.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@aevien

 ما دو تن مغرور 

 هر دو از هم دور 

 وای در من تاب دوری نیست 

 ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست 

 بی تو من تنهای تنهایم

#حمید_مصدق جانان 💜
" با چشم هایش میخندید "

اولین بار که واقعا دیدمش امتحانات ترم دی ماه بود . قبل ترها تو محوطه دانشگاه دیده بودمش و بعد سر یکی از درس های عمومی همکلاس شده بودیم. اما تمام مدت قبل رو فقط نگاهش کرده بودم و دیدن با نگاه کردن خیلی فرق داره. درطول روز هزاران ادم از جلومون رد میشن و ما نگاهشون میکنیم اما فقط تعداد محدودی رو واقعا میبینیم و تو حافظه مون ثبتشون میکنیم.
و اولین باری که من واقعا دیدمش سر امتحان همون درس عمومی بود. صندلی جلوییم نشسته بود و تمام مدت امتحان پاش رو عصبی و ریتم دار روی زمین میکوبید. کاملا معلوم بود هیچی بلد نیست. مشغول نوشتنن جواب سوال هشت بودم که یه برگه مچاله شده از صندلی جلویی پرت شد توصورتم و یه صدای اروم که گفته بود:(جواب سوال سه و پنج رو بنویس.) نمیدونستم باید بخندم یا کفری بشم. سوال سه رو حق داشت بلد نباشه. سخت بود. اما سوال پنج خیلی احمقانه بود. اسم سه تا شخصیت رمان سه تفنگدار الکساندر دوما رو میخواست. جواب سوال ها رو براش نوشتم و مراقب رو صدا کردم. یه سوال الکی ازش پرسیدم تا حواسش پرت بشه و تو اون فاصله جواب رو برای صندلی جلویی پرت کردم. چند دقیقه بعد از جام پاشدم وبرگه رو تحویل مراقب دادم و متعاقب من همون صندلی جلویی هم برگشو تحویل دادو از جلسه اومد بیرون. تو راهرو همقدمم شد و گفت:
_ممنون بخاطر جواب ها.
بخاطر قد بلندش سرمو بالا برده بودم تا صورتش رو ببینم و جواب بدم:خواهش میکنم. لبخند زد. لبخند زدم. سرعت قدم هاش رو بیشتر کرد و از راهرو خارج شد.
ومن تازه دیده بودمش. دیده بودم چشم های بیحالتش با اون مژه های بلند بدون فرش مثل شب کویر سیاه ان. دیده بودم موهای مشکیش یه فر بهم ریخته داره که با شونه زدن هم درست نمیشه. دیده بودم چال لپ نداره اما وقتی میخنده چشم هاشم باهاش میخندن. دیده بودم چیز خاصی برای دوست داشتن نداره. نه چشم هایی که رنگ و حالت خاصی داشته باشه نه موهای مجعد حالت داری نه هیچ چیز بخصوص دیگه ای. اما چشم هایی که میخندن عجیب به دل میشینن. به دل نشسته بود و من دیده بودمش.

#با_چشم_هایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_اول

@aevien
قصه شب جدیدم :)
امیدوارم مثل قبلی به دلتون بشینه 💜
و اینکه خواهشا مثل "+او" یسری از دوستان اسم نویسنده رو پاک نکنن و به اسم خودشون بزارن داستان رو.
اگر هم کسی کاور با ذکر نام داستان پیشنهاد داره بهم بگه :)

@aevien
shahrzad [Www.Bia4Music.Com]
mohsen chavoshi [Www.Bia4Music.Com]
تورو از دور دلم دید
اما نمیدونست چه سرابی دیده
من دیوونه چه میدونستم
زندگی برام چه خوابی دیده
@aevien 💜 👌
از زن ها نپرسيد
چگونه
چطور
چرا حالت بد است؟
فقط بغلشان کنید
ما زن ها نگفتنی های پر از بغض زیادی داریم
#محیا_زند

@aevien
" با چشمهايش میخندید "

