.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
پرسيد:آدم در طول زندگى چندبار حق دارد واقعن خسته شود؟!
گفتم:خيلى!اگر بخواهند حق خسته شدن را هم سلب کنند که بايد سرمان را بگذاريم زمين و بميريم!
گفت:آهان!دقيقن همين بود منظورم!اين که آدم يک وقت هايى از شدت خستگى بخواهد نباشد،شده حتى اندازه ى يک ساعت!فقط نباشد!
يعنى حتى اگر مادرت هم در اتاقت را زد که " بيا دمنوش گل گاو زبان و بهارنارنج درست کرده ام" ،توجه نکنى و باز تا گردن فرو بروى توى بالش پنبه اى ات!
يا مثلن برادرت هرچقدر با همان زبان رمزى که فقط خودتان دوتا مى فهميد،دوازده بار ممتد به ديوار ضربه زد که يعنى" ژامبون تنورى مى خورى يا پپرونى؟!"،جواب ندهى و بيشتر خودت را بپيچى لابه لاى روتختى گلدار!
خودت مى دانى ديگر؟!الان همان مدلى خسته ام!دلم مى خواهد هندزفرى پيچ و تاب خورده را بچپانم توى گوشم و صدايش را بلند کنم تا ته!بيخيال آسيب به گوش و اين حرف ها!فقط بگذارم کاوه آفاق بيشتر و بيشتر داد بزند...و به اين فکر کنم که فلوکستين ندارم!و کاوه آفاق بگويد "تو اين ليوان حل کن فلوکستين و....تا شايد حل کرد مشکلات رو زمين و...." بعد هندزفرى را از توى گوشم دربياورم چون حوصله ندارم حرص بخورم به خاطر نبودن فلوکستين!
شايد فکر کنى ديوانه ام....
ولى خب دقيقن همين طور که گفتم دلم نه دمنوش بهارنارنج و گل گاوزبان مى خواهد نه ژامبون تنورى پر از پنير!
دلم فقط از اين مدل خستگى ها مى خواهد....
يک مدت زندگى در "خلأ" را...
همين!
#مريم_خسروى
@aevien
پرسيد:آدم در طول زندگى چندبار حق دارد واقعن خسته شود؟!
گفتم:خيلى!اگر بخواهند حق خسته شدن را هم سلب کنند که بايد سرمان را بگذاريم زمين و بميريم!
گفت:آهان!دقيقن همين بود منظورم!اين که آدم يک وقت هايى از شدت خستگى بخواهد نباشد،شده حتى اندازه ى يک ساعت!فقط نباشد!
يعنى حتى اگر مادرت هم در اتاقت را زد که " بيا دمنوش گل گاو زبان و بهارنارنج درست کرده ام" ،توجه نکنى و باز تا گردن فرو بروى توى بالش پنبه اى ات!
يا مثلن برادرت هرچقدر با همان زبان رمزى که فقط خودتان دوتا مى فهميد،دوازده بار ممتد به ديوار ضربه زد که يعنى" ژامبون تنورى مى خورى يا پپرونى؟!"،جواب ندهى و بيشتر خودت را بپيچى لابه لاى روتختى گلدار!
خودت مى دانى ديگر؟!الان همان مدلى خسته ام!دلم مى خواهد هندزفرى پيچ و تاب خورده را بچپانم توى گوشم و صدايش را بلند کنم تا ته!بيخيال آسيب به گوش و اين حرف ها!فقط بگذارم کاوه آفاق بيشتر و بيشتر داد بزند...و به اين فکر کنم که فلوکستين ندارم!و کاوه آفاق بگويد "تو اين ليوان حل کن فلوکستين و....تا شايد حل کرد مشکلات رو زمين و...." بعد هندزفرى را از توى گوشم دربياورم چون حوصله ندارم حرص بخورم به خاطر نبودن فلوکستين!
شايد فکر کنى ديوانه ام....
ولى خب دقيقن همين طور که گفتم دلم نه دمنوش بهارنارنج و گل گاوزبان مى خواهد نه ژامبون تنورى پر از پنير!
دلم فقط از اين مدل خستگى ها مى خواهد....
يک مدت زندگى در "خلأ" را...
همين!
#مريم_خسروى
@aevien
یکی از شاهکار های سینمای جهان که هنوز هالیوود هرساله یک اکران خصوصی براش میزاره. کمتر کسی هست که ندیده باشه این کلاسیک رو اما باز پیشنهادش میکنم
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
Casablanca 1943
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
Casablanca 1943
" با چشمهايش میخندید "
" ترم پاییز که برگشتم تهران یچیزایی تو گلرخ فرق کرده بود. برق چشماش، خنده هاش، سرخی گونه هاش... همشون بیشتر شده بودن و همه اینا فقط یه دلیل داشت... فرهاد.
