شبی دشمن کینه خواه پلید
به خامی به جنگی لباسی درید
به موشک به تعداد استارگان
دمادم بیافزود بر آسمان
شبی پر تلاطم، شبی پر هراس
زمین بر خلایق شده ناسپاس
از این سو به آن سو کشاکش بُوَد
ز میهن مبادا که سازش بُوَد
به آتش همه خصم بریان شود
کسی نیست باقی که گریان شود
چنان مورچه لانه اش پر ز آب
گریزد سراسیمه همچون دواب
نبینیم یک لحظه غفلت ز کار
که رایت نیافتد در این کارزار
《دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود》
این شعر رو دیشب نوشتم اما اینترنت ضعیف بود نتونستم ارسال کنم.
زنده باد ایران و ایرانی 🇮🇷
رامین علیزاده
به خامی به جنگی لباسی درید
به موشک به تعداد استارگان
دمادم بیافزود بر آسمان
شبی پر تلاطم، شبی پر هراس
زمین بر خلایق شده ناسپاس
از این سو به آن سو کشاکش بُوَد
ز میهن مبادا که سازش بُوَد
به آتش همه خصم بریان شود
کسی نیست باقی که گریان شود
چنان مورچه لانه اش پر ز آب
گریزد سراسیمه همچون دواب
نبینیم یک لحظه غفلت ز کار
که رایت نیافتد در این کارزار
《دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود》
استارگان: ستارگان( بیت داخل پرانتز از فردوسی تضمین شده * )
خصم: دشمن
رایت: پرچم
کارزار: میدان نبرد
این شعر رو دیشب نوشتم اما اینترنت ضعیف بود نتونستم ارسال کنم.
زنده باد ایران و ایرانی 🇮🇷
رامین علیزاده
🔥23👍2❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در چنان هنگامه ای، آدمی مورچه ای را مانَد که آب در خانه اش افتاده...
تزویر به شما امان میدهد که مقاومتتان را بشکند؛
پس از غلبه، شک نکنید، شک نکنید، گردنتان را خواهد شکست...
👌11
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در ستمت حال مردمان چون است
چگونه شاد شود اندرون مجروحم
به اختیار؟ که از اختیار بیرون است
حافظ
ببین که در ستمت حال مردمان چون است
چگونه شاد شود اندرون مجروحم
به اختیار؟ که از اختیار بیرون است
حافظ
😢5💔5❤1👍1
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی...
حافظ
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی...
حافظ
❤8
یوسفِ گم گشته بازآید به کنعان، غم مخور
کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور
ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکن
وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمن
چتر گل در سر کَشی، ای مرغِ خوشخوان غم مخور
دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور
هان مَشو نومید چون واقِف نِهای از سِرِّ غیب
باشد اندر پرده بازیهایِ پنهان غم مخور
ای دل اَر سیلِ فنا بنیادِ هستی بَرکَنَد
چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کُنَد خارِ مُغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور
حافظ
کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور
ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکن
وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمن
چتر گل در سر کَشی، ای مرغِ خوشخوان غم مخور
دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور
هان مَشو نومید چون واقِف نِهای از سِرِّ غیب
باشد اندر پرده بازیهایِ پنهان غم مخور
ای دل اَر سیلِ فنا بنیادِ هستی بَرکَنَد
چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کُنَد خارِ مُغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور
حافظ
❤12
Alaj
Mohsen Chavoshi
علاج
مردم علاج در وطن است...
مردم خدا مراقب ماست...
شعر: کاظم بهمنی
خواننده: چاوشی
با تکههای پیکرمان
با گیسوان دخترمان
میخواستید چه کار کنید؟
ما زندهایم مثل امید
این چندروزه را بروید
بر کشتن افتخار کنید
شیپور جنگ را زده و
یکباره صلح میطلبید
ابلیسزادگان پلید
ای بدترینِ اهل زمین
با ما رسیدگان به یقین
پس مایلید قمار کنید
مردم علاج در وطن است
دنیا فقط لب و دهن است
این جنگ، جنگ تن به تن است
آزادگان کل جهان!
