آدمی در عالم خاکی نمیآید بدست
عالمی دیگر بباید ساخت از نو آدمی..
عالمی دیگر بباید ساخت از نو آدمی..
حافظ
🔥8🍓3❤1💘1
Astane Janan (Saz Va Avaz 4)
Mohammadreza Shajarian
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید و گفت:
«صعبروزی، بوالعجبکاری، پریشانعالمی»
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان تُرک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریهٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید و گفت:
«صعبروزی، بوالعجبکاری، پریشانعالمی»
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان تُرک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریهٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
حافظ
💘10🍓4❤2
منِ گدا و تمنایِ وصلِ او هیهات
مگر به خواب ببینم خیالِ منظرِ دوست
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سرِ دوست
مگر به خواب ببینم خیالِ منظرِ دوست
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سرِ دوست
حافظ
❤10🍓2💘2
مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت
بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد
سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی
تو خامُش تا زبانها خود چو دل جنبان من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت
بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد
سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی
تو خامُش تا زبانها خود چو دل جنبان من باشد
مولانا
🍓10🔥3❤1💘1
فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادَم
بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایرِ گلشنِ قُدسم چه دَهَم شَرحِ فِراق؟
که در این دامگَهِ حادثه چون اُفتادم
من مَلَک بودم و فردوسِ بَرین جایَم بود
آدَم آوَرد دَر این دِیرِ خَرابآبادَم
سایهٔ طوبی و دلجوییِ حور و لبِ حوض
به هوایِ سَرِ کویِ تو بِرَفت از یادم
نیست بر لوحِ دِلَم جُز اَلفِ قامَتِ دوست
چه کُنَم حَرفِ دِگَر یاد نداد اُستادم
کوکَبِ بَختِ مَرا هیچ مُنَجِّم نَشِناخت
یا رَب از مادرِ گیتی به چه طالع زادم؟
تا شُدم حَلقه به گوشِ دَرِ میخانهٔ عشق
هَر دَم آیَد غَمی اَز نو به مُبارَکبادَم
میخورَد خونِ دِلَم مَردُمکِ دیده، سِزاست
که چرا دِل به جِگرگوشهٔ مَردُم دادَم
پاک کن چهرهٔ حافظ به سَرِ زُلف زِ اَشک
وَر نَه این سیلِ دَمادَم بِبَرَد بُنیادَم
حافظ
❤🔥9🍓3❤1
آمد غم و در کشور من خانه بنا کرد
درها همه بگشود همه خلق صدا کرد
بر عهد خودش بود وفا کرد و وفا کرد
برعکس نگارم که بسی جور و جفا کرد
کِی رخت سیاه از تن خود ما بهدر آریم!؟
هر محفل شادی که در اینجاست عزا کرد
ما وارث غمهای جهان گذرانیم
هر حادثهای بر سر ما رفت قضا کرد
غم خواست که خونخواره شود خون بچکاند
دیدیم که عشق آمد و از شرم حیا کرد
با این همه دیدیم که گوی از همگان بُرد
آنکس که غم خود به غم عشق دوا کرد
رامین علیزاده
درها همه بگشود همه خلق صدا کرد
بر عهد خودش بود وفا کرد و وفا کرد
برعکس نگارم که بسی جور و جفا کرد
کِی رخت سیاه از تن خود ما بهدر آریم!؟
هر محفل شادی که در اینجاست عزا کرد
ما وارث غمهای جهان گذرانیم
هر حادثهای بر سر ما رفت قضا کرد
غم خواست که خونخواره شود خون بچکاند
دیدیم که عشق آمد و از شرم حیا کرد
با این همه دیدیم که گوی از همگان بُرد
آنکس که غم خود به غم عشق دوا کرد
رامین علیزاده
❤21💘6🍓2
یک قِصّه بیش نیست غمِ عشق، وین عجب
کز هر زبان که میشنوم، نامکرّر است
کز هر زبان که میشنوم، نامکرّر است
حافظ
❤10💘6🍓2
ای خواجه! برو به هر چه داری
یاری بخر و به هیچ مفروش
یاری بخر و به هیچ مفروش
سعدی
🔥10❤3🍓3
تا نیک ندانی که سخن عین صواب است
باید که به گفتن دهن از هم نگشایی
گر راست سخن گویی و در بند بمانی
به زآن که دروغت دهد از بند رهایی
باید که به گفتن دهن از هم نگشایی
گر راست سخن گویی و در بند بمانی
به زآن که دروغت دهد از بند رهایی
گلستان سعدی / باب هشتم
💘10❤4🍓2
چو شب شد جملگان در خواب رفتند
همه چون ماهیان در آب رفتند
دو چشم عاشقان بیدار تا روز
همه شب سوی آن محراب رفتند
همه چون ماهیان در آب رفتند
دو چشم عاشقان بیدار تا روز
همه شب سوی آن محراب رفتند
مولانا
❤10🍓3
ای سروِ بلند قامتِ دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد
هر سروِ سهی که بر لب جوست
نازکبدنی که مینگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست
خونِ دلِ عاشقانِ مشتاق
در گردن دیدهٔ بلاجوست
...