رابطه من و هوزان هم تو همون باهم بودن فرهاد و گلرخ بیشتر شد، خب طبیعی هم بود. من دوست صمیمی گلرخ بودم و اون دوست صمیمی فرهاد. دیگه کل دانشکده ما چهارتارو باهم میشناختن. فرهاد و گلرخ رو به عنوان یه عاشق و معشوق... من و هوزان رو به عنوان یه دوست، یه دوست خیلی صمیمی."
ساکت شد و با فنجون نسکافه اش بازی کرد. یه نفس عمیق کشید دوباره به حرف اومد:
+ رابطه من و هوزان حسابی صمیمی شده بود، اون شده بود برام یه گلرخ، من براش شده بودم یه فرهاد.
نسکافه خوردن تو کافه های مختلف، سینما رفتن ها، خرید کردنا، خندیدن ها، گریه کردن ها... همشون رو باهم انجام میدادیم. من و هوزان، به عنوان دوتا رفیق صمیمی.
_ اون اوایل هیچوقت فکر نکردی که دوستش داری؟ یا اینکه حس کنی داری بهش علاقمند میشی؟
+ نه هیچوقت! یعنی تا خواسته بودم به دوست داشتنش فکر کنم یاد تفاوت های بزرگمون میافتادم. نه من وصله تنش بودم... نه اون وصله تن من. مخصوصا با اون تیر خلاصی که اون زده بود.
اواخر بهمن بود، تعطيلات تاسوعا و عاشورا رو همه مون قرار بود برگردیم شهرهای خودمون، همه جز هوزان. وقتی ازش چراشو پرسیده بودم گفته بود لزومی نداره برم،واسه من که فرقی نداره. وقتی هم که گنگ نگاهش کرده بودم که یعنی چی حرفت گفته بود: من اهل تسننم!
اونموقع هنوز دوستش نداشتم، یا حداقل فکر میکردم که دوسش ندارم، اما با تموم اینا دنیا روی سرم خراب شده بود.
هوزان کرد بود و کرد ها رو دینشون خیلی متعصبن. من هم از یه خانواده متعصب بودم، با این فرق که اهل تسنن نبودم.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_سوم
@aevien
" ترم پاییز که برگشتم تهران یچیزایی تو گلرخ فرق کرده بود. برق چشماش، خنده هاش، سرخی گونه هاش... همشون بیشتر شده بودن و همه اینا فقط یه دلیل داشت... فرهاد.
رابطه من و هوزان هم تو همون باهم بودن فرهاد و گلرخ بیشتر شد، خب طبیعی هم بود. من دوست صمیمی گلرخ بودم و اون دوست صمیمی فرهاد. دیگه کل دانشکده ما چهارتارو باهم میشناختن. فرهاد و گلرخ رو به عنوان یه عاشق و معشوق... من و هوزان رو به عنوان یه دوست، یه دوست خیلی صمیمی."
ساکت شد و با فنجون نسکافه اش بازی کرد. یه نفس عمیق کشید دوباره به حرف اومد:
+ رابطه من و هوزان حسابی صمیمی شده بود، اون شده بود برام یه گلرخ، من براش شده بودم یه فرهاد.
نسکافه خوردن تو کافه های مختلف، سینما رفتن ها، خرید کردنا، خندیدن ها، گریه کردن ها... همشون رو باهم انجام میدادیم. من و هوزان، به عنوان دوتا رفیق صمیمی.
_ اون اوایل هیچوقت فکر نکردی که دوستش داری؟ یا اینکه حس کنی داری بهش علاقمند میشی؟
+ نه هیچوقت! یعنی تا خواسته بودم به دوست داشتنش فکر کنم یاد تفاوت های بزرگمون میافتادم. نه من وصله تنش بودم... نه اون وصله تن من. مخصوصا با اون تیر خلاصی که اون زده بود.
اواخر بهمن بود، تعطيلات تاسوعا و عاشورا رو همه مون قرار بود برگردیم شهرهای خودمون، همه جز هوزان. وقتی ازش چراشو پرسیده بودم گفته بود لزومی نداره برم،واسه من که فرقی نداره. وقتی هم که گنگ نگاهش کرده بودم که یعنی چی حرفت گفته بود: من اهل تسننم!
اونموقع هنوز دوستش نداشتم، یا حداقل فکر میکردم که دوسش ندارم، اما با تموم اینا دنیا روی سرم خراب شده بود.
هوزان کرد بود و کرد ها رو دینشون خیلی متعصبن. من هم از یه خانواده متعصب بودم، با این فرق که اهل تسنن نبودم.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_سوم
@aevien
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
دختر دار که شوم...
قربان موهای بلندش میروم
قربان پیرهن گل گلی اش
قربان لاک دوست داشتن هایش
قربان عروسک بازی هایش
قربان دختر بودنش، مادر فردا شدنش
و باز در آخر....دلم ميخواست که کاش دختر نبود...!نه در بین این مردمی که فکرهایشان خاک گرفته...!
