.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 💜 👯💃
از سری موزیک های:
#خز_بزور_شاد_کن
همون قضیه آهنگ رو با صدای بلند بزار و برو جلو آینه...👯
#کلی_بخندین 🙂
#بجنگید_برای_خنده_هاتون 💜
@aevien
" با چشمهايش میخندید "

دوباره ساکت شد و چند قلپ از نسکافه شو خورد. اینبار سکوتش طولانی شد. سرشو انداخته بود پایین و تو فکر بود. پرسیدم:
_ خب... بعدش چیشد؟
+ بعدش؟ دقیق یادم نیست... این قضایا واسه شیش ساله پیشه! بخاطر شوک اون اتفاق حافظه ام هم حسابی ضعیف شد. از همه چی یه خلاصه یادمه...از همه چی جز چیزهای مهم. مثلا مشکی چشماش، چطور رقصیدن انگشتاش رو سه تارش، فر همیشه بهم ریخته موهاش، خندیدن چشماش... همه رو هنوز خیلی واضح یادمه. یسری از کارهاش و حرفاش تا پای مرگ پا به پام میان، فقط نیاز به تلنگر دارن واسه یاد آوری. مثلا این آهنگ الهه نازی که داره پخش میشه یه مشت خاطره مچاله شده رو یادم میاره. یجور قرار ننوشته بینمون بود که تمام سه شنبه هارو بریم کافه سنتی نزدیک دانشگاه. گاهی با گلرخ و فرهاد... گاهی خودمون دوتا. که بشینیم رو تخت نزدیک حوض پر از ماهیش، هوزان و فرهاد سه تار هاشون رو بگیرن تو دستشون، الهه ناز بزنن، من و گلرخ هم زیر لب زمزمه کنیم باهاشون و فکر کنیم ته خوشبختی دیگه چی میتونه باشه؟
یا همین نسکافه بین انگشت هام... هوزان عاشق عطرش بود. يادمه شب تولدش با هم کلاسی هاش براش یه جشن کوچیک گرفته بودیم. بعد جشن چشم های همیشه خندونش عجیب گرفته بود، دلش هوای خانوادشو کرده بود. یه دربست گرفتم بردمش بام تهران... ساعت یک شب بود. دوتا نسکافه گرفتیم و رفتیم تو بلندترین ارتفاع ممکن نشستیم. تا خود صبح حرف زدیم، خندیدیم، گریه کردیم... هفت صبح که شد برگشتیم خوابگاه هامون. یا اینکه یادمه یبار سر یه چیز خیلی مزخرف بحثم شده بود باهاش، غدتر از این حرفا بود که بیاد جلو معذرت خواهی کنه، سر کلاس با گلرخ نشسته بودیم و منتظر اومدن استاد بودیم که هوزان اومد تو کلاس. بدون هیچ حرفی یه لیوان نسکافه با کلی شکلات و لواشک و پاستیل گذاشت تو بغلم و رفت.
بعدش نداره...سه سال تمام شب و روزمو باهاش گذروندم. سه سال خاطره شیرین. سه سالی که هوزان آروم آروم تو تن و روحم ریشه دووند. همون هوزانی که از نظر بقیه هیچی نداشت و من با چهره خوب و موقعیت خانوادگی عالی ای که داشتم خیلی احمق بودم دوستش داشتم. اما هوزان برای بقیه هیچی بود... برای من کل دنیا بود.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_چهارم
@aevien
@aevien

بيست و شش سال بعد از اين؛
يک روز نشسته ام برگه هاى امتحان دانشجويانم را تصحيح مى کنم و همان طور با خودم غر مى زنم که چرا اين همه بى دقتند...خط مى زنم روى سؤال سوم و کنارش مى نويسم 0/5 -....

يا حواسم را داده ام به زير و روى کلاه بافتنى پسرم و به اين فکر مى کنم که کامواى سرمه اى با ليمويى بهتر مى شود يا سفيد...

