معمای عشق
780 subscribers
15.6K photos
2.89K videos
2 files
309 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 451
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری

#حافظ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 451
در شاه‌راه جاه و بزرگی خطر بسی‌ست
آن به کز این گریوه سبک‌بار بگذری

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امن خاطر و کنج قلندری

#حافظ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 451
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است؟
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری

#حافظ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 451
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری

حافظ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
استاد جلال‌الدّین همائی بن میرزا ابوالقاسم محمّدنصیر طرب بن رضا قلی (محمّدرضا) همای شیرازی، متخلص به «سنا» از دانشمندان عالی‌قدر معاصر. شاعر، خوشنویس، مورّخ، ادیب و دانشمند جامع، در ۱۳ دیماه ۱۲۷۸ ش، اوّل رمضان ۱۳۱۷ق در خانواده‌ای اهل هنر و ادب در محلّه پاقلعه اصفهان متولّد شد.آمد. او فرزند میرزا ابوالقاسم متخلص به طرب، نواده همای شیرازی شاعر قرن سیزدهم است.👇

🍏🍎🍃
‌○

پدرم در حوالی سنۀ ۱۳۲۸ که به نوشتن کتابه‌های مسجد ملاحسین کرمانی اشتغال داشت، از ملّاعبدالكريم صحّاف مرّکب می‌خرید. روزی به این قصد به بازار می‌رود. صحّاف را به نماز رفته و پارچۀ علامت را انداخته می‌بیند. تکیه به عصا داده در انتظار می‌ایستد. در این حال می‌بیند زنی با چادر سیاه و روبند به رسم قدیم زنان اصفهان نزدیک دکّان پابه‌پا می‌کند، پیداست که او هم منتظر صحّاف است. از زن می‌پرسد: با صحّاف چه کار داری؟
ــ مقداری کاغذ و کتاب کهنه دارم به‌تدریج می‌آورم به او می‌فروشم. او به‌قول خودش با این کاغذها جلد کتاب و مقوا می‌سازد و خرده‌خرده به من پول می‌دهد.
ــ اکنون با خود از آن کاغذها آورده‌ای؟
ــ آری.
زن دستمالی را جلو چشم مرد باز می‌کند، دو سه کتاب و چند قطعه خط در آن بوده است. یکی از کتاب‌ها را بر می‌دارد چون آن را می‌گشاید چندان مستغرق می‌شود که گفتی از هوش رفته است!
ــ این کتاب را به چند از تو می‌خرید؟
ــ به یکی دو سه قِران که تدریجاً وجهِ آن را می‌داد و می‌گفت این کاغذکهنه‌ها به درد مقوا هم نمی‌خورَد!
یکی از قطعات را می‌بیند بهترین خط «درویش» است.
ــ این قطعه‌ها را به چند می‌فروختی؟
ــ آقا اینها قیمتی ندارد. بقچه‌بقچه باید فروخت.
ــ دیگر ازین جنس کتاب و قطعه داری؟
ــ آری
ــ برو برویم. من بیشتر از صحّاف به تو پول می‌دهم.
زن دعا می‌کند و همراه پدرم به راه می‌افتد. اما کتاب، خمسۀ نظامیِ مذهّب و منقّش بوده است، از بهترین آثار عهد تیموری با جلدِ سوختِ زرافشان که به‌قول صحّاف "اسقاط شده است"!
در بین راه حوائج زن را از نان و گوشت و زغال و قند و چای می‌خرد و با خود می‌برد. بعد از طی مسافتی بعید به خانهٔ زن می‌رسد، خانه‌ای ویرانه، سقف‌ها در هم شکسته و در و دیوارش سر به هم نهاده. چند طفل یتیم پسر و دختر روی پلاسی مندرس نشسته، چشم‌به‌راه مادرند. به محض اینکه مادرشان وارد منزل شد مانند جوجه‌های مرغ زیر بال مادر دویدند و به دیدن نان شادی کردند. حکایت را خلاصه می‌کنم که:
ز دست اشک حکایت نمی‌توانم کرد
که می‌نویسم و برفور می‌شود مغسول

