افسار | AFSAR
220 subscribers
31 photos
66 videos
11 links
Download Telegram
ای یار جهد کن که چو مردان قدم زنی
ور پای بسته‌ای به دعا دست برگشا


دلهای دوستان تو خون می‌شود ز خوف
باز از کمال لطف تو دل می‌دهد رجا

یارب قبول کن به بزرگی و فضل خویش
کآن را که رد کنی نبود هیچ ملتجا

ما بندگان حاجتمندیم و تو کریم
حاجت همیشه پیش کریمان بود روا

کردی تو آنچه شرط خداوندی تو بود
ما در خور تو هیچ نکردیم ربنا

اولیتر آن که هم تو بگیری به لطف خویش
دستی، و گر نه هیچ نیاید ز دست ما

ای یار جهد کن که چو مردان قدم زنی
ور پای بسته‌ای به دعا دست برگشا

کس را به خیر و طاعت خویش اعتماد نیست
آن بی‌بصر بود که کند تکیه بر عصا

غم نیست زخم خوردهٔ راه خدای را
دردی چه خوش بود که حبیبش کند دوا

سعدی
🍓42👍1🔥1
12💘3🔥1🍓1
پادشاهی به کشتنِ بی‌گناهی فرمان داد. گفت: ای ملِک! به موجبِ خشمی که تو را بر من است، آزارِ خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزهِ آن بر تو جاوید بماند.

دورانِ بقا چو بادِ صحرا بگذشت
تلخیّ و خوشیّ و زشت و زیبا بگذشت

پنداشت ستمگر که جَفا بر ما کرد
در گردن او بماند و بر ما بگذشت

ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او در گذشت.



گلستان سعدی / باب اول در سیرت پادشاهان
👌7🤣2🍓21
شب هجران چه دراز است خصوصا این شب
کاش روزی ز پس این شب هجران بودی


وحشی بافقی
💔7🍓2👎1
در خاک رفت گنج مرادی که داشتیم
ما را نماند خاطر شادی که داشتیم


وحشی بافقی
💔6🍓3👎1
صنما جفا رها کن، کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد

هله من خموش کردم، برسان دعا و خدمت
چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد


مولانا
🍓6😢2💔2👎1
Dar Astaneye Piri
Mohsen Chavoshi
👎8💔5😢1🤣1🍓1👀1
تو مثل برده‌ خانه وبال گردن روزی...
💔5👎2🍓1
لگد زدند به شیری که صبر غرش او بود...
💔41🍓1
دلیر ماندی و نان را به خون زدی که نمیری...
💔4🍓2👎1
پادشاهی کاو روا دارد ستم بر زیردست
دوستدارش روزِ سختی دشمن زورآورست

با رعیّت صلح کن وز جنگِ خصمْ ایمن نشین
زان که شاهنشاهِ عادل را رعیّت لشکرست


گلستان سعدی | باب اول | در سیرت پادشاهان


حکایت
👍5🍓3👎1
‌ای مرغ سحر! چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهكاری

وز نفخه‌ی روحبخش اسحار
رفت از سر خفتگان، خماری


یاد آر ز شمع مرده! یاد آر

دهخدا

💘6👎1💔1🍓1
باز آمدم چون عیدِ نو، تا قفلِ زندان بشکنم
وین چرخِ مردمْ‌خوار را چنگال و دندان بشکنم

چرخ ار نگردد گِرْدِ دل، از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردونِ گردان بشکنم


مولانا
💘5🔥3🍓31🤣1
زان یارِ دل‌نوازم، شُکری است با شکایت
گر نکته‌دانِ عشقی، بشنو تو این حکایت

بی‌مزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را، مخدومِ بی‌عنایت

رندانِ تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی‌شناسان، رفتند از این ولایت


حافظ
💘9🍓1
افسار | AFSAR
زان یارِ دل‌نوازم، شُکری است با شکایت گر نکته‌دانِ عشقی، بشنو تو این حکایت بی‌مزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را، مخدومِ بی‌عنایت رندانِ تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس گویی ولی‌شناسان، رفتند از این ولایت حافظ
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشه‌ای برون آی، ای کوکبِ هدایت

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بی‌نهایت
💘8🍓2
افسار | AFSAR
از گوشه‌ای برون آی، ای کوکبِ هدایت
ای آفتاب حُسن! برون‌ آ دمی ز ابر
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست

مولانا
10❤‍🔥1🔥1🍓1
همين حافظ شيدا و سرگشته و دچار قبض و بسط و افتاده در گرداب حيرت و ظلمت، عاقبت روز هجرانش به سرآمد و شب فراقش به پايان رسيد و در سایه حضرت محبوب از پريشانى به جمعيت خاطر رسيد:

روزِ هجران و شبِ فُرقَتِ یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تَنَعُّم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدمِ بادِ بهار آخر شد

شُکرِ ایزد که به اقبالِ کُلَه گوشهٔ گُل
نَخوَتِ بادِ دی و شوکتِ خار آخر شد

صبحِ امّید که بُد معتکفِ پردهٔ غیب
گو برون آی که کارِ شبِ تار آخر شد

آن پریشانیِ شب‌هایِ دراز و غمِ دل
همه در سایهٔ گیسویِ نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصهٔ غصه که در دولتِ یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پُر مِی باد
که به تدبیرِ تو تشویشِ خُمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شُکرْ کان محنتِ بی‌حدّ و شمار آخر شد
قمار عاشقانه

امید که عاقبتِ حافظ، بر همگان میسّر شود.
❤‍🔥8🍓1💘1
آیا به راستی پایان شب سیه سپید است؟
👎121👍1
خداوند در زمان جنگ و قحطی و کشتار کجاست؟
💔21💘1
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرون است...
💔61💘1