.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
.
.
.
تمام سايت ها را زير و رو کردم،
چشمم درآمد پاى مقاله هاى روانشناسى با آن اصطلاحات قلنبه سلنبه...
به کانال هايى سر زدم که حتى يک پستشان به لعنت خدا هم نمى ارزد..
کم مانده مثل خاله خان باجى ها،دست به دامان کولى ها شوم توى پارک هاى شلوغ مرکز شهر...
يا مثلن بروم پيش همان زنى که فال قهوه مى گرفت و پورى خانم خيلى قبولش داشت...
نمى دانم!
از من ديوانه ى اين روزها هرکارى بر مى آيد...
با اين که ته تهش مى دانم آن چيزى که مى خواهم هيچ وقت جفت و جور نمى شود و تمام اين دويدن ها فقط بيش تر رمقم را مى کشد...
مى دانم و مى دوم...
درست مثل دونده اى که مى داند دوم شده اما خط پايان لعنتى فقط سه متر جلوتر است...

من همه ى اين ها را بهتر از هر کسى مى دانم...
.
.
.
اما باز؛
به سينه تا نفسى هست،
مى دوم......

#مريم_خسروى

@maryamkhosraviiii
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
یک عصر بارونی در همان کافه معروف بهترین پاساژ شهر رو به روش نشسته بودم. یک رز قرمز همراه با یه جعبه کوچک مخملی از همون ها که باهاش تو فیلما خواستگاری میکنن گذاشته بود رو به روم. خیره نگاهم میکرد و منتظر جواب. بهتم زده بود. چی ميگفتم بهش؟
به آدمی که یه عالمه "دوستت دارم" بهم گفته بود. آدمی زیبا، نجیب، محترم. کسی که اشک رو تو چشمام نکشیده بود و درد دلتنگی رو تو دلم تلمبار نکرده بود.که میدونست کدوم رنگ برای این فصل مناسب تره. که کدوم مدل مو برای مهمونی آخرهفته بهم میاد و برای هر مناسبت یک رنگ رز مخصوص کنار گذاشته بود. خلاصه از همان آدم هایی حساب میشد که جنتل بودن رو خوب بلد بودن و نباید دست رد به سینشون میزدی!
تو تنم غوغا شده بود. مغز و قلبم به جون همدیگه افتاده بودن. قلبم نشسته بود رو یه صندلی چوبی و چشم بسته سرشو تکیه داده بود به پشتی صندلی. مغزم هم هی جلوش رژه میرفت و دست تو هوا تکون میداد و غرغر میکرد که: اینبار رو بزار من تصمیم بگیرم. خریت هاتو بزار کنار یه بار اختیار رو بده دست من.
تو دلم جیغ زدم سر جفتشون که بس کنن. صدای خواننده هم از باند داخل کافه باهام جیغ میزد:
"دنیا بهم خندید وقتی تورو دیدم بعد یه عمر گریه من با تو خندیدیم
اما یه چیزی هست که تو از من نمیدونی باید بهت میگفتمو پنهون نمیکردم"
هنوز منتظر جواب بود. هم ادمی که رو به روم نشسته بود. هم مغزم از قلبم. دست کشیدم رو گلبرگ های رز تو دستم و گفتم: اهنگ قشنگیه نه؟
گفت: آره صدای خواننده اش خوبه... اما جواب سوالم این نیست!
گفتم: بیشتر از صداش متن قشنگی داره. جواب سوالتم تو متن همین ترانه اس.
و از جام پاشده بودم تا برم و خواننده هنوز جیغ میزد و به جای من جواب میداد:
"تو زندگیم قبل از تو عشقه دیگه ای هم بود
که من هنوز دنبال اون دنیارو میگردم , میگردم"
حالا قلبم مثل هميشه از جاش پاشده بود و مغزم رو به زور نشونده بود روی همون صندلی و دهنشو با چسب بسته بود و خودش رفته بود سراغ همون خاطرات همیشگی و یادگاری های آدمی که هم اشکو تو چشام کشیده بود هم دلتنگی تو دلم تلمبار کرده بود. که نه جنتل بود نه از گل های رز خوشش میومد.
اما قلب ام هزار بار خودشو براش از ارتفاع سینه ام پرت کرده بود پایین و شکسته بود و زده بود تو دهن مغزم تا ساکت بمونه!
همیشه همینه...
قلب ها بازنده ترین زورگو های کائنات هستن!

