.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
گفتم: خاتون بیا شعراتو بخون صداتو ضبط کنم. حیف شعراته.
تسبیح تربت شو تو دستاش چرخوند و گفت: نه دورت بگردم نمیخواد.
گفتم: چرا؟
گفت: این شعرارو واسه یه نفر گفتم. اون یه نفر هم دوستش دارم هارو به یه نفر خودش گفته و یه نفر خودشم به یکی دیگه. اگه این دوستت دارم ها و شعرا رو واسه هرکسی بگیم ولو میشن. ولو میدونی چجوره؟ مثل همون شربت آلبالویی که چند دقیقه پیش ولوش کردی رو فرش و حسرتش به دلت موند.
میخوام بگم دوستت دارم هاتو فقط واسه یه نفر ولو کن رو زمین. اگه واسه هرکسی که از راه رسید ولوش کنی میمونه زیر دست و پا میشکنه.
یه لیوان شربت آلبالو تو اشپزخونه مونده. برو بخور فقط مواظب باش اونو ولو نکنی.
#محیا_زند
#خاتون_مادربزرگ_شاعر_من_است
@aevien
تسبیح تربت شو تو دستاش چرخوند و گفت: نه دورت بگردم نمیخواد.
گفتم: چرا؟
گفت: این شعرارو واسه یه نفر گفتم. اون یه نفر هم دوستش دارم هارو به یه نفر خودش گفته و یه نفر خودشم به یکی دیگه. اگه این دوستت دارم ها و شعرا رو واسه هرکسی بگیم ولو میشن. ولو میدونی چجوره؟ مثل همون شربت آلبالویی که چند دقیقه پیش ولوش کردی رو فرش و حسرتش به دلت موند.
میخوام بگم دوستت دارم هاتو فقط واسه یه نفر ولو کن رو زمین. اگه واسه هرکسی که از راه رسید ولوش کنی میمونه زیر دست و پا میشکنه.
یه لیوان شربت آلبالو تو اشپزخونه مونده. برو بخور فقط مواظب باش اونو ولو نکنی.
#محیا_زند
#خاتون_مادربزرگ_شاعر_من_است
@aevien
رمانتیک/دراماتیک امریکایی که برگرفته از رمانی به همین نام از "نیکولاس اسپارکس" منتشر شده در سال 2006.
Dear John 2010/ جان عزیز
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
Dear John 2010/ جان عزیز
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
باز فنجون چاییشو با قوری کنار دستش پر کرد...سیگار برگشو گذاشت گوشه لبش...یه پک عمیق زد...اونقدر عمیق که به جای اون من نفس گم کردم!
_میدونی... چایی مسکن بیخودیه...یجوری معتادشم که اگه نخورم تا دوروز از خماریش سردرد دارم...! تا حالا خمار بودی؟ من بودم...بیشتر از یه بار...بیشتر از چایی!
یه عصر برفی که رفته بودم شمرون یه چرخ دستی بود لبو و چایی میفروخت...دخترش کنار دستش وایمیساد چایی میریخت...یه عصر برفی تو شمرون چایی میچسبه نه؟ چایی ریخت برام...چشماش که تو بخار چایی گم شد خمار شدم ...چشماش گوشت شد چسبید به تنم...مثل داغی همون چایی تو برف چسبید! دفعه بعد که رفتم شمرون...یه ظهر افتابی بود...چایی بود...اما چشماش نه...خمار موندم!خمار چایی موندم به نیت چشماش!قهوه ای تیره!
#محیا_زند
@aevien
_میدونی... چایی مسکن بیخودیه...یجوری معتادشم که اگه نخورم تا دوروز از خماریش سردرد دارم...! تا حالا خمار بودی؟ من بودم...بیشتر از یه بار...بیشتر از چایی!
یه عصر برفی که رفته بودم شمرون یه چرخ دستی بود لبو و چایی میفروخت...دخترش کنار دستش وایمیساد چایی میریخت...یه عصر برفی تو شمرون چایی میچسبه نه؟ چایی ریخت برام...چشماش که تو بخار چایی گم شد خمار شدم ...چشماش گوشت شد چسبید به تنم...مثل داغی همون چایی تو برف چسبید! دفعه بعد که رفتم شمرون...یه ظهر افتابی بود...چایی بود...اما چشماش نه...خمار موندم!خمار چایی موندم به نیت چشماش!قهوه ای تیره!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Ebi Www.Musicfa55.ORG – Akharin Bar
بعضی خواننده ها
صداشون
متن ترانه هاشون
ملودی شون
صدای خاطره هاست!
