.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
گفت:دیدیش امروز؟
زمزمه کردم: نه خداروشکر!
یه ابروشو بالا انداخت و گفت: خداروشکر؟
لیوان چایی مو نزدیک لب هام کردم و از بین بخار های چایی که صورتمو پر کرده بود گفتم: آره... میدونی عزیز جان...یه آدم هایی تو زندگی بعضی از ماها هستن که هم ندیدنشون درده هم دیدنشون! اگر امروز میدیدمش...چشمم به چشمایی که مال من نبود میافتاد...آروم میشدم... اما فقط برای یه لحظه...تا هفته ها بعدش دلم اشوب میموند...چشم میچرخوندم رو آدم های شهر تا دوباره ببینمش!
حالا هم که ندیدمش باز دلم آشوبه... که شاید این آخرین فرصت بود قبل از اینکه چشماش بشه برای کسی ببینمش...دلم آشوبه و چند روزی آشوب میمونه...اما میدونم واسه هفته های آینده آروم ترم!
میگم خداروشکر ندیدمش چون چند روز آشوب بودن رو به چند ماه آشوب بودن ترجیح میدم جانم!
#محیا_زند
@aevien
زمزمه کردم: نه خداروشکر!
یه ابروشو بالا انداخت و گفت: خداروشکر؟
لیوان چایی مو نزدیک لب هام کردم و از بین بخار های چایی که صورتمو پر کرده بود گفتم: آره... میدونی عزیز جان...یه آدم هایی تو زندگی بعضی از ماها هستن که هم ندیدنشون درده هم دیدنشون! اگر امروز میدیدمش...چشمم به چشمایی که مال من نبود میافتاد...آروم میشدم... اما فقط برای یه لحظه...تا هفته ها بعدش دلم اشوب میموند...چشم میچرخوندم رو آدم های شهر تا دوباره ببینمش!
حالا هم که ندیدمش باز دلم آشوبه... که شاید این آخرین فرصت بود قبل از اینکه چشماش بشه برای کسی ببینمش...دلم آشوبه و چند روزی آشوب میمونه...اما میدونم واسه هفته های آینده آروم ترم!
میگم خداروشکر ندیدمش چون چند روز آشوب بودن رو به چند ماه آشوب بودن ترجیح میدم جانم!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
تو خودش مچاله تر شد و گفت: همه چی تموم شد. هیچ راهی واسه جبران نیست.
منم کنارش رو سرامیک های سرد اتاق دراز کشیدم. گفتم:
فکر میکنی جانکم. فکر میکنی...
دو قدم از تو جلوترم تو این راه. منم وقتی رشته مورد علاقه ام رو واسه دانشگاه قبول نشدم فکر میکردم دیگه دنیا به آخر رسیده. فکر میکردم دیگه هیچ چیز بدتري نیست.
ولی فقط فکر میکردم...
مثل حالا که بازم فکر میکنم حالا که اون رفته دنیا به آخر رسیده. که فکر میکنم حال الانم بدترین حال دنیاست.
اما واقعیت اینه که دنیا هیچوقت به اخر نمیرسه.
این امید ما آدماست که به آخر میرسه.
ما آدماییم که به ته میرسیم...
اما باز شروع میشیم...
باز بدتر از قبل ته میکشیم و باز شروع میکنیم.
چرخه لعنتی این زندگی همینجوریه...
ما آدما هی ته میکشیم...
هی شروع میکنیم...
و تمام این مدت دنیا مثل یه بچه تخس چهارساله
به لی لی کردنش دور حوض تو حیاط ادامه میده و بیخیال گریه های زن همسایه اس که شوهرش بهش خیانت کرده.
#محیا_زند
@aevien
منم کنارش رو سرامیک های سرد اتاق دراز کشیدم. گفتم:
فکر میکنی جانکم. فکر میکنی...
دو قدم از تو جلوترم تو این راه. منم وقتی رشته مورد علاقه ام رو واسه دانشگاه قبول نشدم فکر میکردم دیگه دنیا به آخر رسیده. فکر میکردم دیگه هیچ چیز بدتري نیست.
ولی فقط فکر میکردم...
مثل حالا که بازم فکر میکنم حالا که اون رفته دنیا به آخر رسیده. که فکر میکنم حال الانم بدترین حال دنیاست.