روزهای بعدی تو محوطه دانشگاه فقط نگاهش نمیکردم. میدیدمش و اون هم در جواب دیدن ها سری تکون میداد و با چشم هاش میخندید. اسمش هوزان قبادی بود و از کردهای اصیل سنندج. اینارو گلرخ بهم گفته بود. یعنی یه روز که دیده بود با لبخند برای هم سر تکون میدیم پرسیده بود:میشناسیش مگه؟ و من گفته بودم: نمیدونم! و گلرخ انقدر با تعجب نگاهم کرده بود و که براش قضیه امتحان رو تعریف کرده بودم و اونم بیوگرافیشو بهم گفته بود.
آخرین هفته کلاس ها بود، با گلرخ تو محوطه دانشگاه نشسته بودیم و درمورد برنامه امتحانی حرف میزدیم که همراه دوستش اومد. اول فکر کردم به سمت در خروجی دارن میرن اما وقتی دو جفت کفش مردونه جلومون وایساد فهمیدم ختم مسیرشون ماییم. با دوستش فرهاد هم سر همون کلاس عمومی همکلاس بودیم و میدونستم مثل خودش از بچه های رشته موسیقیه . ابرویی بالا انداختم که یعنی فرمایشتون؟ فرهاد دستی رو عرق های پیشونیش کشید و خواست با گلرخ حرف بزنه. تو محیط دانشگاه جلوی اون همه چشم که نمیشد حرف زد و باز فرهاد پیشنهاد داده بود که تو پارک نزدیک دانشگاه حرف بزنن و گلرخ هم موافقت کرده بود. من و هوزان رو هم با خودشون برده بودن که مثلا خجالتشون کمتر بشه! توی پارک فرهاد و گلرخ رفتن روی یه نیمکت دورتر از ما نشستن. هوزان روی صندلی نشست و من با تموم تلاشم برای خانم بودن نتونستم از خیر چمن های تازه بهاری بگذرم و ولو شدم روشون. کتاب دزیره رو از تو کیفم بیرون کشیدم و مشغول خوندنش شدم. گفت:
_همیشه سرت تو کتابه که درست انقدر خوبه؟
+اتفاقا اصلا درسم خوب نیست!
_سر امتحان برگتو دیدم. پرپر بود.
+ خب اون یه اتفاق نادربود. ادبیات از بچگی بهترین درس من بوده. شانس اوردی سر اون امتحان ازم تقلب گرفتی. امتحان دیگه ای بود کمکم هم باید میکردی.
با چشم هاش خندید و گفت:
_ درعوض ادبیات از بچگی بدترین درس من بود.
خندیدم اما نه مثل خودش با چشم هاش. سر حرفمون راجب رشته هامون حسابی باز شده بود که فرهاد و گلرخ اومدن. گلرخ سرخ و فرهاد خندون. هوزان یه نگاه بهم کرد و چشمک زد. که یعنی دیدی بهت گفتم. آخه چند دقیقه پیشش باهام شرط بسته بود که فرهاد میتونه دل گلرخ رو به دست بیاره.
بعد اون روز یه بار دیگه باهمون شرایط گلرخ و فرهاد باهم حرف زدن. بعدش هم که دیگه تابستون بود و من برگشته بودم شهر خودمون. اما تلفنی خبر گلرخ رو داشتم که با فرهاد در ارتباطه و مثل اینکه بد به دل هم نشستن.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_دوم

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

پرسيد:آدم در طول زندگى چندبار حق دارد واقعن خسته شود؟!
گفتم:خيلى!اگر بخواهند حق خسته شدن را هم سلب کنند که بايد سرمان را بگذاريم زمين و بميريم!
گفت:آهان!دقيقن همين بود منظورم!اين که آدم يک وقت هايى از شدت خستگى بخواهد نباشد،شده حتى اندازه ى يک ساعت!فقط نباشد!
يعنى حتى اگر مادرت هم در اتاقت را زد که " بيا دمنوش گل گاو زبان و بهارنارنج درست کرده ام" ،توجه نکنى و باز تا گردن فرو بروى توى بالش پنبه اى ات!
يا مثلن برادرت هرچقدر با همان زبان رمزى که فقط خودتان دوتا مى فهميد،دوازده بار ممتد به ديوار ضربه زد که يعنى" ژامبون تنورى مى خورى يا پپرونى؟!"،جواب ندهى و بيشتر خودت را بپيچى لابه لاى روتختى گلدار!
خودت مى دانى ديگر؟!الان همان مدلى خسته ام!دلم مى خواهد هندزفرى پيچ و تاب خورده را  بچپانم توى گوشم و صدايش را بلند کنم تا ته!بيخيال آسيب به گوش و اين حرف ها!فقط بگذارم کاوه آفاق بيشتر و بيشتر داد بزند...و به اين فکر کنم که فلوکستين ندارم!و کاوه آفاق بگويد "تو اين ليوان حل کن فلوکستين و....تا شايد حل کرد مشکلات رو زمين و...."  بعد هندزفرى را از توى گوشم دربياورم چون حوصله ندارم حرص بخورم به خاطر نبودن فلوکستين!
شايد فکر کنى ديوانه ام....
ولى خب دقيقن همين طور که گفتم دلم نه دمنوش بهارنارنج و گل گاوزبان مى خواهد نه ژامبون تنورى پر از پنير!
دلم فقط از اين مدل خستگى ها مى خواهد....
يک مدت زندگى در "خلأ" را...
همين!