خاطره های سیاه یا رنگیت، خنده هات، تو بغلش گریه کردنات...
اِبی صدای لعنتی خاطره های منه 💜
بمونی برامون مرد جان 💜
@aevien
صداشون
متن ترانه هاشون
ملودی شون
صدای خاطره هاست!
خاطره های سیاه یا رنگیت، خنده هات، تو بغلش گریه کردنات...
اِبی صدای لعنتی خاطره های منه 💜
بمونی برامون مرد جان 💜
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
تمام قلم موها را انداخت توى سينک، چشم هايش از خستگى باز نمى شد...بى خيال لکه هاى دستش، مسواک نارنجى را برداشت و خميردندان سبز را کشيد رويش...
مسيرش را از بين ملحفه هاى چرک جمع شده روى زمين پيدا کرد و وازلين را از روى ميز برداشت...يادش آمد مادربزرگ هم وازلين مى خواست...
فردا بايد حتما سرى به پيرزن مى زد....
.
پرده ى اتاق را کنار زد،نور چراغ هاى بزرگراه افتاد روى تختش...صداى بوق هاى پشت سر هم پيچيد توى گوش هايش...سه چهار تا ماشين کنار بزرگراه پارک کردند و چندتا جوان از هرکدام پياده شدند...دست پسر کت و شلوار پوشى را گرفتند و تقريبا هلش دادند وسط خيابان...
"داماد بايد برقصه....داماد بايد برقصه!"
فکر کرد
چه دل خوشى دارند اينها....
هوا قرمز شده بود از غروب به اين طرف...زرد کادميم را که با لاجوردى قاطى مى کرد آسمان آبى بود هنوز...
مادر بزرگ مى گفت هر وقت هوا قرمز شود برف مى آيد...
سر و صداى ماشين ها قطع شد...
دراز کشيد روى تخت...کاش حداقل يک استامينوفن مى خورد قبل از خواب...حوصله ى بلند شدن دوباره را نداشت...استامينوفن...
به اين فکر کرد که مادر بزرگ هم قرص هايش تمام شده...
فردا بايد حتما سرى به پيرزن مى زد...
دست هايش را گرفت زير شير آب...فايده اى نداشت...پاک نمى شدند کبودى هاى سبزرنگ....در تمام کابينت ها را کوبيد به هم...شيشه ى تينرش از هفته ى پيش خانه ى يکى از شاگردهايش مانده بود....
.
متصدى هميشگى داروخانه نبود....جايش را داده بود به پسرى لاغر و عينکى که به جوش هايش ور مى رفت...اسم قرص ها را يادش نمى آمد، گفت از همان سبز خوشرنگ ها...پسرک شيرين شد:
"سبز فسفرى يا چمنى؟! شايدم زمردى!" و چهار بسته قرص گذاشت روى پيشخوان،آدامس اکاليپتوسش را باد کرد و ترکاند...خنکى زد توى صورتش...بسته ى دوم را برداشت،حساب کرد و از داروخانه زد بيرون....
.
بوى زيره پلو و مرغ همراه با صداى بنان هجوم آوردند سمتش،سلام کرد و خريدها را گذاشت روى کابينت...
وازلين نخريده بود....
قوطى نصفه و نيمه ى زرد رنگى را از توى کيفش درآورد و گفت بعدا براى خودش مى خرد...
.
چشم هايش کشيده شد سمت پنجره....آسمان نه قرمز بود،نه آبى....
خاکسترى هم نبود حتى که بگويد باران مى آيد...
سبز بود...
از همان سبز خوشرنگ ها....
"وقتى آسمون سبزه قراره چى بشه؟!"
چيزى ته دلش خنديد....
#مريم_خسروى
#داستانک
@aevien💚
تمام قلم موها را انداخت توى سينک، چشم هايش از خستگى باز نمى شد...بى خيال لکه هاى دستش، مسواک نارنجى را برداشت و خميردندان سبز را کشيد رويش...
مسيرش را از بين ملحفه هاى چرک جمع شده روى زمين پيدا کرد و وازلين را از روى ميز برداشت...يادش آمد مادربزرگ هم وازلين مى خواست...
فردا بايد حتما سرى به پيرزن مى زد....
.
پرده ى اتاق را کنار زد،نور چراغ هاى بزرگراه افتاد روى تختش...صداى بوق هاى پشت سر هم پيچيد توى گوش هايش...سه چهار تا ماشين کنار بزرگراه پارک کردند و چندتا جوان از هرکدام پياده شدند...دست پسر کت و شلوار پوشى را گرفتند و تقريبا هلش دادند وسط خيابان...
"داماد بايد برقصه....داماد بايد برقصه!"
فکر کرد
چه دل خوشى دارند اينها....
هوا قرمز شده بود از غروب به اين طرف...زرد کادميم را که با لاجوردى قاطى مى کرد آسمان آبى بود هنوز...
مادر بزرگ مى گفت هر وقت هوا قرمز شود برف مى آيد...
سر و صداى ماشين ها قطع شد...
دراز کشيد روى تخت...کاش حداقل يک استامينوفن مى خورد قبل از خواب...حوصله ى بلند شدن دوباره را نداشت...استامينوفن...
به اين فکر کرد که مادر بزرگ هم قرص هايش تمام شده...
فردا بايد حتما سرى به پيرزن مى زد...
دست هايش را گرفت زير شير آب...فايده اى نداشت...پاک نمى شدند کبودى هاى سبزرنگ....در تمام کابينت ها را کوبيد به هم...شيشه ى تينرش از هفته ى پيش خانه ى يکى از شاگردهايش مانده بود....
.
متصدى هميشگى داروخانه نبود....جايش را داده بود به پسرى لاغر و عينکى که به جوش هايش ور مى رفت...اسم قرص ها را يادش نمى آمد، گفت از همان سبز خوشرنگ ها...پسرک شيرين شد:
"سبز فسفرى يا چمنى؟! شايدم زمردى!" و چهار بسته قرص گذاشت روى پيشخوان،آدامس اکاليپتوسش را باد کرد و ترکاند...خنکى زد توى صورتش...بسته ى دوم را برداشت،حساب کرد و از داروخانه زد بيرون....
.
بوى زيره پلو و مرغ همراه با صداى بنان هجوم آوردند سمتش،سلام کرد و خريدها را گذاشت روى کابينت...
وازلين نخريده بود....
قوطى نصفه و نيمه ى زرد رنگى را از توى کيفش درآورد و گفت بعدا براى خودش مى خرد...
.
چشم هايش کشيده شد سمت پنجره....آسمان نه قرمز بود،نه آبى....
خاکسترى هم نبود حتى که بگويد باران مى آيد...
سبز بود...
از همان سبز خوشرنگ ها....
"وقتى آسمون سبزه قراره چى بشه؟!"
چيزى ته دلش خنديد....
#مريم_خسروى
#داستانک
@aevien💚
Forwarded from Deleted Account
Strangers In The Night - .:WwW.MuSiCFoRLiFe.BlOgFa.CoM:.
Frank Sinatra
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
یه فنجون چایی دارچین گذاشت جلوم و گفت: از صبح تا شب نشستی کنج اتاق کاغذ سیاه میکنی و الهه ناز گوش میدی که چی؟ پاشو برو حیاط یه هوایی به کلت بخوره.
کتاب فروغ رو بستم و گفتم: دل رفتنش رو ندارم خاتون.
گفت: رفتن که دل نمیخواد... پا میخواد.
گفتم: نه دیگه... دل میخواد که پای رفتنشو داشته باشی.
عینکشو رو چشماش جا به جا کرد و گفت: حالا چرا دلشو نداری؟!
گفتم: الان برم حیاط این دل خالی شدم خالی تر میشه. نگام میافته به حوض وسط حیاط که اون وقتا بعدازظهرا با آهو میشستیم لبش و پاهامونو میکردیم توش. که حالا دیگه ماهی قرمزی توش چرخ نمیخوره و رنگ از کاشی های شکسته اش پریده. یادته خاتون اون درخت توته رو؟ یادته با آهو از خروس خون صبح تا وقتی که خورشید نارنجی بشه میرفتیم زیرش بساط خاله بازی پهن میکردیم، صبحونه و ناهار و عصرونه توت میخوردیم؟ حالا که برم حیاط چشمم میخوره به شاخه های شکسته شده و تنه خشک شدش.
اصلا اینا هم که نباشن، تنها که نمیتونم برم خاتون. بدون آهویی که داره عروس میشه.
یادته تو همون عالم بچگی با آهو اون ظرفه که وسطش گلای رز داشت رو شکوندیم؟ یادته چقدر ناراحت شدی؟ یادته هرچی من و اهو گفتیم برات میچسبونیمش گفتی نه دیگه نمیشه؟ گفتی چیزی که شکسته شده رو هرچقدر هم که وصله پینه کنی دیگه هيچوقت درست نميشه.
کاشی های حوض آبیه شکستن، شاخه های درخت توته شکستن، دل منم شکسته و دیگه هيچوقت درست نمیشه.