دلم میخواست...پسر باشد....که نه قضاوت ها دنیایش را خراب کند نه محدودیت ها پر ارزوهایش را بشکند!
پسر باشد تا حق انتخاب کردن داشته باشد نه انتخاب شدن! پسر باشد تا وقتی عاشق شد...ازدواج کرد...شکست خورد...طلاق گرفت...نگران فرداهایش...قضاوت ها...نگران نگاه های هرز شده رو تنش نباشد....پسر باشد و امیدوار که باز میتواند ازدواج کند با هر دختری که خواست بدون مهر "دست خوردگی"! پسر باشد که وقتی ازدواج کرد...پیرتر که شد...چشم هایش چروک که برداشت...دست هایش که زخمت تر شد....لبخندش که بی فروغ تر شد.... نگران نشود....دلش نلرزد که ای وای نکند لبخند زیباتری دل ببرد از مرد من!
پسر باشد تا وقتی حقش ناحق شد... عدالت که براش زیر سوال رفت...نترسه...نلرزه....بخاطر ابروی زنانه اش ساکت نشه....دنیارو بهم بریزه و حق ناحق شده اش رو حق کنه!
پسر باشد تا وقتی تاریخ خواند...گذشته را که دید...نبیند جنسش در تمام دنیا همیشه جنس بوده...یه مهره سرگرمی برای بازی آلوده چشم های مردانی که سیری ندارند...که به جای اسمش صدجور لقب ابزاری رویش بگذارند!
وبعد....
بعد از تمام کاش هایی که گفتم باز به موهای بلندش که رو پیرهن گلی گلی اش لی لی میکند نگاه کنم و دلم برود....
دلم برود و بسوزم از
تمام
زنانه هایی
که
دارند
میسوزانند.
#محیا_زند
@aevien
قربان موهای بلندش میروم
قربان پیرهن گل گلی اش
قربان لاک دوست داشتن هایش
قربان عروسک بازی هایش
قربان دختر بودنش، مادر فردا شدنش
و باز در آخر....دلم ميخواست که کاش دختر نبود...!نه در بین این مردمی که فکرهایشان خاک گرفته...!
دلم میخواست...پسر باشد....که نه قضاوت ها دنیایش را خراب کند نه محدودیت ها پر ارزوهایش را بشکند!
پسر باشد تا حق انتخاب کردن داشته باشد نه انتخاب شدن! پسر باشد تا وقتی عاشق شد...ازدواج کرد...شکست خورد...طلاق گرفت...نگران فرداهایش...قضاوت ها...نگران نگاه های هرز شده رو تنش نباشد....پسر باشد و امیدوار که باز میتواند ازدواج کند با هر دختری که خواست بدون مهر "دست خوردگی"! پسر باشد که وقتی ازدواج کرد...پیرتر که شد...چشم هایش چروک که برداشت...دست هایش که زخمت تر شد....لبخندش که بی فروغ تر شد.... نگران نشود....دلش نلرزد که ای وای نکند لبخند زیباتری دل ببرد از مرد من!
پسر باشد تا وقتی حقش ناحق شد... عدالت که براش زیر سوال رفت...نترسه...نلرزه....بخاطر ابروی زنانه اش ساکت نشه....دنیارو بهم بریزه و حق ناحق شده اش رو حق کنه!
پسر باشد تا وقتی تاریخ خواند...گذشته را که دید...نبیند جنسش در تمام دنیا همیشه جنس بوده...یه مهره سرگرمی برای بازی آلوده چشم های مردانی که سیری ندارند...که به جای اسمش صدجور لقب ابزاری رویش بگذارند!
وبعد....
بعد از تمام کاش هایی که گفتم باز به موهای بلندش که رو پیرهن گلی گلی اش لی لی میکند نگاه کنم و دلم برود....
دلم برود و بسوزم از
تمام
زنانه هایی
که
دارند
میسوزانند.