#مريم_خسروى

@aevien
یکی از شاهکار های سینمای جهان که هنوز هالیوود هرساله یک اکران خصوصی براش میزاره. کمتر کسی هست که ندیده باشه این کلاسیک رو اما باز پیشنهادش میکنم
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
Casablanca 1943
" با چشمهايش میخندید "

" ترم پاییز که برگشتم تهران یچیزایی تو گلرخ فرق کرده بود. برق چشماش، خنده هاش، سرخی گونه هاش... همشون بیشتر شده بودن و همه اینا فقط یه دلیل داشت... فرهاد.
رابطه من و هوزان هم تو همون باهم بودن فرهاد و گلرخ بیشتر شد، خب طبیعی هم بود. من دوست صمیمی گلرخ بودم و اون دوست صمیمی فرهاد. دیگه کل دانشکده ما چهارتارو باهم میشناختن. فرهاد و گلرخ رو به عنوان یه عاشق و معشوق... من و هوزان رو به عنوان یه دوست، یه دوست خیلی صمیمی."
ساکت شد و با فنجون نسکافه اش بازی کرد. یه نفس عمیق کشید دوباره به حرف اومد:
+ رابطه من و هوزان حسابی صمیمی شده بود، اون شده بود برام یه گلرخ، من براش شده بودم یه فرهاد.
نسکافه خوردن تو کافه های مختلف، سینما رفتن ها، خرید کردنا، خندیدن ها، گریه کردن ها... همشون رو باهم انجام میدادیم. من و هوزان، به عنوان دوتا رفیق صمیمی.
_ اون اوایل هیچوقت فکر نکردی که دوستش داری؟ یا اینکه حس کنی داری بهش علاقمند میشی؟
+ نه هیچوقت! یعنی تا خواسته بودم به دوست داشتنش فکر کنم یاد تفاوت های بزرگمون میافتادم. نه من وصله تنش بودم... نه اون وصله تن من. مخصوصا با اون تیر خلاصی که اون زده بود.
اواخر بهمن بود، تعطيلات تاسوعا و عاشورا رو همه مون قرار بود برگردیم شهرهای خودمون، همه جز هوزان. وقتی ازش چراشو پرسیده بودم گفته بود لزومی نداره برم،واسه من که فرقی نداره. وقتی هم که گنگ نگاهش کرده بودم که یعنی چی حرفت گفته بود: من اهل تسننم!
اونموقع هنوز دوستش نداشتم، یا حداقل فکر میکردم که دوسش ندارم، اما با تموم اینا دنیا روی سرم خراب شده بود.
هوزان کرد بود و کرد ها رو دینشون خیلی متعصبن. من هم از یه خانواده متعصب بودم، با این فرق که اهل تسنن نبودم.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_سوم
@aevien
دختر دار که شوم...
قربان موهای بلندش میروم
قربان پیرهن گل گلی اش
قربان لاک دوست داشتن هایش
قربان عروسک بازی هایش
قربان دختر بودنش، مادر فردا شدنش
و باز در آخر....دلم ميخواست که کاش دختر نبود...!نه در بین این مردمی که فکرهایشان خاک گرفته...!

دلم میخواست...پسر باشد....که نه قضاوت ها دنیایش را خراب کند نه محدودیت ها پر ارزوهایش را بشکند!

پسر باشد تا حق انتخاب کردن داشته باشد نه انتخاب شدن! پسر باشد تا وقتی عاشق شد...ازدواج کرد...شکست خورد...طلاق گرفت...نگران فرداهایش...قضاوت ها...نگران نگاه های هرز شده رو تنش نباشد....پسر باشد و امیدوار که باز میتواند ازدواج کند با هر دختری که خواست بدون مهر "دست خوردگی"! پسر باشد که وقتی ازدواج کرد...پیرتر که شد...چشم هایش چروک که برداشت...دست هایش که زخمت تر شد....لبخندش که بی فروغ تر شد.... نگران نشود....دلش نلرزد که ای وای نکند لبخند زیباتری دل ببرد از مرد من!

