انتظار خبری نیست مرا؛
نه ز یاری،
نه ز دیار و دیاری باری …
نه ز یاری،
نه ز دیار و دیاری باری …
قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید:
که دروغی تو، دروغ…
که فریبی تو، فریب…
که دروغی تو، دروغ…
که فریبی تو، فریب…
انقدر از انسان بودن غمگینم که بقول رضا براهنی:
من گریه ام گرفته که آخر چرا پرنده به دنیا نیامدم؟!
من گریه ام گرفته که آخر چرا پرنده به دنیا نیامدم؟!
هر چقدر ما ایرانیها شلنگ قلیان به دست داریم این غربیها کتاب در دست دارند و کتاب جزء لاینفک زندگى این مردم است ...
ما چوب حماقتمان را میخوریم آنها نان لیاقتشان را !
#جلال_آل_احمد
@aevien 🌱
ما چوب حماقتمان را میخوریم آنها نان لیاقتشان را !
#جلال_آل_احمد
@aevien 🌱
از یکروزها و خاطراتی مهم نیست چقدر بگذره، به هرحال هروقت که یادش میافتی و مرورش میکنی میتونه مثل روز اول خوشحال، غمگین یا پر از حسرتت کنه!
یک روزهایی نه تکرار میشن نه داغشون از بین میره…
یک روزهایی نه تکرار میشن نه داغشون از بین میره…
خیلی طول میکشه تا آدم یاد بگیره فقط دوست داشتن دلیل کافی ای برای نگه داشتن یه آدم تو زندگی نیست…
یروزایی انگار هیچ چیز سر جاش نیست!
زمین هنوز گرده، خورشید از شرق طلوع میکنه اما هیچ چیز سرجاش نیست.
مثلا نمیدونم جای اصلی بغض کجاست اما میدونم برعکس تصور بقیه برای گلو نیست و بعضی روزها از صبح یه بغض بی پدر و مادر میافته تو گلوی آدم.
مثلا از صبح هی قهوه خوردم که باخودش این بغض سگمصبو بشوره و ببرتش پایین اما نرفت !
با همکارها حرف زدم، کارهامو کردم.
با گربه هام وقت گذروندم؛ دوستهامو دیدم، نشد! نرفت!
سمج سمج گنده تر از صبح هنوز تو گلوم بود.
نه گریه میشد که بریزه بیرون و نه حل میشد بره پایین!
اشک هام همینجوری چسبیده بودن پشت پلک هام، اما نشد نرفت .
پنج دور کامل بلوار رو دور زدم و آهنگ گوش کردم که بریزه بیرون بلاخره؛ اشک ها نریخت، فقط بغض گلوم رو سفت تر کرد.
گیتارمرودست گرفتم صداها آرومم کنن، حالم خوب نیست، نت ها انگار میدونن که از زیر دستم در میرن و صداها فالش میشه و بغضمو فقط بزرگتر میکنه.… و بغض نرفت.
طول اتاق رو قدم زدم ، هربار شیش قدمه، کلافه ام، نمیتونم بشینم، راه میرم، فکر کنم هزار قدمی تو همین چندمتر راه رفتم، بغض نرفت.
تمرینات زبان رو باز میکنم میزارم جلوم، باهمون بغض سگی که صدامو لرزون کرده جمله هارو میگم!
نشد!
تمام این کارها فقط دارن بغضمو بزرگتر میکنن!
دوباره پا میشم، آهنگمورد علاقه ام رو پخش میکنم و دوباره اون شیش قدم کذایی رو قدم میزنم و سعی میکنم ذهنمو آروم نگه دارم از جنگ جهانی هایی که تو شه؛ نشد.
بیچاره بودن باید یه همچین چیزی باشه که هرکاری میکنی چاره ای پیدا نمیکنی.
بغض بیچارهام کرده…
#محیا_زند
_شب نوشت های پریشان.
زمین هنوز گرده، خورشید از شرق طلوع میکنه اما هیچ چیز سرجاش نیست.
