.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
.
.
مام بزرگ هم خيلى وقت ها با حرف هايش حرص آدم را در مى آورد. .
آخر هفته با خودم گفتم مى روم پيشش تا هم شب تنها نباشد و هم يک سرى زده باشم به کتابفروشى قديمى سر خيابانشان...
نمى دانستم قرار است بروم عين متهم ها بنشينم روى صندلى و لال شوم به خاطر سؤال هاى پشت سر همش که با هر کدامشان انگار يک تکه از قشر مغزم کنده مى شد و مى افتاد روى قالى قرمز و نارنجى کف هال....
هوا ابرى بود که از خانه زدم بيرون،چتر برنداشتم...بدم نمى آمد از اين که لباس هايم بوى باران عصرانه ى ارديبهشتى بگيرند...
کتابفروشى خلوت تر از هميشه بود و بوي نان بستنى مى داد...
"حکايت عشقى بى قاف،بى شين،بى نقطه " را خريدم...اول از اسمش خوشم آمد و بعد هم بنفش پررنگ جلدش...
.
.
مام بزرگ بغلم کرد،تمام لباس هايم خيس بود اما چيزى نگفت...شالم را انداختم روى مبل و پرسيدم:
+چى کار مى کردين؟!
همان طور که توى آشپزخانه کابينت ها را مى زد به هم گفت:حافظ مى خوندم...
.
.
دهانم به سختى مى جنبيد به خاطر گز آردى بزرگى که خورده بودم...نشست روى مبل روبه رويم،از پشت عينک برق مى زدند عسلى خفيف چشم هايش...
_کتاب خريدى؟!
+آره!
_ببينم...
کتاب را دادم دستش...
_چرا اين؟!
+از جلدش خوشم اومد!
_ولى اسمش جالبتره...
داشت نگاهم مى کرد...خيره!تلوزيون را روشن کردم...
_نيت کن!
قصد نداشت ولم کند به اين راحتى ها!حافظ هم که در اين مواقع به بدترين شکل ممکن پته ام را مى ريخت روى آب!
+ماااام بزرگ!!!!
_مى ترسى بفهمم چى تو دلته؟!
نمى شد گولش زد...نمى شد چيزى را پنهان کرد...مى فهميد!من را،بهتر از خودم مى فهميد...
+آخه نمى شه...
چرا اين حرف را زدم؟نمى دانم!فقط با سرعت تمام از تارهاى صوتى ام خارج شد و بعد هم دستم رفت سمت کنترل...مطمئن بودم هنوز دارد نگاهم مى کند...پلک هايم را فشار دادم روى هم و برگشتم سمتش...
+باشه خب!نيت کردم...
عسلى هاى خفيف برق زدند...
"به مژگان سيه کردى هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اى همنشين دل که يارانت برفت از ياد...."
ادامه نداد...ديوان را بست...
_دردت همينه؟!
سؤال هاى يکدفعه اى اش تمامى نداشت...
+دردم؟
_فراموشيه؟!
+خودم خواستم...
_آهان....
تا چند دقيقه هيچ کداممان حرف نزديم...سرم را گرم کرده بودم به پيام هاى خوانده نشده ى تلگرام که کتاب را داد دستم؛
_حالا تو بخون برام...
عسلى ها خيس بودند يا من تار مى ديدم؟!
يکى از صفحه هاى آخر کتاب را باز کردم...
+لبخند که مى زنى...
من؛عين هالوها...!
زل مى زنم به دست هايت...
به آستين پيراهنت...
تا فرو نروم در زمين؛
ديشب مادرم گفت:
"تو از ديروز
فرو رفته اى در کلمه اى انگار...
در عين...
در شين...
در قاف...
در نقطه ها...."
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien
.
.
مام بزرگ هم خيلى وقت ها با حرف هايش حرص آدم را در مى آورد. .
آخر هفته با خودم گفتم مى روم پيشش تا هم شب تنها نباشد و هم يک سرى زده باشم به کتابفروشى قديمى سر خيابانشان...
