Tanhaei
Mehran Atash - [ MyBia2Music.Com ]
تو آرومی نمیفهمی
که این تنهایی بدجور منو داغون کرده
ته این جاده بن بست
بدونه من کجا میری؟
تو تنهایی نمیتونی
فقط دلشوره میگیری
@aevien 💜 👌
که این تنهایی بدجور منو داغون کرده
ته این جاده بن بست
بدونه من کجا میری؟
تو تنهایی نمیتونی
فقط دلشوره میگیری
@aevien 💜 👌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@aevien
ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست
ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم
#حمید_مصدق جانان 💜
ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست
ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم
#حمید_مصدق جانان 💜
" با چشم هایش میخندید "
اولین بار که واقعا دیدمش امتحانات ترم دی ماه بود . قبل ترها تو محوطه دانشگاه دیده بودمش و بعد سر یکی از درس های عمومی همکلاس شده بودیم. اما تمام مدت قبل رو فقط نگاهش کرده بودم و دیدن با نگاه کردن خیلی فرق داره. درطول روز هزاران ادم از جلومون رد میشن و ما نگاهشون میکنیم اما فقط تعداد محدودی رو واقعا میبینیم و تو حافظه مون ثبتشون میکنیم.
و اولین باری که من واقعا دیدمش سر امتحان همون درس عمومی بود. صندلی جلوییم نشسته بود و تمام مدت امتحان پاش رو عصبی و ریتم دار روی زمین میکوبید. کاملا معلوم بود هیچی بلد نیست. مشغول نوشتنن جواب سوال هشت بودم که یه برگه مچاله شده از صندلی جلویی پرت شد توصورتم و یه صدای اروم که گفته بود:(جواب سوال سه و پنج رو بنویس.) نمیدونستم باید بخندم یا کفری بشم. سوال سه رو حق داشت بلد نباشه. سخت بود. اما سوال پنج خیلی احمقانه بود. اسم سه تا شخصیت رمان سه تفنگدار الکساندر دوما رو میخواست. جواب سوال ها رو براش نوشتم و مراقب رو صدا کردم. یه سوال الکی ازش پرسیدم تا حواسش پرت بشه و تو اون فاصله جواب رو برای صندلی جلویی پرت کردم. چند دقیقه بعد از جام پاشدم وبرگه رو تحویل مراقب دادم و متعاقب من همون صندلی جلویی هم برگشو تحویل دادو از جلسه اومد بیرون. تو راهرو همقدمم شد و گفت:
_ممنون بخاطر جواب ها.
بخاطر قد بلندش سرمو بالا برده بودم تا صورتش رو ببینم و جواب بدم:خواهش میکنم. لبخند زد. لبخند زدم. سرعت قدم هاش رو بیشتر کرد و از راهرو خارج شد.
ومن تازه دیده بودمش. دیده بودم چشم های بیحالتش با اون مژه های بلند بدون فرش مثل شب کویر سیاه ان. دیده بودم موهای مشکیش یه فر بهم ریخته داره که با شونه زدن هم درست نمیشه. دیده بودم چال لپ نداره اما وقتی میخنده چشم هاشم باهاش میخندن. دیده بودم چیز خاصی برای دوست داشتن نداره. نه چشم هایی که رنگ و حالت خاصی داشته باشه نه موهای مجعد حالت داری نه هیچ چیز بخصوص دیگه ای. اما چشم هایی که میخندن عجیب به دل میشینن. به دل نشسته بود و من دیده بودمش.
#با_چشم_هایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_اول
@aevien
اولین بار که واقعا دیدمش امتحانات ترم دی ماه بود . قبل ترها تو محوطه دانشگاه دیده بودمش و بعد سر یکی از درس های عمومی همکلاس شده بودیم. اما تمام مدت قبل رو فقط نگاهش کرده بودم و دیدن با نگاه کردن خیلی فرق داره. درطول روز هزاران ادم از جلومون رد میشن و ما نگاهشون میکنیم اما فقط تعداد محدودی رو واقعا میبینیم و تو حافظه مون ثبتشون میکنیم.
