.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
هر روز صبح
در همین شهر قحطیِ احساس
کسی رو به آینه وایمیسته
به خودش تشر میزنه
به خودش فحش میده
به خودش قول میده که:
امروز عکس پروفایلتو چک نمیکنم!
امروز آهنگ های پر خاطره مون رو گوش نمیدم!
امروز تمام عکس های یادگاریمون رو پاک میکنم!
امروز هدیه هات رو به آتیش میکشم!
امروز بخاطر پشت خالی کردنت ازت متنفر میشم!
امروز رگتو تو قلبم میزنم... میزارم انقدر خونریزی کنی تا بمیری... و بعد تو گورستان خاطرات دفنت میکنم!
از امروز دیگه "دوستت ندارم"!
و بعد اسمش رو زیر لب تکرار و تکرار میکنه! اول با نفرت... بعد با بی حسی... بعد با عشق!
باز همون "امروز"ای که به خودش قول داده بود بهم میریزه...
باز روزش شب میشه!
باز به جای اینکه رگ خاطرات رو بزنه... رگ "امروز" اش رو ميزنه و تو خون گریه هاش غلط میزنه و خودش تو قبرستون خاطره ها دفن میشه!
هر روز صبح
در همین شهر قحطیِ احساس
کسی وخیم حال با خود زمزمه میکنه:
" از خواب چو برخيزم اول تو به ياد آیی... "

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

سلام آقاى به ظاهر محترم!

راستش را بخواهيد،من فقط گاهى وقتها نمى توانم زل نزنم به آن چشم هاى مشکى لامصبتان که زير نورچراغ بيشتر از هميشه برق مى زنند...
من فقط گاهى نمى توانم فکر نکنم به آن دستهاى بزرگ و قوى شما که جمع شده اند توى جيب پالتوى مشکيتان....
من  فقط دلم ضعف مى رود وقتى مى بينم جلوى لب تاپ نشسته ايد با همان اخم بامزه ى هميشگى، انگار که داريد تحليل سياسى بحران اروپا را مى خوانيد....
من فقط نمى توانم فکر نکنم به پيش بند راه راه زردى که فقط کمى پايين تر از کمرتان است و دستهايتان....امان از دست هايتان که چقدر تماشايى ترند موقع قاچ کردن گوجه و شکستن تخم مرغ در ماهيتابه....
من فقط نمى توانم ذوق نکنم وقتى با کت و شلوار مشکى جلوى آيينه مى ايستيدو ادکلن مى پاشيد به گردن و مچ دستتان بعد هم سامسونت به دست مى رويد توى آسانسور و تازه يادتان مى افتد سوئيچ روى اپن جامانده....
من فقط نمى توانم حسود نباشم نسبت به تمام دخترانى که توى شرکتتان هستند و رژلب هاى قرمز مى زنند با بوى توت فرنگى و موقعى که شما رامى بينند پشت پلکشان مى پرد و ابرو بالا مى اندازند....و چقدر  ته دلم  مى خندم وقتى نگاهشان نمى کنيد و راهتان را مى گيريد سمت اتاق خودتان....
من فقط نمى توانم چشم هاى به معناى واقعى کلمه "لعنتى" شما را از ياد ببرم....
حواستان هست آقا؟!
همين!
راستى:
لطفن اينقدر وحشتناک، "قشنگ" نخنديد!يا ديگر از خنده ضعف نکنيد....به خدا من بى جنبه ترينم!
لااقل کمى؛فقط کمى، مسلمان باشيد!

#مريم_خسروى

@maryamkhosraviiii
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
گفت:دیدیش امروز؟
زمزمه کردم: نه خداروشکر!
یه ابروشو بالا انداخت و گفت: خداروشکر؟
لیوان چایی مو نزدیک لب هام کردم و از بین بخار های چایی که صورتمو پر کرده بود گفتم: آره... میدونی عزیز جان...یه آدم هایی تو زندگی بعضی از ماها هستن که هم ندیدنشون درده هم دیدنشون! اگر امروز میدیدمش...چشمم به چشمایی که مال من نبود میافتاد...آروم میشدم... اما فقط برای یه لحظه...تا هفته ها بعدش دلم اشوب میموند...چشم میچرخوندم رو آدم های شهر تا دوباره ببینمش!
حالا هم که ندیدمش باز دلم آشوبه... که شاید این آخرین فرصت بود قبل از اینکه چشماش بشه برای کسی ببینمش...دلم آشوبه و چند روزی آشوب میمونه...اما میدونم واسه هفته های آینده آروم ترم!
میگم خداروشکر ندیدمش چون چند روز آشوب بودن رو به چند ماه آشوب بودن ترجیح میدم جانم!

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
تو خودش مچاله تر شد و گفت: همه چی تموم شد. هیچ راهی واسه جبران نیست.
منم کنارش رو سرامیک های سرد اتاق دراز کشیدم. گفتم:
فکر میکنی جانکم. فکر میکنی...
دو قدم از تو جلوترم تو این راه. منم وقتی رشته مورد علاقه ام رو واسه دانشگاه قبول نشدم فکر میکردم دیگه دنیا به آخر رسیده. فکر میکردم دیگه هیچ چیز بدتري نیست.
ولی فقط فکر میکردم...
مثل حالا که بازم فکر میکنم حالا که اون رفته دنیا به آخر رسیده. که فکر میکنم حال الانم بدترین حال دنیاست.
اما واقعیت اینه که دنیا هیچوقت به اخر نمیرسه.
این امید ما آدماست که به آخر میرسه.
ما آدماییم که به ته میرسیم...
اما باز شروع میشیم...
باز بدتر از قبل ته میکشیم و باز شروع میکنیم.
چرخه لعنتی این زندگی همینجوریه...
ما آدما هی ته میکشیم...
هی شروع میکنیم...
و تمام این مدت دنیا مثل یه بچه تخس چهارساله
به لی لی کردنش دور حوض تو حیاط ادامه میده و بیخیال گریه های زن همسایه اس که شوهرش بهش خیانت کرده.

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
طبق معمول تمام اون روزها نشسته بودم روی تخت. با کتاب شعری که حواسم با هر بیتش پرت میشد تو خاطره های ممنوعه.
هنذفری هامم گذاشته بودم تو گوشم و ولوم رو برده بودم بالا تا صدای بارون بيرون رو نشنوم.
بارون خود دلتنگی بود.
صداش صدای خود خاطره ها.
باید یجور فرار میکردم.
مامان اومد تو اتاق. پنجره رو باز کرد و نشست روی تخت. هنذفری رو از تو گوشم کشید بیرون. صدای بارون همراه با خاطره ها گوشامو کر کرد! کتاب رو توی دستم چرخوندم و براش خوندم:
+ "دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست..."
_نمیخوای این خود آزاری رو تموم کنی؟
+"مرده ی اینگونه خود آزاری ام..."
_ چی میخوای از جون خودت؟ چرا راحت نمیزاری خودتو؟! فراموشش کن!
+مامان تا حالا تونستی منو دوست نداشته باشی و فراموشم کنی؟
_نه... البته که نه!
+ پس نخواه فراموشش کنم! فراموش کردن آدما اگه دست خودمون بود که روزهای بارونی انقدر آدم تو خودشون نمیرفتن!
_ حداقل برو زیر بارون دعای معجزه کن! دعا زیر بارون بیشتر شنیده میشه!
پریدم از جام و رفتم زیر بارون! برای خدا هم شعر بخونی میشنوه؟سرمو کردم رو به آسمون و نالیدم:

+ باید از سمت خدا،
معجزه نازل بشود!

تا دلم،
باز دلم،
باز دلم،

دل بشود..!


#محیا_زند

@aevien

.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
بعضی وقتا دوست دارم قلبمو از جاش در بیارم بزارم لب پنجره هوا بخوره فقط با مغزم زندگی کنم!
آره قلب نباشه آدم میمیره...
اما وقتی هم که سرجاشه انقدر احساسی و دلتنگ میشه که آدمو مرگ مغزی میکنه!
کاش یا هممون مرگ مغزی ميشديم یا هممون فقط با مغز و منطق زندگی میکردیم.
اصلا انصاف نیست که یه عده روزی هزار بار هی دلتنگ بشن...
هی تو خودشون مچاله بشن...
هی مرگ مغزی بشن...
برای آدمایی که با خیال راحت با مغزشون دارن زندگی میکنن و از دلتنگی هیچی بلد نیستن.
اصلا انصاف نیست!


#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
هزار سال هم که بگذره پاک نمیشی !
هزار و ششصدو نودوهفت بار بودنت رو تو قلبم هی سابیدم... هی شستم اما پاک نشدی. مثل لک آب انار رو همون لباس روشن محبوبم که هرچی شستمش پاک نشد. هی میشورمت اما پاک نمیشی
یادگاری هات... خاطره هات... چشمات نمیزارن پاک شی!
مثلا هفته پیش تو جشن تولد شیوا درست وسط رقصیدن و خنده های بلندم اهنگ عوض شد و خواننده خوند" اون دوتا مست چشات..."
و بنگ... یکی درست شلیک کرد وسط خنده هام و سوراخشون کرد. خونشون پاچید رو رو دلم و باز جاتو پر رنگ کرد.

یا چند روز پیش تر که رفته بودم برای ماهان برادرم یه تیشرت تابستونی بگیرم مغازه دار چندمدل گذاشته بود جلوم و من نگاهم تمام مدت قفل کرده بود روی همان تیشرت سرمه ای که نوشته های سفید انگلیسی روش داشت و بعد با سرعت یک موشک که از جو خارج میشه از زمین و زمان حال شلیک شده بودم و افتاده بودم تو همان بار اولی که دیده بودمت و یه همچین لباسی تنت بود.
یا اصلا همین امروز عصر بین قدم زدن هام تو اومدی... خودت نه ها... چشمات. همون قرنیه های مشکی با همون حالت خاص خودش که تو یه صورت دیگه داشت از رو به رو میومد. حتی انقدر تورو با خودش آورده بود که مجبورم کرد ازش بی دلیل ساعت بپرسم تا بتونم بیشتر به چشمایی که شبیه همون مشکی های خودت بود خیره بشم.
میبینی جانم؟
من هی میشورمت... اما پاک نمیشی.
هی کمرنگ میشی هی پر رنگت میکنن.
جای آب انار هیچوقت از روی لباس روشن پاک نمیشه. حالا هی تو چنگش بزن... هی بسابش... هی بشورش، پاک نمیشه.
پاک نمیشی جانا... پاک نمیشی.

#محیا_زند

@aevien