يا اصلن ايستاده ام پاى گاز و شورى قرمه سبزى ام را مى چشم،مثل همين فيلمها که قاشق را مى زنند توى خورش و مى آورند سمت دهانشان...و به اين نتيجه مى رسند هنوز کم نمک است...راديو هم آمار سيل و آب گرفتگى معابر در سطح وسيع را مى دهد؛نمکدان توى دومين کابينت از سمت راست کنار گاز است...

بالاخره از اين حالت ها که گفتم خارج نيست...

بعد احتمالن دخترم که تازه18سالش شده مى آيد توى هال،کنار همان پنجره ى آفتابگير که عادت دارم موقع تصحيح برگه ها بنشينم روبرويش...

_مى آيد توى اتاق "ما" و خيره مى شود به رو تختى چهل تکه و مى گويد:فک کنم سرمه اى با سفيد بهتر شه!ليمويى يه کم تو ذوق مى زنه...

_مى آيد توى آشپزخانه...برعکس هميشه به رويخچالى ها ور نمى رود...قاشق تميز برنمى دارد تا به قرمه سبزى توى قابلمه پاتک بزند...
مى نشيند روى صندلى و دست هايش را مى گذارد زير چانه اش...خيره مى شود به من و حتمن نمى داند چطور سؤالش را بپرسد...البته اگر تا آن لحظه هنوز نفهميده باشم...
صدايش را صاف مى کند و موهاى لخت خرمايى اش را از جلوى چشم هايش کنار مى زند...
من هنوز ساکتم...
دارم دنبال نمکدان لعنتى مى گردم که توى دومين کابينت از سمت راست،کنار گاز نيست...

_مامان،شما اولين بار کى عاشق شدى؟!

دلم هرى مى ريزد پايين،نه به خاطر سؤالش...نه!
قاعدتن همين طور بى دليل نمى پرسد...يک چيزى مغزش را قلقلک داده...دلش را نمى دانم هنوز...

+احتمالن15،16سالگى...
_چرا احتمالن؟!
+،چون درموردش مطمئن نيستم!
_15،16سالگى يه کم زود نيس؟
+واسه همين مى گم درموردش مطمئن نيستم!شايد صرفن "تلقين" بود!

"تلقين" را چندبار تکرار مى کند...خوشش نمى آيد انگار...

_پس چرا نشد؟
+آدم خيلى وقتا اشتباه مى کنه...
_دوسش نداشتين مگه؟!
+چرا...زياد...ولى نمى شد!اون حسى که من بهش داشتم تو وجودش پيدا نمى شد...وقتى تو تموم بشى و اون دست نخورده بمونه،ينى اوضاع خوب نيس!وقتى فقط يه "دل" درگيره،هيچى پيش نمى ره...من يه جورايى تموم شدم!

_من دلم نمى خواد تموم بشم!
+چرا انقد يهو بزرگ شدى تو بچه؟
_آدم خيلى وقتا اشتباه مى کنه...

مى خندد...
من هم مى خندم و زل مى زنم به چشم هاى براقش...ازهمان برق ها که آدم را مى ترساند...
من مى شناسم اين حجم زيادى از ستاره را...
ياد سال هاى قبل مى افتم و دخترى که چشم هايش همين قدر ستاره داشت ولى هنوز نمى دانست ترکيب سفيد و سرمه اى براى کلاه بافتنى قشنگتر مى شود...
بزرگ شده بود آن زمان اما نه اين قدر...
بايد خوشحال باشم؟!
نمى دانم...


نمکدان لعنتى جلوى چشمم،روى ميز بود...

