This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در باب اهمیت روح و وظایف آن
باز آمدم چون عیدِ نو، تا قفلِ زندان بشکنم
وین چرخِ مردمْخوار را چنگال و دندان بشکنم
از شاهِ بیآغازْ من، پرّان شدم چون باز من
تا جغدِ طوطیخوار را در دِیرِ ویران بشکنم
زآغاز عهدی کردهام کاین جان فدایِ شه کنم
بشکسته بادا پشتِ جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کفم
تا گردنِ گردنکشان در پیشِ سلطان بشکنم
گشتم مقیمِ بزم او، چون لطفْ دیدم عزمِ او
گشتم حقیرِ راه او، تا ساقِ شیطان بشکنم
چون در کفِ سلطان شدم، یک حبّه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی، میدان که میزان بشکنم
گر پاسبان گوید که «هی!»، بر وی بریزم جامِ می
دربان اگر دستم کشد، من دستِ دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گِرْدِ دل، از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردونِ گردان بشکنم
شعر: دیوان شمس / غزل شماره ۱۳۷۵ / حضرت مولانا
خوانش و شرح: عبدالجبار کاکایی
❤5👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در باب عشق و دست یافتن به کمال مطلوب
شعر: دیوان شمس / غزل شماره ۲۲۱۹ / حضرت مولانا
خوانش شرح: عبدالجبار کاکایی
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:
«آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو»
گفتم: «ای عشق، من از چیز دگر میترسم»
گفت: «آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو
گفتم: «این روی فرشتهست عجب یا بشرست؟»
گفت: «این غیر فرشتهست و بشر، هیچ مگو
گفتم: «این چیست بگو؟ زیر و زبر خواهم شد»
گفت: «میباش چنین، زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانهٔ پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو»
گفتم: «ای دل پدری کن نه که این وصف خداست؟»
گفت: «این هست، ولی جان پدر هیچ مگو
شعر: دیوان شمس / غزل شماره ۲۲۱۹ / حضرت مولانا
خوانش شرح: عبدالجبار کاکایی
👍7
انسانِ بدون عشق آسیب پذیر است.
در آن توفان که عشقِ آتش انگیز
کند باد جنون را آتش آمیز،
اساسی گر نداری کوه بنیاد
غم خود خور که کاهی در ره باد
یکی بحر است عشق بی کرانه
در او آتش زبانه در زبانه
اگر مرغابیی اینجا مزن پر
در این آتش سمندر شو سمندر
(سمندر: موجودی افسانه ای که در آتش زندگی میکند)
ز ما تا عشق بس راه درازیست
به هر گامی نشیبی و فرازیست
نشیبش چیست خاک راه گشتن
فراز او کدام از خود گذشتن
فرهاد و شیرین / وحشی بافقی
❤9💔1
وگفت: شما عاشق شده اید بر کسی که بر شما عاشق شده است؟
وگفت: آدمی عاشق است بر شقاوتِ خویش.
وگفت: ما به ادب محتاج تریم از بسیاری علم.
وگفت: هر که سایه ی نفس از نفسِ خویش برگیرد ، عیشِ خلایق در سایه ی او بُوَد.
تذکرةالاولیاء / شیخ فریدالدین عطار نیشابوری
وگفت: آدمی عاشق است بر شقاوتِ خویش.
وگفت: ما به ادب محتاج تریم از بسیاری علم.
وگفت: هر که سایه ی نفس از نفسِ خویش برگیرد ، عیشِ خلایق در سایه ی او بُوَد.
تذکرةالاولیاء / شیخ فریدالدین عطار نیشابوری
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۲۵ فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری،
شاعر و عارف نامدار ایران گرامی باد.
شاعر و عارف نامدار ایران گرامی باد.
🔥5
یک سال دیگر از عمرم گذشت و در آستانه ۲۰ سالگی قرار گرفتم.
آیا به راستی باید در روز تولدم خوشحال باشم یا حسرت فرصت های از دست رفته را بخورم و زار بزنم؟
باید بخندم یا از اینکه یک سال به مرگ نزدیک شده ام غمگین باشم؟
به هر حال... به قول جناب خیام: این قافله عمر عجب میگذرد...
