.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
یه روزهایی تو زندگیت
دوست داری تو کنج ترین گوشه اتاقت تنتو مچاله کنی
هنذفری هاتو بچپونی تو گوشت و دقیقا همون آهنگی که میدونی حالتو بهم میریزه رو با صدای بلند گوش کنی
یه رشته از موهاتم بگیری تو دستات هی بکشی
با عالم و آدم هم لج کنی و به رنگ آسمون هم ایراد بگیری!
یه روزهایی
احمق میشی
حساس میشی
جز "خدا" هیچکس نمیدونه چه مرگته !!!
یه روزهایی باید یکی تو زندگیت باشه که اگه درمون نمیتونه باشه حداقل درد هم نباشه! که اگه نمیدونه چت شده حداقل دستاتو ول نکنه و بگه: اشکال نداره...میگذره...نفس عمیق بکش... به هیچی هم فکر نکن!!!
برای من تو هستی... ممنون که هستی و "یکی" زندگیمی!!


#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+حرف بزن... یه چیزی بگو...ساکت نمون تو جواب ام!

_چی بگم آخه؟ وقتی چیزی ندارم برای گفتن!

+نمیدونم...فحش بده... خوردم کن...زخم زبون بزن...فقط ساکت نمون!

_سکوت درد کمتری داره!

+نه خیلی وحشتناکه! خیلی! آدما وقتی ساکت میمونن...حرفاشون تو دلشون تلمبار میشه...مشکلشون باهات حل نمیشه...تو ذهنشون زخم میمونه ازت! و اونموقع است که رفتارای احمقانه ای میکنن ... ساکت و بی سروصدا بدون اینکه بفهمی و کاری از دستت بر بیاد وجودشون رو از تو زندگیت جمع میکنن و میرن... و تو میمونی یه عالمه علامت سوال و تعجب... یه عالمه چرا که تو هم مجبوری سکوتشون کنی...تو میمونی و یه دنیا ندونستن...ترسناک تر از همه ش ندونستنه که دیوونت میکنه...میبینی سکوت چقدر فاجعه به بار میاره؟ چقدر ندونستن؟
هر وقت دیدی یه آدم تو زندگیش سکوت کرده بترس...آدما وقتی ساکت میشن رفتارهای ترسناکی ازشون سر میزنه... رفتار هایی که زندگی توروهم پر از درد ترسناک ندونستن میکنه!

پس توروخدا ساکت نمون و حرف بزن ...!

#محیا_زند

@aevien
میدونی اوج حال بد یه آدمو از کجا میشه فهمید؟ وقتی با یه آهنگ نیمه شاد هم اشک تو چشماش مهمونی میگیره...حالش بهم میریزه... تو قلبش باد و بوران میشه! نه که دیوونه باشه... نه...فقط اون آهنگ براش لبریز نه...پر نه...یه چیزی فراتر از تمام اشباع شده ها خاطره داره! تو همون روزهای بدِخوب لعنتی بد از اون شب...همون شب که یه چشم به کل تنش رعد و برق زده بود و روحشو خشک خودش کرده بود! همون روزهای بدِخوب که روزی سيصدوشصت ونه بار همون اهنگ رو گوش داده بود و اون تیکه که خواننده میخوند " اون دوتا مست چشات..." یه موج گرم تو تنش راه میافتاد...سرشو میکرد تو بالش...میخندید به یاد همون مست چشاش...بعد تنش یخ میزد از نبودنشون...و مرحله آخر گریه میافتاد!!!.....و بعد از چندسال که همون تیکه " اون دوتا مست چشات..." رو گوش میداد نه تنش گرم میشد...نه میخندید!!! فقط با تن یخ زدش گریه میکرد به یاد نبودنشون!!!

#محیا_زند
"+او"


دست گذاشتم روی قفسه سینه ام ...روی گلوم! دست گذاشته بود روی نفس کشیدنم!
_ چت شده یهو دختر؟ چرا رنگت مثل گچ دیوار شده؟
نفس کشیدن سخت شده بود برام. حرف زدن سخت تر. چی ميگفتم بهش؟ که عاشقتم لعنتی چرا نمیفهمی؟ چرا نمیبینی منو؟
+ نمیدونم... فکر کنم فشارم افتاده!
_چرا آخه؟ چیزی خوردی از صبح تاحالا؟
خورده بودم...اما نمیفهمید که دردم خوردن نخوردن نیست! دردم مرد نداشته ای بود که نداشته تر میشد!
+خوردم... فکر کنم مریض شدم...میشه برم؟
_میخوای برسونمت خونه؟ باهات بیام؟
دلم ميخواست احمق شوم و هذیون بگم... بگم میشه تا ته دنیا بیای باهام؟ میشه اگه مال من نیستی حداقل واسه هیچکس هم نشی؟