و اولین باری که من واقعا دیدمش سر امتحان همون درس عمومی بود. صندلی جلوییم نشسته بود و تمام مدت امتحان پاش رو عصبی و ریتم دار روی زمین میکوبید. کاملا معلوم بود هیچی بلد نیست. مشغول نوشتنن جواب سوال هشت بودم که یه برگه مچاله شده از صندلی جلویی پرت شد توصورتم و یه صدای اروم که گفته بود:(جواب سوال سه و پنج رو بنویس.) نمیدونستم باید بخندم یا کفری بشم. سوال سه رو حق داشت بلد نباشه. سخت بود. اما سوال پنج خیلی احمقانه بود. اسم سه تا شخصیت رمان سه تفنگدار الکساندر دوما رو میخواست. جواب سوال ها رو براش نوشتم و مراقب رو صدا کردم. یه سوال الکی ازش پرسیدم تا حواسش پرت بشه و تو اون فاصله جواب رو برای صندلی جلویی پرت کردم. چند دقیقه بعد از جام پاشدم وبرگه رو تحویل مراقب دادم و متعاقب من همون صندلی جلویی هم برگشو تحویل دادو از جلسه اومد بیرون. تو راهرو همقدمم شد و گفت:
_ممنون بخاطر جواب ها.
بخاطر قد بلندش سرمو بالا برده بودم تا صورتش رو ببینم و جواب بدم:خواهش میکنم. لبخند زد. لبخند زدم. سرعت قدم هاش رو بیشتر کرد و از راهرو خارج شد.
ومن تازه دیده بودمش. دیده بودم چشم های بیحالتش با اون مژه های بلند بدون فرش مثل شب کویر سیاه ان. دیده بودم موهای مشکیش یه فر بهم ریخته داره که با شونه زدن هم درست نمیشه. دیده بودم چال لپ نداره اما وقتی میخنده چشم هاشم باهاش میخندن. دیده بودم چیز خاصی برای دوست داشتن نداره. نه چشم هایی که رنگ و حالت خاصی داشته باشه نه موهای مجعد حالت داری نه هیچ چیز بخصوص دیگه ای. اما چشم هایی که میخندن عجیب به دل میشینن. به دل نشسته بود و من دیده بودمش.
#با_چشم_هایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_اول
@aevien
قصه شب جدیدم :)
امیدوارم مثل قبلی به دلتون بشینه 💜
و اینکه خواهشا مثل "+او" یسری از دوستان اسم نویسنده رو پاک نکنن و به اسم خودشون بزارن داستان رو.
اگر هم کسی کاور با ذکر نام داستان پیشنهاد داره بهم بگه :)
@aevien
امیدوارم مثل قبلی به دلتون بشینه 💜
و اینکه خواهشا مثل "+او" یسری از دوستان اسم نویسنده رو پاک نکنن و به اسم خودشون بزارن داستان رو.
اگر هم کسی کاور با ذکر نام داستان پیشنهاد داره بهم بگه :)
@aevien
shahrzad [Www.Bia4Music.Com]
mohsen chavoshi [Www.Bia4Music.Com]
تورو از دور دلم دید
اما نمیدونست چه سرابی دیده
من دیوونه چه میدونستم
زندگی برام چه خوابی دیده
@aevien 💜 👌
اما نمیدونست چه سرابی دیده
من دیوونه چه میدونستم
زندگی برام چه خوابی دیده
@aevien 💜 👌
" با چشمهايش میخندید "
روزهای بعدی تو محوطه دانشگاه فقط نگاهش نمیکردم. میدیدمش و اون هم در جواب دیدن ها سری تکون میداد و با چشم هاش میخندید. اسمش هوزان قبادی بود و از کردهای اصیل سنندج. اینارو گلرخ بهم گفته بود. یعنی یه روز که دیده بود با لبخند برای هم سر تکون میدیم پرسیده بود:میشناسیش مگه؟ و من گفته بودم: نمیدونم! و گلرخ انقدر با تعجب نگاهم کرده بود و که براش قضیه امتحان رو تعریف کرده بودم و اونم بیوگرافیشو بهم گفته بود.
