هر که بپرسد «ای فلان! حال دلت چگونه شد؟»
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
سعدی
💘15❤3🔥1🍓1
چو عیب تن خویش داند کسی
ز عیب کسان برنخواند بسی..
ز عیب کسان برنخواند بسی..
فردوسی
💘6❤5🔥2🍓1
افسار | AFSAR
Voice message
برون شو ای غم از سینه، که لطف یار میآید
تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار میآید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او، ز شادی عار میآید
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من، مسلمانوار میآید
برو ای شُکر کاین نعمت، ز حدّ شُکر بیرون شد
نخواهم صبر گرچه او، گهی هم کار میآید
رَوید ای جمله صورتها، که صورتهای نو آمد
عَلَمهاتان نگون گردد، که آن بسیار میآید
دَر و دیوار این سینه، همیدَرَّد ز انبوهی
که اندر دَر نمیگنجد، پس از دیوار میآید
تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار میآید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او، ز شادی عار میآید
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من، مسلمانوار میآید
برو ای شُکر کاین نعمت، ز حدّ شُکر بیرون شد
نخواهم صبر گرچه او، گهی هم کار میآید
رَوید ای جمله صورتها، که صورتهای نو آمد
عَلَمهاتان نگون گردد، که آن بسیار میآید
دَر و دیوار این سینه، همیدَرَّد ز انبوهی
که اندر دَر نمیگنجد، پس از دیوار میآید
مولانا
🍓12💘5❤1🔥1
امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
وان چشم کجا خسپد؟ کاو چون تو شهی یابد
ای عاشق خوشمذهب زنهار مخسب امشب
کان یار بهانهجو بر تو گنهی یابد
وان چشم کجا خسپد؟ کاو چون تو شهی یابد
ای عاشق خوشمذهب زنهار مخسب امشب
کان یار بهانهجو بر تو گنهی یابد
مولانا
💘12❤3🍓2💔1
افسار | AFSAR
Voice message
در خانهٔ غم بودن، از همّت دون باشد
و اندر دل دونهمّت، اسرارِ تو چون باشد؟!
بر هر چه همی لرزی، میدان که همان ارزی
زین روی دلِ عاشق، از عرش فزون باشد
آن را که شفا دانی، درد تو از آن باشد
وان را که وفا خوانی، آن مکر و فسون باشد
آن جای که عشق آمد، جان را چه محل باشد؟!
هر عقل کجا پرّد، آن جا که جنون باشد؟
سیمرغ دلِ عاشق، در دام کجا گنجد؟!
پرواز چنین مرغی، از کون برون باشد
بر گرد خسان گردد چون چرخ، دل تاری
آن دل که چنین گردد، او را چه سکون باشد؟!
جام میِ موسی کش، شمس الحق تبریزی
تا آب شود پیشت، هر نیل که خون باشد
و اندر دل دونهمّت، اسرارِ تو چون باشد؟!
بر هر چه همی لرزی، میدان که همان ارزی
زین روی دلِ عاشق، از عرش فزون باشد
آن را که شفا دانی، درد تو از آن باشد
وان را که وفا خوانی، آن مکر و فسون باشد
آن جای که عشق آمد، جان را چه محل باشد؟!
هر عقل کجا پرّد، آن جا که جنون باشد؟
سیمرغ دلِ عاشق، در دام کجا گنجد؟!
پرواز چنین مرغی، از کون برون باشد
بر گرد خسان گردد چون چرخ، دل تاری
آن دل که چنین گردد، او را چه سکون باشد؟!
جام میِ موسی کش، شمس الحق تبریزی
تا آب شود پیشت، هر نیل که خون باشد
مولانا
💘13💔3🍓2❤1
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر ز داغ هجر او دردی است در دلهای ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر ز داغ هجر او دردی است در دلهای ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
مولانا
❤16❤🔥4🍓2💔1
افسار | AFSAR
Voice message
ببار ای نم نم باران، گرفتارم، گرفتارم
در این بازی بیپایان، گرفتارم، گرفتارم
اگرچه آهوی دشتم، مرا پای دویدن نیست
میان تور صیادان، گرفتارم، گرفتارم
برای جرم ناکرده، بسی تاوان بپردازم
چو زندانبان در این زندان، گرفتارم، گرفتارم
نمیدانم، تو گویی من به جبر خویش محکومم
چو بنده در کف سلطان، گرفتارم، گرفتارم
مرا مقصد هویدا شد، ولیکن راه پیدا نیست
به سان گوی در چوگان، گرفتارم، گرفتارم
خوشا روزی که کشتیبان نوید ساحلم آرد
چنان کشتی در این توفان، گرفتارم، گرفتارم
رامین علیزاده
در این بازی بیپایان، گرفتارم، گرفتارم
اگرچه آهوی دشتم، مرا پای دویدن نیست
میان تور صیادان، گرفتارم، گرفتارم
برای جرم ناکرده، بسی تاوان بپردازم
چو زندانبان در این زندان، گرفتارم، گرفتارم
نمیدانم، تو گویی من به جبر خویش محکومم
چو بنده در کف سلطان، گرفتارم، گرفتارم
مرا مقصد هویدا شد، ولیکن راه پیدا نیست
به سان گوی در چوگان، گرفتارم، گرفتارم
خوشا روزی که کشتیبان نوید ساحلم آرد
چنان کشتی در این توفان، گرفتارم، گرفتارم
رامین علیزاده
❤10🔥6🍓4❤🔥1💘1
مرا رازیست اندر دل، به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمیبینم
ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمیبینم
سعدی
💔9❤7👏1🍓1👀1
من پری زادهام و خواب ندانم که کجاست
چونکه شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست
چونکه شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست
مولانا
❤15👎1🍓1
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسَب فکر گمانی دارد
هر کسی بر حسَب فکر گمانی دارد
حافظ
❤6🍓2💘2👍1👎1
دوش رفتم به در میکده خوابآلوده
خرقه تر دامن و سجّاده شرابآلوده
آمد افسوسکنان مغبچهٔ بادهفروش
گفت بیدار شو ای رهرو خوابآلوده
شست و شویی کن و آنگه به خرابات خِرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
به هوای لب شیرین پسران چند کنی
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مکن
خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آب ترابآلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایانِ رهِ عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف به انواع عتاب آلوده
حافظ
❤11🍓2👀1💘1
گر بانگ برآمد که سری در قدمی رفت
بسیار مگویید که بسیار نباشد
بسیار مگویید که بسیار نباشد
سعدی
💘8❤2🍓2
افسار | AFSAR
گر بانگ برآمد که سری در قدمی رفت بسیار مگویید که بسیار نباشد سعدی
در همین مضمون...