فکری برای تربیتِ
اقوام بردهدار کنید
این ظلمهای بیحدشان
افکار تیره و بدشان
آژیرهای ممدتشان
سوراخهای گنبدشان
این موشهای شبزده را
ای گربهها شکار کنید
کودککشان ورطهی نیست
بزدلتر از شما چه کسیست؟
ما در مسیر آمدنیم
جرثومگان ظلم و ستم
وقت است تا به همت هم
از خانهها فرار کنید
صحبت نه از زیاد و کم است
شمشیر خشم ما دو دم است
یک ضربه نیز مغتنم است
این تیغ، تیغ روز جزاست
کعبه ورای فهم شماست
سجده به ذوالفقار کنید
مردم خدا مراقب ماست
مردم علاج در وطن است...
مردم خدا مراقب ماست...
شعر: کاظم بهمنی
خواننده: چاوشی
❤5❤🔥2
عشق الهی
لوح زرینم دهید ای عاقلان
هیچ پندی نشنوم از ناصحان
من ز هریک از شما عاقل ترم
چون به درگاه خدا واصل ترم
زان که عشق پاک را بگزیده ام
از سراسر رنگ ها ببریده ام
از ره این عشق دین کامل بُوَد
هر رهی جز عاشقی باطل بُوَد
من به بحر زندگانی بی ثبات
تا بداد آن کشتی عشقم نجات
من میان سایه ها گم کرده ره
برد یارم رنگ تاریکی چو مه
من اسیر افتاده در زندان تن
داد تیشه، گفت: این آهن شکن
من کویری خشک بودم، بینشان
چشمه های عشق بر من شد روان
من ندانستم چرا در دل نشست
لیک هم پایم و هم دستم ببست
از بدایت تا نهایت راه نیست
لیک عاری این رهت از چاه نیست
گر گریزی از سراسر دام ها
عاقبت نوشی تو از آن جام ها
این مثنوی از خودمه؛ در باب عشق الهی و ثمرات آن
رامین علی زاده
❤12❤🔥2👏1💯1🍓1
در فراق شمس میگوید...
بروید ای حریفان بِکِشید یار ما را
به من آورید آخر صنم گریزپا را
به ترانههای شیرین به بهانههای زرین
بکشید سوی خانه مهِ خوبِ خوشلقا را
وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم
همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را
به مبارکی و شادی چو نگار من درآید
بِنِشین نظاره میکن تو عجایب خدا را
چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان
که رخ چو آفتابش بُکُشد چراغها را
دیوان شمس / غزل شماره ۱۶۳ / حضرت مولانا
❤🔥7❤2
🔥7
برخی از شاعران بزرگ زبان فارسی در برخی از ابیات خود به زیبایی به تعریف و تمجید از شعر خود میپرداختند. به این خودستایی، مُفاخِره گویند.
چند مورد از این خودستایی ها را ببینیم:
حافظ
سعدی
چند مورد از این خودستایی ها را ببینیم:
حافظ
سرودِ مجلست اکنون فلک به رقص آرَد
که شعرِ حافظِ شیرین سخن ترانهٔ توست
صبحدم از عرش میآمد خروشی، عقل گفت
«قُدسیان گویی که شعرِ حافظ از بَر میکنند»
کلک حافظ شکرین میوه نباتیست بچین
که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این
سعدی
من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس
زحمتم میدهد از بس که سخن شیرین است
❤9❤🔥3
هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و مَلامتگرِ بیکار کجاست؟
حافظ
ما کجاییم و مَلامتگرِ بیکار کجاست؟
حافظ
❤6❤🔥5
ساقی و مُطرب و مِی جمله مُهَیّاست ولی
عیش بییار مُهیّا نشود یار کجاست؟
حافظ
عیش بییار مُهیّا نشود یار کجاست؟
حافظ
❤🔥14
حافظ از بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنج
فکرِ معقول بفرما گُلِ بیخار کجاست؟
حافظ
فکرِ معقول بفرما گُلِ بیخار کجاست؟
حافظ
👌7❤🔥5
افسار | AFSAR
عشق را از کس مپرس از عشق پرس
عشق ابر دُرفشانست ای پسر
عشق ابر دُرفشانست ای پسر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست
لیک عشقِ بیزبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت
شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیلِ آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
از وی ار سایه نشانی میدهد
شمس هر دم نورِ جانی میدهد
مثنوی معنوی / دفتر اول / حضرت مولانا
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست
لیک عشقِ بیزبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت
شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیلِ آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
از وی ار سایه نشانی میدهد
شمس هر دم نورِ جانی میدهد
مثنوی معنوی / دفتر اول / حضرت مولانا
❤9👌1