.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
برگرفته از زندگی عاشقانه "جین استن" نویسنده غرور و تعصب
http://dl5.nightsdl.com/Masih/Film/2007/Becoming.Jane.2003.720p.Ganool-%5BNightsdl.com%5D.mkv
Becoming jane 2007
#پیشنهاد_فيلم_هفته
@aevin
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
یه لیوان چایی دارچين کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا. فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت: بازم نیست دخترم... بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست.
این چندمین بار بود؟ ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود. چراشو هم خوب میدونستم. چون مامان درستش نکرده بود. از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت. تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش. مامان با همون صدای ریزش جواب داد: بله؟ و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد. بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید: به گلا آب دادی آقاجان؟ باز حس کردم که دل بابا تاب خورد. این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگش.
بابا اخم کرد و گفت: نه! دروغ میگفت. داده بود. با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو دونه به دونه آب پاشی کرده بود. میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه!
مامان گفت: عه... طفلک ها تشنشونه. خشک میشن.
و بابا لجباز تر گفته بود: خب خشک بشن. جز دردسر چی دارن مگه؟ شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی!
مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا. به صداش پیچ و ناز داد گفت: تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم.
بابا باز دلش پیچ خورد و اخماش باز شده بود. صدای سرفه مامان بخاطر حساسیت فصلی که اومده بود بابا از حالت ارومش خارج شد و غرغر زد که چرا مواظب خودش نیست و حتما فردا بره دکتر. از همون غرغرها که حسابی مهربونن و دل آدم ضعف میره براشون. بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه.
و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟ پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی... کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان "عشقم" تو زندگیش نباشه... اما چه "عشقم" هایی؟
"عشقم" هایی که ماه به ماه هم حالا نه... اما سال به سال عوضشون میکنیم... سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم،جدا میشیم، بهم میزنیم... تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میافته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن.
واقعیت اینه دل هامون هرزه شده. حتی بیشتر از تن هامون. واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از سالها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره!
چه کردیم با دنیامون؟
راستی...
این چندمین "عشقم" ات هست؟ این چندمین نفریه که دلت براش هرز رفته؟

#محیا_زند


@aevien
رفتی که این رابطه اشتباه غرق مان نکند
تو شاید به ساحل رسیده باشی
من اما
هرشب
در گریه هایم غرق میشوم
دست غریقی برسان جانا.

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
به چروک صورتش چین انداخت وگفت: به حرف بقیه گوش نده بچه جون. اگه واقعا دلت باهاشه کار خودت رو بکن و پاش بمون.
منم تو چهارده سالگی دلم با پسر سبزی فروش محل بود. یه روز شیش صبح مامانم یه زنبیل داد دستم گفت برو یکم سبزی آشی بگیر. وقتی برگشتم خونه تو زنبیلم هم سبزی آشی بود هم عشق پسر سبزی فروش. جفتمون دل داده بودیم بهم. هر روز میومد محل مون سبزی بفروشه... منم هرروز هوس آش میکردم و به هواش میرفتم سبزی آشی بگیرم. چند وقت بد اومد خواستگاریم. آقام گفت نه. گفت تک دخترمو با این همه دبدبه و کبکبه نمیدم به یه سبزی فروش. اونموقع هم مثل الان نبود که زجه بزنی، غذا نخوری، ناز کنی قبول کنن. وقتی آقات میگفت نه یعنی نه. ننم خدا بیامرز فهمیده بود دلم همراه اون سبزی آشی ها رفته. یه بارم که جرأت کرده بودم و بهش گفته بودم میخامش گفته بود الان داغی... چند وقت دیگه از سرت میافته و دلت خنک میشه.
ننم راست میگفت. چند وقت بعد از سرم افتاد. اما از دلم نه.
الان چند سالمه مادر جون؟ هفتادوسه. این همه سال گذشته و هنوز از دلم نیافتاده. همه میگن از سر باید بیافته... اما دل مهمه. دله که سرو به باد میده. دله که مثل قفسه. یکی که میافته توش دیگه راهی واسه رفتن نداره. دیگه در بازی نیست که بخواد ازش فرار کنه و از دلت بیافته.
حالا مادر جون... اگه تو دلت افتاده از دستش نده. چون هفتادو سه سالت هم که بشه از دلت نمیافته.


#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+چه سردشده هوا!
-اوهوم....
+اين پديده اى که گف تو تلويزيون،"ال نينو"،استادمون مى گ...
-عزيز مى گف آدما وقتى سردشون مى شه که ديگه کسى تو دلشون نباشه...مى گف يه گوشه ى کوچولو از قلبتم اگه پر باشه گرم مى شى!مى گف عشق اميد مياره،طاقت مياره...گرما مى ده حتى اگه يخبندون باشه!
+(سکوت)....
-چيه؟!
+کسى تو دلت هس؟!
-هست ولى انگار نيست...
+پس من برم يه کم بخارى رو زياد کنم....