#مريم_خسروى
@aevien
Be Khod Ai (Ft Mohammad Tiam)
Aidin Joodi
فرا عالیه این موزیک 😍
به خود آی...
@aevien 💜 👌
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
قرص به دست رفتم تو اتاقش. دیدم تا کمر رفته تو کمد و داره دنبال چیزی میگرده. صداش کردم، تنشو از تو کمد کشید بیرون و گنگ نگاهم کرد.
گفتم: دنبال چی میگردی؟
کلافه دست کشید تو موهاش و گفت: دنبال پیرهن سرمه ایش. همیشه همینجا تو کمد بود. باید اتوش بزنم. واسه کارهای اداریش اونو میپوشه. راستی سبزی خورشتی داریم؟ میخوام قرمه سبزی درست کنم براش... خیلی وقته نخوردیم. یه زنگ هم بزنم بگم اومدنی نسکافه بگیره. تموم شده. اخر شب که بریم تو بالکن بشینیم و شعر بخونيم مزه میده خوردنش.
آشفته حال رفت تو آینه یه نگاه به صورتش کرد و گفت: وای صورتمو ببین. چرا انقدر چشمام سرخه؟ باید برم حموم... باید موهامو شونه بزنم... باید همون عطر خنکی که دوست داره رو بزنم... باید امشب که اومد مثل همیشه جلوش قشنگ باشم که قربون صدقه ام بره و بگه:" تا ابد برای خودمی"
شونه هاشو گرفتم تو دستام و گفتم: قرصاتو گذاشته بودم رو میز. چرا نخوردیشون؟
با چشمای بی روحش خیره شد بهم و گیج گفت: چه قرصی؟
یه قرص کوچیک صورتی گذاشتم تو دهنش و گفتم: قرص های آلزايمرت.
گوشه اتاق کز کرد و چند دقیقه بعد به خودش اومد. تازه یادش اومد که سه ساله اون پیراهن سرمه ایه دیگه تو کمد نیست، سه ساله که قرمه سبزی نمیخوره، سه ساله بوی نسکافه که بهش میخوره عوق میزنه.
گفت: فکر کنم اونم قرصای آلزايمرشو نخورده، سه ساله که نخورده. آخه میگفت همیشه پیشم میمونه...پس کجاست الان؟

#محیا_زند
@aevien
"با چشمهايش میخندید"

+سه سال تموم ساعت به ساعت با کاراش، با حرفاش، با خنده چشماش مثل یه ویروس تو تنم رشد کرد و دچارم کرد به خودش. شد تنها پادزهر گریه هام، تنها پادزهر حال بدم.
دوباره ساکت شد، انگار که تنش پادزهر لازم داشته باشه پیچید به خودش.
_ عکسشو داری؟ عکس خنده چشم هاشو؟
+ البته که دارم... من رشته ام عکاسی بود و سوژه تمام پرتره هام پسر چشم سیاهی که سه تار میزد، و یه واقعیتی رو میدونی؟ عاشق های واقعی همیشه عکس معشوقه شون رو همراهشون دارن. چون ممکنه یه صدا، یه عطر، یه مکان انقدر دلتنگ و بیتابشون کنه که هیچ مرحمی جز عکس یار نداشته باشن!
دستشو کرد تو کیف دستیش و از تو کیف پولش چندتا عکس بریده شده درآورد، عکس هارو گرفتم ازش و یه صورت معمولی دیدم با چشم های مشکی ای که انگار واقعا میخندید، حتی از داخل همون عکس های کهنه.
+میدونم... میخوای بگی آخه تو عاشق چیه این مرد شدی؟ راحت باش... بگو، اولین نفر نیستی. وقتی مامانم فهمید دلم واسه هوزان رفته اول حسابی بهم تشر زد، بعد که آروم تر شد یه لیوان چایی دارچین گذاشت جلوم و گفت آخه تو عاشق چیه این پسره شدی؟ بهش گفتم: عاشق یه ناحیه از سمت چپ سینه اش که یه چیز قرمز با فشار خون پمپاژ میکنه و غده هیپوتالاموس مغزش! همین هان که بهش دستور میدن چطور حرف بزنه، راه بره، نگاه کنه دیگه. هوزان پیچ و خم روح من تو دستاش بود. بیشتر از خودم حتی. یادمه یبار استاد ادبیاتمون میگفت: اگه یه نفرو بخاطر چشم و ابروش یا قدوبالاش دوست داشتین بدونید زدید به بیراهه و چند وقت دیگه از سرتون میافته. اما اگه یه نفرو بخاطر شخصیتش دوست داشتین تا لحظه ای که اشهدتون رو واسه مرگ بگین تو جان و دلتون نشسته و ازش گریزی نیست.
از هوزان گریزی نبود... با تمام شکاف های عمیق طبقاتی و فرهنگی بینمون ازش گریزی نبود.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_پنجم

