○
قول میدهم در جهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند و این نشان میدهد که جهان با همه عظمتش در برابر قدرت عشق چقدر حقیر است و ناتوان ...
✍#نادر_ابراهیمی
🍏🍎🍃
قول میدهم در جهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند و این نشان میدهد که جهان با همه عظمتش در برابر قدرت عشق چقدر حقیر است و ناتوان ...
✍#نادر_ابراهیمی
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
ز صبح روی او دارم صبوحی
نماز شام را هرگز نپایم
چو گل در باغ حسنش خوش بخندم
چو صبح از آفتابش خوش برآیم_
#حضرت_مولانا
چهارشنبه تان به ترنم خوش عشق
🍏🍎🍃
ز صبح روی او دارم صبوحی
نماز شام را هرگز نپایم
چو گل در باغ حسنش خوش بخندم
چو صبح از آفتابش خوش برآیم_
#حضرت_مولانا
چهارشنبه تان به ترنم خوش عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
«خاموشمان میخواهند و
فراموشمان میخواهند.
با سخنی، اشارهای و نگاهی
ای خسیس محبت!
حتی به آهی
دشمن را بشکن.»
✍ #سیاوش_کسرایی
🍏🍎🍃
«خاموشمان میخواهند و
فراموشمان میخواهند.
با سخنی، اشارهای و نگاهی
ای خسیس محبت!
حتی به آهی
دشمن را بشکن.»
✍ #سیاوش_کسرایی
🍏🍎🍃
👌2
○
دلا چو غنچه
شکایت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسیم گره گشا آورد
رسیدن گل و
نسرین به خیر و خوبی باد
بنفشه شاد و
کش آمد سمن صفا آورد
صبا به خوش خبری
هدهد سلیمان است
که مژده طرب از گلشن سبا آورد
علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست
برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
✍حضرت#حافظ
صبح تون به خیر دوستانم 🌻🌤
روزتان سرشار از عشق و امید
🍏🍎🍃
دلا چو غنچه
شکایت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسیم گره گشا آورد
رسیدن گل و
نسرین به خیر و خوبی باد
بنفشه شاد و
کش آمد سمن صفا آورد
صبا به خوش خبری
هدهد سلیمان است
که مژده طرب از گلشن سبا آورد
علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست
برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
✍حضرت#حافظ
صبح تون به خیر دوستانم 🌻🌤
روزتان سرشار از عشق و امید
🍏🍎🍃
❤1🙏1
Mon amie la rose
Francoise Hardy
🎼❤️🎼
خورشید که بتابد؛
شمعدانی های پشت پنجره
به قدم های سبز کوچه
لبخند... خواهند زد...
گنجشک ها؛
با بال های آبی ِ پرواز
در قنوت باورِ عشق؛
خدای را... تسبیح می گویند
خورشید که بتابد؛
سنجاقک ها
در ضیافتِ نور
فصل های
رفته را... ورق می زنند
و چشم های خیس من؛
در آفتاب سبز نگاه تو ...
به شکرانه یِ
طلوع صبحی دیگر
به عشق ؛
سلامی دوباره خواهند داد...!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
درودی به مهر صبح تان به خیر
🍏🍎🍃
خورشید که بتابد؛
شمعدانی های پشت پنجره
به قدم های سبز کوچه
لبخند... خواهند زد...
گنجشک ها؛
با بال های آبی ِ پرواز
در قنوت باورِ عشق؛
خدای را... تسبیح می گویند
خورشید که بتابد؛
سنجاقک ها
در ضیافتِ نور
فصل های
رفته را... ورق می زنند
و چشم های خیس من؛
در آفتاب سبز نگاه تو ...
به شکرانه یِ
طلوع صبحی دیگر
به عشق ؛
سلامی دوباره خواهند داد...!
