هی راه رفتم
و زخم خوردم
و خون دلم چکید بر زمین؛
گلها روییدند
و گلها دهانشان تیغ داشت.
و زخم خوردم
و خون دلم چکید بر زمین؛
گلها روییدند
و گلها دهانشان تیغ داشت.
راهی که میروید به صد شوق و اضطراب؛ ما بازگشتهایم از آن خسته و خراب...!
.: آویـــــــــــــــــن :.
#شمس_لنگرودی : دستهای تو تصمیم بود؛ باید میگرفتم و دور میشدم. @aevien 🌱
به سال ها قبل فکر میکنم، به وقتی که طفل معصوم تر بودیم و دنیا انقدر جدی نشده بود برامون، همون موقع که روح هامون هنوز انقدر سلاخی نشده بود؛
همونموقع باید دور میشدیم، فرار میکردیم…
همونموقع باید دور میشدیم، فرار میکردیم…
یادمه یه اسمی داشت تو روانشناسی این حسه ولی یادم نیست چی بود اسمش !
همین حس یخ زدگی و خنثی بودن !
مغزت کار میکنه اما بخش عواطف تعطیله!
درد رو احساس میکنی، سرما و گرمارو ...
اما چیزهایی مثل دوست داشتن، دلتنگی، شادی، اندوه و ... رو حس نمیکنی !
یه مکانیزم دفاعیه (حداقل برای من) بخاطر فشار زیاد و استرس شدید !
همین حس یخ زدگی و خنثی بودن !
مغزت کار میکنه اما بخش عواطف تعطیله!
درد رو احساس میکنی، سرما و گرمارو ...
اما چیزهایی مثل دوست داشتن، دلتنگی، شادی، اندوه و ... رو حس نمیکنی !
یه مکانیزم دفاعیه (حداقل برای من) بخاطر فشار زیاد و استرس شدید !
انتظار خبری نیست مرا؛
نه ز یاری،
نه ز دیار و دیاری باری …
نه ز یاری،
نه ز دیار و دیاری باری …
قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید:
که دروغی تو، دروغ…
که فریبی تو، فریب…
که دروغی تو، دروغ…
که فریبی تو، فریب…
انقدر از انسان بودن غمگینم که بقول رضا براهنی:
من گریه ام گرفته که آخر چرا پرنده به دنیا نیامدم؟!
من گریه ام گرفته که آخر چرا پرنده به دنیا نیامدم؟!
هر چقدر ما ایرانیها شلنگ قلیان به دست داریم این غربیها کتاب در دست دارند و کتاب جزء لاینفک زندگى این مردم است ...
ما چوب حماقتمان را میخوریم آنها نان لیاقتشان را !
#جلال_آل_احمد
@aevien 🌱
ما چوب حماقتمان را میخوریم آنها نان لیاقتشان را !
#جلال_آل_احمد
@aevien 🌱
از یکروزها و خاطراتی مهم نیست چقدر بگذره، به هرحال هروقت که یادش میافتی و مرورش میکنی میتونه مثل روز اول خوشحال، غمگین یا پر از حسرتت کنه!
یک روزهایی نه تکرار میشن نه داغشون از بین میره…
یک روزهایی نه تکرار میشن نه داغشون از بین میره…
خیلی طول میکشه تا آدم یاد بگیره فقط دوست داشتن دلیل کافی ای برای نگه داشتن یه آدم تو زندگی نیست…
یروزایی انگار هیچ چیز سر جاش نیست!
زمین هنوز گرده، خورشید از شرق طلوع میکنه اما هیچ چیز سرجاش نیست.
مثلا نمیدونم جای اصلی بغض کجاست اما میدونم برعکس تصور بقیه برای گلو نیست و بعضی روزها از صبح یه بغض بی پدر و مادر میافته تو گلوی آدم.
مثلا از صبح هی قهوه خوردم که باخودش این بغض سگمصبو بشوره و ببرتش پایین اما نرفت !
با همکارها حرف زدم، کارهامو کردم.
با گربه هام وقت گذروندم؛ دوستهامو دیدم، نشد! نرفت!
سمج سمج گنده تر از صبح هنوز تو گلوم بود.
نه گریه میشد که بریزه بیرون و نه حل میشد بره پایین!
اشک هام همینجوری چسبیده بودن پشت پلک هام، اما نشد نرفت .
پنج دور کامل بلوار رو دور زدم و آهنگ گوش کردم که بریزه بیرون بلاخره؛ اشک ها نریخت، فقط بغض گلوم رو سفت تر کرد.
گیتارمرودست گرفتم صداها آرومم کنن، حالم خوب نیست، نت ها انگار میدونن که از زیر دستم در میرن و صداها فالش میشه و بغضمو فقط بزرگتر میکنه.… و بغض نرفت.
