۱ اردیبهشت روز بزگرداشت فرمانروای ملک سخن، سعدی جان ها، گرامی باد ❤️
❤12❤🔥2👍1
در باب آسانی پس از دشواری
چو روی نکو داری انده مخور
که موی ار بیفتد بروید دگر
نه پیوسته رز خوشهٔ تر دهد
گهی برگ ریزد، گهی بر دهد
بزرگان چو خور در حجاب اوفتند
حسودان چو اخگر در آب اوفتند
برون آید از زیر ابر آفتاب
به تدریج و اخگر بمیرد در آب
ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست
که ممکن بود کاب حیوان در اوست
نه گیتی پس از جنبش آرام یافت؟
نه سعدی سفر کرد تا کام یافت؟
دل از بی مرادی به فکرت مسوز
شب آبستن است ای برادر به روز
بوستان / شیخ اجل
❤11👍1💯1
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
سعدی
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
سعدی
❤12❤🔥1👍1
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
سعدی
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
سعدی
❤11👍2
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
سعدی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
سعدی
❤11👍1
هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد...
سعدی
بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد...
سعدی
❤10👍1👌1
دوشینه به من گفتی باشم به عذاب امروز
در حیرتِ آن نطقت من خانه خراب امروز
رفتی و سراسر دل، شوریده شده آری
نقشی بُوَدم لیکن، باشم چو سراب امروز
خون میچکد از چشمم، زان روی که در خشمم
هر قطره، گناه تو، باشد به حساب امروز
دور از تو چه بد حالم، پر کنده و بی بالم
من بادیهِ خشکم، تو همچو سحاب امروز
تو آهویِ آن دشتی، من صیدکُنِ ماهر
از من بگریزی لیک، پایم به رکاب امروز
من یوسف در چاهم، در سوزم و در آهم
تو بر دل غمناکم، باشی چو طناب امروز
تا وصلِ تو حاصل شد، غم ها همه زایل شد
این آمدنت باشد در حکم ثواب امروز
رامین چه تفاوت کرد، آن غربت و این قربت
غمخواره بُدم لیکن، شادم چو شراب امروز
در حیرتِ آن نطقت من خانه خراب امروز
رفتی و سراسر دل، شوریده شده آری
نقشی بُوَدم لیکن، باشم چو سراب امروز
خون میچکد از چشمم، زان روی که در خشمم
هر قطره، گناه تو، باشد به حساب امروز
دور از تو چه بد حالم، پر کنده و بی بالم
من بادیهِ خشکم، تو همچو سحاب امروز
تو آهویِ آن دشتی، من صیدکُنِ ماهر
از من بگریزی لیک، پایم به رکاب امروز
من یوسف در چاهم، در سوزم و در آهم
تو بر دل غمناکم، باشی چو طناب امروز
تا وصلِ تو حاصل شد، غم ها همه زایل شد
این آمدنت باشد در حکم ثواب امروز
رامین چه تفاوت کرد، آن غربت و این قربت
غمخواره بُدم لیکن، شادم چو شراب امروز
غزل جدیدم 🙂
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️🤝
❤🔥22❤4👌1
در باب حکمت خداوند و وصول به روشنی پس از ظلمت
اگر هوشمندی رها کن ز خود
همان بند خوبی، همان بند بَد
که گر بد به پیش آیدت در زمان
ز خوبی نباشد برایت امان
نه مجنون سراسر پُر اندیشه شد
که تا عشق لیلی بر او پیشه شد؟
نه یوسف بدید از برادر جفا
که شاهِ جهان کرد شاهی عطا؟
نه موسی به گهواره در نیل شد
که تا بر بزرگیش تعجیل شد؟
نه یعقوب بسیار رنجور گشت
که آخر دو دیده پر از نور گشت؟
نه رامین که در دوری اش ساخت چنگ
به هر روی با هرکسی کرد جنگ؟
در آخر به کام دلش بر نشاند
به ویسش، به عشقش، به جانش رساند
(۲ بیت بالا اشاره دارد به داستان عاشقانه ویس و رامین که فخرالدین اسعد گرگانی سراینده آن است)
سراسر خدا داد بالا و پست
که بنده بداند خداییش هست
ز پستی تو را بر فلک بر نشاند
یکی را ز تخت سعادت براند
اگر ظلمتی پیش رویت فتاد
در آن بیگمان آب حیوان نهاد
(آب حیوان: آب بقا، آب حیات)
شعر: رامین علیزاده 🤝
❤🔥16🔥4❤3👍2👏1👌1💯1🍓1
حضرت حق با هرکه بیشتر در سر لطف است، بیشتر او را در بلا میافکند؛ حاصل قربِ به اوست.