سالی که گذشت سرشار از اتفاقات خوب و بد بود؛ درس های بزرگی گرفتم و سعی کردم آدم خوب و مفیدی باشم.
تمام سعی من در این چنل بر محور ترویج عشق و حقایق عرفانی بوده.
امیدوارم از این نوع محتوا خوشتون بیاد 🌱
آیا به راستی باید در روز تولدم خوشحال باشم یا حسرت فرصت های از دست رفته را بخورم و زار بزنم؟
باید بخندم یا از اینکه یک سال به مرگ نزدیک شده ام غمگین باشم؟
به هر حال... به قول جناب خیام: این قافله عمر عجب میگذرد...
سالی که گذشت سرشار از اتفاقات خوب و بد بود؛ درس های بزرگی گرفتم و سعی کردم آدم خوب و مفیدی باشم.
تمام سعی من در این چنل بر محور ترویج عشق و حقایق عرفانی بوده.
امیدوارم از این نوع محتوا خوشتون بیاد 🌱
❤24
ای یار خوش سیمای من، ای هستی و ایمان من
ای در ورای نام تو، حتی نباشد جان من
ای عشق حق را مِی فروش، من از تو در جوش و خروش
درگیر روی تو شدن، ببرید حتی نان من
گر دور باشی از برم، اندر فراقت پر پرم
گر یک اشاره باشدم، رقصان شود ارکان من
ای دانه عشقت به دل، وصلت برایش آب و گِل
رشدش چنان گردد که او گیرد همه بنیان من
آن دم که عشق پاک تو، انداخت فتنه در دلم
در دم زبانش را برید این عقل نافرمان من
آتش زبانه درکشید، دودش به پا تا سر رسید
آری، چو خاکستر شدم ای جان من جانان من
ای در ورای نام تو، حتی نباشد جان من
ای عشق حق را مِی فروش، من از تو در جوش و خروش
درگیر روی تو شدن، ببرید حتی نان من
گر دور باشی از برم، اندر فراقت پر پرم
گر یک اشاره باشدم، رقصان شود ارکان من
ای دانه عشقت به دل، وصلت برایش آب و گِل
رشدش چنان گردد که او گیرد همه بنیان من
آن دم که عشق پاک تو، انداخت فتنه در دلم
در دم زبانش را برید این عقل نافرمان من
آتش زبانه درکشید، دودش به پا تا سر رسید
آری، چو خاکستر شدم ای جان من جانان من
روز تولدم یکم بیکار شدم، نشستم شعر گفتم 🙂
بماند به یادگار...🌃
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
❤33👍1👌1💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در باب عشق و ثمرات آن
شرح: امیرحسین ماحوزی
رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شدشعر: دیوان شمس / غزل شماره ۵۸۳ و ۶۱۰ / حضرت مولانا
آواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد
بیمار شود عاشق اما بنمی میرد
ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد
شرح: امیرحسین ماحوزی
👍4🔥2👌1
افسار | AFSAR
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد
آواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد
در بخش های زیادی از دیوان شمس و مثنوی معنوی مشاهده میکنیم که مولانا از جانب خداوند سخن میگه.
👍6👌1
به باور مولانا انسان ها پیش از عاشق شدن در حقیقت مُرده ای بیش نیستند و با وصول به درجه عشق حقیقی زنده میشوند.
همچنین به باور او عشق انسان را به کمال میرساند.
مُرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدهٔ سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زَهرهٔ شیر است مرا، زُهرهٔ تابنده شدم
گفت که: «دیوانه نهای، لایق این خانه نهای»
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که: «سرمست نهای، رو که از این دست نهای»
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که: «با بال و پری، من پر و بالت ندهم»
در هوسِ بال و پرش، بیپر و پرکنده شدم
شعر: دیوان شمس / غزل شماره ۱۳۹۳ / حضرت مولانا
❤4💔3👌1
در باب اتکا کردن به خداوند
از خدا خواه هرچه خواهی ای پسر
نیست در دست خلایق نفع و ضر
بندگان را نیست ناصر جز اله
یاری از حق خواه و از غیرش مخواه
آنکه از قهر خدا ترسد بسی
بیگمان میترسد از وی هر کسی
پندنامه / عطار نیشابوری
❤5👍1
Koja Boodi
Mohsen Chavoshi
کجا بودی شبایی که غما میکشتنم بی توترانه: حسین غیاثی
نگاه کن تو چشای خیس تنهاییم منم بی تو
تو اون آغوشی که تنها پناه گریه هام بودی
شبایی که من این زخمارو میشمردم کجا بودی
تماشا کن تو این دردو به دنیای من آوردی
تماشا کن تویی که خنده هامو با خودت بردی
نمی خوام مثل من تنها بشی با گریه ها
اما منو یادت بیار هرجا تو تنهایی زمین خوردی
هنوزم اون شبای گریهی مستی رو یادم هست
کجا موهاتو وا کردی کجا بستی رو یادم هست
تو حق داری اگه رفتی اگه حرفامو یادت نیست
ولی من این که گفتی عاشقم هستی رو یادم هست
خواننده: چاوشی
❤4❤🔥1👍1
۱ اردیبهشت روز بزگرداشت فرمانروای ملک سخن، سعدی جان ها، گرامی باد ❤️
❤12❤🔥2👍1
در باب آسانی پس از دشواری
چو روی نکو داری انده مخور
که موی ار بیفتد بروید دگر
نه پیوسته رز خوشهٔ تر دهد
گهی برگ ریزد، گهی بر دهد
بزرگان چو خور در حجاب اوفتند
حسودان چو اخگر در آب اوفتند
برون آید از زیر ابر آفتاب
به تدریج و اخگر بمیرد در آب
ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست
که ممکن بود کاب حیوان در اوست
نه گیتی پس از جنبش آرام یافت؟
نه سعدی سفر کرد تا کام یافت؟
دل از بی مرادی به فکرت مسوز
شب آبستن است ای برادر به روز
بوستان / شیخ اجل
❤11👍1💯1
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
سعدی
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
سعدی
❤12❤🔥1👍1
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
سعدی
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
سعدی
❤11👍2
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
سعدی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
سعدی
❤11👍1
هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد...
سعدی
بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد...
سعدی
❤10👍1👌1
دوشینه به من گفتی باشم به عذاب امروز
در حیرتِ آن نطقت من خانه خراب امروز
رفتی و سراسر دل، شوریده شده آری
نقشی بُوَدم لیکن، باشم چو سراب امروز
خون میچکد از چشمم، زان روی که در خشمم
هر قطره، گناه تو، باشد به حساب امروز
دور از تو چه بد حالم، پر کنده و بی بالم
من بادیهِ خشکم، تو همچو سحاب امروز
تو آهویِ آن دشتی، من صیدکُنِ ماهر
از من بگریزی لیک، پایم به رکاب امروز
من یوسف در چاهم، در سوزم و در آهم
تو بر دل غمناکم، باشی چو طناب امروز
تا وصلِ تو حاصل شد، غم ها همه زایل شد
این آمدنت باشد در حکم ثواب امروز
رامین چه تفاوت کرد، آن غربت و این قربت
غمخواره بُدم لیکن، شادم چو شراب امروز
در حیرتِ آن نطقت من خانه خراب امروز
رفتی و سراسر دل، شوریده شده آری
نقشی بُوَدم لیکن، باشم چو سراب امروز
خون میچکد از چشمم، زان روی که در خشمم
هر قطره، گناه تو، باشد به حساب امروز
دور از تو چه بد حالم، پر کنده و بی بالم
من بادیهِ خشکم، تو همچو سحاب امروز
تو آهویِ آن دشتی، من صیدکُنِ ماهر
از من بگریزی لیک، پایم به رکاب امروز
من یوسف در چاهم، در سوزم و در آهم
تو بر دل غمناکم، باشی چو طناب امروز
تا وصلِ تو حاصل شد، غم ها همه زایل شد
این آمدنت باشد در حکم ثواب امروز
رامین چه تفاوت کرد، آن غربت و این قربت
غمخواره بُدم لیکن، شادم چو شراب امروز
غزل جدیدم 🙂
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️🤝
❤🔥22❤4👌1