نمى دانستم قرار است بروم عين متهم ها بنشينم روى صندلى و لال شوم به خاطر سؤال هاى پشت سر همش که با هر کدامشان انگار يک تکه از قشر مغزم کنده مى شد و مى افتاد روى قالى قرمز و نارنجى کف هال....
هوا ابرى بود که از خانه زدم بيرون،چتر برنداشتم...بدم نمى آمد از اين که لباس هايم بوى باران عصرانه ى ارديبهشتى بگيرند...
کتابفروشى خلوت تر از هميشه بود و بوي نان بستنى مى داد...
"حکايت عشقى بى قاف،بى شين،بى نقطه " را خريدم...اول از اسمش خوشم آمد و بعد هم بنفش پررنگ جلدش...
.
.
مام بزرگ بغلم کرد،تمام لباس هايم خيس بود اما چيزى نگفت...شالم را انداختم روى مبل و پرسيدم:
+چى کار مى کردين؟!
همان طور که توى آشپزخانه کابينت ها را مى زد به هم گفت:حافظ مى خوندم...
.
.
دهانم به سختى مى جنبيد به خاطر گز آردى بزرگى که خورده بودم...نشست روى مبل روبه رويم،از پشت عينک برق مى زدند عسلى خفيف چشم هايش...
_کتاب خريدى؟!
+آره!
_ببينم...
کتاب را دادم دستش...
_چرا اين؟!
+از جلدش خوشم اومد!
_ولى اسمش جالبتره...
داشت نگاهم مى کرد...خيره!تلوزيون را روشن کردم...
_نيت کن!
قصد نداشت ولم کند به اين راحتى ها!حافظ هم که در اين مواقع به بدترين شکل ممکن پته ام را مى ريخت روى آب!
+ماااام بزرگ!!!!
_مى ترسى بفهمم چى تو دلته؟!
نمى شد گولش زد...نمى شد چيزى را پنهان کرد...مى فهميد!من را،بهتر از خودم مى فهميد...
+آخه نمى شه...
چرا اين حرف را زدم؟نمى دانم!فقط با سرعت تمام از تارهاى صوتى ام خارج شد و بعد هم دستم رفت سمت کنترل...مطمئن بودم هنوز دارد نگاهم مى کند...پلک هايم را فشار دادم روى هم و برگشتم سمتش...
+باشه خب!نيت کردم...
عسلى هاى خفيف برق زدند...
"به مژگان سيه کردى هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اى همنشين دل که يارانت برفت از ياد...."
ادامه نداد...ديوان را بست...
_دردت همينه؟!
سؤال هاى يکدفعه اى اش تمامى نداشت...
+دردم؟
_فراموشيه؟!
+خودم خواستم...
_آهان....
تا چند دقيقه هيچ کداممان حرف نزديم...سرم را گرم کرده بودم به پيام هاى خوانده نشده ى تلگرام که کتاب را داد دستم؛
_حالا تو بخون برام...
عسلى ها خيس بودند يا من تار مى ديدم؟!
يکى از صفحه هاى آخر کتاب را باز کردم...
+لبخند که مى زنى...
من؛عين هالوها...!
زل مى زنم به دست هايت...
به آستين پيراهنت...
تا فرو نروم در زمين؛
ديشب مادرم گفت:
"تو از ديروز
فرو رفته اى در کلمه اى انگار...
در عين...
در شين...
در قاف...
در نقطه ها...."
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
چرند است...
اين که مى گويند اگر دل زنى شکست،ديگر نمى تواند مردى را دوست داشته باشد...
دلش که شکست؛
بلند مى شود،
لباس هايش را مى تکاند،
گردنبند انار و فيروزه اش را مى اندازد گردنش...
تکه هاى شکسته ى دلش را مى چسباند به هم...
و دوباره...
"تمام قد"...
شروع مى کند دوست داشتن همان مرد را....
اصلن زن،جنسش همين است...
مخلوطى از:
خاک...
انار...
فيروزه....
و دوست داشتن هاى بى انتها....
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien
چرند است...
اين که مى گويند اگر دل زنى شکست،ديگر نمى تواند مردى را دوست داشته باشد...
دلش که شکست؛
بلند مى شود،
لباس هايش را مى تکاند،
گردنبند انار و فيروزه اش را مى اندازد گردنش...
تکه هاى شکسته ى دلش را مى چسباند به هم...
و دوباره...
"تمام قد"...
شروع مى کند دوست داشتن همان مرد را....
اصلن زن،جنسش همين است...
مخلوطى از:
خاک...
انار...
فيروزه....
و دوست داشتن هاى بى انتها....
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
یک مرض "ایکاش" هم هست که بعد از رفتن آدم ها به روح و تنت میافته.
میری سر کمد لباس هات تا یه لباس واسه بیرون رفتن انتخاب کنی و نگاهت میافته به همون لباس قرمزت و تو دلت میگی "ایکاش" آخرین باری بود که این لباس رو پوشیده بودم و این اخرین بار برمیگرده به دوهفته قبل از جدا شدنتون.
برای جشن تولد بهترین دوستت دعوت میشی به همون رستوران معروف شهر و هی فکر میکنی "ایکاش" دفعه قبلی بود که به این رستوران اومده بودم و بین خنده دوستات تمام مدت خیره میشی به میز شماره هشت که تمام اون دفعه قبل رو با همان آدم رفته سرش نشسته بودی.
صبح وقتی داری از خونه بیرون میری مامان میاد و روی سرت قرآن میگیره برای در پناه خدا ماندنت و تو باز توی دلت میگی "ایکاش" اون روز هم مامام دعای خیر کرده بود تا تورا تصادفی با همون تیشرت آبی رنگت نمیدیدم و دلم خرابت نمیشد.
آدم ها که میروند... خاطره ها فدای سرشون.... گریه های کردمون حلالشون... دل های تنگ تصدقشون
اما...
آدم ها که میروند با آن همه ایکاش بعدش چه کنیم؟
از خیر اون همه ایکاش نمیشه گذشت!
ایکاش انقدر دل گیر نبود خنده هاش...
ایکاش این همه خاطره نبود...
ایکاش انقدر دوسش نداشتم...
ایکاش مثل خودش بی رحم بودم...
ای
کاش
مانده بودی جانا...!
#محیا_زند
@aevien
میری سر کمد لباس هات تا یه لباس واسه بیرون رفتن انتخاب کنی و نگاهت میافته به همون لباس قرمزت و تو دلت میگی "ایکاش" آخرین باری بود که این لباس رو پوشیده بودم و این اخرین بار برمیگرده به دوهفته قبل از جدا شدنتون.
برای جشن تولد بهترین دوستت دعوت میشی به همون رستوران معروف شهر و هی فکر میکنی "ایکاش" دفعه قبلی بود که به این رستوران اومده بودم و بین خنده دوستات تمام مدت خیره میشی به میز شماره هشت که تمام اون دفعه قبل رو با همان آدم رفته سرش نشسته بودی.
صبح وقتی داری از خونه بیرون میری مامان میاد و روی سرت قرآن میگیره برای در پناه خدا ماندنت و تو باز توی دلت میگی "ایکاش" اون روز هم مامام دعای خیر کرده بود تا تورا تصادفی با همون تیشرت آبی رنگت نمیدیدم و دلم خرابت نمیشد.
آدم ها که میروند... خاطره ها فدای سرشون.... گریه های کردمون حلالشون... دل های تنگ تصدقشون
اما...
آدم ها که میروند با آن همه ایکاش بعدش چه کنیم؟
از خیر اون همه ایکاش نمیشه گذشت!
ایکاش انقدر دل گیر نبود خنده هاش...
ایکاش این همه خاطره نبود...
ایکاش انقدر دوسش نداشتم...
ایکاش مثل خودش بی رحم بودم...
ای
کاش
مانده بودی جانا...!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
.
.
.
تمام سايت ها را زير و رو کردم،
چشمم درآمد پاى مقاله هاى روانشناسى با آن اصطلاحات قلنبه سلنبه...
به کانال هايى سر زدم که حتى يک پستشان به لعنت خدا هم نمى ارزد..