دیگه دل حیاط رفتن ندارم خاتون چون دل که شکسته بشه دیگه پای جایی رفتن نداره. زمینگیر میشه.
زمینگیر شدم خاتون.
#محیا_زند
#خاتون_مادربزرگ_شاعر_من_است
@aevien
کتاب فروغ رو بستم و گفتم: دل رفتنش رو ندارم خاتون.
گفت: رفتن که دل نمیخواد... پا میخواد.
گفتم: نه دیگه... دل میخواد که پای رفتنشو داشته باشی.
عینکشو رو چشماش جا به جا کرد و گفت: حالا چرا دلشو نداری؟!
گفتم: الان برم حیاط این دل خالی شدم خالی تر میشه. نگام میافته به حوض وسط حیاط که اون وقتا بعدازظهرا با آهو میشستیم لبش و پاهامونو میکردیم توش. که حالا دیگه ماهی قرمزی توش چرخ نمیخوره و رنگ از کاشی های شکسته اش پریده. یادته خاتون اون درخت توته رو؟ یادته با آهو از خروس خون صبح تا وقتی که خورشید نارنجی بشه میرفتیم زیرش بساط خاله بازی پهن میکردیم، صبحونه و ناهار و عصرونه توت میخوردیم؟ حالا که برم حیاط چشمم میخوره به شاخه های شکسته شده و تنه خشک شدش.
اصلا اینا هم که نباشن، تنها که نمیتونم برم خاتون. بدون آهویی که داره عروس میشه.
یادته تو همون عالم بچگی با آهو اون ظرفه که وسطش گلای رز داشت رو شکوندیم؟ یادته چقدر ناراحت شدی؟ یادته هرچی من و اهو گفتیم برات میچسبونیمش گفتی نه دیگه نمیشه؟ گفتی چیزی که شکسته شده رو هرچقدر هم که وصله پینه کنی دیگه هيچوقت درست نميشه.
کاشی های حوض آبیه شکستن، شاخه های درخت توته شکستن، دل منم شکسته و دیگه هيچوقت درست نمیشه.
دیگه دل حیاط رفتن ندارم خاتون چون دل که شکسته بشه دیگه پای جایی رفتن نداره. زمینگیر میشه.
زمینگیر شدم خاتون.
#محیا_زند
#خاتون_مادربزرگ_شاعر_من_است
@aevien
Best Iranian Songs [www.asdownload.net]
[www.asdownload.net]
.: آویـــــــــــــــــن :.
[www.asdownload.net] – Best Iranian Songs [www.asdownload.net]
احتمالا چیزی در حدود تشکیل یه فسیل باید بگذره تا بتونی با شنیدن یه آهنگ پر خاطره به
نفس نفس نیافتی
بغض نکنی
تو خاطره ها غش نکنی
و با بیخیالی از اون آهنگ بگذری!
چیزی در حدود تشکیل یه فسیل باید بگذره تا بتونی به خودِ قبلیت، خودِ آرومت، خودِ بی آشوبت برگردی!
#محیا_زند
#مارا_همه_شب_نمیبرد_خواب
@aevien
نفس نفس نیافتی
بغض نکنی
تو خاطره ها غش نکنی
و با بیخیالی از اون آهنگ بگذری!
چیزی در حدود تشکیل یه فسیل باید بگذره تا بتونی به خودِ قبلیت، خودِ آرومت، خودِ بی آشوبت برگردی!
#محیا_زند
#مارا_همه_شب_نمیبرد_خواب
@aevien
Audio
FarsKids.com FarsKids240.com
شاید یهروز یادم بیفتی
قلب تو که از جنس سنگ نیست
وایستادم اینجا روی حرفام
وایستادمو جایی نمیرم
صبرم برای تو زیاده
باید جوابش رو بگیرم
@aevien 💜 👌
قلب تو که از جنس سنگ نیست
وایستادم اینجا روی حرفام
وایستادمو جایی نمیرم
صبرم برای تو زیاده
باید جوابش رو بگیرم
@aevien 💜 👌
مثل آش مادربزرگ تو غروب های جمعه
مثل خواب تا ظهر اولین روز تابستون
مثل یه لیوان نسکافه تو برف
مثل بوی گردن نوزاد شیش ماهه
مثل یه آهنگ آروم تو اوج اظطراب
مثل همه شون
تو به دل میشینی
#محیا_زند
مثل خواب تا ظهر اولین روز تابستون
مثل یه لیوان نسکافه تو برف
مثل بوی گردن نوزاد شیش ماهه
مثل یه آهنگ آروم تو اوج اظطراب
مثل همه شون
تو به دل میشینی
#محیا_زند