.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
طبق معمول تمام اون روزها نشسته بودم روی تخت. با کتاب شعری که حواسم با هر بیتش پرت میشد تو خاطره های ممنوعه.
هنذفری هامم گذاشته بودم تو گوشم و ولوم رو برده بودم بالا تا صدای بارون بيرون رو نشنوم.
بارون خود دلتنگی بود.
صداش صدای خود خاطره ها.
باید یجور فرار میکردم.
مامان اومد تو اتاق. پنجره رو باز کرد و نشست روی تخت. هنذفری رو از تو گوشم کشید بیرون. صدای بارون همراه با خاطره ها گوشامو کر کرد! کتاب رو توی دستم چرخوندم و براش خوندم:
+ "دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست..."
_نمیخوای این خود آزاری رو تموم کنی؟
+"مرده ی اینگونه خود آزاری ام..."
_ چی میخوای از جون خودت؟ چرا راحت نمیزاری خودتو؟! فراموشش کن!
+مامان تا حالا تونستی منو دوست نداشته باشی و فراموشم کنی؟
_نه... البته که نه!
+ پس نخواه فراموشش کنم! فراموش کردن آدما اگه دست خودمون بود که روزهای بارونی انقدر آدم تو خودشون نمیرفتن!
_ حداقل برو زیر بارون دعای معجزه کن! دعا زیر بارون بیشتر شنیده میشه!
پریدم از جام و رفتم زیر بارون! برای خدا هم شعر بخونی میشنوه؟سرمو کردم رو به آسمون و نالیدم:

+ باید از سمت خدا،
معجزه نازل بشود!

تا دلم،
باز دلم،
باز دلم،

دل بشود..!


#محیا_زند

@aevien

.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
بعضی وقتا دوست دارم قلبمو از جاش در بیارم بزارم لب پنجره هوا بخوره فقط با مغزم زندگی کنم!
آره قلب نباشه آدم میمیره...
اما وقتی هم که سرجاشه انقدر احساسی و دلتنگ میشه که آدمو مرگ مغزی میکنه!
کاش یا هممون مرگ مغزی ميشديم یا هممون فقط با مغز و منطق زندگی میکردیم.
اصلا انصاف نیست که یه عده روزی هزار بار هی دلتنگ بشن...
هی تو خودشون مچاله بشن...
هی مرگ مغزی بشن...
برای آدمایی که با خیال راحت با مغزشون دارن زندگی میکنن و از دلتنگی هیچی بلد نیستن.
اصلا انصاف نیست!


#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
هزار سال هم که بگذره پاک نمیشی !
هزار و ششصدو نودوهفت بار بودنت رو تو قلبم هی سابیدم... هی شستم اما پاک نشدی. مثل لک آب انار رو همون لباس روشن محبوبم که هرچی شستمش پاک نشد. هی میشورمت اما پاک نمیشی
یادگاری هات... خاطره هات... چشمات نمیزارن پاک شی!
مثلا هفته پیش تو جشن تولد شیوا درست وسط رقصیدن و خنده های بلندم اهنگ عوض شد و خواننده خوند" اون دوتا مست چشات..."
و بنگ... یکی درست شلیک کرد وسط خنده هام و سوراخشون کرد. خونشون پاچید رو رو دلم و باز جاتو پر رنگ کرد.

یا چند روز پیش تر که رفته بودم برای ماهان برادرم یه تیشرت تابستونی بگیرم مغازه دار چندمدل گذاشته بود جلوم و من نگاهم تمام مدت قفل کرده بود روی همان تیشرت سرمه ای که نوشته های سفید انگلیسی روش داشت و بعد با سرعت یک موشک که از جو خارج میشه از زمین و زمان حال شلیک شده بودم و افتاده بودم تو همان بار اولی که دیده بودمت و یه همچین لباسی تنت بود.
یا اصلا همین امروز عصر بین قدم زدن هام تو اومدی... خودت نه ها... چشمات. همون قرنیه های مشکی با همون حالت خاص خودش که تو یه صورت دیگه داشت از رو به رو میومد. حتی انقدر تورو با خودش آورده بود که مجبورم کرد ازش بی دلیل ساعت بپرسم تا بتونم بیشتر به چشمایی که شبیه همون مشکی های خودت بود خیره بشم.
میبینی جانم؟
من هی میشورمت... اما پاک نمیشی.
هی کمرنگ میشی هی پر رنگت میکنن.
جای آب انار هیچوقت از روی لباس روشن پاک نمیشه. حالا هی تو چنگش بزن... هی بسابش... هی بشورش، پاک نمیشه.
پاک نمیشی جانا... پاک نمیشی.