نشنیده ای که لیلی از میان آن همه ظرفی که به دستش میدادند، تنها ظرف مجنون را میشکست؟ غرض آن بود که عشق مجنون آزموده شود.
نشنیده ای که لیلی از میان آن همه ظرفی که به دستش میدادند، تنها ظرف مجنون را میشکست؟ غرض آن بود که عشق مجنون آزموده شود.
❤5👌2👎1🔥1
افسار | AFSAR
Mohsen Chavoshi – Zendan
در همین باب بر اساس نظر مولانای جان ها:
همه چیز این عالم پرده است.
اگر به ظاهر رنج می نماید اگر به ظاهر تلخی می نماید پرده ای است بر شیرینی و راحتی .
اگر مرگ می نماید پرده ای است بر زندگی و اگر زندگی می نماید پرده ای است بر مرگ . مولانا به ما می گوید :
آزمودم مرگ من در زندگی است
چون رهم زین زندگی پایندگی است
می گوید من این را فهمیدم که این زندگی درواقع مرگ است و ما وقتی می میریم تازه زنده می شویم .
تمام این عالم از جنس پوشش است . پرده است . حجاب است . مولانا می گوید :
گر نبودی عکس آن سرو سرور
کی بخواندی ایزدش دارالغرور
خداوند این جهان را دارالغرور خوانده است . غرور به عربی یعنی فریب .
این جهان اصلا جهان فریب است
یعنی جوری ساخته شده که شما را گول می زند .
بخشی از سخنرانی استاد عبدالکریم سروش
👌4🔥3❤1👍1
افسار | AFSAR
جنگ از طرف دوست دلآزار نباشد
یاری که تحمل نکند یار نباشد
گر بانگ برآمد که سری در قدمی رفت
بسیار مگویید که بسیار نباشد...
یاری که تحمل نکند یار نباشد
گر بانگ برآمد که سری در قدمی رفت
بسیار مگویید که بسیار نباشد...
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بیوفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
شیخ اجل / دیوان اشعار / غزل شماره ۴۷
عهد فرامش کند مدعی بیوفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
شیخ اجل / دیوان اشعار / غزل شماره ۴۷
❤7👎1👏1
عشق از اول سرکش و خونی بُود
تا گریزد آنکه بیرونی بُود
مثنوی معنوی / دفتر سوم / حضرت مولانا
تا گریزد آنکه بیرونی بُود
مثنوی معنوی / دفتر سوم / حضرت مولانا
❤9👎1👌1💔1
مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گرنه روی زیبا در جهان هست
شیخ اجل
و گرنه روی زیبا در جهان هست
شیخ اجل
💔7👌4❤🔥2👎1
من آن عهدی که با جانان خود بستم، به پا دارم
نه همچون او سراسر خلق و خویی بر جفا دارم
بگفتا: یک نصیبت را بگو از عشق بی حاصل
بگفتم: من ز عشقت جان خود را در بقا دارم
بگفتا: نقره و سیمت دهم از من دلت برکن
نمیدانست در جانم ز عشقش کیمیا دارم
مرا گر اوفتد یکسر تماما درد بی درمان
چه خوش باشد، که من خود را به داغش مبتلا دارم
روایت ها بسی بشنیدم از عشق گریبان سوز
ولیکن من ز یارم درد ها را بر شفا دارم
نه همچون او سراسر خلق و خویی بر جفا دارم
بگفتا: یک نصیبت را بگو از عشق بی حاصل
بگفتم: من ز عشقت جان خود را در بقا دارم
بگفتا: نقره و سیمت دهم از من دلت برکن
نمیدانست در جانم ز عشقش کیمیا دارم
مرا گر اوفتد یکسر تماما درد بی درمان
چه خوش باشد، که من خود را به داغش مبتلا دارم
روایت ها بسی بشنیدم از عشق گریبان سوز
ولیکن من ز یارم درد ها را بر شفا دارم
غزل جدیدم👀
امیدوارم خوشتون بیاد❤️🤝
👏8❤7👍2🔥2👌1💯1🍓1
مولوی به تبع غزالی تئوری غفلت را در اشعار خودش مطرح کرده است .
در " قصه ارباب معرفت " و در مقاله ای در مقایسه غزالی و حافظ این نکته را مبسوطاً توضیح داده ام .
غزالی و به دنبال او مولوی نظریه ای را مطرح می کنند به نام نظریه غفلت.
زندگی ما بیشتر بر مدار جهل ما است تا بر مدار علم ما . این نکته ای است که ما معمولا از آن غافل هستیم .
فرض کنید ما هر شب در خواب میدیدیم فردا برای ما چه اتفاقی خواهد افتاد . زندگی ما تماما واژگون می شد . ما چون نمی دانیم چه اتفاقی می افتد زندگی می کنیم .