در عهد تو ای نگار دلبند!
بس عهد که بشکنند و سوگند
دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر که گرفت با تو پیوند
از پیشِ تو راهِ رفتنم نیست
همچون مگس از برابر قند
در هیچ زمانهای نزادهست
مادر به جمال، چون تو فرزند
وه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد
هر سروِ سهی که بر لب جوست
نازکبدنی که مینگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست
خونِ دلِ عاشقانِ مشتاق
در گردن دیدهٔ بلاجوست
...
بنشینم و صبر پیش گیرم؟
دنباله کار خویش گیرم؟
در عهد تو ای نگار دلبند!
بس عهد که بشکنند و سوگند
دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر که گرفت با تو پیوند
از پیشِ تو راهِ رفتنم نیست
همچون مگس از برابر قند
در هیچ زمانهای نزادهست
مادر به جمال، چون تو فرزند
ترجیعبند سعدی / دو بند نخست
💘8🍓2❤1
سنگ شکاف میکند در هوس لقای تو
جان پر و بال میزند در طرب هوای تو
آتش آب میشود، عقل خراب میشود
دشمنِ خواب میشود دیده من برای تو
جان پر و بال میزند در طرب هوای تو
آتش آب میشود، عقل خراب میشود
دشمنِ خواب میشود دیده من برای تو
مولانا
💘10❤2🍓2
ماییم و آستانهٔ عشق و سرِ نیاز
تا خوابِ خوش که را بَرَد اندر کنارِ دوست...
تا خوابِ خوش که را بَرَد اندر کنارِ دوست...
حافظ
❤10🍓2💘2
ای نسیمِ سحر آرامگَهِ یار کجاست؟
منزلِ آن مَهِ عاشقکُشِ عَیّار کجاست؟
شبِ تار است و رَهِ وادیِ اَیمَن در پیش
آتشِ طور کجا موعدِ دیدار کجاست؟
هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارد
در خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟
آنکس است اهلِ بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی مَحرمِ اسرار کجاست؟
هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و مَلامتگرِ بیکار کجاست؟
باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَش
کاین دلِ غمزده سرگشته گرفتار کجاست؟
عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مُشکین کو؟
دل ز ما گوشه گرفت ابرویِ دلدار کجاست؟
ساقی و مُطرب و مِی جمله مُهَیّاست ولی
عیش بییار مُهیّا نشود یار کجاست؟
حافظ از بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنج
فکرِ معقول بفرما گُلِ بیخار کجاست؟
منزلِ آن مَهِ عاشقکُشِ عَیّار کجاست؟
شبِ تار است و رَهِ وادیِ اَیمَن در پیش
آتشِ طور کجا موعدِ دیدار کجاست؟
هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارد
در خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟
آنکس است اهلِ بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی مَحرمِ اسرار کجاست؟
هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و مَلامتگرِ بیکار کجاست؟
باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَش
کاین دلِ غمزده سرگشته گرفتار کجاست؟
عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مُشکین کو؟
دل ز ما گوشه گرفت ابرویِ دلدار کجاست؟
ساقی و مُطرب و مِی جمله مُهَیّاست ولی
عیش بییار مُهیّا نشود یار کجاست؟
حافظ از بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنج
فکرِ معقول بفرما گُلِ بیخار کجاست؟
حافظ
💘7❤5🍓1
ضعیفی که با قوی دلاوری کند، یارِ دشمن است در هلاک خویش.
سایه پرورده را چه طاقت آن
که رود با مبارزان به قتال
سست بازو به جهل میفکند
پنجه با مرد آهنین چنگال
سایه پرورده را چه طاقت آن
که رود با مبارزان به قتال
سست بازو به جهل میفکند
پنجه با مرد آهنین چنگال
گلستان سعدی
🍓8❤1🔥1💘1
افسار | AFSAR
ضعیفی که با قوی دلاوری کند، یارِ دشمن است در هلاک خویش. سایه پرورده را چه طاقت آن که رود با مبارزان به قتال سست بازو به جهل میفکند پنجه با مرد آهنین چنگال گلستان سعدی
چون نداری ناخنِ درّنده تیز
با دَدان آن بِه که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو، پنجه کرد
ساعدِ مسکینِ خود را رنجه کرد
با دَدان آن بِه که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو، پنجه کرد
ساعدِ مسکینِ خود را رنجه کرد
گلستان سعدی
🍓8❤🔥2❤1🔥1
عهد ما با لب شیریندهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
حافظ
❤9🍓2💘2
افسار | AFSAR
عهد ما با لب شیریندهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند حافظ
شیریندهنان: مولانا، سعدی و حافظ
🍓7💘3❤2