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
درودی به مهر صبح تان به خیر
🍏🍎🍃
❤1🙏1
غزلیات حافظ 355
@audiobo0ok
غزل شماره/ ۳۵۵ حافظ
حالیا مصلحتِ وقت در آن میبینم
که کشم رَخت به میخانه و خوش بنشینم
جامِ مِی گیرم و از اهلِ ریا دور شَوَم
یعنی از اهلِ جهان پاکدلی بُگزینم
جز صُراحی و کتابم نَبُوَد یار و ندیم
تا حریفانِ دَغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خَلق برآرم چون سَرو
گر دهد دست که دامن ز جهان دَرچینم
بس که در خرقهٔ آلوده زدم لافِ صَلاح
شرمسار از رخِ ساقی و مِیِ رنگینم
سینهٔ تَنگِ من و بارِ غمِ او، هیهات
مردِ این بارِ گران نیست دلِ مسکینم
من اگر رندِ خراباتم و گر زاهدِ شهر
این مَتاعم که همیبینی و کمتر زینم
بندهٔ آصفِ عهدم دلم از راه مَبَر
که اگر دَم زَنَم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم
🍏🍎🍃
حالیا مصلحتِ وقت در آن میبینم
که کشم رَخت به میخانه و خوش بنشینم
جامِ مِی گیرم و از اهلِ ریا دور شَوَم
یعنی از اهلِ جهان پاکدلی بُگزینم
جز صُراحی و کتابم نَبُوَد یار و ندیم
تا حریفانِ دَغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خَلق برآرم چون سَرو
گر دهد دست که دامن ز جهان دَرچینم
بس که در خرقهٔ آلوده زدم لافِ صَلاح
شرمسار از رخِ ساقی و مِیِ رنگینم
سینهٔ تَنگِ من و بارِ غمِ او، هیهات
مردِ این بارِ گران نیست دلِ مسکینم
من اگر رندِ خراباتم و گر زاهدِ شهر
این مَتاعم که همیبینی و کمتر زینم
بندهٔ آصفِ عهدم دلم از راه مَبَر
که اگر دَم زَنَم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم
🍏🍎🍃
❤1🙏1
Gole Golkhooneh
Aref
🎼❤️🎼
دست هایم را بگیر
مگذار
در ملال غربتِ
این عصرِ بی رامش،
بمیرم... خسته و دلتنگ و ناشاد
دست هایم را بگیر
جانم صدایم کن...
مگذار
بال هایِ تردِ پروازم
بشکند، چون ساقه یِ
نیلوفری در باد ...
بگذار؛ دست هایت؛
سبز شود... در عریان روح ام
تا باور کنم...
در کمانه یِ این همه... بیداد
نرفته ای در خواب؛
نبرده... نقطه چینِ ها
نبرده ... شوره زارها
سرابِ... کوره راه ها
نبرده است... نبرده است...
دو بالِ ریش و زخمی ِ
پرنده را... نداده بر باد
نبرده از یاد... نبرده از یاد...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
دست هایم را بگیر
مگذار
در ملال غربتِ
این عصرِ بی رامش،
بمیرم... خسته و دلتنگ و ناشاد
دست هایم را بگیر
جانم صدایم کن...
مگذار
بال هایِ تردِ پروازم
بشکند، چون ساقه یِ
نیلوفری در باد ...
بگذار؛ دست هایت؛
سبز شود... در عریان روح ام
تا باور کنم...
در کمانه یِ این همه... بیداد
نرفته ای در خواب؛
نبرده... نقطه چینِ ها
نبرده ... شوره زارها
سرابِ... کوره راه ها
نبرده است... نبرده است...
دو بالِ ریش و زخمی ِ
پرنده را... نداده بر باد
نبرده از یاد... نبرده از یاد...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
(۱)
زندان غربی، بخش آلمانی، سلول ۴۱۱
۴ آوریل ۱۹۴۵
محبوب نازنینم! امروز من را محاکمه و به مرگ محکوم کردند. چه خبر ناگواری برای دخترکی که فقط بیست سال دارد! به من اجازه دادند تا این نامهٔ وداع را بنویسم. و الآن باید چه بنویسم؟ چه چیزهایی را باید در این واپسین آوای قو بیاورم؟ چه دارم که بتوانم در این وداع به تو بدهم، تا شاید با اندوه و در عین حال با لبخندی شاد به زندگی ادامه بدهی، ببالی و بزرگ بشوی؟
بر دریایی وحشی سفر کردیم، یکدیگر را به شیوۀ معتمد کودکان مشغول به بازی دیدار کردیم و به یکدیگر عشق ورزیدیم. هنوز هم عاشق یکدیگر هستیم و بدین عشق ادامه خواهیم داد. اما روزی طوفانی ما را از یکدیگر جدا کرد. من به صخرهای خوردم و پایین رفتم و تو از نفسافتاده به ساحلی دیگر رسیدی و در دنیایی تازه به زندگی ادامه خواهی داد. مرا فراموش نخواهی کرد و از تو نخواهم پرسید چرا باید چیزی بسیار زیبا را فراموش کنی؟ اما تو هم نباید به آن بچسبی. باید مثل همیشه سرخوش و با شادمانیای فزاینده زندگی کنی، چراکه زندگی زیباترینِ همهٔ زیباییها را بر سر راه تو قرار داده است. خودت را بِرَهان؛ بگذار که سراسر این خوشیِ خوشیها برای تو باشد. بگذار همچون استوارترین و پاکترین نیرو در جهان پرتوافشانی کند. با این حال، فقط یکی از خاطراتِ زرینِ تو باشد؛ نگذار کورت کند و در نتیجه جلو دیدن همهٔ چیزهای باشکوهی را که هنوز پیش چشمانت هستند بگیرد. خودت را تسلیم سودازدگی نکن. باید پخته و توانگر بشوی، میشنوی دلبرم؟
به زندگی ادامه خواهی داد و ماجراهای شگفت دیگری را از سر خواهی گذراند. اما قولی به من بده _این قول را به خاطر همهٔ چیزهایی که برایشان زندگی کردهام به من بدهکاری_ قول بده که فکر من هرگز بین تو و زندگی حائل نشود. به خاطر داشته باش که من در تو دلیلی برای بودن هستم؛ و اگر تو را ترک میکنم، فقط بدان معنا است که این دلیل با تو به زندگی ادامه خواهد داد. یاد و خاطر من باید بخشی عادی و طبیعی باشد، نه اینکه فضای زیادی را بگیرد. پس از مدتی وقتی چیزهای بزرگتر و مهمتر جای خود را پیدا کردند، یاد من باید در پسزمینه محو شود و چیزی بیش از مؤلفهای کوچک در خاکی سرشار از وعدهٔ رشد و شادمانی نباشد.
دشنهای در قلب خود احساس میکنی؛ این همان است که مردم به آن اندوه میگویند. اما هانه! میدانی که همۀ ما باید بمیریم و اگر من باید اندکی زودتر یا دیرتر بروم، هیچ یک از ما نمیتواند بگوید که این خوب است یا بد.
به سقراط فکر میکنم. دربارهاش بخوان _ افلاطون را خواهی یافت که دربارهٔ آنچه اکنون تجربه میکنم سخن میگوید. بی نهایت دوستت دارم، اما نه اینکه اکنون بیش از پیش دوستت داشته باشم. دشنهای که در قلبم احساس میکنم، چیزی نیست. فقط جریان عادی امور است و تو باید این را دریابی. چیزی در من زندگی میکند و مشتعل است _عشق، الهام، اسمش را هرچه میخواهی بگذار، اما من تاکنون اسمی برایش نیافتهام. اکنون وقت مرگم رسیده است و نمیدانم که آیا شعلهای کوچک در قلبی دیگر در انداختهام یا نه، شعلهای که موجب دوام حیات من باشد. با این حال آرامم، چراکه دیدهام و دریافتهام که طبیعت چنان غنی است که لگدکوب شدن و مردن چند جوانهٔ کوچک و مهجور توجه کسی را جلب نمیکند. پس وقتی دوام حیات کل این گنجینه را میبینم، جای نومیدی باقی میماند؟
ادامه👇👇👇
زندان غربی، بخش آلمانی، سلول ۴۱۱
۴ آوریل ۱۹۴۵
محبوب نازنینم! امروز من را محاکمه و به مرگ محکوم کردند. چه خبر ناگواری برای دخترکی که فقط بیست سال دارد! به من اجازه دادند تا این نامهٔ وداع را بنویسم. و الآن باید چه بنویسم؟ چه چیزهایی را باید در این واپسین آوای قو بیاورم؟ چه دارم که بتوانم در این وداع به تو بدهم، تا شاید با اندوه و در عین حال با لبخندی شاد به زندگی ادامه بدهی، ببالی و بزرگ بشوی؟
بر دریایی وحشی سفر کردیم، یکدیگر را به شیوۀ معتمد کودکان مشغول به بازی دیدار کردیم و به یکدیگر عشق ورزیدیم. هنوز هم عاشق یکدیگر هستیم و بدین عشق ادامه خواهیم داد. اما روزی طوفانی ما را از یکدیگر جدا کرد. من به صخرهای خوردم و پایین رفتم و تو از نفسافتاده به ساحلی دیگر رسیدی و در دنیایی تازه به زندگی ادامه خواهی داد. مرا فراموش نخواهی کرد و از تو نخواهم پرسید چرا باید چیزی بسیار زیبا را فراموش کنی؟ اما تو هم نباید به آن بچسبی. باید مثل همیشه سرخوش و با شادمانیای فزاینده زندگی کنی، چراکه زندگی زیباترینِ همهٔ زیباییها را بر سر راه تو قرار داده است. خودت را بِرَهان؛ بگذار که سراسر این خوشیِ خوشیها برای تو باشد. بگذار همچون استوارترین و پاکترین نیرو در جهان پرتوافشانی کند. با این حال، فقط یکی از خاطراتِ زرینِ تو باشد؛ نگذار کورت کند و در نتیجه جلو دیدن همهٔ چیزهای باشکوهی را که هنوز پیش چشمانت هستند بگیرد. خودت را تسلیم سودازدگی نکن. باید پخته و توانگر بشوی، میشنوی دلبرم؟
به زندگی ادامه خواهی داد و ماجراهای شگفت دیگری را از سر خواهی گذراند. اما قولی به من بده _این قول را به خاطر همهٔ چیزهایی که برایشان زندگی کردهام به من بدهکاری_ قول بده که فکر من هرگز بین تو و زندگی حائل نشود. به خاطر داشته باش که من در تو دلیلی برای بودن هستم؛ و اگر تو را ترک میکنم، فقط بدان معنا است که این دلیل با تو به زندگی ادامه خواهد داد. یاد و خاطر من باید بخشی عادی و طبیعی باشد، نه اینکه فضای زیادی را بگیرد. پس از مدتی وقتی چیزهای بزرگتر و مهمتر جای خود را پیدا کردند، یاد من باید در پسزمینه محو شود و چیزی بیش از مؤلفهای کوچک در خاکی سرشار از وعدهٔ رشد و شادمانی نباشد.
دشنهای در قلب خود احساس میکنی؛ این همان است که مردم به آن اندوه میگویند. اما هانه! میدانی که همۀ ما باید بمیریم و اگر من باید اندکی زودتر یا دیرتر بروم، هیچ یک از ما نمیتواند بگوید که این خوب است یا بد.
به سقراط فکر میکنم. دربارهاش بخوان _ افلاطون را خواهی یافت که دربارهٔ آنچه اکنون تجربه میکنم سخن میگوید. بی نهایت دوستت دارم، اما نه اینکه اکنون بیش از پیش دوستت داشته باشم. دشنهای که در قلبم احساس میکنم، چیزی نیست. فقط جریان عادی امور است و تو باید این را دریابی. چیزی در من زندگی میکند و مشتعل است _عشق، الهام، اسمش را هرچه میخواهی بگذار، اما من تاکنون اسمی برایش نیافتهام. اکنون وقت مرگم رسیده است و نمیدانم که آیا شعلهای کوچک در قلبی دیگر در انداختهام یا نه، شعلهای که موجب دوام حیات من باشد. با این حال آرامم، چراکه دیدهام و دریافتهام که طبیعت چنان غنی است که لگدکوب شدن و مردن چند جوانهٔ کوچک و مهجور توجه کسی را جلب نمیکند. پس وقتی دوام حیات کل این گنجینه را میبینم، جای نومیدی باقی میماند؟
ادامه👇👇👇
👌2