+نه...خودم میرم! خداحافظ
اون اکلیل دار لعنتی رو چنگ زده بودم و از کلاس تن لرزونم رو انداخته بودم بیرون! دنج ترین جای دانشگاه کجا بود؟ کجا میشد برم که دست دنیا هم بهم نرسه؟ کجا میشد برم انقدر گریه کنم که دنیارو آب ببره؟ خودم با خودم حرف میزدم... حالم اصلا خوب نبود!
_برم امامزاده؟
-نه...با خدا قهرم...
_اما مگه آدم با خدا قهر میکنه!؟
- من کردم...
_خب قهر باش... اما برو... برو
-باهاش حرف نزن...فقط پناه بگیر تو بغلش!
_باشه
و رفته بودم امامزاده...یه چادر سفید برداشته بودم و کنار ضریح مچاله کرده بودم خودم رو و چادر رو مثل کفن کشیده بودم روم... دلم مردن میخواست! لرزون دستمو بردم جلو اون اکلیل دار لعنتی رو برداشتم از تو کیف ام! چشمامو بستم و بازش کردم...میترسیدم چشمامو باز کنم و نوشته هاش رو بخونم...به هر جون کندنی بود اروم اروم بازشون کردم...
"به نام خالق عشق... " پوزخند زدم... خالق عشق؟! عشق خالقش که خالق نیست... خالق حواسش هست به بنده اش... به درد کشیدنش... نه اینکه این عشق لعنتی رو بندازه تو دل بنده هاش و به امون خدا ولشون کنه! برق اون اکلیل ها هم چشمامو کور کرده بود هم اعتقادات ام رو!
"پردیس صالحی.."... همان چشم سبز لعنتی بود! چرا نکشته بودمش؟ چرا من به جای اون نبودم؟ من که خیلی سعی کرده بودم شبیه اون بپوشم و آرایش کنم...بخاطر لب های پروتز شده اش بود یا دماغ عملیش؟ یا اصلا همون چشم های لعنتیش؟
خدایا...خالق عشق...کجایی؟ تاریخش کی بود؟ یه هفته ديگه... دیگه واقعا اکسیژن نبود...دیگه زندگی نبود... از بی نفسی به سرفه افتاده بودم! من فقط نوزده سالم بود... میشه آدم تو نوزده سالگی سکته کنه بمیره؟ خالق عشق...این یه کارو میتونی برام بکنی؟... پس این اکسیژن لعنتی کدوم گوری رفته بود...من فقط دی اکسید کربن داشتم نفس میکشیدم!
چند ساعت گریه کردم؟ چند ساعت با خدایی که باهاش قهر بودم دردودل کردم؟ چند ساعت سرش قرقر کردم؟ چند ساعت به زمین زمان فحش دادم؟ چند ساعت یاد چندتا تره موهای روی پیشونیش افتادم و مو کشیدم؟ چند ساعت عکس چشمای مشکیشو تار و پر از اشک دیدم و جون دادم؟ یادم نیست... فقط یادمه وقتی برگشتم خونه آفتاب یه ذره هم تو آسمون نبود... و مامان نگران داشت هال رو از عرض به طول و از طول به عرض با قدم های نامرتب متر میکرد!
نگاهش که افتاد بهم یه "یا زهرا" گفت و دوید طرفم! بوی تنش که بهم خورد و مادر بودنش رو بالا سرم حس کردم چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم!
به هوش که اومدم رو تختم بودم! گیج و منگ بودم! فکر میکردم بیهوش شدن تو این وقت ها برای تو رمان هاست! همونطور که فکر میکردم به معشوقه رسیدن برای رمان هاست! لعنت به رمان ها!چشم چرخوندم تو اتاق.. کیف ام رو دیدم با محتويات خالی شدش...و همون اکلیل دار لعنتی که واقعا کورم میکرد بالاخره. اینکار فقط از یه مامان انتظار میرفت! فهمیده بود پس! میدونستم که بدون اینکه بهش بگم با همون شم مادرانه معروف بو برده از این علاقه ! شاید شدتش رو نمیدونست اما از وجودش تو سلول به سلول تنم خبر داشت!
تو چهارچوب در سایه اش افتاد... مثل خودم بغض کرده... هیچی نگفتم... فقط دستمو بلند کردم برای بغل کردنش! آرامش میخواستم... حتی شده واسه یه ذره! اما رفته بود...هم آرامش هم "او"... برای همیشه اون اکلیل دار لعنتی گرفته بودشون ازم!