پسر باشد تا وقتی حقش ناحق شد... عدالت که براش زیر سوال رفت...نترسه...نلرزه....بخاطر ابروی زنانه اش ساکت نشه....دنیارو بهم بریزه و حق ناحق شده اش رو حق کنه!

پسر باشد تا وقتی تاریخ خواند...گذشته را که دید...نبیند جنسش در تمام دنیا همیشه جنس بوده...یه مهره سرگرمی برای بازی آلوده چشم های مردانی که سیری ندارند...که به جای اسمش صدجور لقب ابزاری رویش بگذارند!

وبعد....
بعد از تمام کاش هایی که گفتم باز به موهای بلندش که رو پیرهن گلی گلی اش لی لی میکند نگاه کنم و دلم برود....
دلم برود و بسوزم از
تمام
زنانه هایی
که
دارند
میسوزانند.

#محیا_زند

@aevien
اصلا خدا دختر رو آفرید
تا وقتی از روزمرگی های تکراری و ناشکری های ممتد انسان ها خسته شد به این خلقت دردونه نگاه کنه و با لبخند خستگی در کنه
روزت مبارک لبخند خدا 👸💜

#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 💜 👯💃
از سری موزیک های:
#خز_بزور_شاد_کن
همون قضیه آهنگ رو با صدای بلند بزار و برو جلو آینه...👯
#کلی_بخندین 🙂
#بجنگید_برای_خنده_هاتون 💜
@aevien
" با چشمهايش میخندید "

دوباره ساکت شد و چند قلپ از نسکافه شو خورد. اینبار سکوتش طولانی شد. سرشو انداخته بود پایین و تو فکر بود. پرسیدم:
_ خب... بعدش چیشد؟
+ بعدش؟ دقیق یادم نیست... این قضایا واسه شیش ساله پیشه! بخاطر شوک اون اتفاق حافظه ام هم حسابی ضعیف شد. از همه چی یه خلاصه یادمه...از همه چی جز چیزهای مهم. مثلا مشکی چشماش، چطور رقصیدن انگشتاش رو سه تارش، فر همیشه بهم ریخته موهاش، خندیدن چشماش... همه رو هنوز خیلی واضح یادمه. یسری از کارهاش و حرفاش تا پای مرگ پا به پام میان، فقط نیاز به تلنگر دارن واسه یاد آوری. مثلا این آهنگ الهه نازی که داره پخش میشه یه مشت خاطره مچاله شده رو یادم میاره. یجور قرار ننوشته بینمون بود که تمام سه شنبه هارو بریم کافه سنتی نزدیک دانشگاه. گاهی با گلرخ و فرهاد... گاهی خودمون دوتا. که بشینیم رو تخت نزدیک حوض پر از ماهیش، هوزان و فرهاد سه تار هاشون رو بگیرن تو دستشون، الهه ناز بزنن، من و گلرخ هم زیر لب زمزمه کنیم باهاشون و فکر کنیم ته خوشبختی دیگه چی میتونه باشه؟
یا همین نسکافه بین انگشت هام... هوزان عاشق عطرش بود. يادمه شب تولدش با هم کلاسی هاش براش یه جشن کوچیک گرفته بودیم. بعد جشن چشم های همیشه خندونش عجیب گرفته بود، دلش هوای خانوادشو کرده بود. یه دربست گرفتم بردمش بام تهران... ساعت یک شب بود. دوتا نسکافه گرفتیم و رفتیم تو بلندترین ارتفاع ممکن نشستیم. تا خود صبح حرف زدیم، خندیدیم، گریه کردیم... هفت صبح که شد برگشتیم خوابگاه هامون. یا اینکه یادمه یبار سر یه چیز خیلی مزخرف بحثم شده بود باهاش، غدتر از این حرفا بود که بیاد جلو معذرت خواهی کنه، سر کلاس با گلرخ نشسته بودیم و منتظر اومدن استاد بودیم که هوزان اومد تو کلاس. بدون هیچ حرفی یه لیوان نسکافه با کلی شکلات و لواشک و پاستیل گذاشت تو بغلم و رفت.
بعدش نداره...سه سال تمام شب و روزمو باهاش گذروندم. سه سال خاطره شیرین. سه سالی که هوزان آروم آروم تو تن و روحم ریشه دووند. همون هوزانی که از نظر بقیه هیچی نداشت و من با چهره خوب و موقعیت خانوادگی عالی ای که داشتم خیلی احمق بودم دوستش داشتم. اما هوزان برای بقیه هیچی بود... برای من کل دنیا بود.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_چهارم
@aevien
@aevien

بيست و شش سال بعد از اين؛
يک روز نشسته ام برگه هاى امتحان دانشجويانم را تصحيح مى کنم و همان طور با خودم غر مى زنم که چرا اين همه بى دقتند...خط مى زنم روى سؤال سوم و کنارش مى نويسم 0/5 -....

