همين حافظ شيدا و سرگشته و دچار قبض و بسط و افتاده در گرداب حيرت و ظلمت، عاقبت روز هجرانش به سرآمد و شب فراقش به پايان رسيد و در سایه حضرت محبوب از پريشانى به جمعيت خاطر رسيد:
امید که عاقبتِ حافظ، بر همگان میسّر شود.
روزِ هجران و شبِ فُرقَتِ یار آخر شدقمار عاشقانه
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تَنَعُّم که خزان میفرمود
عاقبت در قدمِ بادِ بهار آخر شد
شُکرِ ایزد که به اقبالِ کُلَه گوشهٔ گُل
نَخوَتِ بادِ دی و شوکتِ خار آخر شد
صبحِ امّید که بُد معتکفِ پردهٔ غیب
گو برون آی که کارِ شبِ تار آخر شد
آن پریشانیِ شبهایِ دراز و غمِ دل
همه در سایهٔ گیسویِ نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصهٔ غصه که در دولتِ یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پُر مِی باد
که به تدبیرِ تو تشویشِ خُمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شُکرْ کان محنتِ بیحدّ و شمار آخر شد
امید که عاقبتِ حافظ، بر همگان میسّر شود.
❤🔥8🍓1💘1
افسار | AFSAR
همين حافظ شيدا و سرگشته و دچار قبض و بسط و افتاده در گرداب حيرت و ظلمت، عاقبت روز هجرانش به سرآمد و شب فراقش به پايان رسيد و در سایه حضرت محبوب از پريشانى به جمعيت خاطر رسيد: روزِ هجران و شبِ فُرقَتِ یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد آن همه…
Rooze Hejrano Shabe Ferghate Yar Akhar Shod
Soheil Nafisi
💘5🍓2
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرون است...
به اختیار که از اختیار بیرون است...
💔6❤1💘1
افسار | AFSAR
شب هجران چه دراز است خصوصا این شب کاش روزی ز پس این شب هجران بودی وحشی بافقی
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را...
گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را...
سعدی
👍4💘2❤1🔥1🍓1
مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجالِ انتقام نبود. سنگ را نگاه همیداشت تا زمانی که مَلِک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همیکردم. اکنون که در چاهت دیدم، فرصت غنیمت دانستم.
ناسزایی را که بینی بختیار
عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخنِ درّنده تیز
با دَدان آن بِه که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو، پنجه کرد
ساعدِ مسکینِ خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار
پس به کامِ دوستان مغزش بر آر
ناسزایی را که بینی بختیار
عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخنِ درّنده تیز
با دَدان آن بِه که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو، پنجه کرد
ساعدِ مسکینِ خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار
پس به کامِ دوستان مغزش بر آر
گلستان سعدی
🍓6❤1👍1🔥1👏1👌1💘1
چیست حکمت که شبی از پسِ شب میآید
جانِ امید ز اندوه به لب میآید
دلِ من خواست بیاساید از این غم، هیهات
باز از چرخ ستمکار غضب میآید
عاقلی گفت که بد عهدی ایام ز چیست؟
دورِ باطل شده، بیهیچ سبب میآید
جمله گفتند صبوری کن و امید بدار
طاقتِ صبر بریدهست، طلب میآید
ساقیا مژده فرستم که گذشت این ایام
غصه و مویه تمام است و طرب میآید
رامین علیزاده
جانِ امید ز اندوه به لب میآید
دلِ من خواست بیاساید از این غم، هیهات
باز از چرخ ستمکار غضب میآید
عاقلی گفت که بد عهدی ایام ز چیست؟
دورِ باطل شده، بیهیچ سبب میآید
جمله گفتند صبوری کن و امید بدار
طاقتِ صبر بریدهست، طلب میآید
ساقیا مژده فرستم که گذشت این ایام
غصه و مویه تمام است و طرب میآید
رامین علیزاده
❤11🍓4❤🔥2👌2💔2💘2👍1👏1💯1
تو با این مردم کوتهنظر در چاه کنعانی
به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران
به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران
سعدی
❤14🔥1👏1🍓1
هر که بپرسد «ای فلان! حال دلت چگونه شد؟»
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
سعدی
💘15❤3🔥1🍓1
چو عیب تن خویش داند کسی
ز عیب کسان برنخواند بسی..
ز عیب کسان برنخواند بسی..
فردوسی
💘6❤5🔥2🍓1
افسار | AFSAR
Voice message
برون شو ای غم از سینه، که لطف یار میآید
تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار میآید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او، ز شادی عار میآید
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من، مسلمانوار میآید
برو ای شُکر کاین نعمت، ز حدّ شُکر بیرون شد
نخواهم صبر گرچه او، گهی هم کار میآید
رَوید ای جمله صورتها، که صورتهای نو آمد
عَلَمهاتان نگون گردد، که آن بسیار میآید
دَر و دیوار این سینه، همیدَرَّد ز انبوهی
که اندر دَر نمیگنجد، پس از دیوار میآید
تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار میآید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او، ز شادی عار میآید
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من، مسلمانوار میآید
برو ای شُکر کاین نعمت، ز حدّ شُکر بیرون شد
نخواهم صبر گرچه او، گهی هم کار میآید
رَوید ای جمله صورتها، که صورتهای نو آمد
عَلَمهاتان نگون گردد، که آن بسیار میآید
دَر و دیوار این سینه، همیدَرَّد ز انبوهی
که اندر دَر نمیگنجد، پس از دیوار میآید
مولانا
🍓12💘5❤1🔥1
امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
وان چشم کجا خسپد؟ کاو چون تو شهی یابد
ای عاشق خوشمذهب زنهار مخسب امشب
کان یار بهانهجو بر تو گنهی یابد
وان چشم کجا خسپد؟ کاو چون تو شهی یابد
ای عاشق خوشمذهب زنهار مخسب امشب
کان یار بهانهجو بر تو گنهی یابد
مولانا
💘12❤3🍓2💔1
افسار | AFSAR
Voice message
در خانهٔ غم بودن، از همّت دون باشد
و اندر دل دونهمّت، اسرارِ تو چون باشد؟!
بر هر چه همی لرزی، میدان که همان ارزی
زین روی دلِ عاشق، از عرش فزون باشد
آن را که شفا دانی، درد تو از آن باشد
وان را که وفا خوانی، آن مکر و فسون باشد
آن جای که عشق آمد، جان را چه محل باشد؟!
هر عقل کجا پرّد، آن جا که جنون باشد؟
سیمرغ دلِ عاشق، در دام کجا گنجد؟!
پرواز چنین مرغی، از کون برون باشد
بر گرد خسان گردد چون چرخ، دل تاری
آن دل که چنین گردد، او را چه سکون باشد؟!
جام میِ موسی کش، شمس الحق تبریزی
تا آب شود پیشت، هر نیل که خون باشد
و اندر دل دونهمّت، اسرارِ تو چون باشد؟!
بر هر چه همی لرزی، میدان که همان ارزی
زین روی دلِ عاشق، از عرش فزون باشد
آن را که شفا دانی، درد تو از آن باشد
وان را که وفا خوانی، آن مکر و فسون باشد
آن جای که عشق آمد، جان را چه محل باشد؟!
هر عقل کجا پرّد، آن جا که جنون باشد؟
سیمرغ دلِ عاشق، در دام کجا گنجد؟!
پرواز چنین مرغی، از کون برون باشد
بر گرد خسان گردد چون چرخ، دل تاری
آن دل که چنین گردد، او را چه سکون باشد؟!
جام میِ موسی کش، شمس الحق تبریزی
تا آب شود پیشت، هر نیل که خون باشد
مولانا
💘13💔3🍓2❤1
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر ز داغ هجر او دردی است در دلهای ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر ز داغ هجر او دردی است در دلهای ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
مولانا
❤16❤🔥4🍓2💔1
افسار | AFSAR
Voice message
ببار ای نم نم باران، گرفتارم، گرفتارم
در این بازی بیپایان، گرفتارم، گرفتارم
اگرچه آهوی دشتم، مرا پای دویدن نیست
میان تور صیادان، گرفتارم، گرفتارم
برای جرم ناکرده، بسی تاوان بپردازم
چو زندانبان در این زندان، گرفتارم، گرفتارم
نمیدانم، تو گویی من به جبر خویش محکومم
چو بنده در کف سلطان، گرفتارم، گرفتارم
مرا مقصد هویدا شد، ولیکن راه پیدا نیست
به سان گوی در چوگان، گرفتارم، گرفتارم
خوشا روزی که کشتیبان نوید ساحلم آرد
چنان کشتی در این توفان، گرفتارم، گرفتارم
رامین علیزاده
در این بازی بیپایان، گرفتارم، گرفتارم
اگرچه آهوی دشتم، مرا پای دویدن نیست
میان تور صیادان، گرفتارم، گرفتارم
برای جرم ناکرده، بسی تاوان بپردازم
چو زندانبان در این زندان، گرفتارم، گرفتارم
نمیدانم، تو گویی من به جبر خویش محکومم
چو بنده در کف سلطان، گرفتارم، گرفتارم
مرا مقصد هویدا شد، ولیکن راه پیدا نیست
به سان گوی در چوگان، گرفتارم، گرفتارم
خوشا روزی که کشتیبان نوید ساحلم آرد
چنان کشتی در این توفان، گرفتارم، گرفتارم
رامین علیزاده
❤10🔥6🍓4❤🔥1💘1
مرا رازیست اندر دل، به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمیبینم
ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمیبینم
سعدی
💔9❤7👏1🍓1👀1
من پری زادهام و خواب ندانم که کجاست
چونکه شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست
چونکه شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست
مولانا
❤15👎1🍓1