.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
وایساده بودم کنار پنجره های سراسری سالن. پرده رو تا اخر زده بودم کنار و بارون ساعت دونیمه شب رو نگاه میکردم. بوی عطرش پیچید تو دماغم. ساعت دو نیمه شب بوی عطرش از کجا اومده بود؟ بارون چه اعجاب هایی میکنه. صداش از بغل گوشم بلند شد: باز بارون اومد تو آشوب شدی؟
بهتم زد. بغلم ایستاده بود. بارون چه اعجاب هایی میکنه. گفتم: از وقتی رفتی بارون دل آشوب ترم میکنه. تو که بودی ترسی نداشتم... برام لالایی میخوندی و نمیزاشتی دلم آشوب شه! خیلی بی رحمی جانکم... میدونی چند شبه دل آشوبم؟
دستی کشید تو موهاش. لعنتی... عطرش بیشتر رفت تو مغزم. گفت:
همیشه رفتن ها تقصیر کسی که رفته نیست. مونده ها مقصر ترن! تو مقصر این رفتنی... تویی که انقدر دوستم داشتی، انقدر هوامو داشتی، انقدر دلشوره مو داشتی که برام عادت شد. آدم از عادت خیالش جمع میشه و میره سراغ یه چیز دیگه. تقصیر خودت بود انقدر با تصدق هات لی لی به لالام گذاشتی که هوایی شدم واسه رفتن.
سر گذاشتم رو شونش. عطرش چسبیده بود به کل تنم. بارون چه اعجاب هایی میکنه. گفتم: لالایی بخون... رو دل آشوبگیم یجوری سرپوش بزار.
زمزمه کرد:" بخواب تا رنگ بی مهری نبینی تو بیداریه که تلخه حقایق..."
ساکت شد. مثل صدای بارون که دیگه نمیبارید. ماه وسط ابر های بارونی چیکار میکرد؟ گفتم: اگر الان روز بود رنگین کمون درست میشد.
هیچ صدایی ازش در نیومد. بوی عطرشو از تو هوا جمع کرده بود و رفته بود. یعنی بارون رفته بود و که اعجابش تموم شده بود. لی لی به لالای بارون هم زیاد گذاشتم که یهو ماهو نشوند جاش و رفت؟
#محیا_زند
@aevien
بهتم زد. بغلم ایستاده بود. بارون چه اعجاب هایی میکنه. گفتم: از وقتی رفتی بارون دل آشوب ترم میکنه. تو که بودی ترسی نداشتم... برام لالایی میخوندی و نمیزاشتی دلم آشوب شه! خیلی بی رحمی جانکم... میدونی چند شبه دل آشوبم؟
دستی کشید تو موهاش. لعنتی... عطرش بیشتر رفت تو مغزم. گفت:
همیشه رفتن ها تقصیر کسی که رفته نیست. مونده ها مقصر ترن! تو مقصر این رفتنی... تویی که انقدر دوستم داشتی، انقدر هوامو داشتی، انقدر دلشوره مو داشتی که برام عادت شد. آدم از عادت خیالش جمع میشه و میره سراغ یه چیز دیگه. تقصیر خودت بود انقدر با تصدق هات لی لی به لالام گذاشتی که هوایی شدم واسه رفتن.
سر گذاشتم رو شونش. عطرش چسبیده بود به کل تنم. بارون چه اعجاب هایی میکنه. گفتم: لالایی بخون... رو دل آشوبگیم یجوری سرپوش بزار.
زمزمه کرد:" بخواب تا رنگ بی مهری نبینی تو بیداریه که تلخه حقایق..."
ساکت شد. مثل صدای بارون که دیگه نمیبارید. ماه وسط ابر های بارونی چیکار میکرد؟ گفتم: اگر الان روز بود رنگین کمون درست میشد.