کم مانده مثل خاله خان باجى ها،دست به دامان کولى ها شوم توى پارک هاى شلوغ مرکز شهر...
يا مثلن بروم پيش همان زنى که فال قهوه مى گرفت و پورى خانم خيلى قبولش داشت...
نمى دانم!
از من ديوانه ى اين روزها هرکارى بر مى آيد...
با اين که ته تهش مى دانم آن چيزى که مى خواهم هيچ وقت جفت و جور نمى شود و تمام اين دويدن ها فقط بيش تر رمقم را مى کشد...
مى دانم و مى دوم...
درست مثل دونده اى که مى داند دوم شده اما خط پايان لعنتى فقط سه متر جلوتر است...
من همه ى اين ها را بهتر از هر کسى مى دانم...
.
.
.
اما باز؛
به سينه تا نفسى هست،
مى دوم......
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien
.
.
.
تمام سايت ها را زير و رو کردم،
چشمم درآمد پاى مقاله هاى روانشناسى با آن اصطلاحات قلنبه سلنبه...
به کانال هايى سر زدم که حتى يک پستشان به لعنت خدا هم نمى ارزد..
کم مانده مثل خاله خان باجى ها،دست به دامان کولى ها شوم توى پارک هاى شلوغ مرکز شهر...
يا مثلن بروم پيش همان زنى که فال قهوه مى گرفت و پورى خانم خيلى قبولش داشت...
نمى دانم!
از من ديوانه ى اين روزها هرکارى بر مى آيد...
با اين که ته تهش مى دانم آن چيزى که مى خواهم هيچ وقت جفت و جور نمى شود و تمام اين دويدن ها فقط بيش تر رمقم را مى کشد...
مى دانم و مى دوم...
درست مثل دونده اى که مى داند دوم شده اما خط پايان لعنتى فقط سه متر جلوتر است...
من همه ى اين ها را بهتر از هر کسى مى دانم...
.
.
.
اما باز؛
به سينه تا نفسى هست،
مى دوم......
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
یک عصر بارونی در همان کافه معروف بهترین پاساژ شهر رو به روش نشسته بودم. یک رز قرمز همراه با یه جعبه کوچک مخملی از همون ها که باهاش تو فیلما خواستگاری میکنن گذاشته بود رو به روم. خیره نگاهم میکرد و منتظر جواب. بهتم زده بود. چی ميگفتم بهش؟
به آدمی که یه عالمه "دوستت دارم" بهم گفته بود. آدمی زیبا، نجیب، محترم. کسی که اشک رو تو چشمام نکشیده بود و درد دلتنگی رو تو دلم تلمبار نکرده بود.که میدونست کدوم رنگ برای این فصل مناسب تره. که کدوم مدل مو برای مهمونی آخرهفته بهم میاد و برای هر مناسبت یک رنگ رز مخصوص کنار گذاشته بود. خلاصه از همان آدم هایی حساب میشد که جنتل بودن رو خوب بلد بودن و نباید دست رد به سینشون میزدی!
تو تنم غوغا شده بود. مغز و قلبم به جون همدیگه افتاده بودن. قلبم نشسته بود رو یه صندلی چوبی و چشم بسته سرشو تکیه داده بود به پشتی صندلی. مغزم هم هی جلوش رژه میرفت و دست تو هوا تکون میداد و غرغر میکرد که: اینبار رو بزار من تصمیم بگیرم. خریت هاتو بزار کنار یه بار اختیار رو بده دست من.
تو دلم جیغ زدم سر جفتشون که بس کنن. صدای خواننده هم از باند داخل کافه باهام جیغ میزد:
"دنیا بهم خندید وقتی تورو دیدم بعد یه عمر گریه من با تو خندیدیم
اما یه چیزی هست که تو از من نمیدونی باید بهت میگفتمو پنهون نمیکردم"
هنوز منتظر جواب بود. هم ادمی که رو به روم نشسته بود. هم مغزم از قلبم. دست کشیدم رو گلبرگ های رز تو دستم و گفتم: اهنگ قشنگیه نه؟
گفت: آره صدای خواننده اش خوبه... اما جواب سوالم این نیست!