#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien

پ.ن:
#متن_قديمى🤐
#خعلى_التماس_دعا_لطفن💚📿
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
نشسته بودیم لب پشته بوم خونه باغ کودکی هامون و پامون رو آويزون کرده بودیم. آسمون از همون احوال های ماه پشت ابر داشت که دلو میگرفت. پاشو یکم تو هوا تکون داد و گفت: از ارتفاع میترسم...!
گفتم: من اما نه... جرأت ریسک کردن و پریدن رو بهم میده. دوست دارم حسش رو..
پوزخند زد و گفت: منم یه روز همین بودم. عاشق ارتفاع. عاشق ریسک کردن. همیشه میشستم لب پنجره اتاقم و از ارتفاع طبقه هفتم پامو آويزون میکردم. به قول تو جرأت پریدن بهم میداد. و بعد میدونی چیشد؟ عاشقش شدم. هر روز میشستم لب پنجره چشماش و با خنده پامو تو هوا تکون میدادم. بهم جرأت پریدن داده بود. جرأت دوست داشتن. بودنش آرامش محض بود و مطمئنم کرده بود قراره همیشگی باشه این آرامش. و بعد یه روز بی هوا از ارتفاع چشماش پرتم کرد پایین.
همیشه وقتی لب پنجره اتاقم میشستم پیش خودم فکر میکردم اگر پرت شم پایین میمیرم و هیچ دردی نداره. اما از ارتفاع چشماش که پرت شدم پایین نمردم. فقط فلج شدم. خنده هام، آرامشم، حس خوبم، دوست داشتنم... همه فلج شدن.
فلج بودن زجرش بیشتره. مثل اینه که روزی هزار بار پرت بشی و بمیری.
از چشماش که افتادم روزی هزار بار دارم میمیرم.

#محیا_زند
@aevien
امروز میخواستم کمی زن نباشم
صبح که از خواب بیدار شدم
نه موهایم را شانه زدم
نه عطر روی تنم مهمون کردم
نه دیوانه بازی درآوردم
نه گریه کردم
نه دوستت داشتم
و نه دوستت داشتم
و نه دوستت داشتم
#محیا_زند
امشب را صادقانه دعا کن...
دعا کن...
برای مادر های داغ دیده
برای پدرهای درد کشیده
برای همون بچه ای که هشت سالش ییشتر نیست اما باید شب و روزشو سر چهار راه ها بگذرونه تا زندگی کنه
برای زن بیوه ای که دهن های وراج نمیزارن یه آب خوش از گلوش پایین بره
برای جوون بیست و چند ساله ای که هر روز دنبال کار میگرده تا بتونه با معشوقه دیرینه اش بره زیر یه سقف
برای مرد سی و چند ساله ای که هر شب قبل خواب از استرس بغض میکنه که خرج آب و نون بچه هاش رو چطور دربیاره
دعا کن برای اجتماع مون
همین اجتماع دود گرفته ای که مردمش خندیدن،دوست داشتن، مهربون بودن... رو فراموش کردن.
دعا کن
برای چشمانت...چشم هایم
برای دلت... دلم
که حال خوبی ندارند
که معجزه میخواهند برای آروم گرفتن.
تو این شب های اعجاز
دعا کن
دعای معجزه برای
خودم
و
خودت
و
آدم های رفته مون.

#محیا_زند

@aevien

پی نوشت: این صرفاً یه متن ادبی نبوده و قرار نیست باشه... یه خواهش برای دعاس :)