هیچ صدایی ازش در نیومد. بوی عطرشو از تو هوا جمع کرده بود و رفته بود. یعنی بارون رفته بود و که اعجابش تموم شده بود. لی لی به لالای بارون هم زیاد گذاشتم که یهو ماهو نشوند جاش و رفت؟
#محیا_زند
@aevien
روزی فقط یک آیه قرآن
Audio
دعای مجیر💜 خوندنش تو سه روز وسط ماه رمضون توصیه شده💜
@aevien
@aevien
پس نوشت يهویی:|
بنظر من بین یه آدم مذهبی و آدمی که خدا و دین رو قبول داره خیلی فرق هست. آدم های مذهبی چشم بسته و چشم باز تمام مذهب رو سر میکشن و انجامش میدن. حالا ممکنه خیلی از اون چیزی که به اسم مذهب دارن سر میکشن عقاید اشتباه فرهنگی باشه که به خورد اجتماع دادن.
اما آدمی که خدا و دین رو قبول داره چشم باز فکر میکنه و انتخاب میکنه و انجام میده. میفهمه خدارو. بخاطر اون وحشتی که از جهنم انداختن تو فکرامون کاراشو انجام نمیده. موسیقیش رو گوش میده. لباسی که دوست داره رو میپوشه. ارایششو میکنه و... اما در کنارش نمازشو میخونه. روزشو میگیره. حلال حرومشو رعایت میکنه...
همیشه مذهبی بودن دلیل خوبی برای واقعا دیندار بودن نیست. مثلا یه آدم مذهبی دعای مجیر رو میخونه که ثواب کرده باشه و جاش تو بهشت محکم بشه. اما یه آدم دیندار مجیر میخونه برای آرامش دلش و خداش.
شاید تو لغت نامه خیلی فرق نداشته باشه تعریف آدم مذهبی با دیندار... اما تو باطن خیلی متفاوتن!
باشد که همه دیندار باشیم...!
#محیا_زند
@aevien
بنظر من بین یه آدم مذهبی و آدمی که خدا و دین رو قبول داره خیلی فرق هست. آدم های مذهبی چشم بسته و چشم باز تمام مذهب رو سر میکشن و انجامش میدن. حالا ممکنه خیلی از اون چیزی که به اسم مذهب دارن سر میکشن عقاید اشتباه فرهنگی باشه که به خورد اجتماع دادن.
اما آدمی که خدا و دین رو قبول داره چشم باز فکر میکنه و انتخاب میکنه و انجام میده. میفهمه خدارو. بخاطر اون وحشتی که از جهنم انداختن تو فکرامون کاراشو انجام نمیده. موسیقیش رو گوش میده. لباسی که دوست داره رو میپوشه. ارایششو میکنه و... اما در کنارش نمازشو میخونه. روزشو میگیره. حلال حرومشو رعایت میکنه...
همیشه مذهبی بودن دلیل خوبی برای واقعا دیندار بودن نیست. مثلا یه آدم مذهبی دعای مجیر رو میخونه که ثواب کرده باشه و جاش تو بهشت محکم بشه. اما یه آدم دیندار مجیر میخونه برای آرامش دلش و خداش.
شاید تو لغت نامه خیلی فرق نداشته باشه تعریف آدم مذهبی با دیندار... اما تو باطن خیلی متفاوتن!
باشد که همه دیندار باشیم...!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
از من که بپرسن میگم بدترین حس دنیا دلتنگیه. اونقدر بد که هیچ جور نمیشه نشونش داد.
مثل گلبول های سفید تو بدن دائمی و حیاتی میشه و دیگه نمیتوتی از زندگیت جداش کنی.
مثل اینکه لب یه پرتگاه ایستادی و نه کسی هلت میده بیافتی نه کسی دستتو میگیره و میکشه اینور تا نجات پیدا کنی. همینجوری لب پرتگاه میمونی و میمونی و هیچ کاری از دستت برنمیاد.
مثل شب های امتحانه، پر از استرس و تهوع. که هرچی بخونی، هر چقدر هم فکر کنی بلدی باز استرس جون به لبت میکنه و خواب نمیزاره برات.
مثل بیماری ام اسه. وقتی دچارش بشی هیچ راه درمانی نداره و تمام دکترای دنیا باید ازت قطع امید کنن. فقط با یه سری دارو و عوامل میتونن پيشرفتشو کند کنن.
از من که بپرسن
میگم دلتنگی
جای دستات رو موهامه...
نبودن صداته...
ندیدن چشماته...
دلتنگی خود تویی جانم.
#محیا_زند
@aevien
مثل گلبول های سفید تو بدن دائمی و حیاتی میشه و دیگه نمیتوتی از زندگیت جداش کنی.