گفتم: بیشتر از صداش متن قشنگی داره. جواب سوالتم تو متن همین ترانه اس.
و از جام پاشده بودم تا برم و خواننده هنوز جیغ میزد و به جای من جواب میداد:
"تو زندگیم قبل از تو عشقه دیگه ای هم بود
که من هنوز دنبال اون دنیارو میگردم , میگردم"
حالا قلبم مثل هميشه از جاش پاشده بود و مغزم رو به زور نشونده بود روی همون صندلی و دهنشو با چسب بسته بود و خودش رفته بود سراغ همون خاطرات همیشگی و یادگاری های آدمی که هم اشکو تو چشام کشیده بود هم دلتنگی تو دلم تلمبار کرده بود. که نه جنتل بود نه از گل های رز خوشش میومد.
اما قلب ام هزار بار خودشو براش از ارتفاع سینه ام پرت کرده بود پایین و شکسته بود و زده بود تو دهن مغزم تا ساکت بمونه!
همیشه همینه...
قلب ها بازنده ترین زورگو های کائنات هستن!
#محیا_زند
@aevien
به آدمی که یه عالمه "دوستت دارم" بهم گفته بود. آدمی زیبا، نجیب، محترم. کسی که اشک رو تو چشمام نکشیده بود و درد دلتنگی رو تو دلم تلمبار نکرده بود.که میدونست کدوم رنگ برای این فصل مناسب تره. که کدوم مدل مو برای مهمونی آخرهفته بهم میاد و برای هر مناسبت یک رنگ رز مخصوص کنار گذاشته بود. خلاصه از همان آدم هایی حساب میشد که جنتل بودن رو خوب بلد بودن و نباید دست رد به سینشون میزدی!
تو تنم غوغا شده بود. مغز و قلبم به جون همدیگه افتاده بودن. قلبم نشسته بود رو یه صندلی چوبی و چشم بسته سرشو تکیه داده بود به پشتی صندلی. مغزم هم هی جلوش رژه میرفت و دست تو هوا تکون میداد و غرغر میکرد که: اینبار رو بزار من تصمیم بگیرم. خریت هاتو بزار کنار یه بار اختیار رو بده دست من.
تو دلم جیغ زدم سر جفتشون که بس کنن. صدای خواننده هم از باند داخل کافه باهام جیغ میزد:
"دنیا بهم خندید وقتی تورو دیدم بعد یه عمر گریه من با تو خندیدیم
اما یه چیزی هست که تو از من نمیدونی باید بهت میگفتمو پنهون نمیکردم"
هنوز منتظر جواب بود. هم ادمی که رو به روم نشسته بود. هم مغزم از قلبم. دست کشیدم رو گلبرگ های رز تو دستم و گفتم: اهنگ قشنگیه نه؟
گفت: آره صدای خواننده اش خوبه... اما جواب سوالم این نیست!
گفتم: بیشتر از صداش متن قشنگی داره. جواب سوالتم تو متن همین ترانه اس.
و از جام پاشده بودم تا برم و خواننده هنوز جیغ میزد و به جای من جواب میداد:
"تو زندگیم قبل از تو عشقه دیگه ای هم بود
که من هنوز دنبال اون دنیارو میگردم , میگردم"
حالا قلبم مثل هميشه از جاش پاشده بود و مغزم رو به زور نشونده بود روی همون صندلی و دهنشو با چسب بسته بود و خودش رفته بود سراغ همون خاطرات همیشگی و یادگاری های آدمی که هم اشکو تو چشام کشیده بود هم دلتنگی تو دلم تلمبار کرده بود. که نه جنتل بود نه از گل های رز خوشش میومد.
اما قلب ام هزار بار خودشو براش از ارتفاع سینه ام پرت کرده بود پایین و شکسته بود و زده بود تو دهن مغزم تا ساکت بمونه!
همیشه همینه...
