسیم که خانه با وجود همهی تداعیهای بیواسطه و سنتیترش، در واقع یک ایده پرمسئلهی چندوجهی است، و برای بسیاری، چیزی است کمابیش تعریفناپذیر- به زبان فرانسوی، یک je ne sais quoi، یک نمیدانم چه. خانه جایی است مشخص؛ هرجا و همهجا؛ یک جای دقیقاً -مطمئن نیستم- کجا؛ یک جای هنوز -نه- هست؛ هنوز -نامده- و -ناشده؛ یا جایی خیالی و دور.
خانه میتواند جایی تسکیندهنده و اطمینانبخش یاشد، یا رعبانگیز و وازننده (یا هردو).
- همهچیز درباره خانه، به انضمام جستاری در باب دوگانه «منزل و خانه»، مایکل اَلن فاکس.
لنکرانی: یک لویی داریم به فرانسه یعنی «او» یعنی آدمی که در جمع حاضر همیشه مفرد غایبه. و تو نباید این جوری باشی آقای پشیمینیان. برو بالا خودتو ول کن. بگو، بخند، راحت باش. (روی میز خم شده، برای پشمینیان آزمایش مینویسد.)
پشمینیان: دست خودم نیس آقای دکتر لنکران. طبیعت من این جوریه. توی جمع اصلاً بهام خوش نمیگذره. یعنی... جوکهای دست اول که بلد نیستم. بلند بلندم که نمیتونم بخندم. کسی هم به حرفای من توجه نمیکنه. بدتر از همه وقتی میخوام راجع به یه موضوعی اظهار عقیده بکنم، مثل اینکه دارم از ناموس خودم دفاع میکنم، گوشهام گل میافته، صدام خشدار و بد میشه. آب دهنم به صورت این و اون میپره. میخوام یه چیزی رو جر بدم، سرمو بکوبم به دیوار... خلاصه این جوری.
(آواز دور مشدی منوچ که غمگین در دیلمان میخواند.)
- در مه بخوان، اکبر رادی.
در متن کاغذی، کنار دیالوگ پشمینیانِ عزیز، ملقب به لویی، سطری نوشتهای: «آدم فکر میکند بزرگ که شود درست میشود ولی ما اینجا لویی را داریم.» به جد هم آدمی گمان میکند جثه که عظیم کند دیگر تف به سر و صورت حضار نمیگرداند اگر به او بگویند حق او، اموال او نیست. همیشه فردی یا افرادی دنگ خود را از رویای شما، بدن شما، زندگی شما و هرچه «شما» دارد، برمیدارد. اما مبحث این نیست در مورد «او». درنهایت ما میدانیم لویی شکست خورده است. به نامههای ادبی لویی جوابی داده نمیشود و او پشمینیان خواهد شد.
در آن گوشهی ناکامیها، او حتی در جمع هم نمیتواند قطعهاش را بخواند تا شاید کمی کمتر شکست بخورد. در هر صورت، زوال هم علائمی دارد.
پشمینیان: دست خودم نیس آقای دکتر لنکران. طبیعت من این جوریه. توی جمع اصلاً بهام خوش نمیگذره. یعنی... جوکهای دست اول که بلد نیستم. بلند بلندم که نمیتونم بخندم. کسی هم به حرفای من توجه نمیکنه. بدتر از همه وقتی میخوام راجع به یه موضوعی اظهار عقیده بکنم، مثل اینکه دارم از ناموس خودم دفاع میکنم، گوشهام گل میافته، صدام خشدار و بد میشه. آب دهنم به صورت این و اون میپره. میخوام یه چیزی رو جر بدم، سرمو بکوبم به دیوار... خلاصه این جوری.
(آواز دور مشدی منوچ که غمگین در دیلمان میخواند.)
- در مه بخوان، اکبر رادی.
در متن کاغذی، کنار دیالوگ پشمینیانِ عزیز، ملقب به لویی، سطری نوشتهای: «آدم فکر میکند بزرگ که شود درست میشود ولی ما اینجا لویی را داریم.» به جد هم آدمی گمان میکند جثه که عظیم کند دیگر تف به سر و صورت حضار نمیگرداند اگر به او بگویند حق او، اموال او نیست. همیشه فردی یا افرادی دنگ خود را از رویای شما، بدن شما، زندگی شما و هرچه «شما» دارد، برمیدارد. اما مبحث این نیست در مورد «او». درنهایت ما میدانیم لویی شکست خورده است. به نامههای ادبی لویی جوابی داده نمیشود و او پشمینیان خواهد شد.
در آن گوشهی ناکامیها، او حتی در جمع هم نمیتواند قطعهاش را بخواند تا شاید کمی کمتر شکست بخورد. در هر صورت، زوال هم علائمی دارد.
[Steve] There’s like this reserve of sadness in Shy. Like he’s seen the whole, bleak, terrible truth of the universe.
And he’s right.
Like, when Shy tells you why things are fucked, it’s… it’s hard to argue with him.
[Steve] But he’s so sharp and insightful when he wants to be.
And he’s got, I don’t know. Just, he’s got, like, a… a generous pain, if that makes sense.
And I just pray for the weather in his head to be kind. To clear for a bit, you know?
For luck. Because when Shy’s upset, it’s like having a bomb go off in the house. And he has these horrifying night terrors, and they sort of bleach into his days, and you’ll see it.
But the thing is, I get it, you know? I really get it, and I just want to say to him, “There’s so much, and it’s a lot, but hold tight, because you won’t always feel like this.”
You know, and I’m lying to him, of course.
You know what I’m saying, I want all these lads, and my own kids, my little girls, you know, it’s the same, I want them to know that there’s something else.
[Steve] That there’s, like, infinite things, music you can’t even imagine in other places, and the weather, and love, and maybe nothing but ruin, but who knows?
Who knows?
The disaster changes shape, and it becomes tomorrow’s joy or whatever.
And there’s… there’s someone you haven’t met, and it’s…
It’s, you know… You know what I’m saying.
Anyway, I’m rambling.
But it’s enough, isn’t it?
[recorder clicks off] [silence]
script Steve-2025
And he’s right.
Like, when Shy tells you why things are fucked, it’s… it’s hard to argue with him.
[Steve] But he’s so sharp and insightful when he wants to be.
And he’s got, I don’t know. Just, he’s got, like, a… a generous pain, if that makes sense.
And I just pray for the weather in his head to be kind. To clear for a bit, you know?
For luck. Because when Shy’s upset, it’s like having a bomb go off in the house. And he has these horrifying night terrors, and they sort of bleach into his days, and you’ll see it.
But the thing is, I get it, you know? I really get it, and I just want to say to him, “There’s so much, and it’s a lot, but hold tight, because you won’t always feel like this.”
You know, and I’m lying to him, of course.
You know what I’m saying, I want all these lads, and my own kids, my little girls, you know, it’s the same, I want them to know that there’s something else.
[Steve] That there’s, like, infinite things, music you can’t even imagine in other places, and the weather, and love, and maybe nothing but ruin, but who knows?
Who knows?
The disaster changes shape, and it becomes tomorrow’s joy or whatever.
And there’s… there’s someone you haven’t met, and it’s…
It’s, you know… You know what I’m saying.
Anyway, I’m rambling.
But it’s enough, isn’t it?
[recorder clicks off] [silence]
script Steve-2025