مثل اینکه لب یه پرتگاه ایستادی و نه کسی هلت میده بیافتی نه کسی دستتو میگیره و میکشه اینور تا نجات پیدا کنی. همینجوری لب پرتگاه میمونی و میمونی و هیچ کاری از دستت برنمیاد.
مثل شب های امتحانه، پر از استرس و تهوع. که هرچی بخونی، هر چقدر هم فکر کنی بلدی باز استرس جون به لبت میکنه و خواب نمیزاره برات.
مثل بیماری ام اسه. وقتی دچارش بشی هیچ راه درمانی نداره و تمام دکترای دنیا باید ازت قطع امید کنن. فقط با یه سری دارو و عوامل میتونن پيشرفتشو کند کنن.
از من که بپرسن
میگم دلتنگی
جای دستات رو موهامه...
نبودن صداته...
ندیدن چشماته...
دلتنگی خود تویی جانم.
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
بذار من بگم چطور به اینجا رسید... به این حد از درد و نبودن...!
عزیز دلم...هم جنس جانم...شک نکن همیشه پای یک زن در میان است... پای معشوقه دیگری! هميشه اینطور هم نیست که خودش خواسته باشه ... یا اغواگری خاصی هم کرده باشه... یا اصلا بودنت رو بدونه!
گاهی فقط با یه دلبری بی اختیار... یا رنگ چشمی که دست خودش نیست...یا خواسته نخواسته های دیگرش دل میبره از مردت! و مردت...دیگه مرد تو نیست! به همین راحتی! به همین سادگی به سردی و دلبریدن میرسه!
نه...نگو اینطور نیست! جنس خودت رو مقایسه نکن با جنس مردت! من و تو اگر عاشق باشیم طول میکشه دلبریدنمون! سرد شدنمون! روزها طول میکشه...روزها گریه میکنیم...روزها درد میکشیم...تا نبودنش رو کمرنگ ترش کنیم!
من و تو اگر عاشق باشیم...با یه چشم رنگی...با یه لبخند ملیح تر...با یه هیکل دلفریب تر دلمون نمیلرزه! اما مردت چرا... میلرزه دلش...سردش میکنه کم کم...شک نکن!مگر نخوندی این همه داستان عاشقانه بی سرانجام رو؟
فرق ندارد چقدر نبودنش رو اشک بریزی..نامه فدایت شوم بفرستی...روزهای نبودنش رو بشماری...هر تولدش کادو بگیری...فرق نداره...جنس اون با من و تو فرق داره! مردی که دلش لرزیده ديگه برگشتنی درکارش نیست! مردها لجباز ترند در عشق!
شک نکن پشت هر رفتن مردی...پای "زن دیگری" درمیونه!شک نکن باید طاقت بیاری این روزهای بدون اون رو! شک نکن به زن بودن و تنها موندنت!
پشت این رفتن پای کدوم زن در میونه؟پای کدوم دلبری؟
#محیا_زند
@aevien
عزیز دلم...هم جنس جانم...شک نکن همیشه پای یک زن در میان است... پای معشوقه دیگری! هميشه اینطور هم نیست که خودش خواسته باشه ... یا اغواگری خاصی هم کرده باشه... یا اصلا بودنت رو بدونه!
گاهی فقط با یه دلبری بی اختیار... یا رنگ چشمی که دست خودش نیست...یا خواسته نخواسته های دیگرش دل میبره از مردت! و مردت...دیگه مرد تو نیست! به همین راحتی! به همین سادگی به سردی و دلبریدن میرسه!
نه...نگو اینطور نیست! جنس خودت رو مقایسه نکن با جنس مردت! من و تو اگر عاشق باشیم طول میکشه دلبریدنمون! سرد شدنمون! روزها طول میکشه...روزها گریه میکنیم...روزها درد میکشیم...تا نبودنش رو کمرنگ ترش کنیم!
من و تو اگر عاشق باشیم...با یه چشم رنگی...با یه لبخند ملیح تر...با یه هیکل دلفریب تر دلمون نمیلرزه! اما مردت چرا... میلرزه دلش...سردش میکنه کم کم...شک نکن!مگر نخوندی این همه داستان عاشقانه بی سرانجام رو؟
فرق ندارد چقدر نبودنش رو اشک بریزی..نامه فدایت شوم بفرستی...روزهای نبودنش رو بشماری...هر تولدش کادو بگیری...فرق نداره...جنس اون با من و تو فرق داره! مردی که دلش لرزیده ديگه برگشتنی درکارش نیست! مردها لجباز ترند در عشق!
