گفت: یه عصر رندوم از روزهایی که دیگه شبیه آدم بزرگ ها محتاط و عاقلانه زندگی میکنی و سال های خیلی زیادی از اون روزهای دیوونگیت گذشته یهو تو خیابون یکی رو میبینی که خیلی شبیهشه و فکر میکنی خودشه، قلبت میریزه و یخ میکنی نه مثل آدم عاشقی که معشوقش رو دیده، نه! آدم بزرگ که میشی دیگه اونقدر خالص نیستی و مدت هاست اون حس دوست داشتن تو وجودت قبر شده، دلت برای خودت تنگ میشه ، برای اون خودِ دیوونه خوبی که بودی.
پرسیدم: آدم بزرگ بودن چجوریه؟
سر تا اون لحظه پایینش رو بالا آورد، نگاهم کرد و گفت: آدمایی که انقدر دچار جبرگرایی دنیا شدن که دیگه دوست داشتناشون رو دوست ندارن.
#محیا_زند
@aevien ☁️
پرسیدم: آدم بزرگ بودن چجوریه؟
سر تا اون لحظه پایینش رو بالا آورد، نگاهم کرد و گفت: آدمایی که انقدر دچار جبرگرایی دنیا شدن که دیگه دوست داشتناشون رو دوست ندارن.
#محیا_زند
@aevien ☁️
📅 ۰۹ آذر ۱۴۰۲ ⏰ ۱۸:۵۷:۱۱
متن پیام: https://t.me/aevien/4189
این پیام رو که از آوین میخوندم، حدس زدم دوباره همین داستانه احتمالا 🤦🏼♀
مامان، نمیخوای بیای برامون حرف بزنی یعنی؟ بگی حالت چطوره! این روزات چطور میگذره!
متن پیام: https://t.me/aevien/4189
این پیام رو که از آوین میخوندم، حدس زدم دوباره همین داستانه احتمالا 🤦🏼♀
مامان، نمیخوای بیای برامون حرف بزنی یعنی؟ بگی حالت چطوره! این روزات چطور میگذره!
Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
بعد فكر كردم كه مدت هاست حرفامو ديگه نمينويسم،حوصله شرح قصه ندارم، حوصله دردودل ندارم، حوصله فكر كردن ندارم...حوصله حوصله داشتن ندارم كلا!
همينه كه اينجا انقدر سوت و كور و خلوته!
همينه كه اينجا انقدر سوت و كور و خلوته!
.: آویـــــــــــــــــن :.
بعدتر فكر كردم چقدر دلم ميخواد حرف بزنم، چقدر دلم ميخواد حرف هايى كه چسبيدن تو گلوم رو با كاردك قلم از ديواره گلوم جدا كنم و بريزم بيرون، اما نميشه، نميتونم! نميدونم از بى حوصلگيه، لجبازى با خودم يا نا اميدى اى كه بخاطر بى فايده بودنشه! نميدونم، خيلى نميدونم…
بین پیام ناشناس هام این یکی خیلی ذهنمو درگیر کرد، چون وقتی رفتم به این پیام و بقیه اش رو خوندم دیدم که عه آره پیداش کردم!
تمام این مدت این برام سئوال بود از کی واقعا شروع کردم به ساکت شدن؟ عوض شدن؟ مایا شدن؟
دیدم تو همون روزها بود!
از همون موقع شروع کردم به هجو شدن، به عمدا زیر برف موندن!
و تیکه مزخرف و ناراحت کننده ترش برام اینه که دلم نمیخواد تمومش کنم!
نه اینکه فقط بخاطر عادت باشه یا راحت تر بودنش، نه!
آدما و اجتماع جوری شدن که انگار لیاقتشون همینجوری بودنه:)
تمام این مدت این برام سئوال بود از کی واقعا شروع کردم به ساکت شدن؟ عوض شدن؟ مایا شدن؟
دیدم تو همون روزها بود!
از همون موقع شروع کردم به هجو شدن، به عمدا زیر برف موندن!
و تیکه مزخرف و ناراحت کننده ترش برام اینه که دلم نمیخواد تمومش کنم!
نه اینکه فقط بخاطر عادت باشه یا راحت تر بودنش، نه!
آدما و اجتماع جوری شدن که انگار لیاقتشون همینجوری بودنه:)
برای جبران نامرتب فاضل خونی وپیدا کردن کمی نور برای خودم امروز تک مصرع قشنگ از این عزیزقلبم بخونیم: