آن را که غمی باشد و گفتن نتواند
شب تا به سحر ناله و خفتن نتواند...
شب تا به سحر ناله و خفتن نتواند...
💔10❤2🍓1
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
سعدی
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
سعدی
💔13❤3👍1😢1🍓1
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
💔6❤1🍓1💘1
رعیّت چو بیخند و سلطان درخت
درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
مکُن تا توانی دل خلق ریش
وگر میکُنی میکَنی بیخ خویش
باب اول / بوستان
درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
مکُن تا توانی دل خلق ریش
وگر میکُنی میکَنی بیخ خویش
باب اول / بوستان
👍7🍓3💘1
ای یار جهد کن که چو مردان قدم زنی
ور پای بستهای به دعا دست برگشا
ور پای بستهای به دعا دست برگشا
دلهای دوستان تو خون میشود ز خوفسعدی
باز از کمال لطف تو دل میدهد رجا
یارب قبول کن به بزرگی و فضل خویش
کآن را که رد کنی نبود هیچ ملتجا
ما بندگان حاجتمندیم و تو کریم
حاجت همیشه پیش کریمان بود روا
کردی تو آنچه شرط خداوندی تو بود
ما در خور تو هیچ نکردیم ربنا
اولیتر آن که هم تو بگیری به لطف خویش
دستی، و گر نه هیچ نیاید ز دست ما
ای یار جهد کن که چو مردان قدم زنی
ور پای بستهای به دعا دست برگشا
کس را به خیر و طاعت خویش اعتماد نیست
آن بیبصر بود که کند تکیه بر عصا
غم نیست زخم خوردهٔ راه خدای را
دردی چه خوش بود که حبیبش کند دوا
🍓4❤2👍1🔥1
پادشاهی به کشتنِ بیگناهی فرمان داد. گفت: ای ملِک! به موجبِ خشمی که تو را بر من است، آزارِ خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزهِ آن بر تو جاوید بماند.
دورانِ بقا چو بادِ صحرا بگذشت
تلخیّ و خوشیّ و زشت و زیبا بگذشت
پنداشت ستمگر که جَفا بر ما کرد
در گردن او بماند و بر ما بگذشت
ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او در گذشت.
دورانِ بقا چو بادِ صحرا بگذشت
تلخیّ و خوشیّ و زشت و زیبا بگذشت
پنداشت ستمگر که جَفا بر ما کرد
در گردن او بماند و بر ما بگذشت
ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او در گذشت.
گلستان سعدی / باب اول در سیرت پادشاهان
👌7🤣2🍓2❤1
شب هجران چه دراز است خصوصا این شب
کاش روزی ز پس این شب هجران بودی
کاش روزی ز پس این شب هجران بودی
وحشی بافقی
💔7🍓2👎1
در خاک رفت گنج مرادی که داشتیم
ما را نماند خاطر شادی که داشتیم
ما را نماند خاطر شادی که داشتیم
وحشی بافقی
💔6🍓3👎1
صنما جفا رها کن، کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
هله من خموش کردم، برسان دعا و خدمت
چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد
بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
هله من خموش کردم، برسان دعا و خدمت
چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد
مولانا
🍓6😢2💔2👎1
پادشاهی کاو روا دارد ستم بر زیردست
دوستدارش روزِ سختی دشمن زورآورست
با رعیّت صلح کن وز جنگِ خصمْ ایمن نشین
زان که شاهنشاهِ عادل را رعیّت لشکرست
حکایت
دوستدارش روزِ سختی دشمن زورآورست
با رعیّت صلح کن وز جنگِ خصمْ ایمن نشین
زان که شاهنشاهِ عادل را رعیّت لشکرست
گلستان سعدی | باب اول | در سیرت پادشاهان
حکایت
👍5🍓3👎1
ای مرغ سحر! چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهكاری
وز نفخهی روحبخش اسحار
رفت از سر خفتگان، خماری
یاد آر ز شمع مرده! یاد آر
بگذاشت ز سر سیاهكاری
وز نفخهی روحبخش اسحار
رفت از سر خفتگان، خماری
یاد آر ز شمع مرده! یاد آر
دهخدا
💘6👎1💔1🍓1
افسار | AFSAR
زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایت گر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت بیمزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را، مخدومِ بیعنایت رندانِ تشنهلب را، آبی نمیدهد کس گویی ولیشناسان، رفتند از این ولایت حافظ
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
💘8🍓2
افسار | AFSAR
از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
ای آفتاب حُسن! برون آ دمی ز ابر
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست
مولانا
❤10❤🔥1🔥1🍓1