شک نکن پشت هر رفتن مردی...پای "زن دیگری" درمیونه!شک نکن باید طاقت بیاری این روزهای بدون اون رو! شک نکن به زن بودن و تنها موندنت!
پشت این رفتن پای کدوم زن در میونه؟پای کدوم دلبری؟
#محیا_زند
@aevien
برگرفته از زندگی عاشقانه "جین استن" نویسنده غرور و تعصب
http://dl5.nightsdl.com/Masih/Film/2007/Becoming.Jane.2003.720p.Ganool-%5BNightsdl.com%5D.mkv
Becoming jane 2007
#پیشنهاد_فيلم_هفته
@aevin
http://dl5.nightsdl.com/Masih/Film/2007/Becoming.Jane.2003.720p.Ganool-%5BNightsdl.com%5D.mkv
Becoming jane 2007
#پیشنهاد_فيلم_هفته
@aevin
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
یه لیوان چایی دارچين کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا. فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت: بازم نیست دخترم... بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست.
این چندمین بار بود؟ ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود. چراشو هم خوب میدونستم. چون مامان درستش نکرده بود. از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت. تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش. مامان با همون صدای ریزش جواب داد: بله؟ و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد. بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید: به گلا آب دادی آقاجان؟ باز حس کردم که دل بابا تاب خورد. این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگش.
بابا اخم کرد و گفت: نه! دروغ میگفت. داده بود. با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو دونه به دونه آب پاشی کرده بود. میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه!
مامان گفت: عه... طفلک ها تشنشونه. خشک میشن.
و بابا لجباز تر گفته بود: خب خشک بشن. جز دردسر چی دارن مگه؟ شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی!
مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا. به صداش پیچ و ناز داد گفت: تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم.
بابا باز دلش پیچ خورد و اخماش باز شده بود. صدای سرفه مامان بخاطر حساسیت فصلی که اومده بود بابا از حالت ارومش خارج شد و غرغر زد که چرا مواظب خودش نیست و حتما فردا بره دکتر. از همون غرغرها که حسابی مهربونن و دل آدم ضعف میره براشون. بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه.
و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟ پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی... کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان "عشقم" تو زندگیش نباشه... اما چه "عشقم" هایی؟
"عشقم" هایی که ماه به ماه هم حالا نه... اما سال به سال عوضشون میکنیم... سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم،جدا میشیم، بهم میزنیم... تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میافته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن.
واقعیت اینه دل هامون هرزه شده. حتی بیشتر از تن هامون. واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از سالها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره!
چه کردیم با دنیامون؟
راستی...
این چندمین "عشقم" ات هست؟ این چندمین نفریه که دلت براش هرز رفته؟
#محیا_زند
@aevien
این چندمین بار بود؟ ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود. چراشو هم خوب میدونستم. چون مامان درستش نکرده بود. از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت. تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش. مامان با همون صدای ریزش جواب داد: بله؟ و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد. بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید: به گلا آب دادی آقاجان؟ باز حس کردم که دل بابا تاب خورد. این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگش.
بابا اخم کرد و گفت: نه! دروغ میگفت. داده بود. با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو دونه به دونه آب پاشی کرده بود. میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه!
مامان گفت: عه... طفلک ها تشنشونه. خشک میشن.
و بابا لجباز تر گفته بود: خب خشک بشن. جز دردسر چی دارن مگه؟ شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی!
مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا. به صداش پیچ و ناز داد گفت: تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم.
بابا باز دلش پیچ خورد و اخماش باز شده بود. صدای سرفه مامان بخاطر حساسیت فصلی که اومده بود بابا از حالت ارومش خارج شد و غرغر زد که چرا مواظب خودش نیست و حتما فردا بره دکتر. از همون غرغرها که حسابی مهربونن و دل آدم ضعف میره براشون. بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه.
