.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
میدونی؟
راستش اصلا هم نمیخوام بگم که اصل این دین رو جدا کنید از حکومت و اینجور چیزها، انقدددر زیاد به همه چیز گند خورده که راه دفاعی نزاشته، هرکی هم فحش بده حق داره.
مثلا حق دارید بیاید لب تشنگی خدانور مون رو با تشنگی عاشورا مقایسه کنید و فحش رو بکشید به سرتاپای حکومت و عزاداریشو زیر سئوال ببرید.
اما لطفا خود عاشورا و عزیزای قلب یسری مون رو زیر سئوال نبرید و بهش توهین نکنید، همین یسری هایی که بخدا هم پاتون میجنگیم و خون دل میخوریم.
لطفا حرمت عزیزقلب این یسری هارو نگه دارید:)
من خودم ظاهرو لایف استایل زندگی مو که از نزدیک ببینید تقریبا هیچ چیزیش به اسلام ربط نداره، از طرز لباس پوشیدن بگیر تا تفریحاتم و خیلی چیزهای دیگه.
تقریبا از همه چیز این دین کنده شدم، توی این یکسال خیلی بیشتر اما این غم عزیز؟ آخ نه… میتپه تو قلبم و میمیرم براش.
اونایی که اعتقاد دارید و عزادارید میون حسین گفتن های این روزهاتون دعا کنید خدا به خوشحالی و آرامش قلب هامون برکت بده؛
اونایی هم که اعتقاد ندارن ما براشون و به جاشون دعا میکنیم🤍
ولی من امیدوارم که داشته باشی خودتو.
که وقتی همه رفتن، تو بمونی پیش خودت.
که وقتی آخرین نفرم رفت و درو پشت سرش بست، دوبار بزنی رو شونه‌ت و بگی اشکال نداره، درستش می‌کنیم.
‏با آدمایی که دوسشون دارید حرف بزنید؛
‏وقتی ناراحتن، وقتی خوشحالن، وقتی عاشقن، وقتی دلخورن و نمی تونن ببخشن، وقتی غصه امونشونو بریده، وقتی اعصابشون خورده. ‏آدمیزاد اگه حرف نزنه، باید تنهایی بار درداشو به دوش بکشه؛ ‏حرف دل آدمارو پیر می کنه؛ حرف بزنید.
من اصلا آدم جالبی در جامعه نیستم، تا حرف و ذهنیتم را بخواهم استخراج کنم تمام اعضای بدنم قفل می شود. زیاد حرف در افکارم میچرخد اما حرفی بیان نمیشود، یکی از آدم هایی که وقت زیادی محل کار باهم می گذرانیم، به طعنه گفت؛ باید به شما پول داد تا صحبت کنید؟ فکر کردم و دیدم حتی با پول هم حرف زدن برایم سخت است. ما لال زاده ایم. ولی افکارمان پر حرف تر از هر آدم برونگرا.
.: آویـــــــــــــــــن :.
من اصلا آدم جالبی در جامعه نیستم، تا حرف و ذهنیتم را بخواهم استخراج کنم تمام اعضای بدنم قفل می شود. زیاد حرف در افکارم میچرخد اما حرفی بیان نمیشود، یکی از آدم هایی که وقت زیادی محل کار باهم می گذرانیم، به طعنه گفت؛ باید به شما پول داد تا صحبت کنید؟ فکر کردم…
چرا جوری جا افتاده که انگار درونگرا بودن خیلی کول و خوبه؟
اینکه بخوای بگی ولی نتونی، اینکه اگر گفتی هم بعدش بگی کاش نگفته بودم، اینکه عادت کنی به نگفتن و تلنبار کردن حرفای دلت کجاش خوبه؟ انگار تو یه اتاق تاریک گیر افتادی، کلیدش هم دستته، ولی در فقط از بیرون باز میشه و راهی نیست.
یک نفر پیشِ فلک ریش گرو بُگذارد . . .
نیامدن یک غمِ فرسایشی و سوگِ ممتد است، تمام نمیشود هرگز، برنگشتن یکی از بزرگ‌ترین داغ‌هایی‌ست که بشر میتواند ببیند، دوربینِ مقاتل هیچ وقت این‌طرفِ ماجرا را روایت نکرده‌اند، چشم انتظاری هر لحظه‌اش یک عمود آهنین است . . .
آنقدر دوستت دارم که خودم هم نمی‌دانم چقدر دوستت دارم. هربار که می‌پرسی چقدر؟ با خودم فکر می‌کنم دریا چطور حساب موج‌هایش را نگه دارد...