قلب ها بازنده ترین زورگو های کائنات هستن!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
نشسته بودیم لب حوض کنار باغچه نعناهای تازه کاشته شده مادر جون. تو همون ساعت های بین ظهر و عصر که همه ترجیح میدن بخوابن تا تو حیاط زیر آفتاب بشینن. به حلزونی که تو باغچه نعنا ها داشت خودشو به سمت حوض میکشید اشاره کرد و گفت: میبینی چطور رفتن این حلزون رو؟ فکر میکنه داره میره اما بعد از هر حرکتش یه مایع چسبناک از خودش رو زمین جا میزاره. آدم ها هم رفتنشون همینجوریه! فکر میکنن با رفتنشون همه چی تموم ميشه اما مثل همین مایع خاطره هاشون میچسبه به زندگیه آدم. یه بار یکی بهم گفت این مایع چسبناک بعضی حلزون ها سمیه! حالا نمیدونم راسته یا دروغ اما میدونم مال آدما سمیه. سمش میشینه رو مغز و روح آدم و کم کم تجزیه شون میکنه. دست میندازی تو مغزت تا مایع رو ازش جدا کنی اما بدتر میشه. بیشتر میره تو مغزت.
یه فرقی هم که این رفتن ها باهم دارن میدونی چیه؟ حلزون کلی طولش میده تا بره.یه مسیر کوتاه رو کل روز باید خودشو بکشه رو زمین تا تمومش کنه.
اما آدما نه. تو یه روز... تو یه ساعت... اصلا تو چند دقیقه تمام دوستت دارم ها و خنده ها و بودنشون رو میریزن تو یه چمدون و میگن باید برن! تو هم تا میای خودتو جمع و جور کنی و جیغ بزنی بگی نه میبینی در خونه بازه و مایع رفتنشون چسبیده به مغزت.
خیلی بی انصافيه نه؟ باید یکم آروم تر برن... باید یکم بهت فرصت بدن تو هم وقت کنی چمدونتو برای رفتن ببندی. اما انقدر یهویی میرن و سم رفتنشون رو میچسبونن به مغزت که فقط میتونی بشینی کنار چمدون رفتنت و هی دست بندازی تو مغزت بلکه سم خاطره هارو از مغزت بکنی!
بعد از جاش پا شد محکم با پاش حلزون رو له کرد!
گفتم: با حلزون بیچاره چکار داری؟
گفت: رد رفتنش داره رو جوونه نعناها میمونه... تو که نمیدونی... شاید مایع رفتنش سمی باشه و نعناهارو خراب کنه. حيفه نعناهاس مثل من سم رفتن ها تجزیه شون کنه!
#محیا_زند
@aevien
یه فرقی هم که این رفتن ها باهم دارن میدونی چیه؟ حلزون کلی طولش میده تا بره.یه مسیر کوتاه رو کل روز باید خودشو بکشه رو زمین تا تمومش کنه.
اما آدما نه. تو یه روز... تو یه ساعت... اصلا تو چند دقیقه تمام دوستت دارم ها و خنده ها و بودنشون رو میریزن تو یه چمدون و میگن باید برن! تو هم تا میای خودتو جمع و جور کنی و جیغ بزنی بگی نه میبینی در خونه بازه و مایع رفتنشون چسبیده به مغزت.
خیلی بی انصافيه نه؟ باید یکم آروم تر برن... باید یکم بهت فرصت بدن تو هم وقت کنی چمدونتو برای رفتن ببندی. اما انقدر یهویی میرن و سم رفتنشون رو میچسبونن به مغزت که فقط میتونی بشینی کنار چمدون رفتنت و هی دست بندازی تو مغزت بلکه سم خاطره هارو از مغزت بکنی!
بعد از جاش پا شد محکم با پاش حلزون رو له کرد!
گفتم: با حلزون بیچاره چکار داری؟
گفت: رد رفتنش داره رو جوونه نعناها میمونه... تو که نمیدونی... شاید مایع رفتنش سمی باشه و نعناهارو خراب کنه. حيفه نعناهاس مثل من سم رفتن ها تجزیه شون کنه!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
استاد بعد کلاس صدام زد و کشیدم یه گوشه و گفت: تو چته بچه جون؟! حواس پرتی... هیچکدوم از درسا یادت نمیمونه!