طول اتاق رو قدم زدم ، هربار شیش قدمه، کلافه ام، نمیتونم بشینم، راه میرم، فکر کنم هزار قدمی تو همین چندمتر راه رفتم، بغض نرفت.
تمرینات زبان رو باز میکنم میزارم جلوم، باهمون بغض سگی که صدامو لرزون کرده جمله هارو میگم!
نشد!
تمام این کارها فقط دارن بغضمو بزرگتر میکنن!
دوباره پا میشم، آهنگمورد علاقه ام رو پخش میکنم و دوباره اون شیش قدم کذایی رو قدم میزنم و سعی میکنم ذهنمو آروم نگه دارم از جنگ جهانی هایی که تو شه؛ نشد.
بیچاره بودن باید یه همچین چیزی باشه که هرکاری میکنی چاره ای پیدا نمیکنی.
بغض بیچارهام کرده…
#محیا_زند
_شب نوشت های پریشان.
زمین هنوز گرده، خورشید از شرق طلوع میکنه اما هیچ چیز سرجاش نیست.
مثلا نمیدونم جای اصلی بغض کجاست اما میدونم برعکس تصور بقیه برای گلو نیست و بعضی روزها از صبح یه بغض بی پدر و مادر میافته تو گلوی آدم.
مثلا از صبح هی قهوه خوردم که باخودش این بغض سگمصبو بشوره و ببرتش پایین اما نرفت !
با همکارها حرف زدم، کارهامو کردم.
با گربه هام وقت گذروندم؛ دوستهامو دیدم، نشد! نرفت!
سمج سمج گنده تر از صبح هنوز تو گلوم بود.
نه گریه میشد که بریزه بیرون و نه حل میشد بره پایین!
اشک هام همینجوری چسبیده بودن پشت پلک هام، اما نشد نرفت .
پنج دور کامل بلوار رو دور زدم و آهنگ گوش کردم که بریزه بیرون بلاخره؛ اشک ها نریخت، فقط بغض گلوم رو سفت تر کرد.
گیتارمرودست گرفتم صداها آرومم کنن، حالم خوب نیست، نت ها انگار میدونن که از زیر دستم در میرن و صداها فالش میشه و بغضمو فقط بزرگتر میکنه.… و بغض نرفت.
طول اتاق رو قدم زدم ، هربار شیش قدمه، کلافه ام، نمیتونم بشینم، راه میرم، فکر کنم هزار قدمی تو همین چندمتر راه رفتم، بغض نرفت.
تمرینات زبان رو باز میکنم میزارم جلوم، باهمون بغض سگی که صدامو لرزون کرده جمله هارو میگم!
نشد!
تمام این کارها فقط دارن بغضمو بزرگتر میکنن!
دوباره پا میشم، آهنگمورد علاقه ام رو پخش میکنم و دوباره اون شیش قدم کذایی رو قدم میزنم و سعی میکنم ذهنمو آروم نگه دارم از جنگ جهانی هایی که تو شه؛ نشد.
بیچاره بودن باید یه همچین چیزی باشه که هرکاری میکنی چاره ای پیدا نمیکنی.
بغض بیچارهام کرده…
#محیا_زند
_شب نوشت های پریشان.
@aevien 🌱
گفتم: باید همونموقع دوستم میداشتی، همونموقع که انقدر پر از هیچی نبودم سفت بغلم میکردی!
حالا؟!
حالا دیره!
حالا درست شبیه یه شهر بعد از جنگم که نیروهای کمکی رسیدن تا جلوی نیروهای دشمن رو بگیرن !
فایده داره؟
نه دیگه !
بوی گوشت سوخته و خون همه شهرو گرفته، همه جا ویرونه!
برو عزیز سال های دورم، خیلی دیره !
#محیا_زند
گفتم: باید همونموقع دوستم میداشتی، همونموقع که انقدر پر از هیچی نبودم سفت بغلم میکردی!
حالا؟!
حالا دیره!
حالا درست شبیه یه شهر بعد از جنگم که نیروهای کمکی رسیدن تا جلوی نیروهای دشمن رو بگیرن !
فایده داره؟
نه دیگه !
بوی گوشت سوخته و خون همه شهرو گرفته، همه جا ویرونه!
برو عزیز سال های دورم، خیلی دیره !
#محیا_زند
@AEVIEN 🌱 | ناپیرو
عزیز من
هر چیزی که الان داره اذیتت میکنه، فقط یه قسمت از زندگیته
به اندازهی | یه قسمت | اذیت شو
عزیز من
هر چیزی که الان داره اذیتت میکنه، فقط یه قسمت از زندگیته
به اندازهی | یه قسمت | اذیت شو