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 💜 👯💃
از سری موزیک های:
#خز_بزور_شاد_کن
همون قضیه آهنگ رو با صدای بلند بزار و برو جلو آینه...👯
#کلی_بخندین 🙂
#بجنگید_برای_خنده_هاتون 💜
@aevien
#خز_بزور_شاد_کن
همون قضیه آهنگ رو با صدای بلند بزار و برو جلو آینه...👯
#کلی_بخندین 🙂
#بجنگید_برای_خنده_هاتون 💜
@aevien
" با چشمهايش میخندید "
دوباره ساکت شد و چند قلپ از نسکافه شو خورد. اینبار سکوتش طولانی شد. سرشو انداخته بود پایین و تو فکر بود. پرسیدم:
_ خب... بعدش چیشد؟
+ بعدش؟ دقیق یادم نیست... این قضایا واسه شیش ساله پیشه! بخاطر شوک اون اتفاق حافظه ام هم حسابی ضعیف شد. از همه چی یه خلاصه یادمه...از همه چی جز چیزهای مهم. مثلا مشکی چشماش، چطور رقصیدن انگشتاش رو سه تارش، فر همیشه بهم ریخته موهاش، خندیدن چشماش... همه رو هنوز خیلی واضح یادمه. یسری از کارهاش و حرفاش تا پای مرگ پا به پام میان، فقط نیاز به تلنگر دارن واسه یاد آوری. مثلا این آهنگ الهه نازی که داره پخش میشه یه مشت خاطره مچاله شده رو یادم میاره. یجور قرار ننوشته بینمون بود که تمام سه شنبه هارو بریم کافه سنتی نزدیک دانشگاه. گاهی با گلرخ و فرهاد... گاهی خودمون دوتا. که بشینیم رو تخت نزدیک حوض پر از ماهیش، هوزان و فرهاد سه تار هاشون رو بگیرن تو دستشون، الهه ناز بزنن، من و گلرخ هم زیر لب زمزمه کنیم باهاشون و فکر کنیم ته خوشبختی دیگه چی میتونه باشه؟
یا همین نسکافه بین انگشت هام... هوزان عاشق عطرش بود. يادمه شب تولدش با هم کلاسی هاش براش یه جشن کوچیک گرفته بودیم. بعد جشن چشم های همیشه خندونش عجیب گرفته بود، دلش هوای خانوادشو کرده بود. یه دربست گرفتم بردمش بام تهران... ساعت یک شب بود. دوتا نسکافه گرفتیم و رفتیم تو بلندترین ارتفاع ممکن نشستیم. تا خود صبح حرف زدیم، خندیدیم، گریه کردیم... هفت صبح که شد برگشتیم خوابگاه هامون. یا اینکه یادمه یبار سر یه چیز خیلی مزخرف بحثم شده بود باهاش، غدتر از این حرفا بود که بیاد جلو معذرت خواهی کنه، سر کلاس با گلرخ نشسته بودیم و منتظر اومدن استاد بودیم که هوزان اومد تو کلاس. بدون هیچ حرفی یه لیوان نسکافه با کلی شکلات و لواشک و پاستیل گذاشت تو بغلم و رفت.
بعدش نداره...سه سال تمام شب و روزمو باهاش گذروندم. سه سال خاطره شیرین. سه سالی که هوزان آروم آروم تو تن و روحم ریشه دووند. همون هوزانی که از نظر بقیه هیچی نداشت و من با چهره خوب و موقعیت خانوادگی عالی ای که داشتم خیلی احمق بودم دوستش داشتم. اما هوزان برای بقیه هیچی بود... برای من کل دنیا بود.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_چهارم
@aevien
دوباره ساکت شد و چند قلپ از نسکافه شو خورد. اینبار سکوتش طولانی شد. سرشو انداخته بود پایین و تو فکر بود. پرسیدم:
_ خب... بعدش چیشد؟
+ بعدش؟ دقیق یادم نیست... این قضایا واسه شیش ساله پیشه! بخاطر شوک اون اتفاق حافظه ام هم حسابی ضعیف شد. از همه چی یه خلاصه یادمه...از همه چی جز چیزهای مهم. مثلا مشکی چشماش، چطور رقصیدن انگشتاش رو سه تارش، فر همیشه بهم ریخته موهاش، خندیدن چشماش... همه رو هنوز خیلی واضح یادمه. یسری از کارهاش و حرفاش تا پای مرگ پا به پام میان، فقط نیاز به تلنگر دارن واسه یاد آوری. مثلا این آهنگ الهه نازی که داره پخش میشه یه مشت خاطره مچاله شده رو یادم میاره. یجور قرار ننوشته بینمون بود که تمام سه شنبه هارو بریم کافه سنتی نزدیک دانشگاه. گاهی با گلرخ و فرهاد... گاهی خودمون دوتا. که بشینیم رو تخت نزدیک حوض پر از ماهیش، هوزان و فرهاد سه تار هاشون رو بگیرن تو دستشون، الهه ناز بزنن، من و گلرخ هم زیر لب زمزمه کنیم باهاشون و فکر کنیم ته خوشبختی دیگه چی میتونه باشه؟
یا همین نسکافه بین انگشت هام... هوزان عاشق عطرش بود. يادمه شب تولدش با هم کلاسی هاش براش یه جشن کوچیک گرفته بودیم. بعد جشن چشم های همیشه خندونش عجیب گرفته بود، دلش هوای خانوادشو کرده بود. یه دربست گرفتم بردمش بام تهران... ساعت یک شب بود. دوتا نسکافه گرفتیم و رفتیم تو بلندترین ارتفاع ممکن نشستیم. تا خود صبح حرف زدیم، خندیدیم، گریه کردیم... هفت صبح که شد برگشتیم خوابگاه هامون. یا اینکه یادمه یبار سر یه چیز خیلی مزخرف بحثم شده بود باهاش، غدتر از این حرفا بود که بیاد جلو معذرت خواهی کنه، سر کلاس با گلرخ نشسته بودیم و منتظر اومدن استاد بودیم که هوزان اومد تو کلاس. بدون هیچ حرفی یه لیوان نسکافه با کلی شکلات و لواشک و پاستیل گذاشت تو بغلم و رفت.