پدرم ایشان را نوازش می‌کند و صندوق کتاب و قطعه را یکجا به دوتومان خریده، نقد می‌پردازد و در صندوق را قفل می‌کند که از آنِ من است، روز دیگر حمّال می‌آورم و آن را می‌برم. محض نمونه دو سه کتاب و چند قطعه با خود برداشته، از خانه بیرون می‌آید. دعا و ثنای زن و فرزندانش تا در منزل بدرقه اوست که ما را از گرسنگی و صدبار رفت‌وآمد نزد صحاف و تحویل گرفتن ترشرویی و تلخگوشتی‌های او نجات دادی.
پدرم از آنجا یکسر به خانهٔ رکن‌الملک می‌شتابد که: ها رنجوریِ من از حد گذشته و پایان حیاتم نزدیک است. فرزندان من بالغ و رشید نیستند، قدروقیمت کتابخانهٔ مرا نمی‌شناسند، می‌خواهم همه را یکجا به تو بفروشم و برای آنها ضیاع و عقاری بگذارم که سرمایۀ معیشت ایشان باشد.

رکن‌الملک هرگز به خاطرش خطور نمی‌کرد که میرزای طرب و فروختن کتاب خطی و قطعات خطوط اساتید؟! کسی که شیرازهٔ حیاتش به شیرازهٔ کتاب بسته و رگ جانش به عروق تشعیر و تحریر پیوسته تا بالمرّه از جان و جهان چشم نپوشیده و کارد به استخوانش نرسیده باشد به فروش کتاب و قطعه و مرقّع تن در نمی‌دهد. رکن‌الملک پیشنهاد را با کمال شوق می‌پذیرد و پدرم صندوق کتاب و قطعه را با نمونه‌ها که اول‌بار تسلیم کرده بود یکجا به مبلغ دوازده هزار و پانصد تومان به رکن‌الملک می‌فروشد و تمام این مبلغ را به همان زن و بچه‌ها بر می‌گرداند. به این طریق که برای ایشان خانه و دکان و حمام و ملک و اثاث‌البیت می‌خرد، به طوری که مرفه و آبادان زندگانی می‌کنند و بالجمله ایشان را از حضیض مذلّت به اوج عزّت می‌رساند.
پدرم از آن همه کتاب و قطعه و مرقع یک ورق و از آن مبلغ یک دینار تصرف نکرد و در این معامله چندان بزرگواری و جوانمردی به خرج داد که عقل ابناء دنیا از آن قاصر است. اطفال يتيم را به مدرسه فرستاد و تا زنده بود در حق آنها پدری کرد. حتی از درس و مشق ایشان شخصاً مواظبت می‌فرمود. آن اطفال اکنون همه برومند و صاحب مال و جاه و اعتبار و عزّت شده‌اند.

"جلال‌الدین همایی"، تاریخ اصفهان: مجلّد جغرافیای اصفهان، پژوهشگاه علوم انسانی، ۱۳۹۸: ۲۸۱

🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Minaye del (feat. Homa Mirafshar)
Hayedeh
🎼❤️🎼


اشک هایم را
در باد می خندم؛

عشق؛ دو بالِ
کبوترِ سبزی ست!
که مرا ...
تا عرشِ یقین
کوچ می دهد؛

تو را
در قلبِ خدا
می بوسم و خدا را
در چشم هایِ ماهِ تو ...

#فرح_فریماااا📕معمای_عشق

🍏🍎🍃
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معمای عشق
Hayedeh – Minaye del (feat. Homa Mirafshar)
پدر فوتیس در حالی که محو زیبایی آسمان و زمین پس از باران بود، گفت:

"روزی از کشیشی که دور از صومعه خود در خلوتکده ای در کوهستان می زیست، پرسیدم:

_پدر! تو چگونه راه رستگاری را یافتی؟

جواب داد:
_ فرزند! خودم هم نمی دانم؛ این کار خود به خود و بدون آنکه من متوجه باشم، صورت گرفته است...یک روز صبح از خواب برخاستم، شب باران باریده بود. از پنجره به بیرون نگریستم. همین والسلام!

گفتم :
_همین؟!
_گفت: آری فرزند! بیش از این چه می خواهی؟ من خدا را پشت پنجره ام دیدم  ..."

از این سخنان ناگهان نوری در آسمان درخشید و قلب مانولیوس از آن خنک شد و پس از مدتی سکوت عمیق گفت:

"_متشکرم پدر! من خدا را در فرصت های بزرگ و در لحظات بحرانی می جستم. ولی تو او را در هر موقعیتی به من نشان می دهی؛ من او را در یک مرگ خشونت آمیز می جستم و تو او را در مبارزه پیش پاافتاده هرروزه به من می نمایی."

" _ هرکس به جز آن چیزی که می جوید، هرگز چیزی نمی یابد. ما همان طور که تو احساس کرده ای خدا را در آن جا خواهیم یافت که به سراغش می رویم و خدایی که ما خواهیم یافت، به آن شکل نیست که آن ها که هرگز ندیده اند، وصفش می کنند:
خدا پیرمردی با گونه های گلی رنگ نیست که با قیافه ای حق به جانب بر تختی از ابرهای مخمل نشسته باشد و فرمان بدهد؛
بلکه خدا آن آوای ضعیفی است که از درون ما برمی خیزد."

#نیکوس_کازانتزاکیس
📕 مسیح_بازمصلوب
🍏🍎🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚


من در لحظه‌ای تاریك (ژوئیه 1961) بنوشتن مشغولم، و نمی‌دانم نژاد بشر آنقدر دوام می‌کند که نوشته من منتشر یا در صورت انتشار قرائت شود یا نه.
اما هنوز امیدواری هست، و تا امید وجود دارد، نا امیدی از بزدلی است. اینک مهمترین مسأله ای که در برابر جهان قرار دارد بدین قرار است؛ ایا از راه جنگ می‌توان چیزی بدست آورد که مورد پسند کسی باشد؟ کندی و خروشچف می‌گویند آری؛ مردانی که از سلامت نفس برخوردارند می‌گویند نه. اگر این دو را قادر به تخمین احتمالات عقلانی بدانیم، ناگزیر به این نتیجه می‌رسیم که هر دو نفر بر این امر که وقت خاتمه دادن به وجود بشر رسیده اتفاق نظر دارند.  اما بدیهی است که آنان اینطور فکر نمی‌کنند. غرور، ادعای بی جا، ترس از باختن قافیه، و ناشکیبائی ناشی از اعتقاد به جهان بینی خاص نیروی قضاوت آنان را ناتوان ساخته است.

نابینائی خود آنان در اثر فشار گروه نیرومندی که خود به همان اندازه نابینا هستند تشدید می‌شود. احساسات جنگ طلبانه مردم هم، که در اثر تبلیغات آنان و همکاران و زیر دستانشان بوجود آمده است بر آن مزید می‌کند. در چنین اوضاع و احوال ، چه اقدامی می‌توان کرد تا دیوانگیهای بی بند و بار مردم صاحب قدرت عقیم شود؟

یک آدم بدبین شاید چنین گوید : چرا در جستجوی راهی جهت بقای نوع بشر باشیم؟ آیا جای آن نیست، از اینکه بار سنگین درد و رنج و نفرت و ترس، که تا امروز زندگی آدمی را ظلمات ساخته بود به پایان می‌رسد، شادمان باشیم؟

#برتراند_راسل
آیا_بشر_آینده‌ای_هم_دارد
🍏🍎🍃