سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی...
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی...
❤10💯2👍1
گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد؟
اکسیر عشق بر مِسَم افتاد و زر شدم...
اکسیر عشق بر مِسَم افتاد و زر شدم...
❤14❤🔥2👍2
چون شبنم اوفتاده بُدَم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم...
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم...
❤10❤🔥4
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود...
حافظ
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود...
حافظ
❤11❤🔥3🔥1
دوستانی که امشب بعد از اومدن نتیجه کنکور حس ناامیدی داشتید؛ این ابیات برای شماست...
بچه میلرزد از آن نیش حجام [حجام: حجامت]
مادر مشفق در آن دم شادکام
نیم جان بستاند و صد جان دهد
آنچ در وهمت نیاید آن دهد
تو قیاس از خویش میگیری ولیک
دور دور افتادهای بنگر تو نیک
سرِّ پنهان است اندر صد غلاف
ظاهرش با توست و باطن برخلاف
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو پیوندم زنند
عقل را خود با چنین سودا چه کار؟
کر مادر زاد را سرنا چه کار؟ [سرنا: نوعی ساز بادی]
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
تنگدستی زان دهی بر تندرست
تا بداند هرچه دارد زان توست
هر بلایی کز تو آید رحمتی ست
هرکه را فقری دهی آن نعمتی ست
مثوی معنوی / حضرت مولانا
دیوان اشعار / پروین اعتصامی
💔9
شب فراق که داند که تا سحر چندست؟
مگر کسی که به زندان عشق در بندست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست
مگر کسی که به زندان عشق در بندست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست
❤8❤🔥3
شاد باش و فارغ و آمِن که من
آن کنم با تو که باران با چمن
من غم تو میخَورم، تو غم مخَور
بر تو من مشفقترم از صد پدر
مثنوی معنوی / دفتر اول / حضرت مولانا
آن کنم با تو که باران با چمن
من غم تو میخَورم، تو غم مخَور
بر تو من مشفقترم از صد پدر
مثنوی معنوی / دفتر اول / حضرت مولانا
❤4❤🔥2😢1
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
همچنان امید میدارم که بعد از داغ هجر
مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را
رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
سعدی
تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
همچنان امید میدارم که بعد از داغ هجر
مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را
رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
سعدی
❤4❤🔥3👍2
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیبْ کُلّی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیبِ جمله علّتهای ما
ای دوای نَخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
با لبِ دمسازِ خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا
بیزبان شد گرچه دارد صد نوا
چون که گُل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سَرگذشت
جمله معشوق است و عاشق پَردهای
زنده معشوق است و عاشق مردهای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پَرْ وایِ او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نورِ یارم پیش و پس
مثنوی معنوی / حضرت مولانا
او ز حرص و عیبْ کُلّی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیبِ جمله علّتهای ما
ای دوای نَخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
با لبِ دمسازِ خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا
بیزبان شد گرچه دارد صد نوا
چون که گُل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سَرگذشت
جمله معشوق است و عاشق پَردهای
زنده معشوق است و عاشق مردهای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پَرْ وایِ او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نورِ یارم پیش و پس
مثنوی معنوی / حضرت مولانا
❤8❤🔥2👍2
شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کُند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
غزلیات شمس / حضرت مولانا
یافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کُند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
غزلیات شمس / حضرت مولانا
❤11❤🔥4👍3
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید، جهان سوزی، نه خامی بیغمی
غزل شماره ۴۷۰ / حضرت حافظ
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید، جهان سوزی، نه خامی بیغمی
غزل شماره ۴۷۰ / حضرت حافظ
❤🔥4❤2💔1
Irane Man
Homayoun Shajarian & Sohrab Pournazeri
آن مهر جاویدان تویی
ای در رگانم خون وطن
ای پرچمت ما را کفن
دور از تو بادا اهرمن
ایران من ایران من 💔
ای در رگانم خون وطن
ای پرچمت ما را کفن
دور از تو بادا اهرمن
ایران من ایران من 💔
💔11👍1
شبی دشمن کینه خواه پلید
به خامی به جنگی لباسی درید
به موشک به تعداد استارگان
دمادم بیافزود بر آسمان
شبی پر تلاطم، شبی پر هراس
زمین بر خلایق شده ناسپاس
از این سو به آن سو کشاکش بُوَد
ز میهن مبادا که سازش بُوَد
به آتش همه خصم بریان شود
کسی نیست باقی که گریان شود
چنان مورچه لانه اش پر ز آب
گریزد سراسیمه همچون دواب
نبینیم یک لحظه غفلت ز کار
که رایت نیافتد در این کارزار
《دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود》
این شعر رو دیشب نوشتم اما اینترنت ضعیف بود نتونستم ارسال کنم.
زنده باد ایران و ایرانی 🇮🇷
رامین علیزاده
به خامی به جنگی لباسی درید
به موشک به تعداد استارگان
دمادم بیافزود بر آسمان
شبی پر تلاطم، شبی پر هراس
زمین بر خلایق شده ناسپاس
از این سو به آن سو کشاکش بُوَد
ز میهن مبادا که سازش بُوَد
به آتش همه خصم بریان شود
کسی نیست باقی که گریان شود
چنان مورچه لانه اش پر ز آب
گریزد سراسیمه همچون دواب
نبینیم یک لحظه غفلت ز کار
که رایت نیافتد در این کارزار
《دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود》
استارگان: ستارگان( بیت داخل پرانتز از فردوسی تضمین شده * )
خصم: دشمن
رایت: پرچم
کارزار: میدان نبرد
این شعر رو دیشب نوشتم اما اینترنت ضعیف بود نتونستم ارسال کنم.
زنده باد ایران و ایرانی 🇮🇷
رامین علیزاده
🔥23👍2❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در چنان هنگامه ای، آدمی مورچه ای را مانَد که آب در خانه اش افتاده...
تزویر به شما امان میدهد که مقاومتتان را بشکند؛
پس از غلبه، شک نکنید، شک نکنید، گردنتان را خواهد شکست...
👌11