با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد
گویی که بلا بر سر او ریخته شد
منصور ز سر عشق میداد نشان
حلقش به طناب غیرت آویخته شد
گویی که بلا بر سر او ریخته شد
منصور ز سر عشق میداد نشان
حلقش به طناب غیرت آویخته شد
مولانا
❤8❤🔥4🔥3👎1🍓1💘1
افسار | AFSAR
منصور ز سر عشق میداد نشان
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
حافظ
❤🔥5❤2👎2🔥1😁1👌1🍓1💘1
افسار | AFSAR
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد حافظ
منصور کجا گفتِ اناالحق میگفت
منصور کجا بود خدا بود خدا
چون شد آن حلاج بر دار آن زمان
جز انا الحق مینرفتش بر زبان
چون زبانِ او همینشناختند
چار دست و پای او انداختند
منصور کجا بود خدا بود خدا
مولانا
چون شد آن حلاج بر دار آن زمان
جز انا الحق مینرفتش بر زبان
چون زبانِ او همینشناختند
چار دست و پای او انداختند
منطق الطیر / عطار
💘5❤🔥2👎2❤1🔥1🍓1
آزمودم عقل دور اندیش را
بعد ازین دیوانه سازم خویش را
بعد ازین دیوانه سازم خویش را
مولانا
❤5🤣2🔥1🍓1👀1💘1
در بندِ آن باش که بدانی: «که کیام، چه جوهرم، به چه آمدم و کجا میروم؟ و اصل من از کجاست و این ساعت، در چهام و روی به چه دارم؟»
شمس تبریزی
❤2💘2👍1👎1🔥1🍓1
Shirmarda
Mohsen Chavoshi
شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان
چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ
همه دیوند که ابلیس بود مهترشان
همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ
هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان
برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان
چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ
همه دیوند که ابلیس بود مهترشان
همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ
هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان
مولانا
❤7💘2👎1🔥1🍓1
هست طومارِ دلِ من به درازیِ ابد
برنوشته ز سرش تا سویِ پایان، تو مرو
برنوشته ز سرش تا سویِ پایان، تو مرو
مولانا
❤8👎1🔥1🍓1👀1💘1
شرح تنهایی من می پرسی
شرح تنهایی من طولانی است...
شرح تنهایی من طولانی است...
حسین منزوی
🔥5❤2💔2
افسار | AFSAR
در اهمیت ترک تعلقات و دوری از حرص و طمع بند بگسل، باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر ( از قید و بند تعلقات که مانند بندی تو را گرفتار کرده اند آزاد و رها شو ) گر بریزی بحر را در کوزهای چند گنجد قسمتِ یک روزهای ( اگر تمام دریا برای تو باشد، نهایت…
از سختی های این دنیا این است که چه بسا آدمی ثروتی فراهم میآورد که نخواهد خورد و سرایی میسازد که در آن نخواهد زیست...
خطبه ۱۱۴ نهج البلاغه
👍5❤2🔥2💔1
پرسید یکی که عاشقی چیست
گفتم که مپرس از این معانی
آنگه که چو من شوی ببینی
آنگه که بخواندت بخوانی
گفتم که مپرس از این معانی
آنگه که چو من شوی ببینی
آنگه که بخواندت بخوانی
مولانا
❤6🔥2❤🔥1💘1
مرا امید وصال تو زنده میدارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
اگر تو زخم زنی، به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی، به که دیگری تریاک
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
اگر تو زخم زنی، به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی، به که دیگری تریاک
حافظ
❤8❤🔥2🍓1💘1
افسار | AFSAR
مرا امید وصال تو زنده میدارد
وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی
کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی
کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی
سعدی
❤4🔥2
درود ای مادرم، ای نازنینم
ز تو برتر در این عالم نبینم
تویی که سایه لطف خدایی
ز هر عشقی در این عالم جدایی
اگر باشد غمی اندر بساطم
به مهر تو سراسر در نشاطم
تویی تاجم اگر من شاه باشم
تو خورشیدی اگرچه ماه باشم
من از تابیدنت پرنور باشم
اگر خاموش گردی کور باشم
اگر من جسم باشم، روح مادر
اگر شاعر شوم، ممدوح مادر
خدا گر مهربان او را سرشته
بدان که داشته قصد فرشته
خدایا حفظ کن این ماه تابان
که الحق یک دمش ارزد به این جان
رامین علیزاده
ز تو برتر در این عالم نبینم
تویی که سایه لطف خدایی
ز هر عشقی در این عالم جدایی
اگر باشد غمی اندر بساطم
به مهر تو سراسر در نشاطم
تویی تاجم اگر من شاه باشم
تو خورشیدی اگرچه ماه باشم
من از تابیدنت پرنور باشم
اگر خاموش گردی کور باشم
اگر من جسم باشم، روح مادر
اگر شاعر شوم، ممدوح مادر
خدا گر مهربان او را سرشته
بدان که داشته قصد فرشته
خدایا حفظ کن این ماه تابان
که الحق یک دمش ارزد به این جان
تقدیم به مادر عزیزم و تمام مادران فداکار...
رامین علیزاده
❤14💘2👍1🍓1
ایرج میرزا از شاعرانیست که بسیار جایگاه مادر را ارج مینهد و اشعار زیبایی در توصیف مقام این مخلوقِ خالق دارد.
به مناسبت روز مادر دو شعر زیبا از ایرج بخوانیم...
مادر
قلب مادر
به مناسبت روز مادر دو شعر زیبا از ایرج بخوانیم...
مادر
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا بپا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
قلب مادر
داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ
هر کجا بیندم از دور کند
چهره پُرچین و جبین پر آژَنگ
با نگاه غضبآلود زند
بر دل نازک من تیر خَدَنگ
از در خانه مرا طرد کند
همچو سنگ از دهن قَلماسنگ
مادر سنگدلت تا زندهست
شهد در کام من و توست شَرَنگ
نشوم یکدل و یکرنگ تو را
تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت، بیخوف و دِرَنگ
رَوی و سینهٔ تنگش بدری
دل برون آری از آن سینۀ تنگ
گرم و خونین به مَنَش باز آری
تا برد ز آینهٔ قلبم زنگ
عاشق بیخرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بیعصمت و نَنگ
حرمت مادری از یاد ببرد
خیره از باده و دیوانه ز بَنگ
رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدْرید و دل آورد به چَنگ
قصدِ سرمنزل معشوق نمود
دل مادر به کفش چون نارَنگ
از قضا خورد دم در به زمین
و اندکی سوده شد او را آرَنگ
وان دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بیفرهنگ
از زمین باز چو برخاست نمود
پی برداشتن آن آهنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ:
«آه دست پسرم یافت خراش
آخ پای پسرم خورد به سنگ»
🔥12💘2😢1🍓1
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنبها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنبها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
مولانا
❤5💘3👏2🍓1
به مجنون گفت آن یاری، ز یاری
که «لیلی را تو چندین دوست داری؟»
بِدو گفتا: «به حق عرش و کرسی
که گر من دوستش دارم، چه پرسی؟»
رفیقش گفت: چندین شعر گفتن
شبانروزیت نه خوردن نه خفتن
میان خاک و خون بودن به زاری
به راه عشق کردن رهسپاری
جوابش داد: کان بگذشت اکنون
که مجنون لیلی و لیلیست مجنون
دویی برخاست اکنون از میانه
همه لیلیست، مجنون بر کرانه
که «لیلی را تو چندین دوست داری؟»
بِدو گفتا: «به حق عرش و کرسی
که گر من دوستش دارم، چه پرسی؟»
رفیقش گفت: چندین شعر گفتن
شبانروزیت نه خوردن نه خفتن
میان خاک و خون بودن به زاری
به راه عشق کردن رهسپاری
جوابش داد: کان بگذشت اکنون
که مجنون لیلی و لیلیست مجنون
دویی برخاست اکنون از میانه
همه لیلیست، مجنون بر کرانه
عطار نیشابوری
❤🔥4❤2🍓1💘1
افسار | AFSAR
به مجنون گفت آن یاری، ز یاری که «لیلی را تو چندین دوست داری؟» بِدو گفتا: «به حق عرش و کرسی که گر من دوستش دارم، چه پرسی؟» رفیقش گفت: چندین شعر گفتن شبانروزیت نه خوردن نه خفتن میان خاک و خون بودن به زاری به راه عشق کردن رهسپاری جوابش داد: کان بگذشت اکنون…
در باب اینکه عاشق و معشوقِ حقیقی یکی میشوند و وجود عاشق از معشوق پر است.
لیک از لیلی وجود من پرست
این صدف پر از صفات آن درست
ترسم ای فصّاد گر فصدم کنی
نیش را ناگاه بر لیلی زنی
داند آن عقلی که او دلروشنیست
در میان لیلی و من فرق نیست
فصّاد: رگزن
فصد: رگ
لیک از لیلی وجود من پرست
این صدف پر از صفات آن درست
ترسم ای فصّاد گر فصدم کنی
نیش را ناگاه بر لیلی زنی
داند آن عقلی که او دلروشنیست
در میان لیلی و من فرق نیست
فصّاد: رگزن
فصد: رگ
مولانا
🔥5💘1
«طوبى لِمَنْ رَآنِي وَ طوبى لِمَنْ رَأَى مَنْ رآنی»
و همچنین اگر صد بار بگوید همان باشد.
این سخن گوینده سخن میگوید و مینگرد که فهم کردند؟ و مغلطه میزند.
آخرین همان است و اولین همان.
ناچار هر آنکه مِی خورد مست شود مگر در جیب ریزد یا مزاجش قویتر باشد.
اگر سخن به فهم تو رسیدی، متلاشی شدی و محو شدی.
چون مرا دیدی و من مولانا را دیده، چنان باشد که مولانا را دیدهای.
من خود صد بار گفتهام که مرا آن قوّت نیست که مولانا را ببینم، و مولانا در حق من همین میگوید.
اما پیش من باری این است که بعد از مولانا خویشتن را میکشند که در نیافتیم، فوت شد.
اکنون غنیمت دارید جمعیت یاران را.
و همچنین اگر صد بار بگوید همان باشد.
این سخن گوینده سخن میگوید و مینگرد که فهم کردند؟ و مغلطه میزند.
آخرین همان است و اولین همان.
ناچار هر آنکه مِی خورد مست شود مگر در جیب ریزد یا مزاجش قویتر باشد.
اگر سخن به فهم تو رسیدی، متلاشی شدی و محو شدی.
چون مرا دیدی و من مولانا را دیده، چنان باشد که مولانا را دیدهای.
من خود صد بار گفتهام که مرا آن قوّت نیست که مولانا را ببینم، و مولانا در حق من همین میگوید.
اما پیش من باری این است که بعد از مولانا خویشتن را میکشند که در نیافتیم، فوت شد.
اکنون غنیمت دارید جمعیت یاران را.
مقالات شمس
❤🔥4🍓1💘1
افسار | AFSAR
جرعهای برریز بر ما زان سبو شمهای زان گلسِتان با ما بگو خو نداریم ای جمال مهتری که لب ما خشک و تو تنها خوری مولانا
من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را، برریز بر جان ساقیا
آن جام جان افزای را، برریز بر جان ساقیا
مولانا
❤🔥4🍓1💘1
افسار | AFSAR
«طوبى لِمَنْ رَآنِي وَ طوبى لِمَنْ رَأَى مَنْ رآنی»
آدمی را او بخویش اسما نمود
دیگران را ز آدم اسما میگشود
خواه ز آدم گیر نورش خواه ازو
خواه از خم گیر می خواه از کدو
کین کدو با خنب پیوستست سخت
نی چو تو شاد آن کدوی نیکبخت
گفت طوبی من رآنی مصطفی
والذی یبصر لمن وجهی رای
چون چراغی نور شمعی را کشید
هر که دید آن را یقین آن شمع دید
دیگران را ز آدم اسما میگشود
خواه ز آدم گیر نورش خواه ازو
خواه از خم گیر می خواه از کدو
کین کدو با خنب پیوستست سخت
نی چو تو شاد آن کدوی نیکبخت
گفت طوبی من رآنی مصطفی
والذی یبصر لمن وجهی رای
چون چراغی نور شمعی را کشید
هر که دید آن را یقین آن شمع دید
مولانا
❤🔥6🍓1
افسار | AFSAR
آدمی را او بخویش اسما نمود دیگران را ز آدم اسما میگشود خواه ز آدم گیر نورش خواه ازو خواه از خم گیر می خواه از کدو کین کدو با خنب پیوستست سخت نی چو تو شاد آن کدوی نیکبخت گفت طوبی من رآنی مصطفی والذی یبصر لمن وجهی رای چون چراغی نور شمعی را کشید هر که دید…
نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش
خیمه در آب و گل مزرعه آدم زد
خیمه در آب و گل مزرعه آدم زد
منسوب به حافظ
🔥6💘1