پادشاهی به کشتنِ بیگناهی فرمان داد. گفت: ای ملِک! به موجبِ خشمی که تو را بر من است، آزارِ خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزهِ آن بر تو جاوید بماند.
دورانِ بقا چو بادِ صحرا بگذشت
تلخیّ و خوشیّ و زشت و زیبا بگذشت
پنداشت ستمگر که جَفا بر ما کرد
در گردن او بماند و بر ما بگذشت
ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او در گذشت.
دورانِ بقا چو بادِ صحرا بگذشت
تلخیّ و خوشیّ و زشت و زیبا بگذشت
پنداشت ستمگر که جَفا بر ما کرد
در گردن او بماند و بر ما بگذشت
ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او در گذشت.
گلستان سعدی / باب اول در سیرت پادشاهان
👌7🤣2🍓2❤1
شب هجران چه دراز است خصوصا این شب
کاش روزی ز پس این شب هجران بودی
کاش روزی ز پس این شب هجران بودی
وحشی بافقی
💔7🍓2👎1
در خاک رفت گنج مرادی که داشتیم
ما را نماند خاطر شادی که داشتیم
ما را نماند خاطر شادی که داشتیم
وحشی بافقی
💔6🍓3👎1
صنما جفا رها کن، کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
هله من خموش کردم، برسان دعا و خدمت
چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد
بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
هله من خموش کردم، برسان دعا و خدمت
چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد
مولانا
🍓6😢2💔2👎1
پادشاهی کاو روا دارد ستم بر زیردست
دوستدارش روزِ سختی دشمن زورآورست
با رعیّت صلح کن وز جنگِ خصمْ ایمن نشین
زان که شاهنشاهِ عادل را رعیّت لشکرست
حکایت
دوستدارش روزِ سختی دشمن زورآورست
با رعیّت صلح کن وز جنگِ خصمْ ایمن نشین
زان که شاهنشاهِ عادل را رعیّت لشکرست
گلستان سعدی | باب اول | در سیرت پادشاهان
حکایت
👍5🍓3👎1
ای مرغ سحر! چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهكاری
وز نفخهی روحبخش اسحار
رفت از سر خفتگان، خماری
یاد آر ز شمع مرده! یاد آر
بگذاشت ز سر سیاهكاری
وز نفخهی روحبخش اسحار
رفت از سر خفتگان، خماری
یاد آر ز شمع مرده! یاد آر
دهخدا
💘6👎1💔1🍓1
افسار | AFSAR
زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایت گر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت بیمزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را، مخدومِ بیعنایت رندانِ تشنهلب را، آبی نمیدهد کس گویی ولیشناسان، رفتند از این ولایت حافظ
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
💘8🍓2
افسار | AFSAR
از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
ای آفتاب حُسن! برون آ دمی ز ابر
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست
مولانا
❤10❤🔥1🔥1🍓1
همين حافظ شيدا و سرگشته و دچار قبض و بسط و افتاده در گرداب حيرت و ظلمت، عاقبت روز هجرانش به سرآمد و شب فراقش به پايان رسيد و در سایه حضرت محبوب از پريشانى به جمعيت خاطر رسيد:
امید که عاقبتِ حافظ، بر همگان میسّر شود.
روزِ هجران و شبِ فُرقَتِ یار آخر شدقمار عاشقانه
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تَنَعُّم که خزان میفرمود
عاقبت در قدمِ بادِ بهار آخر شد
شُکرِ ایزد که به اقبالِ کُلَه گوشهٔ گُل
نَخوَتِ بادِ دی و شوکتِ خار آخر شد
صبحِ امّید که بُد معتکفِ پردهٔ غیب
گو برون آی که کارِ شبِ تار آخر شد
آن پریشانیِ شبهایِ دراز و غمِ دل
همه در سایهٔ گیسویِ نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصهٔ غصه که در دولتِ یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پُر مِی باد
که به تدبیرِ تو تشویشِ خُمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شُکرْ کان محنتِ بیحدّ و شمار آخر شد
امید که عاقبتِ حافظ، بر همگان میسّر شود.
❤🔥8🍓1💘1
افسار | AFSAR
همين حافظ شيدا و سرگشته و دچار قبض و بسط و افتاده در گرداب حيرت و ظلمت، عاقبت روز هجرانش به سرآمد و شب فراقش به پايان رسيد و در سایه حضرت محبوب از پريشانى به جمعيت خاطر رسيد: روزِ هجران و شبِ فُرقَتِ یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد آن همه…
Rooze Hejrano Shabe Ferghate Yar Akhar Shod
Soheil Nafisi
💘5🍓2
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرون است...
به اختیار که از اختیار بیرون است...
💔6❤1💘1
افسار | AFSAR
شب هجران چه دراز است خصوصا این شب کاش روزی ز پس این شب هجران بودی وحشی بافقی
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را...
گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را...
سعدی
👍4💘2❤1🔥1🍓1
مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجالِ انتقام نبود. سنگ را نگاه همیداشت تا زمانی که مَلِک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همیکردم. اکنون که در چاهت دیدم، فرصت غنیمت دانستم.
ناسزایی را که بینی بختیار
عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخنِ درّنده تیز
با دَدان آن بِه که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو، پنجه کرد
ساعدِ مسکینِ خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار
پس به کامِ دوستان مغزش بر آر
ناسزایی را که بینی بختیار
عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخنِ درّنده تیز
با دَدان آن بِه که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو، پنجه کرد
ساعدِ مسکینِ خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار
پس به کامِ دوستان مغزش بر آر
گلستان سعدی
🍓6❤1👍1🔥1👏1👌1💘1