@aevien
میدونم... این داستان به اندازه "+او" دلچسب نشد... اما نوشتنش برام یجور اجبار بود... یجور ادای دین به آدمی که حال این روزاش رو خوب میشناسم.
و اینکه این داستان برگرفته از واقعیته... نه کاملا و موبه مو... اما تنه اصلی این داستان برگرفته از واقعیته.
و ببخشید بابت تاخير تو نوشتن این داستان... زندگی پیچ و خمش زیاده... گاهی شبا زیاد زمینگیرت میکنه و مغرتو فلج میکنه واسه نوشتن.
و #ازش_گریزی_نیست...:)
شبتون بی آشوب 💜🌉

#محیا_زند
@aevien
02. Shole Dar [ogg].ogg
1.7 MB
تو این محاله بودنت چه خوبه که شتاب کنی

منو با قرض دوریات دوباره بی حساب کنی

روزای این دیوونه رو همرنگ تاریکی نکن

مسیره غصه هاتو با راه دلم یکی نکن

@aevien 💜 👌
Audio
Erfan [Nex1Music.Com]
من آرومم ، ولی قانونا"
من داغونم ، آره داغونم
چشام بارونن ، زندگیم  وارونست
بذار برو نکن بازی با جونم
@aevien 💜 👌
استاد بعد کلاس صدام زد و کشیدم یه گوشه و گفت: تو چته بچه جون؟! حواس پرتی... هیچکدوم از درسا یادت نمیمونه!
این استاد ها هم الکی برای خودشون فتوا میدن. اتفاقا این روزا حواسم جمع تره و حافظه ام از همیشه قوی تر. مثلا خوب یادمه اون دوشنبه ساعت چهار اون عصر بارونی لباست سرمه ای بود با شلوار جین آبی. چندتار از موهاتم بخاطر بارون ریخته بود گوشه پیشونیت. اون ساعت بند چرمیت هم دستت بود و گوشه کتونی پای چپت هم یکم خاکی شده بود.
من حتی یادمه سانس ساعت یازده شب اون چهارشنبه روی صندلی شماره بیست و هفت و بیست و هشت سینما نشسته بودیم و تو پای راستتو انداخته بودی رو پای چپت و دقیقه هفتادوشیش فیلم یه آدامس نعنایی بهم تعارف کردی!
یا مثلا یادمه اون شنبه ساعت پنج و سه دقیقه وارد کافه شدی نشستی رو به روم یه دستمال از جیب سوم کیفت بیرون کشیدی و عینکتو باهاش پاک کردی. با انگشت اشاره دست راستت رو چشمات کلافه دست کشیدی و گفتی...! راستش چی گفتی رو دقیق یادم نیس. آخه حواسم پرت شده بود به نفس کشیدنم که داشت قطع میشد فقط یادمه ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه بود و تو گفتی باید برم!
میبینی؟ من همه چیز رو با جزییات یادمه... همه چیزت رو. رنگ چشم هاتو ، دستات و فاصله دنج خالی بین انگشتاتو، گوشه سمت چپ بغلتو، فر بهم ریخته موهات... همه رو یادمه.
فقط یک چیز خیلی کوچیک رو یادم نیست...من چطور بعد از ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه اون شنبه زندگی کردم؟که این هم خیلی مهم نیست. اصلا چیشد که بحث به اینجا رسید؟ من جلوی استاد چکار میکنم؟ ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه است....