بعدش نداره...سه سال تمام شب و روزمو باهاش گذروندم. سه سال خاطره شیرین. سه سالی که هوزان آروم آروم تو تن و روحم ریشه دووند. همون هوزانی که از نظر بقیه هیچی نداشت و من با چهره خوب و موقعیت خانوادگی عالی ای که داشتم خیلی احمق بودم دوستش داشتم. اما هوزان برای بقیه هیچی بود... برای من کل دنیا بود.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_چهارم
@aevien
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien
بيست و شش سال بعد از اين؛
يک روز نشسته ام برگه هاى امتحان دانشجويانم را تصحيح مى کنم و همان طور با خودم غر مى زنم که چرا اين همه بى دقتند...خط مى زنم روى سؤال سوم و کنارش مى نويسم 0/5 -....
يا حواسم را داده ام به زير و روى کلاه بافتنى پسرم و به اين فکر مى کنم که کامواى سرمه اى با ليمويى بهتر مى شود يا سفيد...
يا اصلن ايستاده ام پاى گاز و شورى قرمه سبزى ام را مى چشم،مثل همين فيلمها که قاشق را مى زنند توى خورش و مى آورند سمت دهانشان...و به اين نتيجه مى رسند هنوز کم نمک است...راديو هم آمار سيل و آب گرفتگى معابر در سطح وسيع را مى دهد؛نمکدان توى دومين کابينت از سمت راست کنار گاز است...
بالاخره از اين حالت ها که گفتم خارج نيست...
بعد احتمالن دخترم که تازه18سالش شده مى آيد توى هال،کنار همان پنجره ى آفتابگير که عادت دارم موقع تصحيح برگه ها بنشينم روبرويش...
_مى آيد توى اتاق "ما" و خيره مى شود به رو تختى چهل تکه و مى گويد:فک کنم سرمه اى با سفيد بهتر شه!ليمويى يه کم تو ذوق مى زنه...
_مى آيد توى آشپزخانه...برعکس هميشه به رويخچالى ها ور نمى رود...قاشق تميز برنمى دارد تا به قرمه سبزى توى قابلمه پاتک بزند...
مى نشيند روى صندلى و دست هايش را مى گذارد زير چانه اش...خيره مى شود به من و حتمن نمى داند چطور سؤالش را بپرسد...البته اگر تا آن لحظه هنوز نفهميده باشم...
صدايش را صاف مى کند و موهاى لخت خرمايى اش را از جلوى چشم هايش کنار مى زند...
من هنوز ساکتم...
دارم دنبال نمکدان لعنتى مى گردم که توى دومين کابينت از سمت راست،کنار گاز نيست...
_مامان،شما اولين بار کى عاشق شدى؟!
دلم هرى مى ريزد پايين،نه به خاطر سؤالش...نه!
قاعدتن همين طور بى دليل نمى پرسد...يک چيزى مغزش را قلقلک داده...دلش را نمى دانم هنوز...
+احتمالن15،16سالگى...
_چرا احتمالن؟!
+،چون درموردش مطمئن نيستم!
_15،16سالگى يه کم زود نيس؟
+واسه همين مى گم درموردش مطمئن نيستم!شايد صرفن "تلقين" بود!
"تلقين" را چندبار تکرار مى کند...خوشش نمى آيد انگار...
_پس چرا نشد؟
+آدم خيلى وقتا اشتباه مى کنه...
_دوسش نداشتين مگه؟!
+چرا...زياد...ولى نمى شد!اون حسى که من بهش داشتم تو وجودش پيدا نمى شد...وقتى تو تموم بشى و اون دست نخورده بمونه،ينى اوضاع خوب نيس!وقتى فقط يه "دل" درگيره،هيچى پيش نمى ره...من يه جورايى تموم شدم!
_من دلم نمى خواد تموم بشم!
+چرا انقد يهو بزرگ شدى تو بچه؟
_آدم خيلى وقتا اشتباه مى کنه...
مى خندد...
من هم مى خندم و زل مى زنم به چشم هاى براقش...ازهمان برق ها که آدم را مى ترساند...
من مى شناسم اين حجم زيادى از ستاره را...
ياد سال هاى قبل مى افتم و دخترى که چشم هايش همين قدر ستاره داشت ولى هنوز نمى دانست ترکيب سفيد و سرمه اى براى کلاه بافتنى قشنگتر مى شود...
بزرگ شده بود آن زمان اما نه اين قدر...
بايد خوشحال باشم؟!
نمى دانم...
•
•
نمکدان لعنتى جلوى چشمم،روى ميز بود...