و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟ پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی... کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان "عشقم" تو زندگیش نباشه... اما چه "عشقم" هایی؟
"عشقم" هایی که ماه به ماه هم حالا نه... اما سال به سال عوضشون میکنیم... سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم،جدا میشیم، بهم میزنیم... تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میافته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن.
واقعیت اینه دل هامون هرزه شده. حتی بیشتر از تن هامون. واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از سالها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره!
چه کردیم با دنیامون؟
راستی...
این چندمین "عشقم" ات هست؟ این چندمین نفریه که دلت براش هرز رفته؟
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
به چروک صورتش چین انداخت وگفت: به حرف بقیه گوش نده بچه جون. اگه واقعا دلت باهاشه کار خودت رو بکن و پاش بمون.
منم تو چهارده سالگی دلم با پسر سبزی فروش محل بود. یه روز شیش صبح مامانم یه زنبیل داد دستم گفت برو یکم سبزی آشی بگیر. وقتی برگشتم خونه تو زنبیلم هم سبزی آشی بود هم عشق پسر سبزی فروش. جفتمون دل داده بودیم بهم. هر روز میومد محل مون سبزی بفروشه... منم هرروز هوس آش میکردم و به هواش میرفتم سبزی آشی بگیرم. چند وقت بد اومد خواستگاریم. آقام گفت نه. گفت تک دخترمو با این همه دبدبه و کبکبه نمیدم به یه سبزی فروش. اونموقع هم مثل الان نبود که زجه بزنی، غذا نخوری، ناز کنی قبول کنن. وقتی آقات میگفت نه یعنی نه. ننم خدا بیامرز فهمیده بود دلم همراه اون سبزی آشی ها رفته. یه بارم که جرأت کرده بودم و بهش گفته بودم میخامش گفته بود الان داغی... چند وقت دیگه از سرت میافته و دلت خنک میشه.
ننم راست میگفت. چند وقت بعد از سرم افتاد. اما از دلم نه.
الان چند سالمه مادر جون؟ هفتادوسه. این همه سال گذشته و هنوز از دلم نیافتاده. همه میگن از سر باید بیافته... اما دل مهمه. دله که سرو به باد میده. دله که مثل قفسه. یکی که میافته توش دیگه راهی واسه رفتن نداره. دیگه در بازی نیست که بخواد ازش فرار کنه و از دلت بیافته.
حالا مادر جون... اگه تو دلت افتاده از دستش نده. چون هفتادو سه سالت هم که بشه از دلت نمیافته.
#محیا_زند
@aevien
منم تو چهارده سالگی دلم با پسر سبزی فروش محل بود. یه روز شیش صبح مامانم یه زنبیل داد دستم گفت برو یکم سبزی آشی بگیر. وقتی برگشتم خونه تو زنبیلم هم سبزی آشی بود هم عشق پسر سبزی فروش. جفتمون دل داده بودیم بهم. هر روز میومد محل مون سبزی بفروشه... منم هرروز هوس آش میکردم و به هواش میرفتم سبزی آشی بگیرم. چند وقت بد اومد خواستگاریم. آقام گفت نه. گفت تک دخترمو با این همه دبدبه و کبکبه نمیدم به یه سبزی فروش. اونموقع هم مثل الان نبود که زجه بزنی، غذا نخوری، ناز کنی قبول کنن. وقتی آقات میگفت نه یعنی نه. ننم خدا بیامرز فهمیده بود دلم همراه اون سبزی آشی ها رفته. یه بارم که جرأت کرده بودم و بهش گفته بودم میخامش گفته بود الان داغی... چند وقت دیگه از سرت میافته و دلت خنک میشه.
ننم راست میگفت. چند وقت بعد از سرم افتاد. اما از دلم نه.
الان چند سالمه مادر جون؟ هفتادوسه. این همه سال گذشته و هنوز از دلم نیافتاده. همه میگن از سر باید بیافته... اما دل مهمه. دله که سرو به باد میده. دله که مثل قفسه. یکی که میافته توش دیگه راهی واسه رفتن نداره. دیگه در بازی نیست که بخواد ازش فرار کنه و از دلت بیافته.
حالا مادر جون... اگه تو دلت افتاده از دستش نده. چون هفتادو سه سالت هم که بشه از دلت نمیافته.
#محیا_زند
@aevien