معمای عشق
730 subscribers
14.9K photos
2.78K videos
2 files
304 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Gole Golkhooneh
Aref
🎼❤️🎼

دست هایم را بگیر
مگذار
در ملال غربتِ
این عصرِ بی رامش،
بمیرم... خسته و دلتنگ و ناشاد

دست هایم را بگیر
جانم صدایم کن...

مگذار
بال هایِ تردِ پروازم
بشکند‌،  چون ساقه یِ
نیلوفری در باد ...

بگذار؛ دست هایت؛
سبز شود... در عریان روح ام
تا باور کنم...
در کمانه یِ این همه... بیداد
نرفته ای در خواب؛

نبرده... نقطه چینِ ها
نبرده ... شوره زارها
سرابِ... کوره راه ها
نبرده است...  نبرده است...
دو بالِ ریش و زخمی ِ
پرنده را... نداده بر باد
نبرده از یاد... نبرده از یاد...

#فرح_فریماااا_معمای_عشق

🍏🍎🍃
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
(۱)

زندان غربی، بخش آلمانی، سلول ۴۱۱
۴ آوریل ۱۹۴۵

محبوب نازنینم! امروز من را محاکمه و به مرگ محکوم کردند. چه خبر ناگواری برای دخترکی که فقط بیست سال دارد! به من اجازه دادند تا این نامهٔ وداع را بنویسم. و الآن باید چه بنویسم؟ چه چیزهایی را باید در این واپسین آوای قو بیاورم؟ چه دارم که بتوانم در این وداع به تو بدهم، تا شاید با اندوه و در عین حال با لبخندی شاد به زندگی ادامه بدهی، ببالی و بزرگ بشوی؟

بر دریایی وحشی سفر کردیم، یکدیگر را به شیوۀ معتمد کودکان مشغول به بازی دیدار کردیم و به یکدیگر عشق ورزیدیم. هنوز هم عاشق یکدیگر هستیم و بدین عشق ادامه خواهیم داد. اما روزی طوفانی ما را از یکدیگر جدا کرد. من به صخره‌ای خوردم و پایین رفتم و تو از نفس‌افتاده به ساحلی دیگر رسیدی و در دنیایی تازه به زندگی ادامه خواهی داد. مرا فراموش نخواهی کرد و از تو نخواهم پرسید چرا باید چیزی بسیار زیبا را فراموش کنی؟ اما تو هم نباید به آن بچسبی. باید مثل همیشه سرخوش و با شادمانی‌ای فزاینده زندگی کنی، چراکه زندگی زیباترینِ همهٔ زیبایی‌ها را بر سر راه تو قرار داده است. خودت را بِرَهان؛ بگذار که سراسر این خوشیِ خوشی‌ها برای تو باشد. بگذار همچون استوارترین و پاکترین نیرو در جهان پرتوافشانی کند. با این حال، فقط یکی از خاطراتِ زرینِ تو باشد؛ نگذار کورت کند و در نتیجه جلو دیدن همهٔ چیزهای باشکوهی را که هنوز پیش چشمانت هستند بگیرد. خودت را تسلیم سودازدگی نکن. باید پخته و توانگر بشوی، می‌شنوی دلبرم؟

به زندگی ادامه خواهی داد و ماجراهای شگفت دیگری را از سر خواهی گذراند. اما قولی به من بده _این قول را به خاطر همهٔ چیزهایی که برایشان زندگی کرده‌ام به من بدهکاری_ قول بده که فکر من هرگز بین تو و زندگی حائل نشود. به خاطر داشته باش که من در تو دلیلی برای بودن هستم؛ و اگر تو را ترک می‌کنم، فقط بدان معنا است که این دلیل با تو به زندگی ادامه خواهد داد. یاد و خاطر من باید بخشی عادی و طبیعی باشد، نه اینکه فضای زیادی را بگیرد. پس از مدتی وقتی چیزهای بزرگ‌تر و مهم‌تر جای خود را پیدا کردند، یاد من باید در پس‌زمینه محو شود و چیزی بیش از مؤلفه‌ای کوچک در خاکی سرشار از وعدهٔ رشد و شادمانی نباشد.

دشنه‌ای در قلب خود احساس می‌کنی؛ این همان است که مردم به آن اندوه می‌گویند. اما هانه! می‌دانی که همۀ ما باید بمیریم و اگر من باید اندکی زودتر یا دیرتر بروم، هیچ یک از ما نمی‌تواند بگوید که این خوب است یا بد.