من چِه در پای تو ریزم، که پسندِ تو بُوَد؟
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من چِه در پای تو ریزم، که پسندِ تو بُوَد؟
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
💘6❤2🍓2🔥1
افسار | AFSAR
گر بانگ برآمد که سری در قدمی رفت بسیار مگویید که بسیار نباشد سعدی
در همین مضمون...
سر که نه در راه عزیزان رَوَد
بار گران است کشیدن به دوش
سر که نه در راه عزیزان رَوَد
بار گران است کشیدن به دوش
💘6❤2🍓1
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بینوایی
در آن بحرید کاین عالم کف اوست
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بینوایی
در آن بحرید کاین عالم کف اوست
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی
مولانا / دیوان شمس
❤10👎2🍓1
افسار | AFSAR
کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی کجایید ای سبک روحان عاشق پرندهتر ز مرغان هوایی کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی کجایید ای در زندان شکسته بداده وامداران را رهایی کجایید ای در…
کجایید ای شهیدان خدایی ؛ شهرام ناظری و جلیل عندلیبی
Musique Iran
❤8🍓1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مولانا قبل از دیدار شمس سجادهنشینی بود با وقار، استادی بود عالِم، عابدی بود مخلِص و زاهدی بود با تقوا. بر منبر میرفت و موعظههای ارزشمندی نثار مردم میکرد.
اما دیری نپایید که از دیار تبریز شمسی بر او تابید و جان فسرده او را به آتش عشق مشتعل کرد و این ابیات را بر زبان او جاری:
شُکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کُند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
اولین درسی که شمس به او آموخت "تهی شدن" بود. گفت: تو بیش از حد خوردی، بیش از حد آموختی و بیش از حد فربه شدی. حال وقت آن است که از هرآنچه آموختی تهی شوی.
گفت که: «تو شمع شدی، قبله این جمع شدی»
جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم
گفت که: «شیخی و سری، پیشرو و راهبری»
شیخ نیَم، پیش نیم، امرِ تو را بنده شدم
عریان شو، به دریای عشق غوطه زن و گوهرهایی را که نصیب میشوی بر سر آدمیان ریز.
"از غوطه زدن در دل این بحر بیابی
دُرّی که درون صدف عشق نهان است"
شمس، مولانا را به قماری فراخواند که تلخی باختهای پیدرپی، ذرهای از شیرینی بُرد نمیکاهد.
"خُنُک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر"
✍ رامین علیزاده
اما دیری نپایید که از دیار تبریز شمسی بر او تابید و جان فسرده او را به آتش عشق مشتعل کرد و این ابیات را بر زبان او جاری:
شُکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کُند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
اولین درسی که شمس به او آموخت "تهی شدن" بود. گفت: تو بیش از حد خوردی، بیش از حد آموختی و بیش از حد فربه شدی. حال وقت آن است که از هرآنچه آموختی تهی شوی.
گفت که: «تو شمع شدی، قبله این جمع شدی»
جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم
گفت که: «شیخی و سری، پیشرو و راهبری»
شیخ نیَم، پیش نیم، امرِ تو را بنده شدم
عریان شو، به دریای عشق غوطه زن و گوهرهایی را که نصیب میشوی بر سر آدمیان ریز.
"از غوطه زدن در دل این بحر بیابی
دُرّی که درون صدف عشق نهان است"
شمس، مولانا را به قماری فراخواند که تلخی باختهای پیدرپی، ذرهای از شیرینی بُرد نمیکاهد.
"خُنُک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر"
✍ رامین علیزاده
💘10❤4🍓1
خمش خمش که اشارات عشق معکوسست
نهان شوند معانی ز گفتنِ بسیار
نهان شوند معانی ز گفتنِ بسیار
مولانا
❤11🍓1