عهد ما با لب شیریندهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
حافظ
❤9🍓2💘2
افسار | AFSAR
عهد ما با لب شیریندهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند حافظ
شیریندهنان: مولانا، سعدی و حافظ
🍓7💘3❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتوگوی مولانا و پدر
پدر:
این جهان جنگست کل چون بنگری
ذره با ذره چو دین با کافری
جنگ فعلی هست از جنگ نهان
زین تخالف آن تخالف را بدان
مولانا:
پس نیای خلق از اضداد بود
لاجرم جنگی شدند از بهر سود
پدر:
گر تو خواهی کاین شقاوت کم شود
جهد کن تا عشق افزونتر شود
💘9❤3🍓2👎1👀1
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی، که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت؟
بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندر این غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندرآیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
بیم جان کاین بار خونم میخورد
ور نه این دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود؟
چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت
دوستان دستی، که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت؟
بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندر این غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندرآیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
بیم جان کاین بار خونم میخورد
ور نه این دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود؟
چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت
💘9❤2🍓2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
هم بیدل و بیمارم هم عاشق و سرمستم
گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اما
چون بوی توام آمد از گور برون جستم
بازم شه روحانی می خواند پنهانی
بر می کشدم بالا شاهانه از این پستم
هم بیدل و بیمارم هم عاشق و سرمستم
گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اما
چون بوی توام آمد از گور برون جستم
بازم شه روحانی می خواند پنهانی
بر می کشدم بالا شاهانه از این پستم
مولانا
بخشی از اپرای عروسکی مولوی
❤6🔥5🍓2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عتاب کردن همسر مولانا او را
صواباندیش میگوید که ترک عشق خوبان کن
من این کار خطا هرگز کنم؟ عقل این قدر دارم
خیال روی شمسالدین مرا ناموس جان آمد
نه در اندیشه شمسم نه پروای قمر دارم
نسیمی
💘8❤5🍓2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مرا آن دلبر پنهان همیگوید به پنهانی
به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی
یکی لحظه قلندر شو قلندر را مسخر شو
سمندر شو سمندر شو در آتش رو به آسانی
در آتش رو در آتش رو در آتشدان ما خوش رو
که آتش با خلیل ما کند رسم گلستانی
نمیدانی که خار ما بود شاهنشه گلها
نمیدانی که کفر ما بود جان مسلمانی
سراندازان سراندازان سراندازی سراندازی
مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی
مولانا
بخشی از اپرای عروسکی مولوی
❤13🍓2
خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات
عاشقی کار سری نیست که بر بالین است
عاشقی کار سری نیست که بر بالین است
سعدی
🔥5🍓4❤3👀2
گر دیدن روی تو مرا در نظر آید
هر چیز که گویند کسان بیاثر آید
مال و زر و ثروت همه در پای تو ریزم
گر هجر به سر آید و تلخی شکر آید
میریخت زلیخا همه مالش به سخاوت
بر آنکه ز یوسف برِ او با خبر آید
خورشید برفت از نظرم، چشم نبیند
هر دلبر خوشچهره که همچون قمر آید
در کلبه احزان بنشینیم زمانی
تا یار سفر کرده ما از سفر آید
رامین علیزاده
هر چیز که گویند کسان بیاثر آید
مال و زر و ثروت همه در پای تو ریزم
گر هجر به سر آید و تلخی شکر آید
میریخت زلیخا همه مالش به سخاوت
بر آنکه ز یوسف برِ او با خبر آید
خورشید برفت از نظرم، چشم نبیند
هر دلبر خوشچهره که همچون قمر آید
در کلبه احزان بنشینیم زمانی
تا یار سفر کرده ما از سفر آید
رامین علیزاده
❤19🔥4👏1💔1🍓1👀1💘1
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
مولانا
❤12🍓3👀1
Tasnife Gholab
Homayoun Shajarian Sohrab Pournazeri
مقدار یار همنفس، چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را..
ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را..
سعدی
❤7🍓3💘2
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق، در دل و جانش پذیر
آب حیاتست عشق، در دل و جانش پذیر
مولانا
❤8🔥2🍓2💘2
شمس الحق تبریز دلم حامله توست
کِی بینم فرزند بر اقبالِ تو زاده
کِی بینم فرزند بر اقبالِ تو زاده
مولانا
❤9💘2💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چون که شد حلاج بر دار آن زمان
جز اناالحق مینرفتش بر زبان
چون زبان او همینشناختند
چار دست و پای او انداختند
جز اناالحق مینرفتش بر زبان
چون زبان او همینشناختند
چار دست و پای او انداختند
عطار / منطقالطیر
بخشی از اپرای عروسکی مولانا
❤9💘2💔1
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتیام دراندازد میان قُلْزُم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تختهتخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان، شود بیآب چون هامون
شکافد نیز آن هامون، نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتیام دراندازد میان قُلْزُم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تختهتخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان، شود بیآب چون هامون
شکافد نیز آن هامون، نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون
مولانا
💘10❤1
مشورت با عقل کردم گفت حافظ مِی بنوش
ساقیا مِی دِه به قولِ مُستَشارِ مؤتمن
ساقیا مِی دِه به قولِ مُستَشارِ مؤتمن
حافظ
❤11💘2