مولوی به تبع غزالی تئوری غفلت را در اشعار خودش مطرح کرده است .
در " قصه ارباب معرفت " و در مقاله ای در مقایسه غزالی و حافظ این نکته را مبسوطاً توضیح داده ام .
غزالی و به دنبال او مولوی نظریه ای را مطرح می کنند به نام نظریه غفلت.
زندگی ما بیشتر بر مدار جهل ما است تا بر مدار علم ما . این نکته ای است که ما معمولا از آن غافل هستیم .
فرض کنید ما هر شب در خواب میدیدیم فردا برای ما چه اتفاقی خواهد افتاد . زندگی ما تماما واژگون می شد . ما چون نمی دانیم چه اتفاقی می افتد زندگی می کنیم .
شما درس می خوانید و امتحان میدهید چون نمی دانید چه نمره ای می گیرید و آیا موفق می شوید یا نمی شوید . دنبال کار می روید . با کسی گفتگو می کنید . خودتان را آماده می کنید و وارد یک بازی می شوید . چون نمی دانید نتیجه بازی چه می شود . حال فرض کنید هر کس هر شب در خواب ببیند برای او و برای دیگری چه اتفاقی می افتد .
شما اگر بدانید در دل دوستتان چه می گذرد و او واقعا راجع به شما چه فکر می کند ممکن است دوستی شما به هم بخورد . بعضی دوست ها ، دشمن میشوند . دشمن ها دوست می شوند .
جهان ما جهانی است که بر جهل می گردد . بر همین غیبت و غفلت میگردد . اگر این برخیزد جهان به هم می خورد . مولوی می گوید :
سِر ِ پنهان است اند زیر و بم
فاش اگر گویم جهان بر هم زنم
به همین دلیل کسانی که به اسرار و به ضمائر مردم عالم بودند ، زندگی برای آنها در این عالم خیلی سخت بود .
رازدانی زندگی را بسیار تلخ می کند . لذا جهان ، جهان غفلت است . هر کس در هر مقامی هست به دلیل غفلتش آنچنان زندگی می کند که می کند . به قول مولوی :
گاو گر واقف ز قصابان بدی
کی پی ایشان بدان دکان شدی
اگر گاو می دانست برای چه او را به کشتارگاه می برند نمی رفت . نمی داند عاقبت کار چیست .
هر یک از ما در واقع در حکم موجودی هستیم که هزار حجاب جلوی چشمان ما هست که اگر این ها را بردارند ، زندگی برای ما نا ممکن می شود و جهان جهان دیگری می شد .
لذا غفلت ، مدار و اساس این عالم است :
زان جهان اندک ترشح می رسد
تا نخیزد زین جهان حرص و حسد
گر ترشح بیشتر گردد ز غیب
نه هنر ماند در این عالم نه عیب
پس ستون این جهان خود غفلتست
هشیاری این جهان را آفتست
این نکته خیلی مهم است . جهان بر این مدار می چرخد و نباید طالب پاره شدن این پرده شد . چرا که :
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من
وجود من و شما در این عالم به دلیل آن پرده غیبت و غفلتی است که در این عالم آویخته است. اگر آن پرده را بردارند این جهان نمی ماند.
بخشی از سخنرانی استاد عبدالکریم سروش
در " قصه ارباب معرفت " و در مقاله ای در مقایسه غزالی و حافظ این نکته را مبسوطاً توضیح داده ام .
غزالی و به دنبال او مولوی نظریه ای را مطرح می کنند به نام نظریه غفلت.
آنکه همه مردم در غفلت اند . عالم و جاهل و پادشاه و بنده و هر کس دیگر.
معتقدند مدار این عالم بر غفلت است . بدون غفلت ، این جهان نمی گردد .
زندگی ما بیشتر بر مدار جهل ما است تا بر مدار علم ما . این نکته ای است که ما معمولا از آن غافل هستیم .
فرض کنید ما هر شب در خواب میدیدیم فردا برای ما چه اتفاقی خواهد افتاد . زندگی ما تماما واژگون می شد . ما چون نمی دانیم چه اتفاقی می افتد زندگی می کنیم .
شما درس می خوانید و امتحان میدهید چون نمی دانید چه نمره ای می گیرید و آیا موفق می شوید یا نمی شوید . دنبال کار می روید . با کسی گفتگو می کنید . خودتان را آماده می کنید و وارد یک بازی می شوید . چون نمی دانید نتیجه بازی چه می شود . حال فرض کنید هر کس هر شب در خواب ببیند برای او و برای دیگری چه اتفاقی می افتد .
شما اگر بدانید در دل دوستتان چه می گذرد و او واقعا راجع به شما چه فکر می کند ممکن است دوستی شما به هم بخورد . بعضی دوست ها ، دشمن میشوند . دشمن ها دوست می شوند .
جهان ما جهانی است که بر جهل می گردد . بر همین غیبت و غفلت میگردد . اگر این برخیزد جهان به هم می خورد . مولوی می گوید :
سِر ِ پنهان است اند زیر و بم
فاش اگر گویم جهان بر هم زنم
به همین دلیل کسانی که به اسرار و به ضمائر مردم عالم بودند ، زندگی برای آنها در این عالم خیلی سخت بود .
رازدانی زندگی را بسیار تلخ می کند . لذا جهان ، جهان غفلت است . هر کس در هر مقامی هست به دلیل غفلتش آنچنان زندگی می کند که می کند . به قول مولوی :
گاو گر واقف ز قصابان بدی
کی پی ایشان بدان دکان شدی
اگر گاو می دانست برای چه او را به کشتارگاه می برند نمی رفت . نمی داند عاقبت کار چیست .
هر یک از ما در واقع در حکم موجودی هستیم که هزار حجاب جلوی چشمان ما هست که اگر این ها را بردارند ، زندگی برای ما نا ممکن می شود و جهان جهان دیگری می شد .
لذا غفلت ، مدار و اساس این عالم است :
زان جهان اندک ترشح می رسد
تا نخیزد زین جهان حرص و حسد
گر ترشح بیشتر گردد ز غیب
نه هنر ماند در این عالم نه عیب
پس ستون این جهان خود غفلتست
هشیاری این جهان را آفتست
این نکته خیلی مهم است . جهان بر این مدار می چرخد و نباید طالب پاره شدن این پرده شد . چرا که :
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من
وجود من و شما در این عالم به دلیل آن پرده غیبت و غفلتی است که در این عالم آویخته است. اگر آن پرده را بردارند این جهان نمی ماند.
بخشی از سخنرانی استاد عبدالکریم سروش
توصیه میکنم حتما مطالعه کنید.
👍9❤2
امروز، روز جهانی مادر است.
پیشکشی به همۀ مادران!
داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ
هر کجا بیندم از دور کند
چهره پُرچین و جبین پر آژَنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازک من تیر خَدَنگ
از در خانه مرا طرد کند
همچو سنگ از دهن قَلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زندهست
شهد در کام من و توست شَرَنگ
نشوم یکدل و یکرنگ تو را
تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت، بیخوف و دِرَنگ
رَوی و سینهٔ تنگش بدری
دل برون آری از آن سینۀ تنگ
گرم و خونین به مَنَش باز آری
تا برد ز آینهٔ قلبم زنگ
عاشق بیخرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بیعصمت و نَنگ
حرمت مادری از یاد ببرد
خیره از باده و دیوانه ز بَنگ
رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدرید و دل آورد به چَنگ
قصد سر منزل معشوق نمود
دل مادر به کفش چون نارَنگ
از قضا خورد دم در به زمین
و اندکی سوده شد او را آرَنگ
وان دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بیفَرهَنگ
از زمین باز چو برخاست نمود
پی برداشتن آن آهَنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهَنگ:
«آه دست پسرم یافت خراش
آخ پای پسرم خورد به سنگ»
ایرج میرزا
💔12❤3👌3
افسار | AFSAR
امروز، روز جهانی مادر است. پیشکشی به همۀ مادران! داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادر تو با من جنگ هر کجا بیندم از دور کند چهره پُرچین و جبین پر آژَنگ با نگاه غضب آلود زند بر دل نازک من تیر خَدَنگ از در خانه مرا طرد کند همچو سنگ از دهن قَلماسنگ مادر سنگ…
یکی از پر احساس ترین شعر هاییست که میتوانید بخوانید.
این احساس از نوع تصویر سازی جذاب ایرج میرزا و قدرت او در شاعری نشئت میگیرد.
حتما بخوانید.
این احساس از نوع تصویر سازی جذاب ایرج میرزا و قدرت او در شاعری نشئت میگیرد.
حتما بخوانید.