#خواهشِ_دعا
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
قرص آرامش بخششو با لیوان گل گاو زبونش یه نفس سر کشید و یه کام گرفت از دوسیبش که هیچ سنخیتی با اون لیوان گل گاو زبون و قرصی که خورده بود نداشت و دودشو حلقه داد بیرون. دورش را پر کرده بود از تموم چیزهایی که شاید بتونن یکم بهش آرامش بدن. گفت: عاشق شدی که شدی. چرا مثل مرغ پوست کنده نشستی جلوم روضه میخونی؟ به دلت بد راه نده. چرته اینکه میگن عشق واسه یه باره. من خودم چندبار پشت سرهم عاشق شدم. واقعا هم عاشق شدم... نه ازين عشق دوزاریا که با یه عطسه از مغزت پرت میشن بیرون با یه خمیازه برمیگردن تو شش هات.
اولین بار که خوره عشق افتاد به جونم نوزده سالم بود. تو خونه بغلیمون همسایه جدید اومده بود و دلم شکار چشمای مشکی خمار لامروت دخترشون شده بود. اسمش ریحان بود. از اون دختراي کمر باریکی که مثل کبک خرامان خرامان راه میرن و بالا لبشون یه خال مشکی کمر شکن دارن. تا اومدم دست و پامو جمع کنم و برم بهش بگم قد همون شربت آلبالو های خانم جون تو ظهر داغ تابستون به دلم نشستی و میخوامت شوهرش دادن. اون دوست دارم هم نگفته شده چسبید به سقف دهنم و نه رفت پایین نه پرید بیرون.
از اون به بعد دیگه راه گلوم باز شد واسه عشق قورت دادن. همیشه اولین بار سخته بعدش دیگه یاد میگیری چطور قورت بدی که سر دلت نمونه.
دومین بار بزرگتر شده بودم و ریش و سیبیلم بیشتر شده بود. عاشق دختر آقای خاقانی کتاب فروش شدم. عاشق اون چشمای خمار لامروت مشکیش.
سومین بار دلم واسه اون دختره که شنبه صبا تو ايستگاه میدیدمش رفت. واسه اون کمر باریک و اون خرامان راه رفتنش.
چهارمین بار واسه خواهرزاده زن داداشم. تو عروسی داداشم همچین که دیدم یه خال مشکی بالای لبش داره کمر دلم واسش شکست.
دفعه بعدش دلم واسه ریحان رفت. اومده بود واسه ثبت نام کلاس خیاطی خانم جون. پرسیده بودم خانم اسمتون؟ گفته بود ریحان فخاری. و من هی زیر لب اسم ریحان رو مزه مزه کرده بودم و دلم سر خورده بود براش.
ششمین بار... ولش کن. یعنی میخوام بگم عشق یه بار نیست جوون. دلت میتونه هزار بار هی بلرزه ولو شه رو زمین. برای آدم هایی که همشون شبیه همون اولین نفرن. یکی اسمش، یکی چشمش، یکی لعل لبش...!
حالا هم به جا روضه خوندن و چه کنم گفتن پاشو برو بگو خاطرشو میخوای که اگه "دوست دارمت" به سقف دهنت بچسبه تا اخر عمر دیگه نمیتونی واسه هیشکی تفش کنی. هی دور خودت میچرخی و دل میدی به آدمایی که یه نشونی ازش دارن. پاشو برو...!

#محیا_زند
@aevien
میگفت:
زنا که میشکنن گریه و زاری میکنن اما مردا ساکت میشن و سیگار میکشن.
میگم:
تو تصور کن عمق فاجعه اجتماعی رو که حالا
مردها از درد هق هق میزنن
و زن ها تو سکوت سیگار میکشن!




#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
.
.
.
تبديل شده ام به موجودى که حالش از خودش به هم مى خورد...
تقريبن يک سال و شش ماه مى شود که اين حس همراهم شده...دلم مى خواهد مثل کمردردهاى ماهانه،يا دل پيچه هاى بعد از خوردن گيلاس؛ يک لحظه دست از سرم بردارد...
که بى خيال اين مغز فکرخورده ام شود؛
اما نمى رود...
ولم نمى کند...
دلم مى خواهد مثل همان پيرمرد غرغروى شمس العماره به هرکسى که مى رسد،بگويم:
"بابا لامصب اين فکرش، هى مى گيره...
ول مى کنه...مى گيره،ول مى کنه...."
اما يک مشکلى هست...
اين که فکرت دائم همراه مى شود با من!
يعنى يادم نمى آيد زمانى را که نبوده باشى...
از همين هم حالم به هم مى خورد...
اين شب ها دوز خريت خونم مى رود بالا و درست از ساعت دوازده شب به بعد خوره مى افتد به جانم که :
"حالا پى ام بدى،آسمون مياد زمين؟!"
سريع اينترنت گوشى را خاموش مى کنم و چشم هايم را مى بندم...
شروع مى کنم به بد و بيراه گفتن:
+لعنت بهت که هستى همه جا،همه وقت...
.
.
شب نوزدهم،يکى از دوست هايم پيام داد:
"چى آرزو کردى؟!"
نوشتم:
"دلم مى خواست يادش انقد زياد "همه جا" نبود...
دلم مى خواست مثه حمله هاى عصبى؛ بعد کلى درد کشيدن،آروم مى گرفت اين مغز...
دلم خيلى چيزا مى خواست...
اما فقط آرزو کردم:
خدايا مى شه ديگه دوستش نداشته باشم؟!"
.
.
#مغزدرد_داشتين_تاحالا؟!
.
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien