.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
ببین دکتر جان اینکه میگی این تپش قلب ها بخاطر استرس درس و کاره باد هواست. این قرص ها هم که داری تند تند نسخه شون میکنی برام هیچ فایده ای ندارن. بهت بر نخوره ها دکتر جان ... اما دکترا دیگه به درد قلب و مرض های الان نمیخورن!
این تپش قلب ها، این تیر کشیدن ها، این سردرد و سرگیجه ها... دیگه خیلی توجیه علمی ندارن!
مثلا شما میدونید میزان پمپاژ قلب تو ثانیه با شنیدن اسم یه نفر چجوریه؟
اینکه غده هیپوتالاموس چجوری از کار میافته وقتی یه یادگاری که نباید رو میبینی؟
یا همین شش ها چجوری وقتی یکی داره ترکت میکنه دی اکسید کربن خالص رو جذب خودشون میکنن و به بدنت میرسونن؟
میدونیشون دکتر جان؟ نمیدونی دیگه!
یا اصلا اینکه میگن علم پزشکی پیشرفت کرده چرته ... هنوز اونقدر پیشرفت نکرده که سرطان " آدم های رفته" رو تشخیص بده! خود شما هم مطمئنم نمیدونی! اما خدا میدونه چندتا آدم تو این شهر بهش دچارن و هیچ کس نمیدونه حال وخیمشون رو!
خود منم بهش دچارم! این تپش قلب ها هم از علائم همین سرطانه! شما بچه داری دکتر جان؟ چند سالشه؟
حواست بهش باشه سرطان " آدم های رفته" رو نگیره که بدبخت میشی.
هر وقت دیدی ساعت ها تو تنهایی خودش داره دست پا میزنه، دیدی یه آهنگ رو روزی هزاربار گوش میده، بغض میکنه اما اشکی از چشماش پایین نمیاد،بین خنده های جمع خیره اس به فاصله خالی بین انگشت هاش، از یه روزها و عددها و رنگ های خاصی متنفره و بهشون واکنش نشون میده، دیگه هیچ علاقه ای به کارهاو آدم هایی که قبلا دنیاشو پر کردن نداره بدون کارش تمومه! اون سر دنیا تو بهترین بیمارستان ها هم ببریش کسی کاری نمیتونه براش بکنه! سرطان گرفته!
سرطان ناعلاج " آدم های رفته"!

#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
میخواهم که نخواهمت
اما نمیشود
همیشه نمیشود
از همان بچگی ها "میخوام" ها سهمشون نشدن بود!
مثلا شیش ساله که بودم میخواستم تا اخر عمر از همون جوجه رنگی سبزه که بابا برام گرفته بود مراقبت کنم. اما نشد. گربه خوردش و دیگه جوجه ای درکار نبود.
کلاس پنجم که بودم میخواستم مامان بعد اون تصادف زنده بمونه اما نشد.
میخواستم بابا تا اخر عمرش فقط و فقط مامان رو دوست داشته باشه حتی اگه مامان رفته بود پیش خدا. اما نشد. دوسال بعد بابا دختر همسایه رو دوست داشت و مامان جدید آورد به خونه!
بعد مامان جدید میخواستم حداقل بابا بابای خودم بمونه و بابای هیچکس ديگه نشه. اما نشد. مامان جدید دوتا دختر به دنیا اورد که باباشون بابای من بود.
اصلا انگار از همون شیش سالگی نشدن ها شروع شد.
سر دانشگاه اون رشته ای که میخواستم نشد. اون رنگ لباسی که همیشه میخواستم نشد. مسافرت ها اونجوری که میخواستم نشدن. دکور خونه اونجوری که میخواستم نشد.
و تو...
میخواستم بمانی
میخواستم عاشق باشیم
میخواستم یک داستان عاشقانه کلیشه ای نافرجام دیگر درست نکنیم
میخواستم و میخواستم و میخواستم...
نشد
و حالا که بی رحم شدی و رفتی
میخواهم که نخواهمت
اما باز هم نمیشود!

#محیا_زند
@aevien
باورکن
درد بزرگيست...
که دوستش داشته باشی و دوستت نداشته باشد
و بعد...
چنگ بزنی به چشم ها
لبخند ها
دست های دیگری
وهیچکدام او نشود
و هی دور خودت
گیج بزنی
و گیج بزنی
و گیج بزنی

#محیا_زند
@aevien
یه فیلم رمانس انگلیسی_ایتالیایی فوق العاده. و بنظرم یه فیلم مختص دختراست... که یاد بگیرن چطور تصمیم گرفتن رو!
Letters to Juliet (2010) / نامه هایی به ژولیت
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
پشت میز غذا خوری ایستاده بود و با قوطی قرص هاش درگیر بود.
خیره خیره نگاهش کردم و بعد
هی دلم ضعف رفت برای ابروهای تو هم گره خورده اش
برای ته ریش مرتب شده رو صورتش
برای عسلی چشم هاش
برای دست های مهربونش و سینه محکمش که جان میداد ساعت ها توش سنگر بگیری و دردهاتو جیغ بزنی و گریه کنی.
هی دلم ضعف رفت و ضعف رفت براش...
نگاهش که بهم افتاد و دل ضعفه هام رو دید با تمام صورتش خندید و دستاشو از دو طرف باز کرد برای بغل کردنم. تو بغلش که پناه گرفتم گفتم: همیشه کلی دوسم داشته باش باشه؟
مثل هميشه جای خالی بوسه اش رو روی موهام پر کرد و گفت: مگه میشه دل ببرم از پاره تنم؟ از دخترم؟
راست میگفت. پدر بود و بهترین خریدار دلبری هام.
باز دلم برای عطر تنش ضعف رفت و ضعف رفت و تمام مدت بین دل ضعفه هام به این فکر کردم که ما دخترا چرا هیچوقت یاد نگرفتیم عشق رو به جای آغوش های غریبه تو بغل بی منت پدرهامون پیدا کنیم؟!
چرا هیچوقت نفهمیدیم واقعی ترین "دوستت دارم" هارو پدرها بلدن بگن؟!
چرا هیچوقت قربون صدقه هامون رو حواله چشم های صادق پدرهامون نکردیم؟
ما دخترا یک جای راه رو زیادی اشتباه پیچیدم...
باید برگشت به بغلشون...
باید هی دلمون ضعف بره...
باید روزی هزار بار "دوستت دارم " بگیم به حقیقی ترین معشوقه های جهان...!!



#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
مرگ در قرن بیست و یک
فقط آدمی شنل مشکی پوشیده با یه داس تو دستش نیست!!!
مرگ
زنیست که چند ماهی میشود حوصله شونه کشیدن به خرمن موهاشو نداره!
مردیست چهل و چند ساله که خندیدن رو فراموش کرده و تنها لبخندی که میزنه هشت های صبح جلوی رئیس شرکت است!
دختريست پانزده ساله که شب ها به جای اینکه رویا بافی کنه و خوب بخوابه تا پنج صبح گریه میکنه و رو قفسه سینه اش مشت میکوبه!
پسریست بیست و سه ساله که بیشتر اوقات صورتش تو دود سیگارهاش محوه و به جای فکر به آینده و چجور ساختن دنیاش به فکر خرید پاکت سیگار بعدیه!
مرگ
همین آدم هایی ان که هشت های صبح بدون لبخند از کنار همدیگه رد میشن.
که روزهای بارانی خودشون رو تو خونه حبس میکنن. پشت چراغ قرمز گریه میکنن. توی فرودگاه ها تازه " دوستت دارم " های نگفته شون رو به زبون میارن. تو دید و بازدیدهای اجباری عید صورت همدیگر رو میبوسن.
مرگ در قرن بیست و یک
همین اجتماع خاک گرفته من و توست که عشق را گم کرده!

#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
.
.
مام بزرگ هم خيلى وقت ها با حرف هايش حرص آدم را در مى آورد. .
آخر هفته با خودم گفتم مى روم پيشش تا هم شب تنها نباشد و هم يک سرى زده باشم به کتابفروشى قديمى سر خيابانشان...
نمى دانستم قرار است بروم عين متهم ها بنشينم روى صندلى و لال شوم به خاطر سؤال هاى پشت سر همش که با هر کدامشان انگار يک تکه از قشر مغزم کنده مى شد و مى افتاد روى قالى قرمز و نارنجى کف هال....
هوا ابرى بود که از خانه زدم بيرون،چتر برنداشتم...بدم نمى آمد از اين که لباس هايم بوى باران عصرانه ى ارديبهشتى بگيرند...
کتابفروشى خلوت تر از هميشه بود و بوي نان بستنى مى داد...
"حکايت عشقى بى قاف،بى شين،بى نقطه " را خريدم...اول از اسمش خوشم آمد و بعد هم بنفش پررنگ جلدش...
.
.
مام بزرگ بغلم کرد،تمام لباس هايم خيس بود اما چيزى نگفت...شالم را انداختم روى مبل و پرسيدم:
+چى کار مى کردين؟!
همان طور که توى آشپزخانه کابينت ها را مى زد به هم گفت:حافظ مى خوندم...
.
.
دهانم به سختى مى جنبيد به خاطر گز آردى بزرگى که خورده بودم...نشست روى مبل روبه رويم،از پشت عينک برق مى زدند عسلى خفيف چشم هايش...
_کتاب خريدى؟!
+آره!
_ببينم...
کتاب را دادم دستش...
_چرا اين؟!
+از جلدش خوشم اومد!
_ولى اسمش جالبتره...
داشت نگاهم مى کرد...خيره!تلوزيون را روشن کردم...
_نيت کن!
قصد نداشت ولم کند به اين راحتى ها!حافظ هم که در اين مواقع به بدترين شکل ممکن پته ام را مى ريخت روى آب!
+ماااام بزرگ!!!!
_مى ترسى بفهمم چى تو دلته؟!
نمى شد گولش زد...نمى شد چيزى را پنهان کرد...مى فهميد!من را،بهتر از خودم مى فهميد...
+آخه نمى شه...
چرا اين حرف را زدم؟نمى دانم!فقط با سرعت تمام از تارهاى صوتى ام خارج شد و بعد هم دستم رفت سمت کنترل...مطمئن بودم هنوز دارد نگاهم مى کند...پلک هايم را فشار دادم روى هم و برگشتم سمتش...
+باشه خب!نيت کردم...
عسلى هاى خفيف برق زدند...

"به مژگان سيه کردى هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اى همنشين دل که يارانت برفت از ياد...."

ادامه نداد...ديوان را بست...
_دردت همينه؟!
سؤال هاى يکدفعه اى اش تمامى نداشت...
+دردم؟
_فراموشيه؟!
+خودم خواستم...
_آهان....
تا چند دقيقه هيچ کداممان حرف نزديم...سرم را گرم کرده بودم به پيام هاى خوانده نشده ى تلگرام که کتاب را داد دستم؛
_حالا تو بخون برام...
عسلى ها خيس بودند يا من تار مى ديدم؟!
يکى از صفحه هاى آخر کتاب را باز کردم...

+لبخند که مى زنى...
من؛عين هالوها...!
زل مى زنم به دست هايت...
به آستين پيراهنت...
تا فرو نروم در زمين؛
ديشب مادرم گفت:
"تو از ديروز
فرو رفته اى در کلمه اى انگار...
در عين...
در شين...
در قاف...
در نقطه ها...."

#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
چرند است...
اين که مى گويند اگر دل زنى شکست،ديگر نمى تواند مردى را دوست داشته باشد...
دلش که شکست؛
بلند مى شود،
لباس هايش را مى تکاند،
گردنبند انار و فيروزه اش را مى اندازد گردنش...
تکه هاى شکسته ى دلش را مى چسباند به هم...
و دوباره...
"تمام قد"...
شروع مى کند دوست داشتن همان مرد را....
اصلن زن،جنسش همين است...
مخلوطى از:
خاک...
انار...
فيروزه....
و دوست داشتن هاى بى انتها....

#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
@aevien
من از تو عشق، آبستن شده ام
مانند بیوه زنی که
فارق از شادی همسر نشده
به سوگ همسر مینشیند
من از تو عشق شده ام
بی آنکه باشی.

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
یک مرض "ایکاش" هم هست که بعد از رفتن آدم ها به روح و تنت میافته.
میری سر کمد لباس هات تا یه لباس واسه بیرون رفتن انتخاب کنی و نگاهت میافته به همون لباس قرمزت و تو دلت میگی "ایکاش" آخرین باری بود که این لباس رو پوشیده بودم و این اخرین بار برمیگرده به دوهفته قبل از جدا شدنتون.
برای جشن تولد بهترین دوستت دعوت میشی به همون رستوران معروف شهر و هی فکر میکنی "ایکاش" دفعه قبلی بود که به این رستوران اومده بودم و بین خنده دوستات تمام مدت خیره میشی به میز شماره هشت که تمام اون دفعه قبل رو با همان آدم رفته سرش نشسته بودی.
صبح وقتی داری از خونه بیرون میری مامان میاد و روی سرت قرآن میگیره برای در پناه خدا ماندنت و تو باز توی دلت میگی "ایکاش" اون روز هم مامام دعای خیر کرده بود تا تورا تصادفی با همون تیشرت آبی رنگت نمیدیدم و دلم خرابت نمیشد.
آدم ها که میروند... خاطره ها فدای سرشون.... گریه های کردمون حلالشون... دل های تنگ تصدقشون
اما...
آدم ها که میروند با آن همه ایکاش بعدش چه کنیم؟
از خیر اون همه ایکاش نمیشه گذشت!
ایکاش انقدر دل گیر نبود خنده هاش...
ایکاش این همه خاطره نبود...
ایکاش انقدر دوسش نداشتم...
ایکاش مثل خودش بی رحم بودم...
ای
کاش
مانده بودی جانا...!

#محیا_زند

@aevien