اما واقعیت اینه که دنیا هیچوقت به اخر نمیرسه.
این امید ما آدماست که به آخر میرسه.
ما آدماییم که به ته میرسیم...
اما باز شروع میشیم...
باز بدتر از قبل ته میکشیم و باز شروع میکنیم.
چرخه لعنتی این زندگی همینجوریه...
ما آدما هی ته میکشیم...
هی شروع میکنیم...
و تمام این مدت دنیا مثل یه بچه تخس چهارساله
به لی لی کردنش دور حوض تو حیاط ادامه میده و بیخیال گریه های زن همسایه اس که شوهرش بهش خیانت کرده.
#محیا_زند
@aevien
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جمعه تون شاد و بنفش💜🔮
@aevien
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
طبق معمول تمام اون روزها نشسته بودم روی تخت. با کتاب شعری که حواسم با هر بیتش پرت میشد تو خاطره های ممنوعه.
هنذفری هامم گذاشته بودم تو گوشم و ولوم رو برده بودم بالا تا صدای بارون بيرون رو نشنوم.
بارون خود دلتنگی بود.
صداش صدای خود خاطره ها.
باید یجور فرار میکردم.
مامان اومد تو اتاق. پنجره رو باز کرد و نشست روی تخت. هنذفری رو از تو گوشم کشید بیرون. صدای بارون همراه با خاطره ها گوشامو کر کرد! کتاب رو توی دستم چرخوندم و براش خوندم:
+ "دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست..."
_نمیخوای این خود آزاری رو تموم کنی؟
+"مرده ی اینگونه خود آزاری ام..."
_ چی میخوای از جون خودت؟ چرا راحت نمیزاری خودتو؟! فراموشش کن!
+مامان تا حالا تونستی منو دوست نداشته باشی و فراموشم کنی؟
_نه... البته که نه!
+ پس نخواه فراموشش کنم! فراموش کردن آدما اگه دست خودمون بود که روزهای بارونی انقدر آدم تو خودشون نمیرفتن!
_ حداقل برو زیر بارون دعای معجزه کن! دعا زیر بارون بیشتر شنیده میشه!
پریدم از جام و رفتم زیر بارون! برای خدا هم شعر بخونی میشنوه؟سرمو کردم رو به آسمون و نالیدم:
+ باید از سمت خدا،
معجزه نازل بشود!
تا دلم،
باز دلم،
باز دلم،
دل بشود..!
#محیا_زند
@aevien
️
هنذفری هامم گذاشته بودم تو گوشم و ولوم رو برده بودم بالا تا صدای بارون بيرون رو نشنوم.
بارون خود دلتنگی بود.
صداش صدای خود خاطره ها.
باید یجور فرار میکردم.
مامان اومد تو اتاق. پنجره رو باز کرد و نشست روی تخت. هنذفری رو از تو گوشم کشید بیرون. صدای بارون همراه با خاطره ها گوشامو کر کرد! کتاب رو توی دستم چرخوندم و براش خوندم:
+ "دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست..."
_نمیخوای این خود آزاری رو تموم کنی؟
+"مرده ی اینگونه خود آزاری ام..."
_ چی میخوای از جون خودت؟ چرا راحت نمیزاری خودتو؟! فراموشش کن!
+مامان تا حالا تونستی منو دوست نداشته باشی و فراموشم کنی؟
_نه... البته که نه!
+ پس نخواه فراموشش کنم! فراموش کردن آدما اگه دست خودمون بود که روزهای بارونی انقدر آدم تو خودشون نمیرفتن!
_ حداقل برو زیر بارون دعای معجزه کن! دعا زیر بارون بیشتر شنیده میشه!
پریدم از جام و رفتم زیر بارون! برای خدا هم شعر بخونی میشنوه؟سرمو کردم رو به آسمون و نالیدم:
+ باید از سمت خدا،
معجزه نازل بشود!
تا دلم،
باز دلم،
باز دلم،
دل بشود..!
#محیا_زند
@aevien
️
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
بعضی وقتا دوست دارم قلبمو از جاش در بیارم بزارم لب پنجره هوا بخوره فقط با مغزم زندگی کنم!
آره قلب نباشه آدم میمیره...
