.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
جفتمون نشسته بوديم رو تخته سنگاى خاکسترى لب رودخونه...
بدون حرف...
يه دفتر با جلد پارچه اى درآورد از کيفش که بين شلوغى حروف مشکى وسطش،"عين و شين و قاف" رو با قرمز نوشته بود....
گفتم: بده ببينم چى نوشتى تو اين دفتر عشقت!
خيره شده بود به جريان آب،گفت:هيچى!خاليه تقريبن...
صفحه ى اول دفترو باز کردم...با مشکى نوشته بود:
"امروز بعد تئاتر رفتيم شهر کتاب...داشتم دنبال سمفونى مردگان عباس معروفى مى گشتم بين قفسه ها...يهو از پشت زد رو شونم؛برگشتم ديدم اين دفتره رو گرفته دستش...چشاش از پشت عينک مستطيلى خرخونيش،برق مى زدن!
گفت:بيا!از اين به بعد تو اين بنويس...
گفتم:ولى دفتر قرمزه هنوز نصفه ام نشده هاااا،مى خرم بعدن...
سرشو کج کرد و زل زد تو چشمام...
آروم گفت:تو اين فقط چيزاى خوب بنويس...خب؟!
خنديد و دفترو گرفت سمتم...❤
سه شنبه ى نانحس! چهاردهم آذر نود و چهارツ "
يه کم پايين تر با همون خط عجيب و غريب پفکى نوشته بود:
"فقط چيزاى خوب مى نويسم....D:"
دفتروبستم...داشت ور مى رفت با لاک هاى ناخوناش...
گفت:
هروقت مى خوام يه چيزى بنويسم توش،يهو قيافه ى خندونش يادم مياد وسط قفسه هاى شلوغ پلوغ پراز کتاب...
بعدشم اون يه ورى کردن بانمک صورتش و آروم گفتن" چیزای خوب بنویس..." میدونی وقتی رفت چیز میزای خوبم رو هم ریخت تو یه ساک و با خودش برد... دیگه چیزی نمونده که ازش بنویسم....
به خودم که ميام اصن دل و دماغى نمونده واسه نوشتن حتى!هميشه تو کيفمه ولى کلن شايد ماهى يه بار ورقش بزنم...
دلم نمياد چيزى بنويسم...اعصاب له و لورده و نبودنش که چيز خوبى نيست...
هست؟!
الکى چرا حروم کنم کاغذاشو؟!
حتى سمفونى مردگانم نصفه و نيمه مونده!عينهو دفتر قرمزه بلاتکليف!!!عزيز هميشه مى گفت از اينجا مونده،از اونجا رونده...يه چيزى تو همين مايه ها...قصه ى منه!
نصفه نيمه ام اين روزا...
نگاهم رفت سمت انگشتاش...همه ى لاک ها رو کنده بود....
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien
جفتمون نشسته بوديم رو تخته سنگاى خاکسترى لب رودخونه...
بدون حرف...
يه دفتر با جلد پارچه اى درآورد از کيفش که بين شلوغى حروف مشکى وسطش،"عين و شين و قاف" رو با قرمز نوشته بود....
گفتم: بده ببينم چى نوشتى تو اين دفتر عشقت!
خيره شده بود به جريان آب،گفت:هيچى!خاليه تقريبن...
صفحه ى اول دفترو باز کردم...با مشکى نوشته بود:
"امروز بعد تئاتر رفتيم شهر کتاب...داشتم دنبال سمفونى مردگان عباس معروفى مى گشتم بين قفسه ها...يهو از پشت زد رو شونم؛برگشتم ديدم اين دفتره رو گرفته دستش...چشاش از پشت عينک مستطيلى خرخونيش،برق مى زدن!
گفت:بيا!از اين به بعد تو اين بنويس...
گفتم:ولى دفتر قرمزه هنوز نصفه ام نشده هاااا،مى خرم بعدن...
سرشو کج کرد و زل زد تو چشمام...
آروم گفت:تو اين فقط چيزاى خوب بنويس...خب؟!
خنديد و دفترو گرفت سمتم...❤
سه شنبه ى نانحس! چهاردهم آذر نود و چهارツ "
يه کم پايين تر با همون خط عجيب و غريب پفکى نوشته بود:
"فقط چيزاى خوب مى نويسم....D:"
دفتروبستم...داشت ور مى رفت با لاک هاى ناخوناش...
گفت:
هروقت مى خوام يه چيزى بنويسم توش،يهو قيافه ى خندونش يادم مياد وسط قفسه هاى شلوغ پلوغ پراز کتاب...
بعدشم اون يه ورى کردن بانمک صورتش و آروم گفتن" چیزای خوب بنویس..." میدونی وقتی رفت چیز میزای خوبم رو هم ریخت تو یه ساک و با خودش برد... دیگه چیزی نمونده که ازش بنویسم....
به خودم که ميام اصن دل و دماغى نمونده واسه نوشتن حتى!هميشه تو کيفمه ولى کلن شايد ماهى يه بار ورقش بزنم...
دلم نمياد چيزى بنويسم...اعصاب له و لورده و نبودنش که چيز خوبى نيست...
هست؟!
الکى چرا حروم کنم کاغذاشو؟!
حتى سمفونى مردگانم نصفه و نيمه مونده!عينهو دفتر قرمزه بلاتکليف!!!عزيز هميشه مى گفت از اينجا مونده،از اونجا رونده...يه چيزى تو همين مايه ها...قصه ى منه!
نصفه نيمه ام اين روزا...
نگاهم رفت سمت انگشتاش...همه ى لاک ها رو کنده بود....
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
بخت و احساس دخترم اگر به خودم برود، يک روز در حوالی چهارده سالگی اش با موهای کوتاه شده بلوند و پیراهن چین دار بنفشم به اتاقش مى روم...
میبینمش که گوشه تختش کز کرده و یکی از همان موزیک های اسپانیایی مورد علاقه ى جفتمان را گوش میدهد... شانه را از رو میزش برمیدارم و تن کز کرده اش را میکشم طرف خودم...
موهای فر شرابی اش را که به خودم رفته، تو دستم میگیرم و آرام آرام شانه میکشم...
میدونم مثل خودم از مقدمه چینی متنفره ، به خاطر همین بی مقدمه شروع میکنم و میگم:
"میدونمت مام جان! دلت پیش یکی گیر کرده. اینو از حال هوای این روزهات فهمیدم. از این همش گوشه گیری هات، از این همش چشمای سرخت، از این همش سردی تنت. نمیدونی هم دلت پیش چیش گیر کرده... فقط میدونی تو یه لحظه دار و ندار دلت براش رفته... به این میگن عشق!خاصیتش اصلا همینه که تو یه نگاه دلت واسه یه نفر بره و برای چیش رو دقیقا ندونی....!
میدونم مام جان... نمیشه بهش برسی.
اصلا انگار نرسیدن مترادف عشقه و ما آدما عاشق میشیم که هیچوقت دستمون نرسه به دستاش.
روزها،ماه ها، سال ها باید بگذره تا حال دلت آروم بگیره و بتونی یکیو دوباره توش راه بدی...که بشه همه چيز واست...که بلد باشه کى و کجا حال دلتو خوب کنه.
و اینکه میگم بتونى يه نفرو به دلت راه بدی نه اینکه دوباره عاشق بشی...
نه!
عشق تو کل زندگیت مثل آبله مرغونی که تو هفت سالگی گرفتی یه بار به جونت میافته.
اما میتونی بعدش دوست داشتی باشی... دوست داشتن هایی که برعکس عشق براش دلیل داری. یکی اخلاقش، یکی چشماش، یکی دستاش...!
اما جان دلم به دوست داشتن هم حواست باشه! اولین نفری که بعد از عشق، دوستش داری خیلی مهمه... این دستبندی که دستته رو میبینی؟ اگر هی پشت سرهم باز و بسته اش کنی قفلش هرز میشه و یه روز میبینی از دستت افتاده و گم شده... اگر تو دوست داشتن بخوری زمین میتونی باز یه نفر دیگه رو بعدش دوست داشته باشی... اما کم کم قفل دلت هرز میشه و میافته زمین. هر بار هم که بیافته زمین زخم میشه و شاید زخم هات خوب بشن اما جاشون میمونه و دلت رو زشت میکنن. آخر سر یه دل زشت رو تو ویترین روح کدوم آدم میخوای جا بدی؟
باید روزی در حوالی چهارده سالگی دخترم موهايش را شانه بزنم و ازش خواهش کنم که مواظب قفل دلش باشد...!
#محيا_زند
@aevien
میبینمش که گوشه تختش کز کرده و یکی از همان موزیک های اسپانیایی مورد علاقه ى جفتمان را گوش میدهد... شانه را از رو میزش برمیدارم و تن کز کرده اش را میکشم طرف خودم...
موهای فر شرابی اش را که به خودم رفته، تو دستم میگیرم و آرام آرام شانه میکشم...
میدونم مثل خودم از مقدمه چینی متنفره ، به خاطر همین بی مقدمه شروع میکنم و میگم:
"میدونمت مام جان! دلت پیش یکی گیر کرده. اینو از حال هوای این روزهات فهمیدم. از این همش گوشه گیری هات، از این همش چشمای سرخت، از این همش سردی تنت. نمیدونی هم دلت پیش چیش گیر کرده... فقط میدونی تو یه لحظه دار و ندار دلت براش رفته... به این میگن عشق!خاصیتش اصلا همینه که تو یه نگاه دلت واسه یه نفر بره و برای چیش رو دقیقا ندونی....!
میدونم مام جان... نمیشه بهش برسی.
اصلا انگار نرسیدن مترادف عشقه و ما آدما عاشق میشیم که هیچوقت دستمون نرسه به دستاش.
روزها،ماه ها، سال ها باید بگذره تا حال دلت آروم بگیره و بتونی یکیو دوباره توش راه بدی...که بشه همه چيز واست...که بلد باشه کى و کجا حال دلتو خوب کنه.
و اینکه میگم بتونى يه نفرو به دلت راه بدی نه اینکه دوباره عاشق بشی...
نه!
عشق تو کل زندگیت مثل آبله مرغونی که تو هفت سالگی گرفتی یه بار به جونت میافته.
اما میتونی بعدش دوست داشتی باشی... دوست داشتن هایی که برعکس عشق براش دلیل داری. یکی اخلاقش، یکی چشماش، یکی دستاش...!
اما جان دلم به دوست داشتن هم حواست باشه! اولین نفری که بعد از عشق، دوستش داری خیلی مهمه... این دستبندی که دستته رو میبینی؟ اگر هی پشت سرهم باز و بسته اش کنی قفلش هرز میشه و یه روز میبینی از دستت افتاده و گم شده... اگر تو دوست داشتن بخوری زمین میتونی باز یه نفر دیگه رو بعدش دوست داشته باشی... اما کم کم قفل دلت هرز میشه و میافته زمین. هر بار هم که بیافته زمین زخم میشه و شاید زخم هات خوب بشن اما جاشون میمونه و دلت رو زشت میکنن. آخر سر یه دل زشت رو تو ویترین روح کدوم آدم میخوای جا بدی؟
باید روزی در حوالی چهارده سالگی دخترم موهايش را شانه بزنم و ازش خواهش کنم که مواظب قفل دلش باشد...!
#محيا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
ریحان جان...
بیا دست همو بگیریم و خودمونو یجور تو دل زمان جا بدیم. پاهامونو به دیواراش فشار بدیم و مجبورش کنیم بره عقب...بره به گذشته.
بیا دست همو بگیریم و بريم به چهارسالگی هامون. همون موقعه که شبا تو تاریکی حیاط پشتی سر میزاشتیم رو پاهای خاتون و برامون لالایی میخوند" لالا لالا گل عمرم..."
همون موقعه که با زغال های اسفندگردون خاتون رو زمین چهارخونه های بزرگ میکشیدیم و تا خود عصر لی لی بازی میکردیم.
بیا ریحان...
بیا بریم به تابستون چهارده سالگی مون. که الهه ناز رو با ضبط قدیمیه خاتون بزاریم و زیر نور ماه باله برقصیم.
یا همون موقعه هایی که نصفه شبی یواشکی پاورچین پاورچین میرفتیم رو پشت بوم، لبش میشستیم و لواشک های البالو خاتون رو میخوردیم و در مورد اون پسر چشم سیاهه حرف میزدیم.
بیا ریحان...
بیا بریم...
بیا خاتون رو از خواب بیدار کنیم، از زیر اون سنگ قبر مشکی لعنتی بیاریمش بيرون و سر بزاریم رو پاش تا لالایی بخونه برامون.
بیا فرار کنیم ریحان...
فرار کنیم تو آغوش خاتون و دوباره بخندیم و لواشک آلبالو بخوریم.
تو بعد چهارده سالگی هامون و خاتون، حالت خوبه ریحان؟
حال من نیست...
اصلا این روزها انگار هیچکس حالش خوب نیست.
انگار همه مون حال خوبمون رو یه جایی لا به لای اون صندوقچه قدیمیه خاتون که همیشه بوی گل محمدی میداد و پر از خنزل پنزل بود گم کردیم.
بیا ریحان
بیا بریم پیش خاتون...
باید ازش بپرسم: "حال خوبم را توی صندوق گل محمدیت ندیدی خاتون جان؟"
باید بگه : "بیا گل عمرم... همینجاست... تو بغلم"
توروبخدا بیا بریم ریحان ...! من حالم خوب نیست!
#محیا_زند
@aevien
بیا دست همو بگیریم و خودمونو یجور تو دل زمان جا بدیم. پاهامونو به دیواراش فشار بدیم و مجبورش کنیم بره عقب...بره به گذشته.
بیا دست همو بگیریم و بريم به چهارسالگی هامون. همون موقعه که شبا تو تاریکی حیاط پشتی سر میزاشتیم رو پاهای خاتون و برامون لالایی میخوند" لالا لالا گل عمرم..."
همون موقعه که با زغال های اسفندگردون خاتون رو زمین چهارخونه های بزرگ میکشیدیم و تا خود عصر لی لی بازی میکردیم.
بیا ریحان...
بیا بریم به تابستون چهارده سالگی مون. که الهه ناز رو با ضبط قدیمیه خاتون بزاریم و زیر نور ماه باله برقصیم.
یا همون موقعه هایی که نصفه شبی یواشکی پاورچین پاورچین میرفتیم رو پشت بوم، لبش میشستیم و لواشک های البالو خاتون رو میخوردیم و در مورد اون پسر چشم سیاهه حرف میزدیم.
بیا ریحان...
بیا بریم...
بیا خاتون رو از خواب بیدار کنیم، از زیر اون سنگ قبر مشکی لعنتی بیاریمش بيرون و سر بزاریم رو پاش تا لالایی بخونه برامون.
بیا فرار کنیم ریحان...
فرار کنیم تو آغوش خاتون و دوباره بخندیم و لواشک آلبالو بخوریم.
تو بعد چهارده سالگی هامون و خاتون، حالت خوبه ریحان؟
حال من نیست...
اصلا این روزها انگار هیچکس حالش خوب نیست.
انگار همه مون حال خوبمون رو یه جایی لا به لای اون صندوقچه قدیمیه خاتون که همیشه بوی گل محمدی میداد و پر از خنزل پنزل بود گم کردیم.
بیا ریحان
بیا بریم پیش خاتون...
باید ازش بپرسم: "حال خوبم را توی صندوق گل محمدیت ندیدی خاتون جان؟"
باید بگه : "بیا گل عمرم... همینجاست... تو بغلم"
توروبخدا بیا بریم ریحان ...! من حالم خوب نیست!
#محیا_زند
@aevien
یک رمانس راز آلود عالی با بازی "کیرا نایتلی" عزيز💜 واقعا عالی بود این فیلم💜
Atonement 2007 / کفاره/تاوان
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
Atonement 2007 / کفاره/تاوان
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
👁
+مى دونى به نظرم اين زمين نيس که ما رو نگه داشته!جاذبه ى اصلى،جاذبه ى چشماس!!!
مثلن وختى توقع دارى نگات کنه ولى درعوض سرشو مى ندازه پايين؛نگاهت سقوط نمى کنه؟!
مى کنه ديگه جان دل!من مى گم؛چشمان که آدما رو نگه مى دارن.....
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien
👁
+مى دونى به نظرم اين زمين نيس که ما رو نگه داشته!جاذبه ى اصلى،جاذبه ى چشماس!!!
مثلن وختى توقع دارى نگات کنه ولى درعوض سرشو مى ندازه پايين؛نگاهت سقوط نمى کنه؟!
مى کنه ديگه جان دل!من مى گم؛چشمان که آدما رو نگه مى دارن.....
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
سر گذاشتم رو شونه هاش و گفتم: دلم برای حال خوب تنگ شده.
دست گذاشت رو پیشونیم و گفت: حالت بده مگه؟ جاییت درد میکنه؟
گفتم: آره. آرامشم درد میکنه. حال خوبم درد میکنه. اصلا تیکه به تیکه روحم درد میکنه.
گفت: آدم وقتی روحش درد میکنه یا یجور باید حالشو خوب کنه یا باید عوضش کنه! امیدی به خوب شدنش هست؟
گفتم: نه!
یه آه کشید و گفت: پس باید عوضش کنی!
به سنگ جلو پام یه لگد زدم وگفتم: مگه روح رو هم میشه عوض کرد؟
گفت: آره! پس فکر کردی این همه آدم چطور یهو علایقشون عوض میشه؟ چطور از زمین تا آسمون اخلاقشون فرق میکنه؟
این عوض کردن لعنتی عوارض هم داره! با هر بار عوض کردن یه تیکه از خندهاتو گم میکنی!
مواظب باش... من انقدر مجبور شدم عوض کنم که هیچی از خنده هام نمونده!
مواظب باش
خنده هاتو
گم نکنی!
#محیا_زند
@aevien
دست گذاشت رو پیشونیم و گفت: حالت بده مگه؟ جاییت درد میکنه؟
گفتم: آره. آرامشم درد میکنه. حال خوبم درد میکنه. اصلا تیکه به تیکه روحم درد میکنه.
گفت: آدم وقتی روحش درد میکنه یا یجور باید حالشو خوب کنه یا باید عوضش کنه! امیدی به خوب شدنش هست؟
گفتم: نه!
یه آه کشید و گفت: پس باید عوضش کنی!
به سنگ جلو پام یه لگد زدم وگفتم: مگه روح رو هم میشه عوض کرد؟
گفت: آره! پس فکر کردی این همه آدم چطور یهو علایقشون عوض میشه؟ چطور از زمین تا آسمون اخلاقشون فرق میکنه؟
این عوض کردن لعنتی عوارض هم داره! با هر بار عوض کردن یه تیکه از خندهاتو گم میکنی!
مواظب باش... من انقدر مجبور شدم عوض کنم که هیچی از خنده هام نمونده!
مواظب باش
خنده هاتو
گم نکنی!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دستامو برای دلداری دورش پیچیدم و گفتم:اونم عاشق میشه...مطمنم!
پاشو کوبید زمین و گفت: نمیشه...!
گفتم: این ادمایی که از کنارمون میگذرن رو میبینی؟
گفت: آره...!
گفتم: همشون یا عاشقن...یا عاشق میشن.قسم به هر مقدسی که قبول داری میشن!
باور کن همه ما ادما تو یک لحظه دلمون نخ کش یه نگاه...یه صدا...یه لبخند...یه هرچیزی که بگی میشه. یکی ممکنه تو چهارده سالگیش دلش زخمی بشه...یکی تو هفتاد و پنج سالگی...یکی تو اولین روز از دوره دورقمی شدن سنش...یکی حتی شاید دو ساعت قبل مرگش! به هر مقدسی که بگی قسم میخورم که یه روزخاص تو زندگی هرکس هست که تو اون روز یه تیکه از خودشو برای همیشه گم کرده...یه روز خاصی هست که یه نفر خاص توش پا گذاشته و هیچوقت از ذهنت پاک نشده...مثل لک اب انار روی پیرهن سفید همیشه جاش میمونه!
گفت: اون عاشق نمیشه...خودش میگفت. میگفت عشق برای بچه هاست!
گفتم: به حرف هايي که آدما میزنن نمیشه اعتماد کرد...باید قلبشون رو ببینی.اختیار قلب هم که دست خود آدم نیست...هر غلطی بخواد میکنه.ممکنه به روت نیاره..اما یه روز سر به راه یکی میشه.ممکنه خودت قبول نکرده باشی که عاشقی... اما سال ها بعد وقتی تو چهل سالگیت داری میری برای مراسم هجدهمین سالگرد ازدواجت کادو بخری ...اسم مغازه هارو که از از جلو چشمت رد میکنی چشمت روی یه اسم چند لحظه خشک میشه! قسم میخورم تمام ادم های این شهری که میبینی چشمشون رو یه اسم خشک شده!
به اسم مغازه رو به روییمون خیره شده و گفت: تو چی...چشمت تاحالا روی اسمی خشک شده؟
دستامو از دورش جمع کردم و دور تن خودم پیچیدم و گفتم: هوا سرد شد یهو یا من لباس کم پوشیدم؟؟؟.... پاشو بریم...سرده!
#محيا_زند
@aevien
پاشو کوبید زمین و گفت: نمیشه...!
گفتم: این ادمایی که از کنارمون میگذرن رو میبینی؟
گفت: آره...!
گفتم: همشون یا عاشقن...یا عاشق میشن.قسم به هر مقدسی که قبول داری میشن!
باور کن همه ما ادما تو یک لحظه دلمون نخ کش یه نگاه...یه صدا...یه لبخند...یه هرچیزی که بگی میشه. یکی ممکنه تو چهارده سالگیش دلش زخمی بشه...یکی تو هفتاد و پنج سالگی...یکی تو اولین روز از دوره دورقمی شدن سنش...یکی حتی شاید دو ساعت قبل مرگش! به هر مقدسی که بگی قسم میخورم که یه روزخاص تو زندگی هرکس هست که تو اون روز یه تیکه از خودشو برای همیشه گم کرده...یه روز خاصی هست که یه نفر خاص توش پا گذاشته و هیچوقت از ذهنت پاک نشده...مثل لک اب انار روی پیرهن سفید همیشه جاش میمونه!
گفت: اون عاشق نمیشه...خودش میگفت. میگفت عشق برای بچه هاست!
گفتم: به حرف هايي که آدما میزنن نمیشه اعتماد کرد...باید قلبشون رو ببینی.اختیار قلب هم که دست خود آدم نیست...هر غلطی بخواد میکنه.ممکنه به روت نیاره..اما یه روز سر به راه یکی میشه.ممکنه خودت قبول نکرده باشی که عاشقی... اما سال ها بعد وقتی تو چهل سالگیت داری میری برای مراسم هجدهمین سالگرد ازدواجت کادو بخری ...اسم مغازه هارو که از از جلو چشمت رد میکنی چشمت روی یه اسم چند لحظه خشک میشه! قسم میخورم تمام ادم های این شهری که میبینی چشمشون رو یه اسم خشک شده!
به اسم مغازه رو به روییمون خیره شده و گفت: تو چی...چشمت تاحالا روی اسمی خشک شده؟
دستامو از دورش جمع کردم و دور تن خودم پیچیدم و گفتم: هوا سرد شد یهو یا من لباس کم پوشیدم؟؟؟.... پاشو بریم...سرده!
#محيا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
تیراژ پایانی فیلم پخش شد و چراغ های سینما روشن شد. صورتشو تو چراغ های تازه جون گرفته دیدم که مات پرده کدر شده سینما بود. گفتم: فیلم تموم شدها... پا نمیشی بريم؟
همونجور مات و بیحال گفت: امروز باور کردم که مُردَم!
