.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
لحظاتی هست که تمام وجودت سرشار از حزن و اندوه است و در انتظار سرانگشتانی هستی که تن رنجورت را لمس کنند تا متلاشی شوی؛ اما دریغ، کو دستانی چنین امن و مطمئن که بشود در میانشان با خیالی آسوده فرو ریخت؟ | #برای_چشمهایت |
فکر می‌کنم گوته بود که می‌گفت انسانی که دست‌خوش احساسی بسیار شدید باشد، قابلیت اندیشیدن و تعمق را از دست می‌دهد. بنابراین لازم است به عنوان مردی مست و یا موجودی غیرمنطقی در نظر گرفته شود.
شاید برای همین باشد که هیچ‌وقت این عشق‌های آتشین را باور نکردم. ترجیحم این است یک‌نفر، کم اما منطقی دوستم داشته باشد تا این‌که در گفتار دیوانه‌ام باشد اما حتی روی این دیوانه بودنش هم نتوان حساب باز کرد. چرا که یک انسان مست و غیر منطقی گفتارش فاقد هرگونه ارزشی‌است.

| #برای_چشمهایت |
😮‍💨 بی‌نظیر
که زنده‌های امروزی
چیزی به جز تفاله‌ی یک زنده نیستند؟
گویی که کودکی
در اولین تبسّم خود پیر گشته است…

| #فروغ_فرخزاد |
@aevien 🌱

برایش جایی پنهانی نوشته بودم:
“ با شما همه چیز زیباتر است دل‌یار من؛
شب ها روشن
کلاغ ها رنگی
و زندگی مثل همان شربت آلبالویِ خنکی که وسطِ چله تابستان زیر نور تیز افتاب خورده میشود.
با شما دوست داشتن چیزِ مطلوبيست "
#محیا_زند
تو تذکرة الاولیاء بخش نیایش‌های #ابوالحسن_خرقانی یه جاش نوشته:
الهی! اگر می‌خواهی چیزی به من بدهی، چیزی بده که از زمان آدم تا به قیامت، لب هیچکس به آن نرسیده باشد؛ چراکه من نمی‌توانم بازمانده هیچکس را بخورم.
خلاصه که خیلی زیباست.
| #برای_چشمهایت |
گاهی به این مسئله فکر می‌کنم که تا کی می‌توانم از فروپاشی و فرو ریختن خویش به صورت کامل که به نابودی‌ام ختم می‌شود، جلوگیری کنم. واقعیت این است تا همین‌جای کار هم به‌خاطر انگشت‌شمار آدم‌های زندگی‌ام که خاطرشان برایم عزیز است و دلم نمی‌آید برایشان رنجی از خود به یادگار بگذارم، ادامه داده‌ام.
فوئنتس یک‌جایی توی کنستانسیا نوشته بود:
"یک مدتی که می‌گذرد و آدم زندگی خودش ته می‌کشد، فقط به وساطت زندگی دیگران زندگی می‌کند".
من دقیقا در همین نقطه‌ از زندگی ایستاده‌ام و منتظرم این واسطه‌ها هم مرا ناامید کنند تا فرو بریزم.

| #برای_چشمهایت |


اگه نحوه درست "حضور" و "بودن" رو بلد نیستی پس لطفا طرز صحیح "رفتن" رو یاد بگیر. من هیچ علاقه‌ای به حضور نصفه و نیمه و پیوندهای توأم با سیاست ندارم.
بنابراین اگه درست موندن رو بلد نیستی حداقل درست رفتن رو بلد باش.

.: آویـــــــــــــــــن :.
‌ ‌ اگه نحوه درست "حضور" و "بودن" رو بلد نیستی پس لطفا طرز صحیح "رفتن" رو یاد بگیر. من هیچ علاقه‌ای به حضور نصفه و نیمه و پیوندهای توأم با سیاست ندارم. بنابراین اگه درست موندن رو بلد نیستی حداقل درست رفتن رو بلد باش. ‌ ‌
بعضی از آدم‌ها رو هم باید برداشت گذاشت تو شیشه مربا و درش رو محکم بست. بعد هم باید اون شیشه رو گذاشت تو بالاترین قفسه‌ی انباری؛ که نتونن برن بیرون، که پیدا نشن، که نتونن آسیب بزنن.
بعضی از آدم‌ها رو باید تو یه شیشه‌ی مربا زندانی کرد چون دنیا براشون زیادی بزرگه.
جلال آل احمد تو یکی از نامه‌هاش برای سیمین دانشور نوشته: «با هرکی حرف می‌زنم،
حلقه‌ام را به رخش می‌کشم تا از ازدواجم بپرسد و من حرف تو را پیش بکشم.»
سال‌ها بعد هم تو یکی از نامه‌های سیمین می‌خونیم:
جلال هرز می‌پریده. دائم‌الخمر بوده، شوخ طبع و مهربان و عاشق مسلک هم بوده اما چندان همسر مناسبی نبوده.
بعضی از لحظه‌های زندگیم انقدر غمگینه که احساس می‌کنم واقعی نیست یا حداقل اگه هست، متعلق به من نیست. من نیستم که این لحظه‌هارو تجربه می‌کنم، این نمی‌تونه زندگی من باشه.
دیگر حرفی برای گفتن نداشت‌ فقط شبیه دیوانه‌ها مدام این مصرع از حافظ را زیر لب زمزمه می‌کرد:

که من این خانه به سودای تو ویران کردم
که من این خانه به سودای تو ویران کردم
که من این خانه به سودای تو ویران کردم

| #برای_چشمهایت |
‌‌
‏كنّا نريد وطناً نموت من أجله ، وصار لنا وطن نموت على يده.‎

‌ما وطنی می‌خواستیم که برایش جان دهیم اما وطن اینگونه شد که ما به دستش جان دهیم.

#أحلام_مستغانمي
حال آنکس را دارم که چیزی را به رویا دیده و چون بیدار شود، لذتِ آن هنوز باقیست، اما رویا را به یاد نتواند آورد زیرا که مکاشفه‌ی من از خاطرم رفته است، اما لذتی که از این بابت بردم هنوز در دلم باقی است.

#دانته_آلیگیری
بعضی وقت‌ها که به خودم نگاه میکنم، حس میکنم شبیه گلدونی هستم که منتظره یکی یه دونه‌ی کوچولو توش بکاره تا بتونه از اون دونه مراقبت کنه، کاری کنه جوونه بزنه و سبز و بزرگ بشه. شبیه گلدونی هستم که همه‌ی عمرش از دونه‌هایی محافظت کرده که سبز نشدن و همه‌ی عمرش منتظر دستی بوده که یه روز از راه میرسه و اون دونه‌ای رو میکاره که همه‌ی عمر منتظرش بوده. من شبیه گلدونی‌ام که گوشه‌ی پنجره گذاشتن و یادشون رفته بهش آب بدن.
یه روز صبح بیدار میشین می‌بینین "ترین"های زندگی‌تون زیر و رو شدن. می‌بینین اکثر آرزوهاتون که براش هیجان داشتین رنگ باختن. می‌بینین اون رویاهاتون که دقیقا بعد از بیدار شدن از خواب بهشون فکر می‌کردین دیگه اون قدرها هم دلتون نمیخواد بهشون فکر کنید. بعضی افکارتونو جارو میکنید گوشه‌ی مغزتون و از ترس بلند شدن خاک دیگه اون سمت مغزتون نمیرید. بعضی آدما رو مثل مجسمه یه دستمالی به سرشون می‌کشید، نگاشون می‌کنید، بغلشون می‌کنید و میذاریدشون تو صندوقچه و در صندوقچه رو تا آدم‌ها و مجسمه‌های بعدی میبندین. یه روز صبح از خواب پامیشین و میبینین زندگی داره خودشو هی تکرار میکنه و شما بالاخره این تکرار مضحکشو فهمیدین و باهاش نمیجنگین. یه روز صبح بیدار میشین و دیگه چیزی به اسم «جدید» براتون معنی نداره.
اگر بدنتان جای امنی برای زیستن نباشد
شما ناخواسته یاد میگیرید که در ذهنتان زندگی کنید
مغز ترجیح میدهد به جای حس کردن،فکر کند
این یکی از دلایل غرق شدن در افکار است ؛)
من آن قصّه‌ی تلخ درد‌آفرینم
که دیگر نپرسند از من نشانه

من آن تک درختم که دژخیم پاییز
چنان کوفته بر تنم تازیانه

که خفته است در من فروغ جوانی
که مرده است در من امید جوانه...

| #حسین_منزوی |