#محیا_زند
@aevien
" با چشمهایش میخندید "

_ اولین بار کی بود؟ اولین باری که فهمیدی دوسش داری؟
عکسارو ازم گرفت و دونه دونه با دقت نگاهشون کرد. انگار که اولین باره داره میبینشون.
+همه فهمیده بودن که دلمون واسه هم رفته جز خودمون. گلرخ چندباری پرسیده بودکه بینتون خبریه؟ و من خندیده بودم و گفته بودم: دیوونه شدی گلرخ؟ من و هوزان فقط دوستیم. دوتا دوست خوب.
اما نبودیم... خیلی وقت بود که دیگه فقط دوست نبودیم. اما نمیخواستیم باور کنیم. اولین بار که تپش های قلبمو جدی گرفتم و فهمیدم دوسش دارم سال آخر دانشگاه بود. فرهاد یکی از بچه های گرافیک که اتفاقا کرد سنندج بود و اهل تسنن رو به هوزان معرفی کرده بود مثلا برای امر خیر. وقتی فهمیدم خودم هم نمیدونستم چرا اما دلم ميخواست سر به تن فرهاد نزارم. خوب یادمه اونروز رو، هوزان و اون دختره قرار بود تو همون کافه سنتی ای که پاتوق هر سه شنبه مون بود برای آشنایی بیشتر باهم حرف بزنن. حس میکردم دارن حرمت یه مکان مقدس رو میشکنن، اون کافه مخصوص ما بود و هوزان حق نداشت با کس دیگه ای اونجا بره. مثل بچه های چهارساله بهونه گیر و غیر منطقی شده بودم. از صبحش جواب هوزان رو سرسنگین داده بودم و تمام مدت اخمام تو هم بود. خاصیت عشق همینه... وقتی تو وجودت جوونه میزنه و پامیگیره میتونه روح یه آدم نود ساله رو هم یه بچه تخس چهار ساله کنه، و برعکس... اگه اون جوونه بشکنه، اگه اون آدم بره فرقی نداره که بیست سالته یا شصت سالت، روحت صدوبیست ساله میشه.
من عشق تو وجودم جوونه زده بود و یه بچه تخس چهارساله شده بودم. عصر که میخواست بره سرقرارش با اون دختره منم دنبالش راه گرفتم و رفتم کافه. تو راه هم بدون اینکه خودم بخوام یا شناختی از اون دختر بیچاره داشته باشم شروع کردم به ایراد گرفتن ازش و تا خود کافه تمام قدرت خاله باجی بودن زنانه ام رو بکار گرفتم تا نظر هوزان رو در مورد اون دختر منفی کنم و هوزان مقابل تمام پرحرفی های من فقط یجور عجیب نگاهم کرده بود، انگار فهمیده بود یجای دلم میلنگه. دوساعتی حرف زدنشون طول کشید و من تو اون دوساعت هی پیچیده بودم به خودم و چراشو نمیدونستم. یعنی میدونستم ولی نمیخواستم به روی خودم بیارم. حرف هاشون که تموم شد جلوی در کافه با اون دختر کرد خداحافظی کردیم. هوزان کلافه با پاش چند ضربه زد به زمین و پرسید بریم بام؟ و من با سرتکون دادن موافقت کرده بودم. زبونم سنگین شده بود. میترسیدم بپرسم نظرش چیه... از نظر مثبتش میترسیدم.
رفته بودیم بام... با نسکافه های تو دستمون لبه سکوها نشسته بودیم و تو سکوت خورشیدی که میرفت پشت کوه هارو نگاه کردیم.
و من تو همون ارتفاع، با همون عطر نسکافه، زیر همون نارنجی های خورشید با ترس و دلهره توی دلم به خودم اعتراف کرده بودم که دلم واسه این مرد رفته.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_شیشم
@aevien
Fou
Shahin Najafi
كدوم ليلي مثل تو مجنون بود
مجنون تويى ، تويى علت وجود



خب این موزیک فوق عالیه... دیگه گفتن نداره که...💜👌
@aevien
#Reply&reply&reply...
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
چند سال تمام جنونش تو سرم شناور بود. هنوزم هست. هنوزم جزو رده های اول رویاهام حساب ميشه.
خبرنگاری رو میگم. به دیپلم ریاضیم یه پوزخند زدم و برای پیش دانشگاهی با تمام نکن، نرو، دیوونه شدی هایی که بقیه گفتن رفتم انسانی تا این رشته رو بخونم.
و بعد موقع کنکور چندتا اتفاق پشت سرهم برنامه ریزی نشده انداختم عقب و نتیجه اش شد رتبه ای که کفاف دانشکده خبر رو نمیداد. نتایج که اعلام شد یه هفته تمام برای رویای مردم شب و روز عزاداری کردم،به همین راحتی دستم کوتاه شد از رویایی که براش کلی دست و پا زدم.
خیلی اوقات ماجرا همین میشه، کلی دست و پا میزنی برای رسیدن به چیزی که دنیات رو پرکرده و بعد... بوم، یه انفجار ناگهانی لعنتی پل های رسیدن رو خراب میکنه.

روزتون مبارک همکار های نشده عزیز 💜

#محیا_زند
@aevien
" با چشمهایش میخندید "

_ وقتی پیش خودم اعتراف کردم دوسش دارم انگار یه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شده بود... ولی خام بودم... نمیدونستم باری که از رو دوشم برنداشته شده که هیچ، تازه شونه هام پربار هم شدن، نمیدونستم وقتی اعتراف میکنی یکیو دوست داری باید خودت رو برای شب نخوابی های زیادی ، برای گریه ی بی صدای آخر شبا، برای دلشوره های بی وقفه... برای همه شون خودت رو آماده کنی.
+همیشه همینجوره؟ برای همه؟
_آره... برای همه، حتی اگر یارت هم عاشقت باشه بازم تا وقتی رسما سند نخورین بنام هم دلشوره داری و عذاب میکشی. عشقه، الکی که نیست! عشق یه دلفریب مغروره که جز خودش به هیچکس دیگه فکر نمیکنه. مثل درد میپیچه تو تنت، ولی انقدر افسونگره که از دردش هم لذت میبری و التماسش میکنی بیشتر تن روحت رو تو خودش حل کنه.
+اون دختره چیشد؟ همون دختر کرد!
_ همون روز تو بام با هزار جون کندن زبون سنگینم رو تکون دادم و ازش پرسیدم:خب؟
چشمای بیحالت مشکیش رو گرد کرد و پرسید:چی خب؟
_حرفات با اون دختره به کجا رسید؟ یه عروسی افتادیم یا نه؟
و چقدر بخاطر جمله آخرم به خودم فحش داده بودم و زبون گاز گرفته بودم.
~به ناکجا آباد... نشد که بشه!
_شرایطتون که خیلی بهم میخورد... چرا نشد؟
گیج نگاهم کرده بود و گفته بود: نمیدونم
و من همونجا فهمیدم که دل هوزان هم یجاش میلنگه.
+ پس اونم دوست داشت؟!
_آره دوسم داشت.
میدونی، ما زن ها یجور سنسور تو وجودمون داریم که نگاه ها، حرف ها، حرکت های مردهایی که دوسمون دارن رو تشخیص میدیم. منم همون روز سنسورم رو رفتار های هوزان حساس شد و فهمیدم که دوسم داره، دوست داشتن مثل ماهی قرمزهای عیده وقتی که میخوای از تو پلاستیک بندازیش تو تنگ آب. نه خیلی سفت باید بگیریش که اون تن باریکش بشکنه، نه اونقدر شل که از دستات لیز بخوره. هوزان بلد نبود ماهی قرمز تو دستش بگیره، همیشه نزدیک عید که میشد و تمام بازار پر میشد از ماهی قرمز هوزان با یه حالت چندش نگاهشون میکرد و میگفت: همیشه از اون پولک های خیسشون وحشت دارم.
هوزان بلد نبود دوست داشتن رو تو دستش بگیره، انقدر ازش ترسید که از تو دستاش لیز خورد و افتاد.
منم باهاش افتادم... افتادم و شکستم.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هفتم

@aevien
Audio
so I let this song say it all
Then I hope you'll understand once you've listened till the end


سلن دیون خیلی جان 💜 👌
@aevien