این استاد ها هم الکی برای خودشون فتوا میدن. اتفاقا این روزا حواسم جمع تره و حافظه ام از همیشه قوی تر. مثلا خوب یادمه اون دوشنبه ساعت چهار اون عصر بارونی لباست سرمه ای بود با شلوار جین آبی. چندتار از موهاتم بخاطر بارون ریخته بود گوشه پیشونیت. اون ساعت بند چرمیت هم دستت بود و گوشه کتونی پای چپت هم یکم خاکی شده بود.
من حتی یادمه سانس ساعت یازده شب اون چهارشنبه روی صندلی شماره بیست و هفت و بیست و هشت سینما نشسته بودیم و تو پای راستتو انداخته بودی رو پای چپت و دقیقه هفتادوشیش فیلم یه آدامس نعنایی بهم تعارف کردی!
یا مثلا یادمه اون شنبه ساعت پنج و سه دقیقه وارد کافه شدی نشستی رو به روم یه دستمال از جیب سوم کیفت بیرون کشیدی و عینکتو باهاش پاک کردی. با انگشت اشاره دست راستت رو چشمات کلافه دست کشیدی و گفتی...! راستش چی گفتی رو دقیق یادم نیس. آخه حواسم پرت شده بود به نفس کشیدنم که داشت قطع میشد فقط یادمه ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه بود و تو گفتی باید برم!
میبینی؟ من همه چیز رو با جزییات یادمه... همه چیزت رو. رنگ چشم هاتو ، دستات و فاصله دنج خالی بین انگشتاتو، گوشه سمت چپ بغلتو، فر بهم ریخته موهات... همه رو یادمه.
فقط یک چیز خیلی کوچیک رو یادم نیست...من چطور بعد از ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه اون شنبه زندگی کردم؟که این هم خیلی مهم نیست. اصلا چیشد که بحث به اینجا رسید؟ من جلوی استاد چکار میکنم؟ ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه است....
#محیا_زند
@aevien
این استاد ها هم الکی برای خودشون فتوا میدن. اتفاقا این روزا حواسم جمع تره و حافظه ام از همیشه قوی تر. مثلا خوب یادمه اون دوشنبه ساعت چهار اون عصر بارونی لباست سرمه ای بود با شلوار جین آبی. چندتار از موهاتم بخاطر بارون ریخته بود گوشه پیشونیت. اون ساعت بند چرمیت هم دستت بود و گوشه کتونی پای چپت هم یکم خاکی شده بود.
من حتی یادمه سانس ساعت یازده شب اون چهارشنبه روی صندلی شماره بیست و هفت و بیست و هشت سینما نشسته بودیم و تو پای راستتو انداخته بودی رو پای چپت و دقیقه هفتادوشیش فیلم یه آدامس نعنایی بهم تعارف کردی!
یا مثلا یادمه اون شنبه ساعت پنج و سه دقیقه وارد کافه شدی نشستی رو به روم یه دستمال از جیب سوم کیفت بیرون کشیدی و عینکتو باهاش پاک کردی. با انگشت اشاره دست راستت رو چشمات کلافه دست کشیدی و گفتی...! راستش چی گفتی رو دقیق یادم نیس. آخه حواسم پرت شده بود به نفس کشیدنم که داشت قطع میشد فقط یادمه ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه بود و تو گفتی باید برم!
میبینی؟ من همه چیز رو با جزییات یادمه... همه چیزت رو. رنگ چشم هاتو ، دستات و فاصله دنج خالی بین انگشتاتو، گوشه سمت چپ بغلتو، فر بهم ریخته موهات... همه رو یادمه.
فقط یک چیز خیلی کوچیک رو یادم نیست...من چطور بعد از ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه اون شنبه زندگی کردم؟که این هم خیلی مهم نیست. اصلا چیشد که بحث به اینجا رسید؟ من جلوی استاد چکار میکنم؟ ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه است....
#محیا_زند
@aevien