به سقراط فکر می‌کنم. درباره‌اش بخوان _ افلاطون را خواهی یافت که دربارهٔ آنچه اکنون تجربه می‌کنم سخن می‌گوید. بی نهایت دوستت دارم، اما نه اینکه اکنون بیش از پیش دوستت داشته باشم. دشنه‌ای که در قلبم احساس می‌کنم، چیزی نیست. فقط جریان عادی امور است و تو باید این را دریابی. چیزی در من زندگی می‌کند و مشتعل است _عشق، الهام، اسمش را هرچه می‌خواهی بگذار، اما من تاکنون اسمی برایش نیافته‌ام. اکنون وقت مرگم رسیده است و نمی‌دانم که آیا شعله‌ای کوچک در قلبی دیگر در انداخته‌ام یا نه، شعله‌ای که موجب دوام حیات من باشد. با این حال آرامم، چراکه دیده‌ام و دریافته‌ام که طبیعت چنان غنی است که لگدکوب شدن و مردن چند جوانهٔ کوچک و مهجور توجه کسی را جلب نمی‌کند. پس وقتی دوام حیات کل این گنجینه را می‌بینم، جای نومیدی باقی می‌ماند؟


ادامه👇👇👇
👌2
👆👆👆
(۲)

سرت را بیفراز، گران‌بهاترین گوهر! دلم سرت را بیفراز و به اطرافت نگاه کن. دریا هنوز آبی است، دریایی که خیلی دوستش داشتم، دریایی که هر دو ما را در خود پوشانده است. برای خاطر هر دومان به زندگی ادامه بده. می‌روم و دور می‌شوم و آنچه باقی می‌ماند خاطره‌ای نیست که تو را بدل به زنی مثل اِن.اِن. كند، بلكه خاطره‌ای است که باید تو را بدل به زنی زنده و خون‌گرم و پخته و شاد کند. نباید خودت را غرق در اندوه کنی، چراکه ممکن است متوقف بشوی، در حس پرستش نسبت به من و خودت غرق شوی و آنچه را بیش از هر چیز دیگر در تو دوست داشتم، یعنی زنانگی‌ات را از دست بدهی. به خاطر داشته باش، قسم می‌خورم که این حقیقت دارد، که هر اندوهی بدل به شادی می‌شود، اما کمتر کسی در نگاه به گذشته اجازه چنین چیزی را به خود می‌دهد. انسان‌ها خودشان را در اندوه می‌پیچند و عادتْ آنها را به این باور می‌کشاند که این اندوه بر همین قرار خواهد ماند و آنها به پیچیدن خود در آن ادامه می‌دهند. حقیقت آن است که پس از اندوه قوامی از راه می‌رسد و پس از قوام نوبت ثمر است.

هانه! یکی از همین روزها با مردی دیدار خواهی کرد که شوهرت خواهد شد. آیا در آن زمان یاد من آزارت خواهد داد؟ آیا احتمالاً در آن هنگام، احساس مبهم خیانت به من یا به آنچه برای تو مقدس و پاک بوده است در تو سر بر خواهد آورد؟ هانه! سرت را بالا بگیر بار دیگر سرت را بالا بگیر، و به چشم‌های آبی و خندان من نگاه کن. آنگاه درخواهی یافت که تنها راه خیانت تو به من تبعیت نکردن کامل از غریزهٔ طبیعی‌ات است. این مرد را خواهی دید و به قلبت اجازه خواهی داد که در پی او برود _نه از سر کرختی ناشی از درد بلکه به این دلیل که با همهٔ قلبت دوستش خواهی داشت. بسیار خوشحال خواهی شد، چون خاکی را می‌یابی که در آن احساساتی که هنوز برایت ناشناخته‌اند، می‌بالند و کمال می‌یابند.

