.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
یادت هست عزیزم؟
چهارشنبه بود... بعد از همان پروژه و شلوغی هاش. رفته بودیم برای ناهار خونه یکی از بچه ها. میگرنت شروع شده بود. نه دلت میومد جمع رو بیخیال بشی نه میتونستی سردردت رو تحمل کنی.
با چشم هات خیره شدی بهم که یعنی چکار کنم؟
از جام پاشدم... دستتو گرفتم و کشیدمت تو یکی از اتاق ها. لامپ رو خاموش کردم. سرتو گذاشتم رو پاهام. عینکت رو از رو چشمات برداشتم و دستمو کشیدم تو پیچ موهای مشکیت.
یادت هست عزیزم؟
برات زیر لب شعر همدم معین رو زمزمه کردم"کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه...".
و تو بقیه اش رو خونده بودی:" خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه..." و بعد دستمو گذاشتی رو چشمات و گفتی: نباشی این سردرد ها منو میکشن... قول میدی که همیشه باشی و دست بکشی تو موهام؟ و من قول داده بودم بدون اینکه از تو قول موندن بگیرم... مطمئن بودم همیشه میمونی. مگه میشد با اون همه سردرد منو تنها بزاری؟
یادت هست عزیزم؟
چند وقتی گذشته و حالا نمیدونم وقتی سرت درد میگیره کی تو موهات دست میکشه و تو ازش قول موندن میگیری!
چند وقتی گذشته و من این همه روز نبودنت رو سردرد دارم. سردرد دارم بدون اینکه تو باشی و برام زمزمه کنی:
" فقط تو فکره این عشقم ، تو فکره بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سرگرم کاری شم"
#محیا_زند
@aevien
چهارشنبه بود... بعد از همان پروژه و شلوغی هاش. رفته بودیم برای ناهار خونه یکی از بچه ها. میگرنت شروع شده بود. نه دلت میومد جمع رو بیخیال بشی نه میتونستی سردردت رو تحمل کنی.
با چشم هات خیره شدی بهم که یعنی چکار کنم؟
از جام پاشدم... دستتو گرفتم و کشیدمت تو یکی از اتاق ها. لامپ رو خاموش کردم. سرتو گذاشتم رو پاهام. عینکت رو از رو چشمات برداشتم و دستمو کشیدم تو پیچ موهای مشکیت.
یادت هست عزیزم؟
برات زیر لب شعر همدم معین رو زمزمه کردم"کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه...".
و تو بقیه اش رو خونده بودی:" خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه..." و بعد دستمو گذاشتی رو چشمات و گفتی: نباشی این سردرد ها منو میکشن... قول میدی که همیشه باشی و دست بکشی تو موهام؟ و من قول داده بودم بدون اینکه از تو قول موندن بگیرم... مطمئن بودم همیشه میمونی. مگه میشد با اون همه سردرد منو تنها بزاری؟
یادت هست عزیزم؟
چند وقتی گذشته و حالا نمیدونم وقتی سرت درد میگیره کی تو موهات دست میکشه و تو ازش قول موندن میگیری!
چند وقتی گذشته و من این همه روز نبودنت رو سردرد دارم. سردرد دارم بدون اینکه تو باشی و برام زمزمه کنی:
" فقط تو فکره این عشقم ، تو فکره بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سرگرم کاری شم"
#محیا_زند
@aevien
سی و چند سال دیگر؛ یک عصر پاییزی داریم با پسرم میرویم مطب دکتر قلبم...
دم پله های مطب دختری از رو به رو می آید... پسرم لبخند میزند و کنار میکشد تا دختر رد شود...
به منشی مطب لبخند میزند و تشکر میکند... به دکتر لبخند میزند و چندتا سوال پزشکی میپرسد...
در راه برگشت ترمز میزند و با لبخند اجازه رد شدن به چندتا دختر دبستانی صورتى پوش را میدهد که منتظرند چراغ قرمز شود...
و احتمالا تمام این مدت با هر لبخند پسرم من دست روی قلبم میذارم و سنگین نفس میکشم... اخر سر طاقت نمی آورم و خيره به نيمرخ خندانش مى گويم:
نخند مادرجون... نخند!
به هر کس که میرسی حتی از روی احترام هم نخند! کسی چه میدونه... شاید همین خنده ى بى غرض تو سال ها بعد ،درد بندازه به قلب يکى...من از چهارده سالگی تا حالا بیماری قلبی دارم! مرض خنده ى یه جفت چشم مشکی افتاده به جونم و قلبمو به این حال و روز در آورده...
نخند مادر جون...
خنده سلاح سردیه که با اون حالتی که به چشم میده نيشتر میزنه به قلب!
تو روى هر کسى نخند مادرجون!
و بعد دوباره قلبمو که تیر میکشه تو مشتم میگیرم و هی زیر لب زمزمه میکنم:
" تو همانی که دلم لک زده لبخندش را..."
#محیا_زند
@aevien
دم پله های مطب دختری از رو به رو می آید... پسرم لبخند میزند و کنار میکشد تا دختر رد شود...
به منشی مطب لبخند میزند و تشکر میکند... به دکتر لبخند میزند و چندتا سوال پزشکی میپرسد...
در راه برگشت ترمز میزند و با لبخند اجازه رد شدن به چندتا دختر دبستانی صورتى پوش را میدهد که منتظرند چراغ قرمز شود...
و احتمالا تمام این مدت با هر لبخند پسرم من دست روی قلبم میذارم و سنگین نفس میکشم... اخر سر طاقت نمی آورم و خيره به نيمرخ خندانش مى گويم:
نخند مادرجون... نخند!
به هر کس که میرسی حتی از روی احترام هم نخند! کسی چه میدونه... شاید همین خنده ى بى غرض تو سال ها بعد ،درد بندازه به قلب يکى...من از چهارده سالگی تا حالا بیماری قلبی دارم! مرض خنده ى یه جفت چشم مشکی افتاده به جونم و قلبمو به این حال و روز در آورده...
نخند مادر جون...
خنده سلاح سردیه که با اون حالتی که به چشم میده نيشتر میزنه به قلب!
تو روى هر کسى نخند مادرجون!
و بعد دوباره قلبمو که تیر میکشه تو مشتم میگیرم و هی زیر لب زمزمه میکنم:
" تو همانی که دلم لک زده لبخندش را..."
#محیا_زند
@aevien
برگرفته از رمان "غرور و تعصب" با بازی معرکه "کیرا نایتلی" 💜یک عاشقانه کلاسیک فوق العاده.
Pride & Prejudice 2005 / غرور و تعصب
720p Bluray 850 MB
http://yon.ir/tpr7
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
Pride & Prejudice 2005 / غرور و تعصب
720p Bluray 850 MB
http://yon.ir/tpr7
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
∞:
@aevien
يکى از "لعنتى ترين" حس هاى دنيا همين است که کلمات رژه بروند توى مغزت و نتوانى پياده شان کنى روى کاغذ...
اصلن مگر کسانى که درگير نوشتن مى شوند چقدر دلخوشى دارند؟!
چقدر کيف مى کنند از مهمانى رفتن؟!قر دادن؟!
بستنى خوردن وسط چله ى زمستان يا هزار چيز ديگر...
آدمى که قلم دستش مى گيرد و برايش مهم نيست وسط عروسى نشىته و همه خيره اش شده اند؛فقط مى خواهد بنويسد و خالى کند مخزن هميشه پر مغزش را؛
_اين آدم يک موجود معمولى نيست..._
کارهايش داد مى زنند،تافته ى جدا بافته بودنش را...
بترسيد از اين آدم ها...
از نويسنده ها...
مى توانند يک روزى مثنوى بارانتان کنند با حجم زيادى کلمات مانده در مغزشان...يک جورى که هيچ وقت دلتان نخواهد به ياد بياوريد...
.
.
.
و اين ابدن عادلانه نيست که سرت درد بگيرد از کوبش بى امان کلمه ها و خودکار خشک شده باشد توى دستت...
مثل پرنده اى که بال هايش زخمى نيست اما نمى تواند بپرد...
مثل خواننده اى که صدايش نگرفته اما محکوم است به نخواندن...
.
.
.
بترسيد از کسانى که پناه برده اند به نوشتن...
اين ها
به
هيچ وجه
"معمولى"
نيستند...
#مريم_خسروى
@aevien
@aevien
يکى از "لعنتى ترين" حس هاى دنيا همين است که کلمات رژه بروند توى مغزت و نتوانى پياده شان کنى روى کاغذ...
اصلن مگر کسانى که درگير نوشتن مى شوند چقدر دلخوشى دارند؟!