👍6👌2🔥1👏1💯1
به جهان چشم گشودم که تو را یار بگیرم
همه کس غیر تو را یکسره سربار بگیرم
اگرم از تو رسد محنت و رنج و غمِ دوری
بِه از آن روی نکویی که ز اغیار بگیرم
نسبتت گر بکنم با همه خوبانِ دو عالم
من تو را گل، دگران را همگی خار بگیرم
گر به گوشم همه مردم ز تو ایراد بگیرند
سر بجنبانم و بیشک رهِ انکار بگیرم
گر بُوَد شرط وصالت، ز همه خلق بریدن
بِهِلم خانه و من ره به سوی غار بگیرم
و اگر روزی از آن میکده عشق گذشتی
چه خوش است می فروشم، ره خمار بگیرم
غزل جدیدم
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
همه کس غیر تو را یکسره سربار بگیرم
اگرم از تو رسد محنت و رنج و غمِ دوری
بِه از آن روی نکویی که ز اغیار بگیرم
نسبتت گر بکنم با همه خوبانِ دو عالم
من تو را گل، دگران را همگی خار بگیرم
گر به گوشم همه مردم ز تو ایراد بگیرند
سر بجنبانم و بیشک رهِ انکار بگیرم
گر بُوَد شرط وصالت، ز همه خلق بریدن
بِهِلم خانه و من ره به سوی غار بگیرم
و اگر روزی از آن میکده عشق گذشتی
چه خوش است می فروشم، ره خمار بگیرم
بِهِلَم: رها کنم
خَمار( با تشدید روی میم ) : مِی فروش
غزل جدیدم
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
❤28👍7👏1💔1🍓1
GHorazeh Chin
Mohsen Chavoshi
ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او
معشوق را جویان شود دکّان او ویران شود
بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او
شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او
شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او
این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من
صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او
شعر: غزل شماره ۲۱۳۰ / دیوان شمس / حضرت مولانا
خواننده: چاوشی
شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او
معشوق را جویان شود دکّان او ویران شود
بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او
شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او
شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او
این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من
صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او
شعر: غزل شماره ۲۱۳۰ / دیوان شمس / حضرت مولانا
خواننده: چاوشی
❤6🔥1👌1💯1
افسار | AFSAR
Mohsen Chavoshi – GHorazeh Chin
توضیحی در رابطه با این واژه که نام آهنگ هم هست.
«مقراض» به معنای قیچی است و «قراضه» چیزی است که از مقراض میریزد.
وقتی که استاد زرگر مشغول کار است، شاگردی در کنار دست استاد خردههای طلا را که از ابزار او میریزد جمع آوری مینماید که به او «قراضه چین» میگویند و بدیهی است که آنچه که شاگرد بدست میآورد در برابر اصل زر که در دست استاد است مقدار ناچیزی است.
با این توصیف، مفهوم «شاهان قراضه چین او» چنین است : شاهان که مال و مکنت عالم در دست آنان است، آنچه دارند در مقابل آنچه که او دارد، مانند دارایی قراضه چین در مقابل دارایی استاد است و هرآنچه دارند را از ریزش دست او بدست آوردهاند.
❤6👌2🔥1💯1
افسار | AFSAR
Mohsen Chavoshi – Motasel
جان منست او هی مزنیدش
آن منست او هی مبریدش
آب منست او، نان منست او
مثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش، آب روانش
سرخی سیبش، سبزی بیدش
متصلست او، معتدلست او
شمع دلست او، پیش کشیدش
هر که ز غوغا، وز سر سودا
سر کشد این جا، سر ببریدش
عام بیاید، خاص کنیدش
خام بیاید، هم بپزیدش
شعر: دیوان شمس / غزل شماره ۱۲۸۰ / حضرت مولانا
آن منست او هی مبریدش
آب منست او، نان منست او
مثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش، آب روانش
سرخی سیبش، سبزی بیدش
متصلست او، معتدلست او
شمع دلست او، پیش کشیدش
هر که ز غوغا، وز سر سودا
سر کشد این جا، سر ببریدش
عام بیاید، خاص کنیدش
خام بیاید، هم بپزیدش
شعر: دیوان شمس / غزل شماره ۱۲۸۰ / حضرت مولانا
❤9👏1👌1
Chang
Mohsen Chavoshi
چنگ
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
شعر: فصیح الزمان شیرازی
خواننده: چاوشی
همه هست آرزویم که ببینم از تو روییهمه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننمودهای و بینم
همه جا به هر زبانی، بوَد از تو گفتگویی
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو ببُر سر از تن من ببَر از میانه گویی
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
شدهام ز ناله، نالی، شدهام ز مویه، مویی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم، صنم سپید رویی
چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی
شود این که از ترحم، دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی
بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت
سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
شعر: فصیح الزمان شیرازی
خواننده: چاوشی
❤5💯1💔1
To Dar Masafate Barani
Mohsen Chavoshi
تو در مسافت بارانی
سپس ببوس و بچرخانم
سپس چکار چکارم کن
چکار هر چه تو میخواهیست
بخواه آنچه که میخواهی
شعر: حسین صفا
خواننده: چاوشی
تو در مسافت بارانیمنم شکار شکارم کن
و غم درشکه ای از اشک است
و اشک شیهه ی کوتاهی
منو تو آخورمان مرگ است
از این درشکه بیا پایین
تو نیز شیهه بکش گاهی
بتاز گله ی اکسیژن
و راه مال رویی چیزی
به سمت پنجره پیدا کن
هوا حبس نفس گیرست
بتاخت قفل مرا وا کن
بتاز ای کی پر از راهی
منم که لک لک غمگینی
به روی دودکشت هستم
منم که ماهی دریای
بلند موی مشت هستم
منم که طعمه ی قلابم
مرا شکار کن ای ماهی
منم شکار شکارم کن
سپس ببوس و بچرخانم
سپس چکار چکارم کن
چکار هر چه تو میخواهیست
بخواه آنچه که میخواهی
آهای بینی سر بالا
از این درشکه بیا پایین
به من بچسب همین الان
مرا ببوس همین حالا
که زندگی دو سه نخ کامست
و عمر سرفه ی کوتاهی
سپس ببوس و بچرخانم
سپس چکار چکارم کن
چکار هر چه تو میخواهیست
بخواه آنچه که میخواهی
شعر: حسین صفا
خواننده: چاوشی
❤7👍3👌1
افسار | AFSAR
Mohsen Chavoshi – To Dar Masafate Barani
زمینِ گرد چه میخواهد
بجز به گرد تو چرخیدن؟
بجز به گرد تو چرخیدن؟
❤10👌2
افسار | AFSAR
هر نفس آواز عشق، میرسد از چپ و راست...
Bist Hezar Arezoo
Mohsen Chavoshi
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما به فلک میرویم، عزم تماشا که راست؟
ما به فلک بوده ایم، یار ملک بوده ایم
باز هم آنجا رویم، جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
بیست هزار آرزو، بود مرا پیش از این
در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا
شعر: غزل شماره 463 و 207 دیوان شمس / حضرت مولانا
خواننده: چاوشی
ما به فلک میرویم، عزم تماشا که راست؟
ما به فلک بوده ایم، یار ملک بوده ایم
باز هم آنجا رویم، جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
بیست هزار آرزو، بود مرا پیش از این
در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا
شعر: غزل شماره 463 و 207 دیوان شمس / حضرت مولانا
خواننده: چاوشی
❤13
ذات آدما هیچ وقت عوض نمیشه.
پرتوی نیکان نگیرد آنکه بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است
تربیت آدم بد گِل و بد ذات مثل اینه که بخوای یک چیز گرد رو روی گنبد نگه داری.
بعضی از آدم ها هم خوبی و زیبایی توو وجودشونه...
❤5👌4👎1
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی...
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی...
❤10💯2👍1
گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد؟
اکسیر عشق بر مِسَم افتاد و زر شدم...
اکسیر عشق بر مِسَم افتاد و زر شدم...
❤14❤🔥2👍2
چون شبنم اوفتاده بُدَم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم...
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم...
❤10❤🔥4
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود...
حافظ
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود...
حافظ
❤11❤🔥3🔥1
دوستانی که امشب بعد از اومدن نتیجه کنکور حس ناامیدی داشتید؛ این ابیات برای شماست...
بچه میلرزد از آن نیش حجام [حجام: حجامت]
مادر مشفق در آن دم شادکام
نیم جان بستاند و صد جان دهد
آنچ در وهمت نیاید آن دهد
تو قیاس از خویش میگیری ولیک
دور دور افتادهای بنگر تو نیک
سرِّ پنهان است اندر صد غلاف
ظاهرش با توست و باطن برخلاف
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو پیوندم زنند
عقل را خود با چنین سودا چه کار؟
کر مادر زاد را سرنا چه کار؟ [سرنا: نوعی ساز بادی]
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
تنگدستی زان دهی بر تندرست
تا بداند هرچه دارد زان توست
هر بلایی کز تو آید رحمتی ست
هرکه را فقری دهی آن نعمتی ست
مثوی معنوی / حضرت مولانا
دیوان اشعار / پروین اعتصامی
💔9
شب فراق که داند که تا سحر چندست؟
مگر کسی که به زندان عشق در بندست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست
مگر کسی که به زندان عشق در بندست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست
❤8❤🔥3