عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
عشق داند که در این دایره سرگردانند
حافظ
💘8🍓3❤2👀1
افسار | AFSAR
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند حافظ
اَجْرام که ساکنانِ این ایواناند
اسبابِ تَرَدُّدِ خردمنداناند
هان تا سرِ رشتهٔ خرد گم نکنی
کآنان که مُدَبِّرند سرگرداناند
اسبابِ تَرَدُّدِ خردمنداناند
هان تا سرِ رشتهٔ خرد گم نکنی
کآنان که مُدَبِّرند سرگرداناند
خیام
🔥8❤4🍓1
رفتم از یاد تو اما غمت از یاد نرفت
عاشقی سخت به دست آمد و بر باد نرفت
عاشقی سخت به دست آمد و بر باد نرفت
💔7❤5🍓1
رفتم از یاد تو اماّ غمت از یاد نرفت
عاشقی سخت به دست آمد و بر باد نرفت
خسرو خواهد بُکُشد عشق به نیرنگ، ولی
عشق شیرین به جفا از دل فرهاد نرفت
عاقلان طعنه زنند و به ملامت گویند
راز این عشق چرا در سر استاد نرفت؟
گر بگویند که بند است و گرفتاری و غم
ای خوشا آنکه به بند آمد و آزاد نرفت
عشق باشد که به معماریِ دل برخیزد
پس صد افسوس بر آن سینه که آباد نرفت
رامین علیزاده
عاشقی سخت به دست آمد و بر باد نرفت
خسرو خواهد بُکُشد عشق به نیرنگ، ولی
عشق شیرین به جفا از دل فرهاد نرفت
عاقلان طعنه زنند و به ملامت گویند
راز این عشق چرا در سر استاد نرفت؟
گر بگویند که بند است و گرفتاری و غم
ای خوشا آنکه به بند آمد و آزاد نرفت
عشق باشد که به معماریِ دل برخیزد
پس صد افسوس بر آن سینه که آباد نرفت
رامین علیزاده
🔥16❤11💔2💘2🍓1👀1
همچو مجنوناند و چون ناقهش یقین
میکشد آن پیش و این واپس به کین
میل مجنون پیش آن لیلی روان
میل ناقه پس پی کره دوان
گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم
ما دو ضد پس همره نالایقیم
تا تو با من باشی ای مردهٔ وطن
پس ز لیلی دور ماند جان من
آنچنان افکند خود را سخت زیر
که مخلخل گشت جسم آن دلیر
چون چنان افکند خود را سوی پست
از قضا آن لحظه پایش هم شکست
پای را بر بست و گفتا گو شوم
در خم چوگانش غلطان میروم
دفتر چهارم / مثنوی معنوی
*عکس از کتاب اسطرلاب حق (گزیده فیه مافیه مولانا)
🔥8❤3🍓1👀1
در عشق دو رکعت است؛ وضوی آن درست نیاید الا به خون».
تذکرة الاولیاء / عطار نیشابوری
❤🔥9❤2💘2🍓1
عقل اگر سلطان این اقلیم شد
همچو دزد آویخته بر دار ماست
همچو دزد آویخته بر دار ماست
مولانا
❤10🍓2💘2
غیرتِ عشق زبانِ همه خاصان بِبُرید
کز کجا سِرِّ غمش در دهنِ عام افتاد؟
کز کجا سِرِّ غمش در دهنِ عام افتاد؟
حافظ
❤12🍓2💘1
Forwarded from تراوشات یک مغز مغشوش.
این روزها ادامهی نان و پنیر و چای
اخبار منفجر شدهی صبح زود بود
جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست
محبوب من! چقدر جهان بیوجود بود
ما همچنان به سایهای از عشق دلخوشیم
عشقی که زخم و زندگیاش تار و پود بود
اخبار منفجر شدهی صبح زود بود
جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست
محبوب من! چقدر جهان بیوجود بود
ما همچنان به سایهای از عشق دلخوشیم
عشقی که زخم و زندگیاش تار و پود بود
❤10🍓3
صیدیم به شست غم شوریده و مست غم
ما را تو به دست غم مسپار مخسب امشب
ما را تو به دست غم مسپار مخسب امشب
مولانا
🍓10❤5👀1
آدمی در عالم خاکی نمیآید بدست
عالمی دیگر بباید ساخت از نو آدمی..
عالمی دیگر بباید ساخت از نو آدمی..
حافظ
🔥8🍓3❤1💘1
Astane Janan (Saz Va Avaz 4)
Mohammadreza Shajarian
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید و گفت:
«صعبروزی، بوالعجبکاری، پریشانعالمی»
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان تُرک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریهٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید و گفت:
«صعبروزی، بوالعجبکاری، پریشانعالمی»
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان تُرک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریهٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
حافظ
💘10🍓4❤2