#محیا_زند

#پارت_هشتم



@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_تو هم نمیدونی قراره تهش چی بشه؟

+چرا میدونم

_خب؟

+ قراره ته تهش ازدواج کنه... با آدمی که خوب میدونم من نیستم!

_و ته ته خودت چی؟

+میمیرم..فقط همین!

#محیا_زند
@aevien
_اشتباه کردی...ایکاش نمیکردی این کارو!

+میدونم... اما خیال خودمو راحت کردم! آدما گاهی لازمه احمق بشن و کارایی که نباید رو انجام بدن..تا خیال خودشون رو راحت کنن!
اگه الان این کار رو نمیکردم تا چند روز مثل خوره به جونم میموند فکرش... اگه گفتن ها جون به سرم میکردن! اگه انجامش میدادم شاید اينطوري نمیشد...اگه انجامش میدادم شاید اینو میگفت...اگه و اگه و اگه...!!!
الان حداقل خیالم راحته فقط یه حس حماقت مونده برام...اگه ها راحتم گذاشتن!

#محیا_زند

@aevien
این چندمین شب است که خوابم نبرده است ؟


#مهدی_موسوی


@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
باز فنجون چاییشو با قوری کنار دستش پر کرد...سیگار برگشو گذاشت گوشه لبش...یه پک عمیق زد...اونقدر عمیق که به جای اون من نفس گم کردم!

_میدونی... چایی مسکن بیخودیه...یجوری معتادشم که اگه نخورم تا دوروز از خماریش سردرد دارم...! تا حالا خمار بودی؟ من بودم...بیشتر از یه بار...بیشتر از چایی!

یه عصر برفی که رفته بودم شمرون یه چرخ دستی بود لبو و چایی میفروخت...دخترش کنار دستش وایمیساد چایی میریخت...یه عصر برفی تو شمرون چایی میچسبه نه؟ چایی ریخت برام...چشماش که تو بخار چایی گم شد خمار شدم ...چشماش گوشت شد چسبید به تنم...مثل داغی همون چایی تو برف چسبید! دفعه بعد که رفتم شمرون...یه ظهر افتابی بود...چایی بود...اما چشماش نه...خمار موندم!خمار چایی موندم به نیت چشماش!قهوه ای تیره!

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+بخند!
_میخام... نمیتونم!
+دستت رو بزار رو قفسه سینه ام...درست رو قلبم... حس میکنیش؟ حس میکنی تند شدن و گرومپ کردنشو؟... بخاطر بوی دستاته که نشسته رو تنم...برق چشمامو میبینی؟ اینطوری درخشان بودنش تو این روز روشن رو؟ بخاطر الانه که خیرم تو چشمات...میفهمی چقدر دوست داشتنم رو؟

_میفهمم... چون بیشتر از خودت دلم نخ کشته!

+ پس بخند... بخاطر خنده من هم که شده بخند! تکیه کن به من... بزار دست بکشم تو گره موهات...خب...حالا بخند... بزار بزنیم تو دهن دنیا... بزار ما جلوش وایسیم... دست تو دست...نگاه تو نگاه... لبخند به لبخند!

_:)))



#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+بوی چشم هاش میاد!

_چشم هم مگه بو میده دیوونه؟
_آره..بیشتر از تمام اجزای بدن...بیشتر از دست ها...موها..صدا!
از راه دور هم میشه حسش کرد! از توی عکس..از پشت شیشه... از پشت مرگ حتی!
عجیب اینه بوش موندگار تر از همه اس!با یه بار دیدن همچین تو ذهن و تنت حک میشه که تا عمر داری پاک نمیشه!
یکیو میشناختم بوی یه چشم هایی تو جونش مونده بود که فقط یه بار از دور دیده بودش و همونجا تو ذهنش حک شده بود جوری که هنوز بعد سال ها داره دنبالش میگرده!
اصلا این بوی چشم هاست که آدمو عاشق میکنه!
وای بوی چشم هاش... همین آدمی که الان رد شد رو دیدی؟
_خب؟
+بوی چشم هاش شبیه اون بود... همون بوی خمار مشکیش رو میداد!


#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_آرومه جون؟

+بله؟

_همیشه میگفتی جانم...!

+حواسم نبود!

_کجا بود؟

+پیش چشمات...پیش آرومه جون گفتنت...پیش اینکه اگه تو نباشی چی؟

_مگه قراره نباشم؟!

+ این دنیای لعنتی رو نمیشناسی ؟ اینکه استعداد عجیبی داره تو گرفتن خوشبختیت؟
تو خوشبختی منی...تمام بودنت خوشبختیمه...میترسم دنیا چشم دیدن خوشبختیم رو نداشته باشه!


#محیا_زند

@aevien
"+او"

شنبه بعدی در کار نبود! شنبه های بعدتری هم درکار نبود! اما روزهای بعدتر چرا! روزهایی که به هر جون کندنی بود باید میگذشتند! و من برای گذروندنشون جز خیره شدن به سقف و اشک ریختن هیچ برنامه ای نداشتم!
پنجشنبه شب یه هفته بعدش لعنتی ترین روز زندگیم رو گذروندم! صبح که از خواب بلند شدم تا پنج صبحش که چشم روی هم بزارم جون دادم و خون دل بالا آوردم! هی فکر اون چندتار موی مشکی افتاده روی پیشونیش بودم که حالا احتمالا بخاطر مدل موی دامادی سشوار کشیده شده بودن به سمت بالا! فکر اون سبزهای بیشتر از همیشه آرایش شده بودم که چجوری تو مشکی چشم های "او" من پیچ و تاب میخوره و دلبری میکنه! فکر بزرگترین نداشته ی زندگیم بودم که دیگه نفس نزاشته بود برام! فکر کرده بودم و هق هق زده بودم!
توی یکی از همون روزهای درحال گذر لعنتی دایی اومده بود خونمون! نشسته بود رو تخت و سرم رو گذاشته بود رو پاهاش و بی مقدمه شروع کرده بود:
_مامانت همه چیو بهم گفته دایی جون! راستش من هنوز تو بهت و تعجب ام! آخه تو کی دلت گیرش شد؟
+ یه شب تابستونی بود...تو خونتون... اومده بود یه چیزی بهت بده...يه لحظه چشم تو چشم شدیم باهم... خندید...من دلم نخ کش شد! همین!
_کاش بهم زودتر میگفتی حداقل نمیزاشتم کار به اینجا برسه!
+ از هیچکس کاری برنمیومد...کار باید به اینجا میکشید! فقط بهم بگو چیشد که با اون ازدواج کرد؟ بخاطر چیش؟ رنگ چشماش؟
_ رنگ چشماش چرا اخه... قصد ازدواج داشت کلا...بچه ها پردیس خانوم رو بهش معرفی کردن... همین!
خیز برداشتم از جام...!
+ یعنی اگه منم برای ازدواج بهش پیشنهاد میکردن ممکن بود قبول کنه؟ آره؟
دایی چشم هاش رو بسته بود و یه نفس عمیق کشیده بود و زیر لب جواب داده بود:
_آره...!
اکسیژن لعنتی کم اومده بود باز چرا؟
من چقدر احمق بودم؟ چقدر نفهم؟ چرا بهش نگفته بودم؟ بخاطر غرور دخترونه ام؟ لعنت بهش... بخاطر شرم و حیا؟ بر پدرش لعنت... بخاطر هنجار و فرهنگ؟ گور باباش ... کدومشون الان تو این حال بدم میخواستن به دادم برسن؟
ما آدم ها تا کی میخوایم به این حماقت هامون ادامه بدیم؟! تا کی میخوایم بخاطر هنجار و فرهنگی که درست و غلط بودنش رو هیچکسی واقعا نمیدونه دست از خواسته های خودمون بکشیم؟ تا کی میخوایم بخاطر حرف مفت مردم که نگن وای فلانی بیسار کرد فلان کرد پا بزاریم رو خواسته هامون و دلمون؟ تا کی میخوایم بخاطر چیزهای بی ارزش آدم های عزیز زندگیمون رو از دست بدیم؟
همه مون عادت کردیم به یه چرخه بی پایان از حماقت ها!
روزها به ماه ها رسید و ماه ها به سال ها! سال ها نبودنش و بی خبری! سال ها درد و اشک بخاطر یه حماقت معمول احمقانه آدمیزادی!


#محیا_زند
#پارت_نهم


@aevien
ما آدم ها تا کی میخوایم به این حماقت هامون ادامه بدیم؟! تا کی میخوایم بخاطر هنجار و فرهنگی که درست و غلط بودنش رو هیچکسی واقعا نمیدونه دست از خواسته های خودمون بکشیم؟ تا کی میخوایم بخاطر حرف مفت مردم که نگن وای فلانی بیسار کرد فلان کرد پا بزاریم رو خواسته هامون و دلمون؟ تا کی میخوایم بخاطر چیزهای بی ارزش آدم های عزیز زندگیمون رو از دست بدیم؟
همه مون عادت کردیم به یه چرخه بی پایان از حماقت ها!



قسمتی از داستان "+او"
#محیا_زند


@aevien