#مريم_خسروى
@aevien
بيست و شش سال بعد از اين؛
يک روز نشسته ام برگه هاى امتحان دانشجويانم را تصحيح مى کنم و همان طور با خودم غر مى زنم که چرا اين همه بى دقتند...خط مى زنم روى سؤال سوم و کنارش مى نويسم 0/5 -....
يا حواسم را داده ام به زير و روى کلاه بافتنى پسرم و به اين فکر مى کنم که کامواى سرمه اى با ليمويى بهتر مى شود يا سفيد...
يا اصلن ايستاده ام پاى گاز و شورى قرمه سبزى ام را مى چشم،مثل همين فيلمها که قاشق را مى زنند توى خورش و مى آورند سمت دهانشان...و به اين نتيجه مى رسند هنوز کم نمک است...راديو هم آمار سيل و آب گرفتگى معابر در سطح وسيع را مى دهد؛نمکدان توى دومين کابينت از سمت راست کنار گاز است...
بالاخره از اين حالت ها که گفتم خارج نيست...
بعد احتمالن دخترم که تازه18سالش شده مى آيد توى هال،کنار همان پنجره ى آفتابگير که عادت دارم موقع تصحيح برگه ها بنشينم روبرويش...
_مى آيد توى اتاق "ما" و خيره مى شود به رو تختى چهل تکه و مى گويد:فک کنم سرمه اى با سفيد بهتر شه!ليمويى يه کم تو ذوق مى زنه...
_مى آيد توى آشپزخانه...برعکس هميشه به رويخچالى ها ور نمى رود...قاشق تميز برنمى دارد تا به قرمه سبزى توى قابلمه پاتک بزند...
مى نشيند روى صندلى و دست هايش را مى گذارد زير چانه اش...خيره مى شود به من و حتمن نمى داند چطور سؤالش را بپرسد...البته اگر تا آن لحظه هنوز نفهميده باشم...
صدايش را صاف مى کند و موهاى لخت خرمايى اش را از جلوى چشم هايش کنار مى زند...
من هنوز ساکتم...
دارم دنبال نمکدان لعنتى مى گردم که توى دومين کابينت از سمت راست،کنار گاز نيست...
_مامان،شما اولين بار کى عاشق شدى؟!
دلم هرى مى ريزد پايين،نه به خاطر سؤالش...نه!
قاعدتن همين طور بى دليل نمى پرسد...يک چيزى مغزش را قلقلک داده...دلش را نمى دانم هنوز...
+احتمالن15،16سالگى...
_چرا احتمالن؟!
+،چون درموردش مطمئن نيستم!
_15،16سالگى يه کم زود نيس؟
+واسه همين مى گم درموردش مطمئن نيستم!شايد صرفن "تلقين" بود!
"تلقين" را چندبار تکرار مى کند...خوشش نمى آيد انگار...
_پس چرا نشد؟
+آدم خيلى وقتا اشتباه مى کنه...
_دوسش نداشتين مگه؟!
+چرا...زياد...ولى نمى شد!اون حسى که من بهش داشتم تو وجودش پيدا نمى شد...وقتى تو تموم بشى و اون دست نخورده بمونه،ينى اوضاع خوب نيس!وقتى فقط يه "دل" درگيره،هيچى پيش نمى ره...من يه جورايى تموم شدم!
_من دلم نمى خواد تموم بشم!
+چرا انقد يهو بزرگ شدى تو بچه؟
_آدم خيلى وقتا اشتباه مى کنه...
مى خندد...
من هم مى خندم و زل مى زنم به چشم هاى براقش...ازهمان برق ها که آدم را مى ترساند...
من مى شناسم اين حجم زيادى از ستاره را...
ياد سال هاى قبل مى افتم و دخترى که چشم هايش همين قدر ستاره داشت ولى هنوز نمى دانست ترکيب سفيد و سرمه اى براى کلاه بافتنى قشنگتر مى شود...
بزرگ شده بود آن زمان اما نه اين قدر...
بايد خوشحال باشم؟!
نمى دانم...
•
•
نمکدان لعنتى جلوى چشمم،روى ميز بود...
#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
قرص به دست رفتم تو اتاقش. دیدم تا کمر رفته تو کمد و داره دنبال چیزی میگرده. صداش کردم، تنشو از تو کمد کشید بیرون و گنگ نگاهم کرد.
گفتم: دنبال چی میگردی؟
کلافه دست کشید تو موهاش و گفت: دنبال پیرهن سرمه ایش. همیشه همینجا تو کمد بود. باید اتوش بزنم. واسه کارهای اداریش اونو میپوشه. راستی سبزی خورشتی داریم؟ میخوام قرمه سبزی درست کنم براش... خیلی وقته نخوردیم. یه زنگ هم بزنم بگم اومدنی نسکافه بگیره. تموم شده. اخر شب که بریم تو بالکن بشینیم و شعر بخونيم مزه میده خوردنش.
آشفته حال رفت تو آینه یه نگاه به صورتش کرد و گفت: وای صورتمو ببین. چرا انقدر چشمام سرخه؟ باید برم حموم... باید موهامو شونه بزنم... باید همون عطر خنکی که دوست داره رو بزنم... باید امشب که اومد مثل همیشه جلوش قشنگ باشم که قربون صدقه ام بره و بگه:" تا ابد برای خودمی"
شونه هاشو گرفتم تو دستام و گفتم: قرصاتو گذاشته بودم رو میز. چرا نخوردیشون؟
با چشمای بی روحش خیره شد بهم و گیج گفت: چه قرصی؟
یه قرص کوچیک صورتی گذاشتم تو دهنش و گفتم: قرص های آلزايمرت.
گوشه اتاق کز کرد و چند دقیقه بعد به خودش اومد. تازه یادش اومد که سه ساله اون پیراهن سرمه ایه دیگه تو کمد نیست، سه ساله که قرمه سبزی نمیخوره، سه ساله بوی نسکافه که بهش میخوره عوق میزنه.
گفت: فکر کنم اونم قرصای آلزايمرشو نخورده، سه ساله که نخورده. آخه میگفت همیشه پیشم میمونه...پس کجاست الان؟
#محیا_زند
@aevien
گفتم: دنبال چی میگردی؟
کلافه دست کشید تو موهاش و گفت: دنبال پیرهن سرمه ایش. همیشه همینجا تو کمد بود. باید اتوش بزنم. واسه کارهای اداریش اونو میپوشه. راستی سبزی خورشتی داریم؟ میخوام قرمه سبزی درست کنم براش... خیلی وقته نخوردیم. یه زنگ هم بزنم بگم اومدنی نسکافه بگیره. تموم شده. اخر شب که بریم تو بالکن بشینیم و شعر بخونيم مزه میده خوردنش.
آشفته حال رفت تو آینه یه نگاه به صورتش کرد و گفت: وای صورتمو ببین. چرا انقدر چشمام سرخه؟ باید برم حموم... باید موهامو شونه بزنم... باید همون عطر خنکی که دوست داره رو بزنم... باید امشب که اومد مثل همیشه جلوش قشنگ باشم که قربون صدقه ام بره و بگه:" تا ابد برای خودمی"
شونه هاشو گرفتم تو دستام و گفتم: قرصاتو گذاشته بودم رو میز. چرا نخوردیشون؟
با چشمای بی روحش خیره شد بهم و گیج گفت: چه قرصی؟
یه قرص کوچیک صورتی گذاشتم تو دهنش و گفتم: قرص های آلزايمرت.
گوشه اتاق کز کرد و چند دقیقه بعد به خودش اومد. تازه یادش اومد که سه ساله اون پیراهن سرمه ایه دیگه تو کمد نیست، سه ساله که قرمه سبزی نمیخوره، سه ساله بوی نسکافه که بهش میخوره عوق میزنه.
گفت: فکر کنم اونم قرصای آلزايمرشو نخورده، سه ساله که نخورده. آخه میگفت همیشه پیشم میمونه...پس کجاست الان؟
#محیا_زند
@aevien
"با چشمهايش میخندید"
+سه سال تموم ساعت به ساعت با کاراش، با حرفاش، با خنده چشماش مثل یه ویروس تو تنم رشد کرد و دچارم کرد به خودش. شد تنها پادزهر گریه هام، تنها پادزهر حال بدم.
دوباره ساکت شد، انگار که تنش پادزهر لازم داشته باشه پیچید به خودش.
_ عکسشو داری؟ عکس خنده چشم هاشو؟
+ البته که دارم... من رشته ام عکاسی بود و سوژه تمام پرتره هام پسر چشم سیاهی که سه تار میزد، و یه واقعیتی رو میدونی؟ عاشق های واقعی همیشه عکس معشوقه شون رو همراهشون دارن. چون ممکنه یه صدا، یه عطر، یه مکان انقدر دلتنگ و بیتابشون کنه که هیچ مرحمی جز عکس یار نداشته باشن!
دستشو کرد تو کیف دستیش و از تو کیف پولش چندتا عکس بریده شده درآورد، عکس هارو گرفتم ازش و یه صورت معمولی دیدم با چشم های مشکی ای که انگار واقعا میخندید، حتی از داخل همون عکس های کهنه.
+میدونم... میخوای بگی آخه تو عاشق چیه این مرد شدی؟ راحت باش... بگو، اولین نفر نیستی. وقتی مامانم فهمید دلم واسه هوزان رفته اول حسابی بهم تشر زد، بعد که آروم تر شد یه لیوان چایی دارچین گذاشت جلوم و گفت آخه تو عاشق چیه این پسره شدی؟ بهش گفتم: عاشق یه ناحیه از سمت چپ سینه اش که یه چیز قرمز با فشار خون پمپاژ میکنه و غده هیپوتالاموس مغزش! همین هان که بهش دستور میدن چطور حرف بزنه، راه بره، نگاه کنه دیگه. هوزان پیچ و خم روح من تو دستاش بود. بیشتر از خودم حتی. یادمه یبار استاد ادبیاتمون میگفت: اگه یه نفرو بخاطر چشم و ابروش یا قدوبالاش دوست داشتین بدونید زدید به بیراهه و چند وقت دیگه از سرتون میافته. اما اگه یه نفرو بخاطر شخصیتش دوست داشتین تا لحظه ای که اشهدتون رو واسه مرگ بگین تو جان و دلتون نشسته و ازش گریزی نیست.