آخرین هفته کلاس ها بود، با گلرخ تو محوطه دانشگاه نشسته بودیم و درمورد برنامه امتحانی حرف میزدیم که همراه دوستش اومد. اول فکر کردم به سمت در خروجی دارن میرن اما وقتی دو جفت کفش مردونه جلومون وایساد فهمیدم ختم مسیرشون ماییم. با دوستش فرهاد هم سر همون کلاس عمومی همکلاس بودیم و میدونستم مثل خودش از بچه های رشته موسیقیه . ابرویی بالا انداختم که یعنی فرمایشتون؟ فرهاد دستی رو عرق های پیشونیش کشید و خواست با گلرخ حرف بزنه. تو محیط دانشگاه جلوی اون همه چشم که نمیشد حرف زد و باز فرهاد پیشنهاد داده بود که تو پارک نزدیک دانشگاه حرف بزنن و گلرخ هم موافقت کرده بود. من و هوزان رو هم با خودشون برده بودن که مثلا خجالتشون کمتر بشه! توی پارک فرهاد و گلرخ رفتن روی یه نیمکت دورتر از ما نشستن. هوزان روی صندلی نشست و من با تموم تلاشم برای خانم بودن نتونستم از خیر چمن های تازه بهاری بگذرم و ولو شدم روشون. کتاب دزیره رو از تو کیفم بیرون کشیدم و مشغول خوندنش شدم. گفت:
_همیشه سرت تو کتابه که درست انقدر خوبه؟
+اتفاقا اصلا درسم خوب نیست!
_سر امتحان برگتو دیدم. پرپر بود.
+ خب اون یه اتفاق نادربود. ادبیات از بچگی بهترین درس من بوده. شانس اوردی سر اون امتحان ازم تقلب گرفتی. امتحان دیگه ای بود کمکم هم باید میکردی.
با چشم هاش خندید و گفت:
_ درعوض ادبیات از بچگی بدترین درس من بود.
خندیدم اما نه مثل خودش با چشم هاش. سر حرفمون راجب رشته هامون حسابی باز شده بود که فرهاد و گلرخ اومدن. گلرخ سرخ و فرهاد خندون. هوزان یه نگاه بهم کرد و چشمک زد. که یعنی دیدی بهت گفتم. آخه چند دقیقه پیشش باهام شرط بسته بود که فرهاد میتونه دل گلرخ رو به دست بیاره.
بعد اون روز یه بار دیگه باهمون شرایط گلرخ و فرهاد باهم حرف زدن. بعدش هم که دیگه تابستون بود و من برگشته بودم شهر خودمون. اما تلفنی خبر گلرخ رو داشتم که با فرهاد در ارتباطه و مثل اینکه بد به دل هم نشستن.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_دوم
@aevien
روزهای بعدی تو محوطه دانشگاه فقط نگاهش نمیکردم. میدیدمش و اون هم در جواب دیدن ها سری تکون میداد و با چشم هاش میخندید. اسمش هوزان قبادی بود و از کردهای اصیل سنندج. اینارو گلرخ بهم گفته بود. یعنی یه روز که دیده بود با لبخند برای هم سر تکون میدیم پرسیده بود:میشناسیش مگه؟ و من گفته بودم: نمیدونم! و گلرخ انقدر با تعجب نگاهم کرده بود و که براش قضیه امتحان رو تعریف کرده بودم و اونم بیوگرافیشو بهم گفته بود.
آخرین هفته کلاس ها بود، با گلرخ تو محوطه دانشگاه نشسته بودیم و درمورد برنامه امتحانی حرف میزدیم که همراه دوستش اومد. اول فکر کردم به سمت در خروجی دارن میرن اما وقتی دو جفت کفش مردونه جلومون وایساد فهمیدم ختم مسیرشون ماییم. با دوستش فرهاد هم سر همون کلاس عمومی همکلاس بودیم و میدونستم مثل خودش از بچه های رشته موسیقیه . ابرویی بالا انداختم که یعنی فرمایشتون؟ فرهاد دستی رو عرق های پیشونیش کشید و خواست با گلرخ حرف بزنه. تو محیط دانشگاه جلوی اون همه چشم که نمیشد حرف زد و باز فرهاد پیشنهاد داده بود که تو پارک نزدیک دانشگاه حرف بزنن و گلرخ هم موافقت کرده بود. من و هوزان رو هم با خودشون برده بودن که مثلا خجالتشون کمتر بشه! توی پارک فرهاد و گلرخ رفتن روی یه نیمکت دورتر از ما نشستن. هوزان روی صندلی نشست و من با تموم تلاشم برای خانم بودن نتونستم از خیر چمن های تازه بهاری بگذرم و ولو شدم روشون. کتاب دزیره رو از تو کیفم بیرون کشیدم و مشغول خوندنش شدم. گفت:
_همیشه سرت تو کتابه که درست انقدر خوبه؟
+اتفاقا اصلا درسم خوب نیست!
_سر امتحان برگتو دیدم. پرپر بود.
+ خب اون یه اتفاق نادربود. ادبیات از بچگی بهترین درس من بوده. شانس اوردی سر اون امتحان ازم تقلب گرفتی. امتحان دیگه ای بود کمکم هم باید میکردی.
با چشم هاش خندید و گفت:
_ درعوض ادبیات از بچگی بدترین درس من بود.
خندیدم اما نه مثل خودش با چشم هاش. سر حرفمون راجب رشته هامون حسابی باز شده بود که فرهاد و گلرخ اومدن. گلرخ سرخ و فرهاد خندون. هوزان یه نگاه بهم کرد و چشمک زد. که یعنی دیدی بهت گفتم. آخه چند دقیقه پیشش باهام شرط بسته بود که فرهاد میتونه دل گلرخ رو به دست بیاره.
بعد اون روز یه بار دیگه باهمون شرایط گلرخ و فرهاد باهم حرف زدن. بعدش هم که دیگه تابستون بود و من برگشته بودم شهر خودمون. اما تلفنی خبر گلرخ رو داشتم که با فرهاد در ارتباطه و مثل اینکه بد به دل هم نشستن.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_دوم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
پرسيد:آدم در طول زندگى چندبار حق دارد واقعن خسته شود؟!
گفتم:خيلى!اگر بخواهند حق خسته شدن را هم سلب کنند که بايد سرمان را بگذاريم زمين و بميريم!
گفت:آهان!دقيقن همين بود منظورم!اين که آدم يک وقت هايى از شدت خستگى بخواهد نباشد،شده حتى اندازه ى يک ساعت!فقط نباشد!
يعنى حتى اگر مادرت هم در اتاقت را زد که " بيا دمنوش گل گاو زبان و بهارنارنج درست کرده ام" ،توجه نکنى و باز تا گردن فرو بروى توى بالش پنبه اى ات!
يا مثلن برادرت هرچقدر با همان زبان رمزى که فقط خودتان دوتا مى فهميد،دوازده بار ممتد به ديوار ضربه زد که يعنى" ژامبون تنورى مى خورى يا پپرونى؟!"،جواب ندهى و بيشتر خودت را بپيچى لابه لاى روتختى گلدار!
خودت مى دانى ديگر؟!الان همان مدلى خسته ام!دلم مى خواهد هندزفرى پيچ و تاب خورده را بچپانم توى گوشم و صدايش را بلند کنم تا ته!بيخيال آسيب به گوش و اين حرف ها!فقط بگذارم کاوه آفاق بيشتر و بيشتر داد بزند...و به اين فکر کنم که فلوکستين ندارم!و کاوه آفاق بگويد "تو اين ليوان حل کن فلوکستين و....تا شايد حل کرد مشکلات رو زمين و...." بعد هندزفرى را از توى گوشم دربياورم چون حوصله ندارم حرص بخورم به خاطر نبودن فلوکستين!
شايد فکر کنى ديوانه ام....
ولى خب دقيقن همين طور که گفتم دلم نه دمنوش بهارنارنج و گل گاوزبان مى خواهد نه ژامبون تنورى پر از پنير!
دلم فقط از اين مدل خستگى ها مى خواهد....
يک مدت زندگى در "خلأ" را...
همين!
#مريم_خسروى
@aevien
پرسيد:آدم در طول زندگى چندبار حق دارد واقعن خسته شود؟!
گفتم:خيلى!اگر بخواهند حق خسته شدن را هم سلب کنند که بايد سرمان را بگذاريم زمين و بميريم!
گفت:آهان!دقيقن همين بود منظورم!اين که آدم يک وقت هايى از شدت خستگى بخواهد نباشد،شده حتى اندازه ى يک ساعت!فقط نباشد!
يعنى حتى اگر مادرت هم در اتاقت را زد که " بيا دمنوش گل گاو زبان و بهارنارنج درست کرده ام" ،توجه نکنى و باز تا گردن فرو بروى توى بالش پنبه اى ات!
يا مثلن برادرت هرچقدر با همان زبان رمزى که فقط خودتان دوتا مى فهميد،دوازده بار ممتد به ديوار ضربه زد که يعنى" ژامبون تنورى مى خورى يا پپرونى؟!"،جواب ندهى و بيشتر خودت را بپيچى لابه لاى روتختى گلدار!
خودت مى دانى ديگر؟!الان همان مدلى خسته ام!دلم مى خواهد هندزفرى پيچ و تاب خورده را بچپانم توى گوشم و صدايش را بلند کنم تا ته!بيخيال آسيب به گوش و اين حرف ها!فقط بگذارم کاوه آفاق بيشتر و بيشتر داد بزند...و به اين فکر کنم که فلوکستين ندارم!و کاوه آفاق بگويد "تو اين ليوان حل کن فلوکستين و....تا شايد حل کرد مشکلات رو زمين و...." بعد هندزفرى را از توى گوشم دربياورم چون حوصله ندارم حرص بخورم به خاطر نبودن فلوکستين!
شايد فکر کنى ديوانه ام....
ولى خب دقيقن همين طور که گفتم دلم نه دمنوش بهارنارنج و گل گاوزبان مى خواهد نه ژامبون تنورى پر از پنير!
دلم فقط از اين مدل خستگى ها مى خواهد....
يک مدت زندگى در "خلأ" را...
همين!
#مريم_خسروى
@aevien
یکی از شاهکار های سینمای جهان که هنوز هالیوود هرساله یک اکران خصوصی براش میزاره. کمتر کسی هست که ندیده باشه این کلاسیک رو اما باز پیشنهادش میکنم
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
Casablanca 1943
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
Casablanca 1943
" با چشمهايش میخندید "
" ترم پاییز که برگشتم تهران یچیزایی تو گلرخ فرق کرده بود. برق چشماش، خنده هاش، سرخی گونه هاش... همشون بیشتر شده بودن و همه اینا فقط یه دلیل داشت... فرهاد.
رابطه من و هوزان هم تو همون باهم بودن فرهاد و گلرخ بیشتر شد، خب طبیعی هم بود. من دوست صمیمی گلرخ بودم و اون دوست صمیمی فرهاد. دیگه کل دانشکده ما چهارتارو باهم میشناختن. فرهاد و گلرخ رو به عنوان یه عاشق و معشوق... من و هوزان رو به عنوان یه دوست، یه دوست خیلی صمیمی."
ساکت شد و با فنجون نسکافه اش بازی کرد. یه نفس عمیق کشید دوباره به حرف اومد:
+ رابطه من و هوزان حسابی صمیمی شده بود، اون شده بود برام یه گلرخ، من براش شده بودم یه فرهاد.
نسکافه خوردن تو کافه های مختلف، سینما رفتن ها، خرید کردنا، خندیدن ها، گریه کردن ها... همشون رو باهم انجام میدادیم. من و هوزان، به عنوان دوتا رفیق صمیمی.