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
نشسته بودیم لب حوض کنار باغچه نعناهای تازه کاشته شده مادر جون. تو همون ساعت های بین ظهر و عصر که همه ترجیح میدن بخوابن تا تو حیاط زیر آفتاب بشینن. به حلزونی که تو باغچه نعنا ها داشت خودشو به سمت حوض میکشید اشاره کرد و گفت: میبینی چطور رفتن این حلزون رو؟ فکر میکنه داره میره اما بعد از هر حرکتش یه مایع چسبناک از خودش رو زمین جا میزاره. آدم ها هم رفتنشون همینجوریه! فکر میکنن با رفتنشون همه چی تموم ميشه اما مثل همین مایع خاطره هاشون میچسبه به زندگیه آدم. یه بار یکی بهم گفت این مایع چسبناک بعضی حلزون ها سمیه! حالا نمیدونم راسته یا دروغ اما میدونم مال آدما سمیه. سمش میشینه رو مغز و روح آدم و کم کم تجزیه شون میکنه. دست میندازی تو مغزت تا مایع رو ازش جدا کنی اما بدتر میشه. بیشتر میره تو مغزت.
یه فرقی هم که این رفتن ها باهم دارن میدونی چیه؟ حلزون کلی طولش میده تا بره.یه مسیر کوتاه رو کل روز باید خودشو بکشه رو زمین تا تمومش کنه.
اما آدما نه. تو یه روز... تو یه ساعت... اصلا تو چند دقیقه تمام دوستت دارم ها و خنده ها و بودنشون رو میریزن تو یه چمدون و میگن باید برن! تو هم تا میای خودتو جمع و جور کنی و جیغ بزنی بگی نه میبینی در خونه بازه و مایع رفتنشون چسبیده به مغزت.
خیلی بی انصافيه نه؟ باید یکم آروم تر برن... باید یکم بهت فرصت بدن تو هم وقت کنی چمدونتو برای رفتن ببندی. اما انقدر یهویی میرن و سم رفتنشون رو میچسبونن به مغزت که فقط میتونی بشینی کنار چمدون رفتنت و هی دست بندازی تو مغزت بلکه سم خاطره هارو از مغزت بکنی!
بعد از جاش پا شد محکم با پاش حلزون رو له کرد!
گفتم: با حلزون بیچاره چکار داری؟
گفت: رد رفتنش داره رو جوونه نعناها میمونه... تو که نمیدونی... شاید مایع رفتنش سمی باشه و نعناهارو خراب کنه. حيفه نعناهاس مثل من سم رفتن ها تجزیه شون کنه!

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
استاد بعد کلاس صدام زد و کشیدم یه گوشه و گفت: تو چته بچه جون؟! حواس پرتی... هیچکدوم از درسا یادت نمیمونه!
این استاد ها هم الکی برای خودشون فتوا میدن. اتفاقا این روزا حواسم جمع تره و حافظه ام از همیشه قوی تر. مثلا خوب یادمه اون دوشنبه ساعت چهار اون عصر بارونی لباست سرمه ای بود با شلوار جین آبی. چندتار از موهاتم بخاطر بارون ریخته بود گوشه پیشونیت. اون ساعت بند چرمیت هم دستت بود و گوشه کتونی پای چپت هم یکم خاکی شده بود.
من حتی یادمه سانس ساعت یازده شب اون چهارشنبه روی صندلی شماره بیست و هفت و بیست و هشت سینما نشسته بودیم و تو پای راستتو انداخته بودی رو پای چپت و دقیقه هفتادوشیش فیلم یه آدامس نعنایی بهم تعارف کردی!
یا مثلا یادمه اون شنبه ساعت پنج و سه دقیقه وارد کافه شدی نشستی رو به روم یه دستمال از جیب سوم کیفت بیرون کشیدی و عینکتو باهاش پاک کردی. با انگشت اشاره دست راستت رو چشمات کلافه دست کشیدی و گفتی...! راستش چی گفتی رو دقیق یادم نیس. آخه حواسم پرت شده بود به نفس کشیدنم که داشت قطع میشد فقط یادمه ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه بود و تو گفتی باید برم!
میبینی؟ من همه چیز رو با جزییات یادمه... همه چیزت رو. رنگ چشم هاتو ، دستات و فاصله دنج خالی بین انگشتاتو، گوشه سمت چپ بغلتو، فر بهم ریخته موهات... همه رو یادمه.
فقط یک چیز خیلی کوچیک رو یادم نیست...من چطور بعد از ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه اون شنبه زندگی کردم؟که این هم خیلی مهم نیست. اصلا چیشد که بحث به اینجا رسید؟ من جلوی استاد چکار میکنم؟ ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه است....