از هوزان گریزی نبود... با تمام شکاف های عمیق طبقاتی و فرهنگی بینمون ازش گریزی نبود.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_پنجم
@aevien
+سه سال تموم ساعت به ساعت با کاراش، با حرفاش، با خنده چشماش مثل یه ویروس تو تنم رشد کرد و دچارم کرد به خودش. شد تنها پادزهر گریه هام، تنها پادزهر حال بدم.
دوباره ساکت شد، انگار که تنش پادزهر لازم داشته باشه پیچید به خودش.
_ عکسشو داری؟ عکس خنده چشم هاشو؟
+ البته که دارم... من رشته ام عکاسی بود و سوژه تمام پرتره هام پسر چشم سیاهی که سه تار میزد، و یه واقعیتی رو میدونی؟ عاشق های واقعی همیشه عکس معشوقه شون رو همراهشون دارن. چون ممکنه یه صدا، یه عطر، یه مکان انقدر دلتنگ و بیتابشون کنه که هیچ مرحمی جز عکس یار نداشته باشن!
دستشو کرد تو کیف دستیش و از تو کیف پولش چندتا عکس بریده شده درآورد، عکس هارو گرفتم ازش و یه صورت معمولی دیدم با چشم های مشکی ای که انگار واقعا میخندید، حتی از داخل همون عکس های کهنه.
+میدونم... میخوای بگی آخه تو عاشق چیه این مرد شدی؟ راحت باش... بگو، اولین نفر نیستی. وقتی مامانم فهمید دلم واسه هوزان رفته اول حسابی بهم تشر زد، بعد که آروم تر شد یه لیوان چایی دارچین گذاشت جلوم و گفت آخه تو عاشق چیه این پسره شدی؟ بهش گفتم: عاشق یه ناحیه از سمت چپ سینه اش که یه چیز قرمز با فشار خون پمپاژ میکنه و غده هیپوتالاموس مغزش! همین هان که بهش دستور میدن چطور حرف بزنه، راه بره، نگاه کنه دیگه. هوزان پیچ و خم روح من تو دستاش بود. بیشتر از خودم حتی. یادمه یبار استاد ادبیاتمون میگفت: اگه یه نفرو بخاطر چشم و ابروش یا قدوبالاش دوست داشتین بدونید زدید به بیراهه و چند وقت دیگه از سرتون میافته. اما اگه یه نفرو بخاطر شخصیتش دوست داشتین تا لحظه ای که اشهدتون رو واسه مرگ بگین تو جان و دلتون نشسته و ازش گریزی نیست.
از هوزان گریزی نبود... با تمام شکاف های عمیق طبقاتی و فرهنگی بینمون ازش گریزی نبود.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_پنجم
@aevien
میدونم... این داستان به اندازه "+او" دلچسب نشد... اما نوشتنش برام یجور اجبار بود... یجور ادای دین به آدمی که حال این روزاش رو خوب میشناسم.
و اینکه این داستان برگرفته از واقعیته... نه کاملا و موبه مو... اما تنه اصلی این داستان برگرفته از واقعیته.
و ببخشید بابت تاخير تو نوشتن این داستان... زندگی پیچ و خمش زیاده... گاهی شبا زیاد زمینگیرت میکنه و مغرتو فلج میکنه واسه نوشتن.
و #ازش_گریزی_نیست...:)
شبتون بی آشوب 💜🌉
#محیا_زند
@aevien
و اینکه این داستان برگرفته از واقعیته... نه کاملا و موبه مو... اما تنه اصلی این داستان برگرفته از واقعیته.
و ببخشید بابت تاخير تو نوشتن این داستان... زندگی پیچ و خمش زیاده... گاهی شبا زیاد زمینگیرت میکنه و مغرتو فلج میکنه واسه نوشتن.
و #ازش_گریزی_نیست...:)
شبتون بی آشوب 💜🌉
#محیا_زند
@aevien
02. Shole Dar [ogg].ogg
1.7 MB
تو این محاله بودنت چه خوبه که شتاب کنی
منو با قرض دوریات دوباره بی حساب کنی
روزای این دیوونه رو همرنگ تاریکی نکن
مسیره غصه هاتو با راه دلم یکی نکن
@aevien 💜 👌
منو با قرض دوریات دوباره بی حساب کنی
روزای این دیوونه رو همرنگ تاریکی نکن
مسیره غصه هاتو با راه دلم یکی نکن
@aevien 💜 👌