_ اون اوایل هیچوقت فکر نکردی که دوستش داری؟ یا اینکه حس کنی داری بهش علاقمند میشی؟
+ نه هیچوقت! یعنی تا خواسته بودم به دوست داشتنش فکر کنم یاد تفاوت های بزرگمون میافتادم. نه من وصله تنش بودم... نه اون وصله تن من. مخصوصا با اون تیر خلاصی که اون زده بود.
اواخر بهمن بود، تعطيلات تاسوعا و عاشورا رو همه مون قرار بود برگردیم شهرهای خودمون، همه جز هوزان. وقتی ازش چراشو پرسیده بودم گفته بود لزومی نداره برم،واسه من که فرقی نداره. وقتی هم که گنگ نگاهش کرده بودم که یعنی چی حرفت گفته بود: من اهل تسننم!
اونموقع هنوز دوستش نداشتم، یا حداقل فکر میکردم که دوسش ندارم، اما با تموم اینا دنیا روی سرم خراب شده بود.
هوزان کرد بود و کرد ها رو دینشون خیلی متعصبن. من هم از یه خانواده متعصب بودم، با این فرق که اهل تسنن نبودم.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_سوم
@aevien
" ترم پاییز که برگشتم تهران یچیزایی تو گلرخ فرق کرده بود. برق چشماش، خنده هاش، سرخی گونه هاش... همشون بیشتر شده بودن و همه اینا فقط یه دلیل داشت... فرهاد.
رابطه من و هوزان هم تو همون باهم بودن فرهاد و گلرخ بیشتر شد، خب طبیعی هم بود. من دوست صمیمی گلرخ بودم و اون دوست صمیمی فرهاد. دیگه کل دانشکده ما چهارتارو باهم میشناختن. فرهاد و گلرخ رو به عنوان یه عاشق و معشوق... من و هوزان رو به عنوان یه دوست، یه دوست خیلی صمیمی."
ساکت شد و با فنجون نسکافه اش بازی کرد. یه نفس عمیق کشید دوباره به حرف اومد:
+ رابطه من و هوزان حسابی صمیمی شده بود، اون شده بود برام یه گلرخ، من براش شده بودم یه فرهاد.
نسکافه خوردن تو کافه های مختلف، سینما رفتن ها، خرید کردنا، خندیدن ها، گریه کردن ها... همشون رو باهم انجام میدادیم. من و هوزان، به عنوان دوتا رفیق صمیمی.
_ اون اوایل هیچوقت فکر نکردی که دوستش داری؟ یا اینکه حس کنی داری بهش علاقمند میشی؟
+ نه هیچوقت! یعنی تا خواسته بودم به دوست داشتنش فکر کنم یاد تفاوت های بزرگمون میافتادم. نه من وصله تنش بودم... نه اون وصله تن من. مخصوصا با اون تیر خلاصی که اون زده بود.
اواخر بهمن بود، تعطيلات تاسوعا و عاشورا رو همه مون قرار بود برگردیم شهرهای خودمون، همه جز هوزان. وقتی ازش چراشو پرسیده بودم گفته بود لزومی نداره برم،واسه من که فرقی نداره. وقتی هم که گنگ نگاهش کرده بودم که یعنی چی حرفت گفته بود: من اهل تسننم!
اونموقع هنوز دوستش نداشتم، یا حداقل فکر میکردم که دوسش ندارم، اما با تموم اینا دنیا روی سرم خراب شده بود.
هوزان کرد بود و کرد ها رو دینشون خیلی متعصبن. من هم از یه خانواده متعصب بودم، با این فرق که اهل تسنن نبودم.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_سوم
@aevien
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
دختر دار که شوم...
قربان موهای بلندش میروم
قربان پیرهن گل گلی اش
قربان لاک دوست داشتن هایش
قربان عروسک بازی هایش
قربان دختر بودنش، مادر فردا شدنش
و باز در آخر....دلم ميخواست که کاش دختر نبود...!نه در بین این مردمی که فکرهایشان خاک گرفته...!