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
تو تاریکی هوا روی صندلی های بالکن نشسته بود.بغلش نشستم و یه فنجون چایی دادم دستش. دستاشو پيچيد دور فنجون و خیره شده به آسمونی که مثل دلش گردو غبار گرفته و بی ستاره بود. گفت: اگه اومدی مثل بقیه روضه بخونی که عاقل شو، به خودت بیا و فلان همین الان پاشو برو. هی میگم نمیتونم شما میگین خواستن توانستنه. تو این یه مورد نیست. من میخوام بهش فکر نکنم اما نمیشه. مثل آدامس چسبیده به مغزم و نمیتونم جداش کنم. تا حالا تونستی آدامس رو از روی يه چيزي که چسبیده بهش کامل جدا کنی؟ نتونستی! هرچقدر هم که سعی کرده باشی باز یه چیزایی ازش میمونه!
یه چیزایی ازش مونده و هنوز چسبيده به مغزم... میفهمی؟
مثلا همین چایی ای که دادی دستم، همین چهار خونه های درشت لباست، این بنفشه ها، رنگ شرابی موهام، دستام... همشون کلی خاطره چسبوندن به مغزم.
میتونی کاری کنی من دیگه چایی نبینم؟ ميتونی کل بنفشه های دنیارو لگدمال کنی؟ میتونی تمام چهارخونه های دنیارو به آتیش بکشی؟ میتونی رنگ طبیعی موهامو عوض کنی؟ اصلا میتونی دستامو از بدنم جدا کنی؟
نمیتونی...
پس انقدر نگو خواستن توانستنه...
چسبیدن این لعنتی ها به زندگیم ...
چسبیدن!
یه قلپ از چاییشو خورد و دستشو تندتند کشید رو گیجگاهش. انگار که بخواد یه آدامس رو از روی سرش بکنه. اما نمیشد. انگار واقعا چسبیده بود!

#محیا_زند

@aevien
تو انگار
وارث تاج و تخت نمرودی
آتیش میزنی ابراهیم بی گناه دلم را
صلح کن جانا
آتش قهر تو را هیچ گلزاری بهشت نمیکند!

#محیا_زند
@aevien
اولین بار که میخواستم عاشقت نشم همون موقعه ای بود که میون گریه هام خندوندیم. تو راهرو نشسته بودم و هق هق میکردم که زنگ زدی. وقتی فهمیدی دارم گریه میکنم اونقدر دیوونه بازی درآوردی که با چشمای خیس قهقه زدم.
دومین بار که میخواستم عاشقت نشم رو به روم سر میز ناهار نشسته بودی و با آب و تاب در مورد یکی از خاطره های بچگیت تعریف میکردی و با این حال هواست به نگاهم بود و قبل اینکه بگم چی میخوام خودت میزاشتیش جلوم.
سومین باری که میخواستم عاشقت نشم بعد همون امتحانی بود که خرابش کرده بودم. سرم درد گرفته بود و از سر لجبازی با خودم هیچ مسکنی نمیخوردم. دستمو گرفتی و کشیدیم تو داروخونه و بزور مسکن به خوردم دادی. بعد با منطق، با عصبانیت، با دیوونگی باهام حرف زدی تا حالم بهتر بشه.
چهارمین بار که میخواستم عاشقت نشم...
بار چهارمی در کار نبود. باهمون سه بار تمامت شده بودم.
هی میخواستم عاشقت نشم نزاشتی... انقدر دلبری و دلبری کردی که دلم رفت برات.
نگو جانم... نگو کدام دلبری؟ دلبری که فقط به حالت چشم ابرو و موی پريشون نیست.
هی بوسه زده بودی به روح زخم خوردم. هی خواستم با جنبه باشم عاشقت نشم... اما انقدر بوسیدی و بوسیدی که تن دادم به عشقت.
من میخواستم عاشقت نشم
خودت نزاشتی دلبرم!

#محیا_زند

@aevien