شیشه آب معدنی رو دادم دستش و گفتم: آوردمت فیلم طنز ببینی که جون بگیری نه جون از تنت بره!
گفت: همین دیگه... این آدم هایی که دارن از کنارمون میگذرن رو دیدی چطور میخندیدن؟ حتی به اون صحنه های کلیشه ای هم میخندیدن. تو هم همینطور. حتی تویی هم که هم پام گریه میکنی و میگی درد و مشکل داری میخندیدی.
من اما نه. من حتی به یه تیکه از فیلم هم نتونستم بخندم. حتی به اون سکانس که دختر صندلی جلویی بخاطرش از زور خنده غش کرده بود رو دوستش هم فقط تونستم یه لبخند بی معنی بزنم.
امروز باور کردم که مُردَم!
قبل تر ها وقتی هنوز آقاجون زنده بود و بهش میگفتم بخند و میگفت نمیتونم فکر میکردم داره خودشو لوس میکنه. فکر میکردم اصلا مگه ميشه کسی نتونه بخنده؟
حالا باورم شده که آقاجون واقعا نمیتونست بخنده. منم نمیتونم بخندم.
و آدمی که نتونه بخنده مرده... خنده هنوز وول وول خوردن روح زندگی تو وجودته. من دیگه هیچ زندگی تو وجودم وول وول نمیخوره. مثل آقاجون.
اما میدونی... آقاجون تو هشتاد سالگیش دیگه خنده تو تنش وول نمیخورد من تو بیست سالگی. یکم زودمه نه؟
خیلی ها زودشونه... این اجتماع نمیدونم چه مرگش شده... نمیدونم کی جادوش کرده که انقد بوی کاغذ سوخته میده.
خیلی هامون دیگه خنده تو تنمون وول نمیخوره!
و وقتی نتونستی بخندی بدون کارت تمومه!
مُردی!
#محیا_زند
@aevien
همونجور مات و بیحال گفت: امروز باور کردم که مُردَم!
شیشه آب معدنی رو دادم دستش و گفتم: آوردمت فیلم طنز ببینی که جون بگیری نه جون از تنت بره!
گفت: همین دیگه... این آدم هایی که دارن از کنارمون میگذرن رو دیدی چطور میخندیدن؟ حتی به اون صحنه های کلیشه ای هم میخندیدن. تو هم همینطور. حتی تویی هم که هم پام گریه میکنی و میگی درد و مشکل داری میخندیدی.
من اما نه. من حتی به یه تیکه از فیلم هم نتونستم بخندم. حتی به اون سکانس که دختر صندلی جلویی بخاطرش از زور خنده غش کرده بود رو دوستش هم فقط تونستم یه لبخند بی معنی بزنم.
امروز باور کردم که مُردَم!
قبل تر ها وقتی هنوز آقاجون زنده بود و بهش میگفتم بخند و میگفت نمیتونم فکر میکردم داره خودشو لوس میکنه. فکر میکردم اصلا مگه ميشه کسی نتونه بخنده؟
حالا باورم شده که آقاجون واقعا نمیتونست بخنده. منم نمیتونم بخندم.
و آدمی که نتونه بخنده مرده... خنده هنوز وول وول خوردن روح زندگی تو وجودته. من دیگه هیچ زندگی تو وجودم وول وول نمیخوره. مثل آقاجون.
اما میدونی... آقاجون تو هشتاد سالگیش دیگه خنده تو تنش وول نمیخورد من تو بیست سالگی. یکم زودمه نه؟
خیلی ها زودشونه... این اجتماع نمیدونم چه مرگش شده... نمیدونم کی جادوش کرده که انقد بوی کاغذ سوخته میده.
خیلی هامون دیگه خنده تو تنمون وول نمیخوره!
و وقتی نتونستی بخندی بدون کارت تمومه!
مُردی!
#محیا_زند
@aevien
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باران تویی...💜