دلم میخواست...پسر باشد....که نه قضاوت ها دنیایش را خراب کند نه محدودیت ها پر ارزوهایش را بشکند!
پسر باشد تا حق انتخاب کردن داشته باشد نه انتخاب شدن! پسر باشد تا وقتی عاشق شد...ازدواج کرد...شکست خورد...طلاق گرفت...نگران فرداهایش...قضاوت ها...نگران نگاه های هرز شده رو تنش نباشد....پسر باشد و امیدوار که باز میتواند ازدواج کند با هر دختری که خواست بدون مهر "دست خوردگی"! پسر باشد که وقتی ازدواج کرد...پیرتر که شد...چشم هایش چروک که برداشت...دست هایش که زخمت تر شد....لبخندش که بی فروغ تر شد.... نگران نشود....دلش نلرزد که ای وای نکند لبخند زیباتری دل ببرد از مرد من!
پسر باشد تا وقتی حقش ناحق شد... عدالت که براش زیر سوال رفت...نترسه...نلرزه....بخاطر ابروی زنانه اش ساکت نشه....دنیارو بهم بریزه و حق ناحق شده اش رو حق کنه!
پسر باشد تا وقتی تاریخ خواند...گذشته را که دید...نبیند جنسش در تمام دنیا همیشه جنس بوده...یه مهره سرگرمی برای بازی آلوده چشم های مردانی که سیری ندارند...که به جای اسمش صدجور لقب ابزاری رویش بگذارند!
وبعد....
بعد از تمام کاش هایی که گفتم باز به موهای بلندش که رو پیرهن گلی گلی اش لی لی میکند نگاه کنم و دلم برود....
دلم برود و بسوزم از
تمام
زنانه هایی
که
دارند
میسوزانند.
#محیا_زند
@aevien
قربان موهای بلندش میروم
قربان پیرهن گل گلی اش
قربان لاک دوست داشتن هایش
قربان عروسک بازی هایش
قربان دختر بودنش، مادر فردا شدنش
و باز در آخر....دلم ميخواست که کاش دختر نبود...!نه در بین این مردمی که فکرهایشان خاک گرفته...!
دلم میخواست...پسر باشد....که نه قضاوت ها دنیایش را خراب کند نه محدودیت ها پر ارزوهایش را بشکند!
پسر باشد تا حق انتخاب کردن داشته باشد نه انتخاب شدن! پسر باشد تا وقتی عاشق شد...ازدواج کرد...شکست خورد...طلاق گرفت...نگران فرداهایش...قضاوت ها...نگران نگاه های هرز شده رو تنش نباشد....پسر باشد و امیدوار که باز میتواند ازدواج کند با هر دختری که خواست بدون مهر "دست خوردگی"! پسر باشد که وقتی ازدواج کرد...پیرتر که شد...چشم هایش چروک که برداشت...دست هایش که زخمت تر شد....لبخندش که بی فروغ تر شد.... نگران نشود....دلش نلرزد که ای وای نکند لبخند زیباتری دل ببرد از مرد من!
پسر باشد تا وقتی حقش ناحق شد... عدالت که براش زیر سوال رفت...نترسه...نلرزه....بخاطر ابروی زنانه اش ساکت نشه....دنیارو بهم بریزه و حق ناحق شده اش رو حق کنه!
پسر باشد تا وقتی تاریخ خواند...گذشته را که دید...نبیند جنسش در تمام دنیا همیشه جنس بوده...یه مهره سرگرمی برای بازی آلوده چشم های مردانی که سیری ندارند...که به جای اسمش صدجور لقب ابزاری رویش بگذارند!
وبعد....
بعد از تمام کاش هایی که گفتم باز به موهای بلندش که رو پیرهن گلی گلی اش لی لی میکند نگاه کنم و دلم برود....
دلم برود و بسوزم از
تمام
زنانه هایی
که
دارند
میسوزانند.
#محیا_زند
@aevien