اما وقتی هم که سرجاشه انقدر احساسی و دلتنگ میشه که آدمو مرگ مغزی میکنه!
کاش یا هممون مرگ مغزی ميشديم یا هممون فقط با مغز و منطق زندگی میکردیم.
اصلا انصاف نیست که یه عده روزی هزار بار هی دلتنگ بشن...
هی تو خودشون مچاله بشن...
هی مرگ مغزی بشن...
برای آدمایی که با خیال راحت با مغزشون دارن زندگی میکنن و از دلتنگی هیچی بلد نیستن.
اصلا انصاف نیست!
#محیا_زند
@aevien
آره قلب نباشه آدم میمیره...
اما وقتی هم که سرجاشه انقدر احساسی و دلتنگ میشه که آدمو مرگ مغزی میکنه!
کاش یا هممون مرگ مغزی ميشديم یا هممون فقط با مغز و منطق زندگی میکردیم.
اصلا انصاف نیست که یه عده روزی هزار بار هی دلتنگ بشن...
هی تو خودشون مچاله بشن...
هی مرگ مغزی بشن...
برای آدمایی که با خیال راحت با مغزشون دارن زندگی میکنن و از دلتنگی هیچی بلد نیستن.
اصلا انصاف نیست!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
هزار سال هم که بگذره پاک نمیشی !
هزار و ششصدو نودوهفت بار بودنت رو تو قلبم هی سابیدم... هی شستم اما پاک نشدی. مثل لک آب انار رو همون لباس روشن محبوبم که هرچی شستمش پاک نشد. هی میشورمت اما پاک نمیشی
یادگاری هات... خاطره هات... چشمات نمیزارن پاک شی!
مثلا هفته پیش تو جشن تولد شیوا درست وسط رقصیدن و خنده های بلندم اهنگ عوض شد و خواننده خوند" اون دوتا مست چشات..."
و بنگ... یکی درست شلیک کرد وسط خنده هام و سوراخشون کرد. خونشون پاچید رو رو دلم و باز جاتو پر رنگ کرد.
یا چند روز پیش تر که رفته بودم برای ماهان برادرم یه تیشرت تابستونی بگیرم مغازه دار چندمدل گذاشته بود جلوم و من نگاهم تمام مدت قفل کرده بود روی همان تیشرت سرمه ای که نوشته های سفید انگلیسی روش داشت و بعد با سرعت یک موشک که از جو خارج میشه از زمین و زمان حال شلیک شده بودم و افتاده بودم تو همان بار اولی که دیده بودمت و یه همچین لباسی تنت بود.
یا اصلا همین امروز عصر بین قدم زدن هام تو اومدی... خودت نه ها... چشمات. همون قرنیه های مشکی با همون حالت خاص خودش که تو یه صورت دیگه داشت از رو به رو میومد. حتی انقدر تورو با خودش آورده بود که مجبورم کرد ازش بی دلیل ساعت بپرسم تا بتونم بیشتر به چشمایی که شبیه همون مشکی های خودت بود خیره بشم.
میبینی جانم؟
من هی میشورمت... اما پاک نمیشی.
هی کمرنگ میشی هی پر رنگت میکنن.
جای آب انار هیچوقت از روی لباس روشن پاک نمیشه. حالا هی تو چنگش بزن... هی بسابش... هی بشورش، پاک نمیشه.
پاک نمیشی جانا... پاک نمیشی.
#محیا_زند
@aevien
هزار و ششصدو نودوهفت بار بودنت رو تو قلبم هی سابیدم... هی شستم اما پاک نشدی. مثل لک آب انار رو همون لباس روشن محبوبم که هرچی شستمش پاک نشد. هی میشورمت اما پاک نمیشی
یادگاری هات... خاطره هات... چشمات نمیزارن پاک شی!
مثلا هفته پیش تو جشن تولد شیوا درست وسط رقصیدن و خنده های بلندم اهنگ عوض شد و خواننده خوند" اون دوتا مست چشات..."
و بنگ... یکی درست شلیک کرد وسط خنده هام و سوراخشون کرد. خونشون پاچید رو رو دلم و باز جاتو پر رنگ کرد.
یا چند روز پیش تر که رفته بودم برای ماهان برادرم یه تیشرت تابستونی بگیرم مغازه دار چندمدل گذاشته بود جلوم و من نگاهم تمام مدت قفل کرده بود روی همان تیشرت سرمه ای که نوشته های سفید انگلیسی روش داشت و بعد با سرعت یک موشک که از جو خارج میشه از زمین و زمان حال شلیک شده بودم و افتاده بودم تو همان بار اولی که دیده بودمت و یه همچین لباسی تنت بود.
یا اصلا همین امروز عصر بین قدم زدن هام تو اومدی... خودت نه ها... چشمات. همون قرنیه های مشکی با همون حالت خاص خودش که تو یه صورت دیگه داشت از رو به رو میومد. حتی انقدر تورو با خودش آورده بود که مجبورم کرد ازش بی دلیل ساعت بپرسم تا بتونم بیشتر به چشمایی که شبیه همون مشکی های خودت بود خیره بشم.
میبینی جانم؟
من هی میشورمت... اما پاک نمیشی.
هی کمرنگ میشی هی پر رنگت میکنن.
جای آب انار هیچوقت از روی لباس روشن پاک نمیشه. حالا هی تو چنگش بزن... هی بسابش... هی بشورش، پاک نمیشه.
پاک نمیشی جانا... پاک نمیشی.
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
تو تاریکی هوا روی صندلی های بالکن نشسته بود.بغلش نشستم و یه فنجون چایی دادم دستش. دستاشو پيچيد دور فنجون و خیره شده به آسمونی که مثل دلش گردو غبار گرفته و بی ستاره بود. گفت: اگه اومدی مثل بقیه روضه بخونی که عاقل شو، به خودت بیا و فلان همین الان پاشو برو. هی میگم نمیتونم شما میگین خواستن توانستنه. تو این یه مورد نیست. من میخوام بهش فکر نکنم اما نمیشه. مثل آدامس چسبیده به مغزم و نمیتونم جداش کنم. تا حالا تونستی آدامس رو از روی يه چيزي که چسبیده بهش کامل جدا کنی؟ نتونستی! هرچقدر هم که سعی کرده باشی باز یه چیزایی ازش میمونه!
یه چیزایی ازش مونده و هنوز چسبيده به مغزم... میفهمی؟
مثلا همین چایی ای که دادی دستم، همین چهار خونه های درشت لباست، این بنفشه ها، رنگ شرابی موهام، دستام... همشون کلی خاطره چسبوندن به مغزم.
میتونی کاری کنی من دیگه چایی نبینم؟ ميتونی کل بنفشه های دنیارو لگدمال کنی؟ میتونی تمام چهارخونه های دنیارو به آتیش بکشی؟ میتونی رنگ طبیعی موهامو عوض کنی؟ اصلا میتونی دستامو از بدنم جدا کنی؟
نمیتونی...
پس انقدر نگو خواستن توانستنه...
چسبیدن این لعنتی ها به زندگیم ...
چسبیدن!
یه قلپ از چاییشو خورد و دستشو تندتند کشید رو گیجگاهش. انگار که بخواد یه آدامس رو از روی سرش بکنه. اما نمیشد. انگار واقعا چسبیده بود!
#محیا_زند
@aevien
یه چیزایی ازش مونده و هنوز چسبيده به مغزم... میفهمی؟
مثلا همین چایی ای که دادی دستم، همین چهار خونه های درشت لباست، این بنفشه ها، رنگ شرابی موهام، دستام... همشون کلی خاطره چسبوندن به مغزم.
میتونی کاری کنی من دیگه چایی نبینم؟ ميتونی کل بنفشه های دنیارو لگدمال کنی؟ میتونی تمام چهارخونه های دنیارو به آتیش بکشی؟ میتونی رنگ طبیعی موهامو عوض کنی؟ اصلا میتونی دستامو از بدنم جدا کنی؟
نمیتونی...
پس انقدر نگو خواستن توانستنه...
چسبیدن این لعنتی ها به زندگیم ...
چسبیدن!
یه قلپ از چاییشو خورد و دستشو تندتند کشید رو گیجگاهش. انگار که بخواد یه آدامس رو از روی سرش بکنه. اما نمیشد. انگار واقعا چسبیده بود!
#محیا_زند
@aevien