#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
وایساده بودم کنار پنجره های سراسری سالن. پرده رو تا اخر زده بودم کنار و بارون ساعت دونیمه شب رو نگاه میکردم. بوی عطرش پیچید تو دماغم. ساعت دو نیمه شب بوی عطرش از کجا اومده بود؟ بارون چه اعجاب هایی میکنه. صداش از بغل گوشم بلند شد: باز بارون اومد تو آشوب شدی؟
بهتم زد. بغلم ایستاده بود. بارون چه اعجاب هایی میکنه. گفتم: از وقتی رفتی بارون دل آشوب ترم میکنه. تو که بودی ترسی نداشتم... برام لالایی میخوندی و نمیزاشتی دلم آشوب شه! خیلی بی رحمی جانکم... میدونی چند شبه دل آشوبم؟
دستی کشید تو موهاش. لعنتی... عطرش بیشتر رفت تو مغزم. گفت:
همیشه رفتن ها تقصیر کسی که رفته نیست. مونده ها مقصر ترن! تو مقصر این رفتنی... تویی که انقدر دوستم داشتی، انقدر هوامو داشتی، انقدر دلشوره مو داشتی که برام عادت شد. آدم از عادت خیالش جمع میشه و میره سراغ یه چیز دیگه. تقصیر خودت بود انقدر با تصدق هات لی لی به لالام گذاشتی که هوایی شدم واسه رفتن.
سر گذاشتم رو شونش. عطرش چسبیده بود به کل تنم. بارون چه اعجاب هایی میکنه. گفتم: لالایی بخون... رو دل آشوبگیم یجوری سرپوش بزار.
زمزمه کرد:" بخواب تا رنگ بی مهری نبینی تو بیداریه که تلخه حقایق..."
ساکت شد. مثل صدای بارون که دیگه نمیبارید. ماه وسط ابر های بارونی چیکار میکرد؟ گفتم: اگر الان روز بود رنگین کمون درست میشد.
هیچ صدایی ازش در نیومد. بوی عطرشو از تو هوا جمع کرده بود و رفته بود. یعنی بارون رفته بود و که اعجابش تموم شده بود. لی لی به لالای بارون هم زیاد گذاشتم که یهو ماهو نشوند جاش و رفت؟

#محیا_زند

@aevien
روزی فقط یک آیه قرآن
Audio
دعای مجیر💜 خوندنش تو سه روز وسط ماه رمضون توصیه شده💜
@aevien
پس نوشت يهویی:|
بنظر من بین یه آدم مذهبی و آدمی که خدا و دین رو قبول داره خیلی فرق هست. آدم های مذهبی چشم بسته و چشم باز تمام مذهب رو سر میکشن و انجامش میدن. حالا ممکنه خیلی از اون چیزی که به اسم مذهب دارن سر میکشن عقاید اشتباه فرهنگی باشه که به خورد اجتماع دادن.
اما آدمی که خدا و دین رو قبول داره چشم باز فکر میکنه و انتخاب میکنه و انجام میده. میفهمه خدارو. بخاطر اون وحشتی که از جهنم انداختن تو فکرامون کاراشو انجام نمیده. موسیقیش رو گوش میده. لباسی که دوست داره رو میپوشه. ارایششو میکنه و... اما در کنارش نمازشو میخونه. روزشو میگیره. حلال حرومشو رعایت میکنه...

همیشه مذهبی بودن دلیل خوبی برای واقعا دیندار بودن نیست. مثلا یه آدم مذهبی دعای مجیر رو میخونه که ثواب کرده باشه و جاش تو بهشت محکم بشه. اما یه آدم دیندار مجیر میخونه برای آرامش دلش و خداش.
شاید تو لغت نامه خیلی فرق نداشته باشه تعریف آدم مذهبی با دیندار... اما تو باطن خیلی متفاوتن!
باشد که همه دیندار باشیم...!


#محیا_زند
@aevien
دنیای من
چند وقتیست که شده گیسوی تو
باد که در آن ها قدم میزند
دنیای من هم به باد میرود
کمتر به باده دنیای این دیوانه را

#محیا_زند

@aevien