جز یاد عزیزت نبُوَد هیچ به خاطر
مردم نبُود جز به رخ ماه تو ناظر
گر قصد کنی جان بستانی ز خلایق
عاشق تو ببینی که به میدان شده حاضر
دل وصف تو را امر بفرمود به لبها
لب ها همه با دیدن رویت شده قاصر
این شعر و غزل در خور تحسین کسی نیست
هرکس که بدیدهست رخت، شاعر فاخر
رامین بنما صبر که این درد فراقش
با عمر به درمان برسد گر رسد آخر
مردم نبُود جز به رخ ماه تو ناظر
گر قصد کنی جان بستانی ز خلایق
عاشق تو ببینی که به میدان شده حاضر
دل وصف تو را امر بفرمود به لبها
لب ها همه با دیدن رویت شده قاصر
این شعر و غزل در خور تحسین کسی نیست
هرکس که بدیدهست رخت، شاعر فاخر
رامین بنما صبر که این درد فراقش
با عمر به درمان برسد گر رسد آخر
غزل جدیدم ❤️
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
❤19👎5🔥2👍1👏1
زلیخا گشت بازاری که پیدا کرد یوسف را
مرا باشد خریداری که یک دکان نمیداند
رامین علیزاده
مرا باشد خریداری که یک دکان نمیداند
رامین علیزاده
❤12👍1
افسار | AFSAR
گویند که شد سرخ به خون دل عشاق
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
لاغر صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز
مردار بود هر آنکه او را نکشند
خاقانی
لاغر صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز
مردار بود هر آنکه او را نکشند
خاقانی
❤8
افسار | AFSAR
دنیا دارِ مکافات است. کارما داشتیم وقتی کارما مُد نبود. آنکِ کشتستم پیِ مادونِ من مینداند که نخسپد خون من بر منست امروز و فردا بر ویاست خون چون من کسْ، چنین ضایع کیاست؟ گرچه دیوار افکند سایهٔ دراز باز گردد سوی او آن سایه باز؛ این جهان کوهست و فعل ما…
بدی مکن که درین کشت زار زود زوال
به داس دهر همان بدروی که میکاری
مولانا
به داس دهر همان بدروی که میکاری
مولانا
👍10
همچو مجنوناند و چون ناقهش یقینمثنوی معنوی / دفتر چهارم / حضرت مولانا
میکشد آن پیش و این واپس به کین
میل مجنون پیش آن لیلی روان
میل ناقه پس پی کره دوان
گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم
ما دو ضد پس همره نالایقیم
تا تو با من باشی ای مردهٔ وطن
پس ز لیلی دور ماند جان من
آنچنان افکند خود را سخت زیر
که مخلخل گشت جسم آن دلیر
چون چنان افکند خود را سوی پست
از قضا آن لحظه پایش هم شکست
پای را بر بست و گفتا گو شوم
در خم چوگانش غلطان میروم
❤🔥8👍1🔥1
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت
وآنچه در خواب نشد چشم من و پروین است
سعدی
وآنچه در خواب نشد چشم من و پروین است
سعدی
❤10❤🔥1
افسار | AFSAR
Mohsen Chavoshi – Be Khoda
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
حافظ
تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
حافظ
❤5❤🔥3
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
حافظ
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
حافظ
❤🔥7❤1👌1
افسار | AFSAR
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست حافظ
تو چه دانی که ما چه مرغانیم
هر نفس زیر لب چه می خوانیم
کی بمانیم اندر این خانه
چون در این خانه جمله مهمانیم
تا در این صورتیم از کس ما
هم نرنجیم و هم نرنجانیم
دیوان شمس / مولانا
هر نفس زیر لب چه می خوانیم
کی بمانیم اندر این خانه
چون در این خانه جمله مهمانیم
تا در این صورتیم از کس ما
هم نرنجیم و هم نرنجانیم
دیوان شمس / مولانا
❤7❤🔥2
ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذرد
زین حبس هم مرنج که این نیز بگذرد
ملکالشعرا بهار
زین حبس هم مرنج که این نیز بگذرد
ملکالشعرا بهار
❤🔥9❤2
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
❤9👍2
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
سعدی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
سعدی
❤🔥11👎1🔥1👌1
اگر خواهی که یک همدم گزینی
خردمندی گزین تا غم نبینی
به صد نااهل در شو در زمانه
که تا اهلی بیابی در میانه
کسی را امتحان ناکرده صد بار
مگردانش برِ خود صاحباسرار
مگردان هیچ احمق را گرامی
که احمق در غلط افتد ز خامی
خردمندی گزین تا غم نبینی
به صد نااهل در شو در زمانه
که تا اهلی بیابی در میانه
کسی را امتحان ناکرده صد بار
مگردانش برِ خود صاحباسرار
مگردان هیچ احمق را گرامی
که احمق در غلط افتد ز خامی
اسرار نامه / عطار نیشابوری
👌5❤🔥3❤2
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی..
سعدی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی..
سعدی
💔11
وقتی دل سودایی، میرفت به بُستانها
بیخویشتنم کردی، بوی گُل و ریحانها
گَه نعره زدی بلبل! گَه جامه دریدی گل!
با یاد تو افتادم، از یاد برفت آنها
ای مِهر تو در دلها، وی مُهر تو بر لبها
وی شور تو در سَرها، وی سِرّ تو در جانها
تا عهدِ تو دربستم، عهدِ همه بشکستم
بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمانها
تا خارِ غمِ عشقت، آویخته در دامن
کوتهنظری باشد، رفتن به گلستانها
آن را که چنین دردی، از پای دراندازد
باید که فروشوید، دست از همه درمانها
گر در طلبت رنجی، ما را برسد، شاید
چون عشقِ حرم باشد، سهل است بیابانها
هر تیر که در کیش است، گر بر دلِ ریش آید
ما نیز یکی باشیم، از جملهٔ قربانها
هر کاو نظری دارد، با یار کمانابرو
باید که سپر باشد، پیش همه پیکانها
گویند: «مگو سعدی! چندین سخن از عشقش»
میگویم و بعد از من، گویند به دورانها
سعدی
بیخویشتنم کردی، بوی گُل و ریحانها
گَه نعره زدی بلبل! گَه جامه دریدی گل!
با یاد تو افتادم، از یاد برفت آنها
ای مِهر تو در دلها، وی مُهر تو بر لبها
وی شور تو در سَرها، وی سِرّ تو در جانها
تا عهدِ تو دربستم، عهدِ همه بشکستم
بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمانها
تا خارِ غمِ عشقت، آویخته در دامن
کوتهنظری باشد، رفتن به گلستانها
آن را که چنین دردی، از پای دراندازد
باید که فروشوید، دست از همه درمانها
گر در طلبت رنجی، ما را برسد، شاید
چون عشقِ حرم باشد، سهل است بیابانها
هر تیر که در کیش است، گر بر دلِ ریش آید
ما نیز یکی باشیم، از جملهٔ قربانها
هر کاو نظری دارد، با یار کمانابرو
باید که سپر باشد، پیش همه پیکانها
گویند: «مگو سعدی! چندین سخن از عشقش»
میگویم و بعد از من، گویند به دورانها
سعدی
🔥6❤🔥3👍1