#نزارقبانی
کاش ...
موزیکام میتونه جای خالیه هرکسی رو پر کنه، میتونه حرفایی که نمیزنم رو بزنه، میتونه با هندزفری و گوشم یکی از صمیمی‌ترین و پایدارترین رابطه‌های ممکن رو تجربه کنه، اگه همه ترکم کردن کنارم بمونه و بغلم کنه، موود خوبمو بهترش کنه و تو بدترین مودام آرومم کنه، جلوی آینه دیوونه بازی هام رو ببینه، کنار تختم شاهد اعصاب خوردی‌هام باشه و گاهی اوقات هم شاهد گریه کردنم. میتونه هر احساسی رو در هر لحظه‌ای به بهترین نحو بهم منتقل کنه و سرم منت نذاره، میتونه بهم بال بده و بذاره پرواز کنم، دستامو بگیره و باهام رو ابرا قدم بزنه و هر موقع به سقوط نیاز داشتم باهام سقوط کنه. روتین روزانه‌ی من با موزیکام می‌گذره و احساساتم رو اون تعیین می کنه، همیشه اونه که کنارمه و ترکم نمیکنه و بجاش بغلم میکنه، پس من حق دارم که موزیکامو به آدما ترجیح بدم، و حق دارم که موزیکامو بیشتر از آدما دوست داشته باشم.
لم يقتل الحزن أحد،
ولكنه جعلنا فارغين من كل شيء

اندوه کسی را نکشت،
اما ما را از همه چیز تهی ساخت...

#محمود_درويش
«نحن لسنا داخِل البَحر، لماذا كُل هَذا الغَرق؟»
ما در دریا نیستیم، پس این همه غرق شدن برای چه؟
‏در “خداحافظ گری کوپر” رومن گاری به داستان زنی اشاره کرده که خاکستر معشوقش را به خانه اورده و در ساعت شنی می ریزد و می گوید: خیال کردی راحت شدی؟ حالا با من پیر شو.
‏داره پدر می‌شه. بهش گفتم: «روزای اول، بدنِ بچه به این دنیا عادت نداره. زیاد گریه می‌کنه. صبور باش. عادت می‌کنه؛ آروم می‌شه.» لبخند محوی زد و گفت: «چرا من هیچ وقت عادت نکردم؟ آروم نشدم؟»
تو خواستی شهبانویت باشم
در قصر یخی‌ات
من اما،
ترجیح دادم،
ولگردی باشم
در بیابان های آزادی خویش.

#غاده_السمان
‏ما؟
يك مشت پناهنده، از دردى به دردى ديگر...
.: آویـــــــــــــــــن :.
من اصلا آدم جالبی در جامعه نیستم، تا حرف و ذهنیتم را بخواهم استخراج کنم تمام اعضای بدنم قفل می شود. زیاد حرف در افکارم میچرخد اما حرفی بیان نمیشود، یکی از آدم هایی که وقت زیادی محل کار باهم می گذرانیم، به طعنه گفت؛ باید به شما پول داد تا صحبت کنید؟ فکر کردم…
‏شما نمی‌دانید چقدر میل به سکوت در خارج از خانه در من قوی است. گاهی دلم می‌خواهد وسط یک جمله‌ی کوتاه، همه‌چیز را نصفه‌نیمه رها کنم. حرف زدن با آدم‌ها یک چیزهایی لازم دارد که انگار در من نیست. یا هست و زود ته می‌کشد...