مثلا نمیدونم جای اصلی بغض کجاست اما میدونم برعکس تصور بقیه برای گلو نیست و بعضی روزها از صبح یه بغض بی پدر و مادر میافته تو گلوی آدم.
مثلا از صبح هی قهوه خوردم که باخودش این بغض سگمصبو بشوره و ببرتش پایین اما نرفت !
با همکارها حرف زدم، کارهامو کردم.
با گربه هام وقت گذروندم؛ دوستهامو دیدم، نشد! نرفت!
سمج سمج گنده تر از صبح هنوز تو گلوم بود.
نه گریه میشد که بریزه بیرون و نه حل میشد بره پایین!
اشک هام همینجوری چسبیده بودن پشت پلک هام، اما نشد نرفت .
پنج دور کامل بلوار رو دور زدم و آهنگ گوش کردم که بریزه بیرون بلاخره؛ اشک ها نریخت، فقط بغض گلوم رو سفت تر کرد.
گیتارمرودست گرفتم صداها آرومم کنن، حالم خوب نیست، نت ها انگار میدونن که از زیر دستم در میرن و صداها فالش میشه و بغضمو فقط بزرگتر میکنه.… و بغض نرفت.
طول اتاق رو قدم زدم ، هربار شیش قدمه، کلافه ام، نمیتونم بشینم، راه میرم، فکر کنم هزار قدمی تو همین چندمتر راه رفتم، بغض نرفت.
تمرینات زبان رو باز میکنم میزارم جلوم، باهمون بغض سگی که صدامو لرزون کرده جمله هارو میگم!
نشد!
تمام این کارها فقط دارن بغضمو بزرگتر میکنن!
دوباره پا میشم، آهنگمورد علاقه ام رو پخش میکنم و دوباره اون شیش قدم کذایی رو قدم میزنم و سعی میکنم ذهنمو آروم نگه دارم از جنگ جهانی هایی که تو شه؛ نشد.
بیچاره بودن باید یه همچین چیزی باشه که هرکاری میکنی چاره ای پیدا نمیکنی.
بغض بیچارهام کرده…
#محیا_زند
_شب نوشت های پریشان.
@aevien 🌱
گفتم: باید همونموقع دوستم میداشتی، همونموقع که انقدر پر از هیچی نبودم سفت بغلم میکردی!
حالا؟!
حالا دیره!
حالا درست شبیه یه شهر بعد از جنگم که نیروهای کمکی رسیدن تا جلوی نیروهای دشمن رو بگیرن !
فایده داره؟
نه دیگه !
بوی گوشت سوخته و خون همه شهرو گرفته، همه جا ویرونه!
برو عزیز سال های دورم، خیلی دیره !
#محیا_زند
گفتم: باید همونموقع دوستم میداشتی، همونموقع که انقدر پر از هیچی نبودم سفت بغلم میکردی!
حالا؟!
حالا دیره!
حالا درست شبیه یه شهر بعد از جنگم که نیروهای کمکی رسیدن تا جلوی نیروهای دشمن رو بگیرن !
فایده داره؟
نه دیگه !
بوی گوشت سوخته و خون همه شهرو گرفته، همه جا ویرونه!
برو عزیز سال های دورم، خیلی دیره !
#محیا_زند
@AEVIEN 🌱 | ناپیرو
عزیز من
هر چیزی که الان داره اذیتت میکنه، فقط یه قسمت از زندگیته
به اندازهی | یه قسمت | اذیت شو
عزیز من
هر چیزی که الان داره اذیتت میکنه، فقط یه قسمت از زندگیته
به اندازهی | یه قسمت | اذیت شو
یوقت هایی که قلبم سنگینه و حالم ناخوش پامیشم راه میرم و آروم میزنم رو قلبم و از شمس لنگرودی به خودم میگم:
“ آرام باش عزیز من ، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب ، برق و بوی نمک ، ترشح شادمانی گاهی هم فرو میرویم ، چشمهای مان را میبندیم ، همه جا تاریکی است
آرام باش عزیز من آرام باش دوباره سر از آب بیرون می آوریم و تلالو آفتاب را می بینیم زیر بوته ای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری ، طالع می شود. “
و حالم خوب که نه، بهتر میشه.
“ آرام باش عزیز من ، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب ، برق و بوی نمک ، ترشح شادمانی گاهی هم فرو میرویم ، چشمهای مان را میبندیم ، همه جا تاریکی است
آرام باش عزیز من آرام باش دوباره سر از آب بیرون می آوریم و تلالو آفتاب را می بینیم زیر بوته ای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری ، طالع می شود. “
و حالم خوب که نه، بهتر میشه.
@aevien 🌱
_مطمئنی میخوای ترکش کنی؟ به روزایِ بعد تو فکر کردی؟ که چه بلایی سرش میاد؟
+آره، یمدت شباشو با گریه میگذرونه و خاطرات رو مرور میکنه بعد یادش میره، تا وابسته تر نشدیم جدایی بهتره.
_چهار سال پیش همین حرفارو بهش زدم، گفتم تا وابسته تر نشدیم بهتره جداشیم، رابطه مون ته نداره. بهم گفت نرو، بری میمیریم. گفتم اینا که شعاره، یه مدت بیتابی میکنی خوب میشی دوباره.
دیگه ندیدمش تا چند ماه پیش تو آزمایشگاه.
جاخوردیم از دیدن هم، لا به لای موهای رنگ شده اش چندتا تار سفید بود و کنار چشماش چروک. پیر شده بود.
بهش گفتم: پیر شدی!
گفت: درعوض تو تکون نخوردی، غمِ دلتنگی نداشتی حتما.
گفتم: تو داشتی؟
گفت: تا دلت بخواد، چهارساله دارم با شام و ناهار قورتش میدم.
به روی خودم نیاوردم منو میگه،دست چپش حلقه داشت: ازدواج کردی؟
گفت: آره.
گفتم: مرد خوبیه؟ راضی ای ازش؟
گفت: آره مرد خوبیه، موهاش مثل تو فر نیست اما حالتش قشنگه، مثل تو با چشماش نمیخنده ولی مهربونه، مثل تو بلد نیست شعر بخونه ولی آدم موفقیه تو کارش. ولی... اسمش شبیه توِ. اصلا همینش اول از همه چشممو گرفت.
گریه ام گرفته بود: دوسش داری؟
گفت: گفتم که...مرد خوبیه.
گفتم:نشد جواب... دوسش داری؟
گفت: نه به اندازه تو.
همونموقع پرستار صداش زد و برگه آزمایششو داد. آزمایشِ بارداری که مثبت بود.
با برگه اومد جلوم وایساد گفت: باباشو که هیچوقت نتونستم با عشق بخوام، دعا کن حداقل بچه مو عاشقانه بزرگ کنم. دعا کن تموم شه دلتنگیام برات.
رفت و دیگه ندیدمش. میدونی میخوام بگم بعضی دوست داشتنا واقعی ان و دوست داشتن هایِ واقعی با هیچ رفتنی تموم نمیشن.
میخوام بگم بعضی رفتنا خوشبختی رو میگیره از آدم.
بعضی رفتنا فکر میکنیم رفتنه وگرنه خاطره ها همیشه میمونن و جون میگیرن.
حالا بازم میپرسم فکر کردی به روزایِ بعد رفتنت؟
مثل من یه مادر بدون قلب درست نکنی رفیق.
#محیا_زند
_مطمئنی میخوای ترکش کنی؟ به روزایِ بعد تو فکر کردی؟ که چه بلایی سرش میاد؟
+آره، یمدت شباشو با گریه میگذرونه و خاطرات رو مرور میکنه بعد یادش میره، تا وابسته تر نشدیم جدایی بهتره.
_چهار سال پیش همین حرفارو بهش زدم، گفتم تا وابسته تر نشدیم بهتره جداشیم، رابطه مون ته نداره. بهم گفت نرو، بری میمیریم. گفتم اینا که شعاره، یه مدت بیتابی میکنی خوب میشی دوباره.
دیگه ندیدمش تا چند ماه پیش تو آزمایشگاه.
جاخوردیم از دیدن هم، لا به لای موهای رنگ شده اش چندتا تار سفید بود و کنار چشماش چروک. پیر شده بود.
بهش گفتم: پیر شدی!
گفت: درعوض تو تکون نخوردی، غمِ دلتنگی نداشتی حتما.
گفتم: تو داشتی؟
گفت: تا دلت بخواد، چهارساله دارم با شام و ناهار قورتش میدم.
به روی خودم نیاوردم منو میگه،دست چپش حلقه داشت: ازدواج کردی؟
گفت: آره.
گفتم: مرد خوبیه؟ راضی ای ازش؟
گفت: آره مرد خوبیه، موهاش مثل تو فر نیست اما حالتش قشنگه، مثل تو با چشماش نمیخنده ولی مهربونه، مثل تو بلد نیست شعر بخونه ولی آدم موفقیه تو کارش. ولی... اسمش شبیه توِ. اصلا همینش اول از همه چشممو گرفت.
گریه ام گرفته بود: دوسش داری؟
گفت: گفتم که...مرد خوبیه.
گفتم:نشد جواب... دوسش داری؟
گفت: نه به اندازه تو.
همونموقع پرستار صداش زد و برگه آزمایششو داد. آزمایشِ بارداری که مثبت بود.
با برگه اومد جلوم وایساد گفت: باباشو که هیچوقت نتونستم با عشق بخوام، دعا کن حداقل بچه مو عاشقانه بزرگ کنم. دعا کن تموم شه دلتنگیام برات.
رفت و دیگه ندیدمش. میدونی میخوام بگم بعضی دوست داشتنا واقعی ان و دوست داشتن هایِ واقعی با هیچ رفتنی تموم نمیشن.
میخوام بگم بعضی رفتنا خوشبختی رو میگیره از آدم.
بعضی رفتنا فکر میکنیم رفتنه وگرنه خاطره ها همیشه میمونن و جون میگیرن.
حالا بازم میپرسم فکر کردی به روزایِ بعد رفتنت؟
مثل من یه مادر بدون قلب درست نکنی رفیق.
#محیا_زند
@aevien 🌱
نميدونم از تاثیرات آب و هواییِ ابرهایِ گرفته آسمان امروزه یا تاثیراتِ فشارِ امتحانِ سختِ استاد فلانی!
یا شاید بخاطرِ تشابه نصف و نیمه امروز با اون سه شنبه اس که همینجور ابرها گرفته بودن، زیبا خانم اومده بود برای تمیز کردنِ خونه. بعد از یه روز شلوغ تازه رسیده بودم که پیامت اومد رو صفحه گوشی" رسیدی؟" و پشت بندش فایل صدات که موقع پخش ترکیب شد با صدایِ آهنگ "گریه نکن" و بویِ وایتکسی که کل خونه رو برداشته بود و صدایِ دردودلِ ریز زیبا خانم با مامان.
نمیدونم بخاطر بویِ وایتکسیه که کل خونه رو برداشته یا ابرهایِ گرفته یا جزوه امتحانی که هنوز نصفش نخونده مونده.
نمیدونم تاثیرِ کدومه که وقتی از خواب بیدار شدم تا حالا باعث شده بشینم کنارِ پنجره، هنذفری رو بچپونم تو گوشم و بی وقفه " گریه نکن" گوش بدم و دستِ دلم کش بیاد سمت خاطرت و هی به خودم تشر بزنم: شروع نکن دوباره ها! و مثلِ پروانه که بی دفاع میافته تو تارِ عنکبوت بیافتم تو تاری که نصفش دوست داشتنه و نصفِ بیــشترش تنفــر.
تو جوابِ حرف هایِ زیبا خانم هم فقط بی حوصله چند وقت یکبار سر تکون بدم و هی نق بزنم: خدا پدرتو بیامرزه زیباخانم زودتر این بساط وایتکس رو جمع کن.
بگه: حساس نبودی قبلا ها به بوش!
بخندم و فکر کنم قبلا به نصف چیزهایی که الان حساسم حساس نبودم.
نمیدونم از تاثیراتِ کدومشونه این دلگیری امروز!
تو میدونی؟
تو میدونی حالِ پروانه ای که گیر بیافته تو تارِ مخلوط تنفــر و دوست داشتن چجوریه؟
نه...یادم نبود، تو خیلی وقته راجبِ من چیزی نمیدونی!
#محیا_زند
نميدونم از تاثیرات آب و هواییِ ابرهایِ گرفته آسمان امروزه یا تاثیراتِ فشارِ امتحانِ سختِ استاد فلانی!
یا شاید بخاطرِ تشابه نصف و نیمه امروز با اون سه شنبه اس که همینجور ابرها گرفته بودن، زیبا خانم اومده بود برای تمیز کردنِ خونه. بعد از یه روز شلوغ تازه رسیده بودم که پیامت اومد رو صفحه گوشی" رسیدی؟" و پشت بندش فایل صدات که موقع پخش ترکیب شد با صدایِ آهنگ "گریه نکن" و بویِ وایتکسی که کل خونه رو برداشته بود و صدایِ دردودلِ ریز زیبا خانم با مامان.
نمیدونم بخاطر بویِ وایتکسیه که کل خونه رو برداشته یا ابرهایِ گرفته یا جزوه امتحانی که هنوز نصفش نخونده مونده.
نمیدونم تاثیرِ کدومه که وقتی از خواب بیدار شدم تا حالا باعث شده بشینم کنارِ پنجره، هنذفری رو بچپونم تو گوشم و بی وقفه " گریه نکن" گوش بدم و دستِ دلم کش بیاد سمت خاطرت و هی به خودم تشر بزنم: شروع نکن دوباره ها! و مثلِ پروانه که بی دفاع میافته تو تارِ عنکبوت بیافتم تو تاری که نصفش دوست داشتنه و نصفِ بیــشترش تنفــر.
تو جوابِ حرف هایِ زیبا خانم هم فقط بی حوصله چند وقت یکبار سر تکون بدم و هی نق بزنم: خدا پدرتو بیامرزه زیباخانم زودتر این بساط وایتکس رو جمع کن.
بگه: حساس نبودی قبلا ها به بوش!
بخندم و فکر کنم قبلا به نصف چیزهایی که الان حساسم حساس نبودم.
نمیدونم از تاثیراتِ کدومشونه این دلگیری امروز!
تو میدونی؟
تو میدونی حالِ پروانه ای که گیر بیافته تو تارِ مخلوط تنفــر و دوست داشتن چجوریه؟
نه...یادم نبود، تو خیلی وقته راجبِ من چیزی نمیدونی!
#محیا_زند
یه جغرافیارو بیشتر از هرچیز آدماش هستن که عزیز و قشنگش میکنن.
.: آویـــــــــــــــــن :.
Voice message
به عادت اون روزهایی که همینجوری دلی وویس میگرفتم و میزاشتم.
و خب این آهنگ اولافور آرنالدز … میتونم هرروز گوشش بدم و هرروز باهاش فکر کنم و حرف بزنم.
و خب این آهنگ اولافور آرنالدز … میتونم هرروز گوشش بدم و هرروز باهاش فکر کنم و حرف بزنم.
[ گریه نکن ای شب زده
ای شب نشین گریه نکن...
خاتون هم گریز من
برای این دربه در بی سرزمین گریه نکن ]
ای شب نشین گریه نکن...
خاتون هم گریز من
برای این دربه در بی سرزمین گریه نکن ]