شما درس می خوانید و امتحان میدهید چون نمی دانید چه نمره ای می گیرید و آیا موفق می شوید یا نمی شوید . دنبال کار می روید . با کسی گفتگو می کنید . خودتان را آماده می کنید و وارد یک بازی می شوید . چون نمی دانید نتیجه بازی چه می شود . حال فرض کنید هر کس هر شب در خواب ببیند برای او و برای دیگری چه اتفاقی می افتد .
شما اگر بدانید در دل دوستتان چه می گذرد و او واقعا راجع به شما چه فکر می کند ممکن است دوستی شما به هم بخورد . بعضی دوست ها ، دشمن میشوند . دشمن ها دوست می شوند .
جهان ما جهانی است که بر جهل می گردد . بر همین غیبت و غفلت میگردد . اگر این برخیزد جهان به هم می خورد . مولوی می گوید :
سِر ِ پنهان است اند زیر و بم
فاش اگر گویم جهان بر هم زنم
به همین دلیل کسانی که به اسرار و به ضمائر مردم عالم بودند ، زندگی برای آنها در این عالم خیلی سخت بود .
رازدانی زندگی را بسیار تلخ می کند . لذا جهان ، جهان غفلت است . هر کس در هر مقامی هست به دلیل غفلتش آنچنان زندگی می کند که می کند . به قول مولوی :
گاو گر واقف ز قصابان بدی
کی پی ایشان بدان دکان شدی
اگر گاو می دانست برای چه او را به کشتارگاه می برند نمی رفت . نمی داند عاقبت کار چیست .
هر یک از ما در واقع در حکم موجودی هستیم که هزار حجاب جلوی چشمان ما هست که اگر این ها را بردارند ، زندگی برای ما نا ممکن می شود و جهان جهان دیگری می شد .
لذا غفلت ، مدار و اساس این عالم است :
زان جهان اندک ترشح می رسد
تا نخیزد زین جهان حرص و حسد
گر ترشح بیشتر گردد ز غیب
نه هنر ماند در این عالم نه عیب
پس ستون این جهان خود غفلتست
هشیاری این جهان را آفتست
این نکته خیلی مهم است . جهان بر این مدار می چرخد و نباید طالب پاره شدن این پرده شد . چرا که :
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من
وجود من و شما در این عالم به دلیل آن پرده غیبت و غفلتی است که در این عالم آویخته است. اگر آن پرده را بردارند این جهان نمی ماند.
بخشی از سخنرانی استاد عبدالکریم سروش
در " قصه ارباب معرفت " و در مقاله ای در مقایسه غزالی و حافظ این نکته را مبسوطاً توضیح داده ام .
غزالی و به دنبال او مولوی نظریه ای را مطرح می کنند به نام نظریه غفلت.
آنکه همه مردم در غفلت اند . عالم و جاهل و پادشاه و بنده و هر کس دیگر.
معتقدند مدار این عالم بر غفلت است . بدون غفلت ، این جهان نمی گردد .
زندگی ما بیشتر بر مدار جهل ما است تا بر مدار علم ما . این نکته ای است که ما معمولا از آن غافل هستیم .
فرض کنید ما هر شب در خواب میدیدیم فردا برای ما چه اتفاقی خواهد افتاد . زندگی ما تماما واژگون می شد . ما چون نمی دانیم چه اتفاقی می افتد زندگی می کنیم .
شما درس می خوانید و امتحان میدهید چون نمی دانید چه نمره ای می گیرید و آیا موفق می شوید یا نمی شوید . دنبال کار می روید . با کسی گفتگو می کنید . خودتان را آماده می کنید و وارد یک بازی می شوید . چون نمی دانید نتیجه بازی چه می شود . حال فرض کنید هر کس هر شب در خواب ببیند برای او و برای دیگری چه اتفاقی می افتد .
شما اگر بدانید در دل دوستتان چه می گذرد و او واقعا راجع به شما چه فکر می کند ممکن است دوستی شما به هم بخورد . بعضی دوست ها ، دشمن میشوند . دشمن ها دوست می شوند .
جهان ما جهانی است که بر جهل می گردد . بر همین غیبت و غفلت میگردد . اگر این برخیزد جهان به هم می خورد . مولوی می گوید :
سِر ِ پنهان است اند زیر و بم
فاش اگر گویم جهان بر هم زنم
به همین دلیل کسانی که به اسرار و به ضمائر مردم عالم بودند ، زندگی برای آنها در این عالم خیلی سخت بود .
رازدانی زندگی را بسیار تلخ می کند . لذا جهان ، جهان غفلت است . هر کس در هر مقامی هست به دلیل غفلتش آنچنان زندگی می کند که می کند . به قول مولوی :
گاو گر واقف ز قصابان بدی
کی پی ایشان بدان دکان شدی
اگر گاو می دانست برای چه او را به کشتارگاه می برند نمی رفت . نمی داند عاقبت کار چیست .