يا حواسم را داده ام به زير و روى کلاه بافتنى پسرم و به اين فکر مى کنم که کامواى سرمه اى با ليمويى بهتر مى شود يا سفيد...

يا اصلن ايستاده ام پاى گاز و شورى قرمه سبزى ام را مى چشم،مثل همين فيلمها که قاشق را مى زنند توى خورش و مى آورند سمت دهانشان...و به اين نتيجه مى رسند هنوز کم نمک است...راديو هم آمار سيل و آب گرفتگى معابر در سطح وسيع را مى دهد؛نمکدان توى دومين کابينت از سمت راست کنار گاز است...

بالاخره از اين حالت ها که گفتم خارج نيست...

بعد احتمالن دخترم که تازه18سالش شده مى آيد توى هال،کنار همان پنجره ى آفتابگير که عادت دارم موقع تصحيح برگه ها بنشينم روبرويش...

_مى آيد توى اتاق "ما" و خيره مى شود به رو تختى چهل تکه و مى گويد:فک کنم سرمه اى با سفيد بهتر شه!ليمويى يه کم تو ذوق مى زنه...

_مى آيد توى آشپزخانه...برعکس هميشه به رويخچالى ها ور نمى رود...قاشق تميز برنمى دارد تا به قرمه سبزى توى قابلمه پاتک بزند...
مى نشيند روى صندلى و دست هايش را مى گذارد زير چانه اش...خيره مى شود به من و حتمن نمى داند چطور سؤالش را بپرسد...البته اگر تا آن لحظه هنوز نفهميده باشم...
صدايش را صاف مى کند و موهاى لخت خرمايى اش را از جلوى چشم هايش کنار مى زند...
من هنوز ساکتم...
دارم دنبال نمکدان لعنتى مى گردم که توى دومين کابينت از سمت راست،کنار گاز نيست...

_مامان،شما اولين بار کى عاشق شدى؟!

دلم هرى مى ريزد پايين،نه به خاطر سؤالش...نه!
قاعدتن همين طور بى دليل نمى پرسد...يک چيزى مغزش را قلقلک داده...دلش را نمى دانم هنوز...

+احتمالن15،16سالگى...
_چرا احتمالن؟!
+،چون درموردش مطمئن نيستم!
_15،16سالگى يه کم زود نيس؟
+واسه همين مى گم درموردش مطمئن نيستم!شايد صرفن "تلقين" بود!

"تلقين" را چندبار تکرار مى کند...خوشش نمى آيد انگار...

_پس چرا نشد؟
+آدم خيلى وقتا اشتباه مى کنه...
_دوسش نداشتين مگه؟!
+چرا...زياد...ولى نمى شد!اون حسى که من بهش داشتم تو وجودش پيدا نمى شد...وقتى تو تموم بشى و اون دست نخورده بمونه،ينى اوضاع خوب نيس!وقتى فقط يه "دل" درگيره،هيچى پيش نمى ره...من يه جورايى تموم شدم!

_من دلم نمى خواد تموم بشم!
+چرا انقد يهو بزرگ شدى تو بچه؟
_آدم خيلى وقتا اشتباه مى کنه...

مى خندد...
من هم مى خندم و زل مى زنم به چشم هاى براقش...ازهمان برق ها که آدم را مى ترساند...
من مى شناسم اين حجم زيادى از ستاره را...
ياد سال هاى قبل مى افتم و دخترى که چشم هايش همين قدر ستاره داشت ولى هنوز نمى دانست ترکيب سفيد و سرمه اى براى کلاه بافتنى قشنگتر مى شود...
بزرگ شده بود آن زمان اما نه اين قدر...
بايد خوشحال باشم؟!
نمى دانم...


نمکدان لعنتى جلوى چشمم،روى ميز بود...

#مريم_خسروى
@aevien