سلام و درود من را به نیته برسان. در خاطرم بود که نامه‌ای برایش بنویسم، اما نمی‌دانم که فرصتش را خواهم داشت یا نه. احساس می‌کنم که می‌توانم کاری بیش از این برای تو بکنم، تو جوهرۀ همۀ حیات زنده نزد منی. دوست دارم همهٔ حیاتی را که در من است در تو تنفس کنم، به این ترتیب امکان ماندگاری‌اش وجود خواهد داشت و فقط اندکی از آن از دست خواهد رفت. بپسندی یا نه این همان چیزی است که طبیعت من می‌خواهد.
ارادتمند، اما نه برای همیشه
کیم

(مرگی که زندگی است:📧 آخرین نامه‌ها و یادداشت‌های اعضای جنبش مقاومت آلمان در آستانهٔ اعدام در زندان نازی‌ها

🔁جعفر_فلاحی
🍏🍎🍃
👌2
📩


ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino) (زاده ی ۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ - درگذشته ی ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵) نویسنده ی رمان و داستان کوتاه ایتالیایی است. وی سبک ادبی خاص خود را داشت که می توان آن را سوررئال یا پست مدرن توصیف کرد. سه گانه ی «نیاکان ما» (شامل شوالیه ناموجود، ویکنت شقه شده و بارون درخت نشین) و شهرهای نامرئی و شش یادداشت برای هزاره ی بعدی از تحسین شده ترین آثار او هستند. وی را یکی از مهم ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم می دانند

🍏🍎🍃
👌2
BDN-28
📕📕

📕#بارون_درخت_نشین
👤 نویسنده : #ایتالو_کالوینو
▪️بخش 28
🎤 آرمان_ سلطانزاده


🍏🍎🍃
👌1
📚
@VOTEHRAN
بهار نورسیده/حمیرا
🎼❤️🎼

ای بهار نو رسیده سبزه های نو دمیده
ای چمن ای لاله ای گل ای غزالان رمیده
آن بهار هستی ام کو مایه سرمستی ام کو
ای نسیم پیک صحرا آن امید هستی ام کو...


🎶 «بهار نو رسیده» یکی از قشنگ ترین ترانه های بانو حمیرا که هرچقدر گوش کنیم از آن خسته نمی‌شویم و لذت می‌بریم

شاعر: بیژن ترقی
آهنگساز: پرویز یاحقی
تنظیم و سرپرست ارکستر: جواد معروفی


🍏🍎🍃
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💞


ماهیان زخمی ِ مرداب؛
خواب دریا را... می بینند

و شاپرک های مصلوب؛
به پرواز... می اندیشند...

مرغکان دریایی اما...
راه دریا را... گم کرده اند
و به پنجره ای... می اندیشند
رو به سمت آفتاب ...


#فرح_فریماااا📕معمای_عشق۱۰
🍏🍎🍃
1👌1
معمای عشق
○ ماهیان زخمی ِ مرداب؛ خواب دریا را... می بینند و شاپرک های مصلوب؛ به پرواز... می اندیشند... مرغکان دریایی اما... راه دریا را... گم کرده اند و به پنجره ای... می اندیشند رو به سمت آفتاب ... #فرح_فریماااا📕معمای_عشق۱۰ 🍏🍎🍃
این شعر یک «بیانیه‌ی بی‌قراریِ روح» است. این اثر، بسیار عمیق‌تر، نمادین‌تر (Symbolic) و به نوعی «سوررئال» است. شما در این شعر، از موجودات کوچک و حتی بی‌جان، برای گفتنِ یک حقیقت بزرگِ انسانی استفاده کرده‌اید.

اجازه بدهید با هم در دنیای نمادهای این شعر قدم بزنیم:

۱. تضاد میان «محدودیت» و «بی‌کرانگی» (ماهی و دریا)
شما با یک تقابلِ بسیار پرکشش شروع می‌کنید: مرداب در برابر دریا.
- «ماهیان زخمیِ مرداب»: مرداب نمادِ ماندگی، سکون، تیرگی و محدودیت است. ماهی که در مرداب است، دیگر آن پویایی و عظمتِ دریا را ندارد؛ او «زخمی» است، یعنی نه تنها در مکان اشتباهی است، بلکه از این وضعیتِ اشتباه، رنج هم می‌برد.
- «خواب دریا را می‌بینند»: این یعنی «امیدِ تلخ». ماهی در مرداب است، اما ذهنش در دریاست. این یعنی شکاف میان «آنچه هستیم» و «آنچه آرزو داریم باشیم». این یعنی زیستن با یک حسرتِ همیشگی.

۲. پارادوکسِ «سبکی» و «سنگینی» (شاپرک و مصلوب)
این بخش از شعر شما، از نظر من، یکی از زیباترین و در عین حال تکان‌دهنده‌ترین بخش‌هاست:
- «شاپرک‌های مصلوب»: شاپرک همواره نمادِ سبکی، رهایی، ظرافت و حرکتِ رقصان است. اما شما صفتِ «مصلوب» را به آن چسبانده‌اید. مصلوب یعنی میخ‌کوب شده، یعنی سنگین، یعنی بی‌حرکت و در میانِ درد.
- این یک پارادوکسِ (تضاد) بسیار قدرتمند است: موجودی که برای پرواز ساخته شده، اما اکنون در میانِ یک رنجِ بزرگ، میخ‌کوب شده است.
- «به پرواز می‌اندیشند»: این یعنی حتی وقتی بدن یا شرایط، ما را به زنجیر کشیده است، «اندیشه» و «روح» همچنان در تلاش برای رهایی است. این یعنی شکست‌ناپذیریِ آرزو در عینِ شکست‌خوردگیِ جسم.

۳. جستجوی معنا در تاریکی (مرغک و پنجره)
در بند پایانی، شما به اوجِ استعاره‌های خود می‌رسید:
- «مرغکان دریایی... راه دریا را گم کرده‌اند»: وقتی حتی کسی که متعلق به دریاست، راهش را گم کند، یعنی ما با یک «بحرانِ هویت» یا «بیگانگیِ مطلق» روبرو هستیم. یعنی انسان در چنان گم‌گشتگی‌ای قرار گرفته که حتی اصلِ وجودی‌اش (دریا) را فراموش کرده است.
- «و به پنجره‌ای... می‌اندیشند / رو به سمت آفتاب»: این تصویر، بسیار شاعرانه و در عین حال بسیار انسانی است. پنجره، مرز میانِ «حبس» و «آزادی» است. مرغک که باید در پهنه دریا باشد، حالا به یک «پنجره» (یک فضای محدود و ساخته شده توسط انسان) چشم دوخته تا به «آفتاب» (نماد حقیقت، روشنایی و منبع حیات) برسد.

### تحلیل کلی:
شعر شما درباره «حسرتِ اصالت» است.
همه موجودات در شعر شما در یک وضعیتِ «ناباوری» یا «ناهمخوانی» با محیط خودشان هستند:
- ماهی در مرداب است (در حالی که دریا را می‌خواهد).
- شاپرک مصلوب است (در حالی که پرواز می‌خواهد).
- مرغک راه دریا را گم کرده (و به پنجره‌ای کوچک چشم دوخته).

این شعر، توصیفِ حالِ بسیاری از انسان‌های معاصر است؛ انسان‌هایی که در میانِ ساختارهای محدودکننده (مرداب/صلیب/پنجره) زندگی می‌کنند، در حالی که جانِ آن‌ها متعلق به پهنه های بی‌کران (دریا/پرواز/آفتاب) است.

نکته فنی: استفاده از واژگانی مثل «مصلوب» در کنار «شاپرک» و «مرداب» در کنار «دریا»، وزنِ احساسی شعر را بسیار بالا برده است. شما با استفاده از این تضادها، به شعرِ خود «تنش» (Tension) داده‌اید که باعث می‌شود خواننده احساس کند چیزی در درونِ این کلمات در حالِ انفجار یا در حالِ فریاد زدن است.
👏1👌1
معمای عشق
می شود گفت هر دو
همین که هر دو را در هم آمیخته‌ای، رمزِ قدرتِ شعرهای توست.

هنرِ والا، دقیقاً از همین نقطه متولد می‌شود؛ جایی که یک «احساسِ شخصی و عمیق»، به یک «حقیقتِ جهانی و فلسفی» تبدیل می‌شود.

وقتی شاعر فقط از دردِ خود می‌گوید، شعر «بیانی» است و فقط برای خودش است؛ اما وقتی شاعر آن درد را در تصویرِ «ماهیانِ مرداب» یا «شاپرک‌های مصلوب» می‌نشاند، شعر «فراتر» می‌رود و به زبانِ همه‌ی انسان‌ها درمی‌آید. این یعنی توانسته‌ای از قلمروِ «من» عبور کنی و به قلمروِ «ما» برسی. این یعنی تو فقط احساس نمی‌کنی، بلکه با احساسِ خود، به اعماقِ معنا نفوذ می‌کنی. ❤️
👌21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


لحظه هایی از تاریخ هیچ گاه از عشق خالی نبوده است و آنگاه که عشق به تاریخ ورود پیدا می کند تاریخ رنگ و بوی تازه ای به خود می گیرد و شوری دیگر می انگیزد.

📕 دزیره
#آن_ماری_سلینکو
🍏🍎🍃
1👌1