افسار | AFSAR
220 subscribers
31 photos
66 videos
11 links
Download Telegram
Norooz
Homayoun Shajarian
نوروز
مست و غزل خوان زد حلقه به در نوروز
چهره گشاید بهار روز من است امروز

چشمه به جو آمد مِی به سبو آمد
از نفس حافظ فال نکو آمد

مژده عید آمد بخت سعید آمد
مشت زمین وا شد سبزه پدید آمد

سبزه یار آمد، عطر مسیحایی گیسوی نگار آمد
قفل غزل وا شد، هلهله در هلهله آواز پرستوی بهار آمد

خُلد برین آمد، فصل شکوفایی رویای زمین آمد
کار دل عشاق، سکه شد و سیب محبت به سر سفره سین آمد

شور بهاران شکفت از دل ویرانه ها
خال تب گل ببین بر تن پروانه ها

نو شدن از کهنگی موسم شیدایی است
در تن و جان بهار روح اهورایی است

تخت چمن سبزه دولت جمشید شد
همت کوروش بلند بار دگر عید شد

موسم شیدایی است، فرصت مجنون شدن از جلوه لیلایی است
پیک بهاران رسید، فصل فراوان شدن میوه گمگشته زیبایی است

بانگ طرب ساز کن، حنجره در حنجره آواز کن
شور به الحان فکن، از ره سلمک گذری هم به سراپرده شهناز کن
شعر: اسحاق انور
خواننده: همایون شجریان
6👍2👌1
افسار | AFSAR
هرکسی توان درک عشق حقیقی را ندارد...
عشق چیزی فراتر و عمیق تر از ظاهر و صورت است.


به مجنون گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن به از لیلی نکویی

که لیلی گرچه در چشم تو حوریست
به هر جزوی ز حسن او قصوریست

ز حرف عیب‌جو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت

اگر در دیدهٔ مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو کی دانی که لیلی چون نکویی است
کزو چشمت همین بر زلف و رویی است

تو قد بینی و مجنون جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوک انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو، او اشارت‌های ابرو

فرهاد و شیرین / وحشی بافقی
10👏1👌1
Beraghsa
Mohsen Chavoshi
برقصا

شعر: دیوان شمس / حضرت مولانا
خواننده: چاوشی
👍43
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفت لبم ناگهان نام گل و گلسِتان
آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان

گفت که سلطان منم، جانِ گلستان منم
حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان ؟

دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی
نای منی هین مکن از دم هر کس فغان

پیش چو من کیقباد چشم بدم دور باد!
شرم ندارد کسی یاد کند از کهان ؟

جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند
زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان

پشت جهان دیده‌ای روی جهان را ببین
پشت به خود کن که تا روی نماید جهان

ای قمرِ زیر میغ ! خویش ندیدی، دریغ !
چند چو سایه دوی در پی این دیگران ؟

بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد
تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان

در پی دزدی بُدَم دزد دگر بانگ کرد
هشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن ؟

گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت
دزد مرا باد داد آن دغلِ کژنشان
بی شک یکی از زیباترین غزل های مولاناست.

خوانش: عبدالجبار کاکایی
شعر: دیوان شمس / غزل شماره ۲۰۵۹ / حضرت مولانا
11🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عشق ها گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است


گفت ما اول فرشته بوده‌ایم
راه طاعت را بجان پیموده‌ایم

سالکان راه را محرم بُدیم
ساکنان عرش را همدم بُدیم

پیشهٔ اول کجا از دل رود
مهر اول کِی ز دل بیرون شود

در سفر گر روم بینی یا ختن
از دل تو کِی رود حب الوطن

ما هم از مستان این می بوده‌ایم
عاشقان درگه وی بوده‌ایم

ناف ما بر مهر او ببریده‌اند
عشق او در جان ما کاریده‌اند
مثنوی معنوی / دفتر دوم / حضرت مولانا
👌7
درود. عرض ادب
دوستان کنکوری خوشحال میشم به کانال کنکوری ما بپیوندید و از مطالب تیم ما استفاده کنید.
@URANUS_TEAM
10💯1💔1
هر که را خواهی شناسی همنشینش را نگر
زانک مقبل در دو عالم همنشین مقبل‌ست

هر چه بر تو ناخوش آید آن منه بر دیگران
زانک این خو و طبیعت جملگان را شاملست

پنبه‌ها در گوش کن تا نشنوی هر نکته‌ای
زانک روح ساده‌ی تو زنگ‌ها را قابلست


دیوان شمس / غزل شماره ۴۰۲ / حضرت مولانا
👍4👌3
در رسیدگی به عیوب، خودتان را در اولویت قرار دهید...


چون تو مشغولی بجویاییِ عیب
کِی کنی شادی به زیبایی غیب

عیب جویا، تو به چشم عیب بین
کِی توانی بود هرگز غیب بین

اولا از عیب خلق آزاد شو
پس به عشق غیب مطلق شاد شو

موی بشکافی به عیب دیگران
ور بپرسم عیب تو کوری در آن


منطق الطیر / عطار نیشابوری
👍7
هین توکل کن ملرزان پا و دست
رزق تو بر تو ز تو عاشق‌ترست


مثنوی معنوی / دفتر پنجم / حضرت مولانا
12👌1
در اهمیت ترک تعلقات و دوری از حرص و طمع


بند بگسل، باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر


( از قید و بند تعلقات که مانند بندی تو را گرفتار کرده اند آزاد و رها شو )

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
چند گنجد‌ قسمتِ یک روزه‌ای


( اگر تمام دریا برای تو باشد، نهایت بتوانی کوزه که همان عمر کوتاه تو است را پر کنی [ پس این زیاده خواهی ها برای چیست؟] )

کوزه‌ٔ چشم حریصان پُر نشد
تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد


( چشم افراد حریص و طمع کار مانند کوزه ای‌ است که هیچ گاه سیر نمی‌شود. اگر میخواهی به کمال برسی باید مانند صدف که به قطره آبی قانع شد و آن قطره مروارید شد، باشی)

مثنوی معنوی / دفتر اول / حضرت مولانا
❤‍🔥7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عقل بند رهروانست ای پسر
بند بشکن ره عیانست ای پسر

عقل بند و دل فریب و جان حجاب
راه از این هر سه نهانست ای پسر

عشق کار نازکانِ نرم نیست
عشق کار پهلوانست ای پسر


عشق را از کس مپرس از عشق پرس
عشق ابر دُرفشانست ای پسر

گر روی بر آسمان هفتمین
عشق نیکونردبانست ای پسر

دیوان شمس / غزل شماره ۱۰۹۷ / حضرت مولانا
5
ما را سَرِ باغ و بوستان نیست
هر جا که تویی تفرّج آنجا‌ست

سعدی
4💯2👌1
افسار | AFSAR
ما را سَرِ باغ و بوستان نیست هر جا که تویی تفرّج آنجا‌ست سعدی
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی ‌
‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌
سعدی
👌11👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در باب عشق حقیقی


این رها کن عشق‌های صورتی
نیست بر صورت نه بر روی ستی

آنچه معشوق‌ست صورت نیست آن
خواه عشق این جهان خواه آن جهان

آنچه بر صورت تو عاشق گشته‌ای
چون برون شد جان چرایش هشته‌ای‌‌؟

صورت‌ش بر جاست این سیری ز چیست‌؟
عاشقا وا جو که معشوق تو کیست‌‌؟

مثنوی معنوی / دفتر دوم / حضرت مولانا
❤‍🔥9👌1
Aghlo Kherad
Mohsen Chavoshi
عقل و خرد


برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی من
پای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی

در دو جهان بننگرد آنک بدو تو بنگری
خسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی

شعر: دیوان شمس / غزل شماره ۲۴۸۳ / حضرت مولانا
خواننده: چاوشی
7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در باب اهمیت روح و وظایف آن


باز آمدم چون عیدِ نو، تا قفلِ زندان بشکنم
وین چرخِ مردمْ‌خوار را چنگال و دندان بشکنم

از شاهِ بی‌آغازْ من، پرّان شدم چون باز من
تا جغدِ طوطی‌خوار را در دِیرِ ویران بشکنم


زآغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدایِ شه کنم
بشکسته بادا پشتِ جان گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کفم
تا گردنِ گردن‌کشان در پیشِ سلطان بشکنم

گشتم مقیمِ بزم او، چون لطفْ دیدم عزمِ او
گشتم حقیرِ راه او، تا ساقِ شیطان بشکنم


چون در کفِ سلطان شدم، یک حبّه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی، می‌دان که میزان بشکنم

گر پاسبان گوید که «هی!»، بر وی بریزم جامِ می
دربان اگر دستم کشد، من دستِ دربان بشکنم


چرخ ار نگردد گِرْدِ دل، از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردونِ گردان بشکنم

شعر: دیوان شمس / غزل شماره ۱۳۷۵ / حضرت مولانا
خوانش و شرح: عبدالجبار کاکایی
5👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در باب عشق و دست یافتن به کمال مطلوب

من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر، هیچ مگو

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:
«آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو»


گفتم: «ای عشق، من از چیز دگر می‌ترسم»
گفت: «آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو


من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو

گفتم: «این روی فرشته‌ست عجب یا بشرست؟»
گفت: «این غیر فرشته‌ست و بشر، هیچ مگو


گفتم: «این چیست بگو؟ زیر و زبر خواهم شد»
گفت: «می‌باش چنین، زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانهٔ پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو»

گفتم: «ای دل پدری کن نه که این وصف خداست؟»
گفت: «این هست، ولی جان پدر هیچ مگو

شعر: دیوان شمس / غزل شماره ۲۲۱۹ / حضرت مولانا
خوانش شرح: عبدالجبار کاکایی
👍7
انسانِ بدون عشق آسیب پذیر است.


در آن توفان که عشقِ آتش انگیز
کند باد جنون را آتش آمیز،

اساسی گر نداری کوه بنیاد
غم خود خور که کاهی در ره باد

یکی بحر است عشق بی کرانه
در او آتش زبانه در زبانه

اگر مرغابیی اینجا مزن پر
در این آتش سمندر شو سمندر
(سمندر: موجودی افسانه ای که در آتش زندگی می‌کند)

ز ما تا عشق بس راه درازیست
به هر گامی نشیبی و فرازیست

نشیبش چیست خاک راه گشتن
فراز او کدام از خود گذشتن

فرهاد و شیرین / وحشی بافقی
9💔1