افسار | AFSAR
220 subscribers
31 photos
66 videos
11 links
Download Telegram
افسار | AFSAR
گر بانگ برآمد که سری در قدمی رفت بسیار مگویید که بسیار نباشد سعدی
در همین مضمون...

سر که نه در راه عزیزان رَوَد
بار گران است کشیدن به دوش
💘62🍓1
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق
پرنده‌تر ز مرغان هوایی

کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی

کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی

کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام‌داران را رهایی

کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی‌نوایی

در آن بحرید کاین عالم کف اوست
زمانی بیش دارید آشنایی

کف دریاست صورت‌های عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی

دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی

برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی



مولانا / دیوان شمس
10👎2🍓1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مولانا قبل از دیدار شمس سجاده‌نشینی بود با وقار، استادی بود عالِم، عابدی بود مخلِص و زاهدی بود با تقوا. بر منبر می‌رفت و موعظه‌های ارزشمندی نثار مردم می‌کرد.
اما دیری نپایید که از دیار تبریز شمسی بر او تابید و جان فسرده او را به آتش عشق مشتعل کرد و این ابیات را بر زبان او جاری:

شُکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو

چشم گریانم ز گریه کُند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو

اولین درسی که شمس به او آموخت "تهی شدن" بود. گفت: تو بیش از حد خوردی، بیش از حد آموختی و بیش از حد فربه شدی. حال وقت آن است که از هرآنچه آموختی تهی شوی.

گفت که: «تو شمع شدی، قبله این جمع شدی»
جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم

گفت که: «شیخی و سری، پیش‌رو و راهبری»
شیخ نیَم، پیش نیم، امرِ تو را بنده شدم

عریان شو، به دریای عشق غوطه زن و گوهر‌هایی را که نصیب می‌شوی بر سر آدمیان ریز.

"از غوطه زدن در دل این بحر بیابی
دُرّی که درون صدف عشق نهان است"

شمس، مولانا را به قماری فراخواند که تلخی باخت‌های پی‌درپی، ذره‌ای از شیرینی بُرد نمی‌کاهد.

"خُنُک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر"


رامین علی‌زاده
💘104🍓1
خمش خمش که اشارات عشق معکوسست
نهان شوند معانی ز گفتنِ بسیار


مولانا
11🍓1
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند


حافظ
💘8🍓32👀1
افسار | AFSAR
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند حافظ
اَجْرام که ساکنانِ این ایوان‌اند
اسبابِ تَرَدُّدِ خردمندان‌اند

هان تا سرِ رشتهٔ خرد گم نکنی
کآنان که مُدَبِّرند سرگردان‌اند


خیام
🔥84🍓1
رفتم از یاد تو اما غمت از یاد نرفت
عاشقی سخت به دست آمد و بر باد نرفت
💔75🍓1
رفتم از یاد تو اماّ غمت از یاد نرفت
عاشقی سخت به دست آمد و بر باد نرفت

خسرو خواهد بُکُشد عشق به نیرنگ، ولی
عشق شیرین به جفا از دل فرهاد نرفت

عاقلان طعنه زنند و به ملامت گویند
راز این عشق چرا در سر استاد نرفت؟

گر بگویند که بند است و گرفتاری و غم
ای خوشا آنکه به بند آمد و آزاد نرفت

عشق باشد که به معماریِ دل برخیزد
پس صد افسوس بر آن سینه که آباد نرفت



رامین علی‌زاده
🔥1611💔2💘2🍓1👀1
هم‌چو مجنون‌اند و چون ناقه‌ش یقین
می‌کشد آن پیش و این واپس به کین

میل مجنون پیش آن لیلی روان
میل ناقه پس پی کره دوان

گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم
ما دو ضد پس همره نالایقیم

تا تو با من باشی ای مردهٔ وطن
پس ز لیلی دور ماند جان من

آنچنان افکند خود را سخت زیر
که مخلخل گشت جسم آن دلیر

چون چنان افکند خود را سوی پست
از قضا آن لحظه پایش هم شکست

پای را بر بست و گفتا گو شوم
در خم چوگانش غلطان می‌روم

دفتر چهارم / مثنوی معنوی

*عکس از کتاب اسطرلاب حق (گزیده فیه مافیه مولانا)
🔥83🍓1👀1
چون بسی ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست

زانک صیاد آورد بانگ صفیر
تا فریبد مرغ را آن مرغ‌گیر

بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش
از هوا آید بیابد دام و نیش


دفتر اول / مثنوی معنوی

*عکس از کتاب اسطرلاب حق (گزیده فیه مافیه مولانا)
11🍓1
هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیش
کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش

غافل‌اند این خلق از خود ای پدر
لاجرم گویند عیب همدگر


دفتر دوم / مثنوی معنوی

*همان
👌93🍓1👀1
در عشق دو رکعت است؛ وضوی آن درست نیاید الا به خون».

تذکرة الاولیاء / عطار نیشابوری
❤‍🔥92💘2🍓1
آدمی مخفیست در زیر زبان
این زبان پرده‌ست بر درگاه جان


مثنوی معنوی / دفتر دوم


*همان
11🔥1👏1🍓1
مرتبط با مطلبِ اخیر
10👌1🍓1💘1
فیه مافیه / مولانا
10🍓2
عقل اگر سلطان این اقلیم شد
همچو دزد آویخته بر دار ماست


مولانا
10🍓2💘2
غیرتِ عشق زبانِ همه خاصان بِبُرید
کز کجا سِرِّ غمش در دهنِ عام افتاد؟


حافظ
12🍓2💘1
ای خواب به جان تو زحمت بِبَری امشب...

مولانا
👍102🍓1💘1
پای در دریا منه کم‌گوی از آن
بر لب دریا خمش کن لب گزان

گرچه صد چون من ندارد تاب بحر
لیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر

جان و عقل من فدای بحر باد
خونبهای عقل و جان این بحر داد

تا که پایم می‌رود رانم درو
چون نماند پا چو بطانم درو

فیه مافیه
مثنوی معنوی


حضرت مولانا
7🔥4🍓1