هر یک از ما در واقع در حکم موجودی هستیم که هزار حجاب جلوی چشمان ما هست که اگر این ها را بردارند ، زندگی برای ما نا ممکن می شود و جهان جهان دیگری می شد .
لذا غفلت ، مدار و اساس این عالم است :
زان جهان اندک ترشح می رسد
تا نخیزد زین جهان حرص و حسد
گر ترشح بیشتر گردد ز غیب
نه هنر ماند در این عالم نه عیب
پس ستون این جهان خود غفلتست
هشیاری این جهان را آفتست
این نکته خیلی مهم است . جهان بر این مدار می چرخد و نباید طالب پاره شدن این پرده شد . چرا که :
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من
وجود من و شما در این عالم به دلیل آن پرده غیبت و غفلتی است که در این عالم آویخته است. اگر آن پرده را بردارند این جهان نمی ماند.
بخشی از سخنرانی استاد عبدالکریم سروش
توصیه میکنم حتما مطالعه کنید.
👍9❤2
امروز، روز جهانی مادر است.
پیشکشی به همۀ مادران!
داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ
هر کجا بیندم از دور کند
چهره پُرچین و جبین پر آژَنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازک من تیر خَدَنگ
از در خانه مرا طرد کند
همچو سنگ از دهن قَلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زندهست
شهد در کام من و توست شَرَنگ
نشوم یکدل و یکرنگ تو را
تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت، بیخوف و دِرَنگ
رَوی و سینهٔ تنگش بدری
دل برون آری از آن سینۀ تنگ
گرم و خونین به مَنَش باز آری
تا برد ز آینهٔ قلبم زنگ
عاشق بیخرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بیعصمت و نَنگ
حرمت مادری از یاد ببرد
خیره از باده و دیوانه ز بَنگ
رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدرید و دل آورد به چَنگ
قصد سر منزل معشوق نمود
دل مادر به کفش چون نارَنگ
از قضا خورد دم در به زمین
و اندکی سوده شد او را آرَنگ
وان دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بیفَرهَنگ
از زمین باز چو برخاست نمود
پی برداشتن آن آهَنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهَنگ:
«آه دست پسرم یافت خراش
آخ پای پسرم خورد به سنگ»
ایرج میرزا
💔12❤3👌3
افسار | AFSAR
امروز، روز جهانی مادر است. پیشکشی به همۀ مادران! داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادر تو با من جنگ هر کجا بیندم از دور کند چهره پُرچین و جبین پر آژَنگ با نگاه غضب آلود زند بر دل نازک من تیر خَدَنگ از در خانه مرا طرد کند همچو سنگ از دهن قَلماسنگ مادر سنگ…
یکی از پر احساس ترین شعر هاییست که میتوانید بخوانید.
این احساس از نوع تصویر سازی جذاب ایرج میرزا و قدرت او در شاعری نشئت میگیرد.
حتما بخوانید.
این احساس از نوع تصویر سازی جذاب ایرج میرزا و قدرت او در شاعری نشئت میگیرد.
حتما بخوانید.
👍6👌2🔥1👏1💯1
به جهان چشم گشودم که تو را یار بگیرم
همه کس غیر تو را یکسره سربار بگیرم
اگرم از تو رسد محنت و رنج و غمِ دوری
بِه از آن روی نکویی که ز اغیار بگیرم
نسبتت گر بکنم با همه خوبانِ دو عالم
من تو را گل، دگران را همگی خار بگیرم
گر به گوشم همه مردم ز تو ایراد بگیرند
سر بجنبانم و بیشک رهِ انکار بگیرم
گر بُوَد شرط وصالت، ز همه خلق بریدن
بِهِلم خانه و من ره به سوی غار بگیرم
و اگر روزی از آن میکده عشق گذشتی
چه خوش است می فروشم، ره خمار بگیرم
غزل جدیدم
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
همه کس غیر تو را یکسره سربار بگیرم
اگرم از تو رسد محنت و رنج و غمِ دوری
بِه از آن روی نکویی که ز اغیار بگیرم
نسبتت گر بکنم با همه خوبانِ دو عالم
من تو را گل، دگران را همگی خار بگیرم
گر به گوشم همه مردم ز تو ایراد بگیرند
سر بجنبانم و بیشک رهِ انکار بگیرم
گر بُوَد شرط وصالت، ز همه خلق بریدن
بِهِلم خانه و من ره به سوی غار بگیرم
و اگر روزی از آن میکده عشق گذشتی
چه خوش است می فروشم، ره خمار بگیرم
بِهِلَم: رها کنم
خَمار( با تشدید روی میم ) : مِی فروش
غزل جدیدم
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
❤28👍7👏1💔1🍓1