چقدر کيف مى کنند از مهمانى رفتن؟!قر دادن؟!
بستنى خوردن وسط چله ى زمستان يا هزار چيز ديگر...
آدمى که قلم دستش مى گيرد و برايش مهم نيست وسط عروسى نشىته و همه خيره اش شده اند؛فقط مى خواهد بنويسد و خالى کند مخزن هميشه پر مغزش را؛
_اين آدم يک موجود معمولى نيست..._
کارهايش داد مى زنند،تافته ى جدا بافته بودنش را...
بترسيد از اين آدم ها...
از نويسنده ها...
مى توانند يک روزى مثنوى بارانتان کنند با حجم زيادى کلمات مانده در مغزشان...يک جورى که هيچ وقت دلتان نخواهد به ياد بياوريد...
.
.
.
و اين ابدن عادلانه نيست که سرت درد بگيرد از کوبش بى امان کلمه ها و خودکار خشک شده باشد توى دستت...
مثل پرنده اى که بال هايش زخمى نيست اما نمى تواند بپرد...
مثل خواننده اى که صدايش نگرفته اما محکوم است به نخواندن...
.
.
.
بترسيد از کسانى که پناه برده اند به نوشتن...
اين ها
به
هيچ وجه
"معمولى"
نيستند...
#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
وقتی میپرسن:اگه برگرده قبولش میکنی یا نه؟
پوزخند میزنم، سینه سپر میکنم، دستم رو با بیخیالی تو هوا تکون میدم و میگم:
قبول کنم؟ آدمی که خودش رفته قبول کردن نداره. "آب ریخته برگشتنی نیست" حکایت آدم های رفته است. کسی که انقدر بی رحمه که میزاره روزهای زیادی رو بخاطر نبودنش درد بکشی و گریه کنی همون بهتر که رفته بمونه. فراموشش کردم اصلا.
اما عزیزم با خودمون که تعارف ندارم.
هنوز هر شب قبل از خوابیدن داشتنت رو تجسم میکنم.
هنوز با کوچیکترین چیزی که گره خورده باشه به خاطره هامون بهم میریزم.
هنوز هر روز و هر روز کسی از ته دلم برای برگشتنت دعا میکنه.
من هنوز دوستت دارم...
و وقتی کسی رو دوست داشته باشی منطق ها کور میشن و عقل ها لال.
و آدم کر و لال نبخشیدن بلد نیست... رفته هارو میبخشه.
تمام غم های نبودنت رو میبخشم عزیزم چون " به اندازه غم تو را دوست دارم"
من آدم " آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟" گفتن نیستم...
هزار سال هم که بگذره و تو نباشی میگم " بی تو بودن درد دارد، میزند من را زمین"
بیا و برگرد...
برگرد و کورتر و لال ترم کن
" بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم تو را دوست دارم"
#محیا_زند
@aevien
پوزخند میزنم، سینه سپر میکنم، دستم رو با بیخیالی تو هوا تکون میدم و میگم:
قبول کنم؟ آدمی که خودش رفته قبول کردن نداره. "آب ریخته برگشتنی نیست" حکایت آدم های رفته است. کسی که انقدر بی رحمه که میزاره روزهای زیادی رو بخاطر نبودنش درد بکشی و گریه کنی همون بهتر که رفته بمونه. فراموشش کردم اصلا.
اما عزیزم با خودمون که تعارف ندارم.
هنوز هر شب قبل از خوابیدن داشتنت رو تجسم میکنم.
هنوز با کوچیکترین چیزی که گره خورده باشه به خاطره هامون بهم میریزم.
هنوز هر روز و هر روز کسی از ته دلم برای برگشتنت دعا میکنه.
من هنوز دوستت دارم...
و وقتی کسی رو دوست داشته باشی منطق ها کور میشن و عقل ها لال.
و آدم کر و لال نبخشیدن بلد نیست... رفته هارو میبخشه.
تمام غم های نبودنت رو میبخشم عزیزم چون " به اندازه غم تو را دوست دارم"
من آدم " آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟" گفتن نیستم...
هزار سال هم که بگذره و تو نباشی میگم " بی تو بودن درد دارد، میزند من را زمین"
بیا و برگرد...
برگرد و کورتر و لال ترم کن
" بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم تو را دوست دارم"
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
من حواس ندارم اين روزها،تو ديگر چرا؟!
نمى فهمم چه چيزى را کجا مى گذارم...
اما ديروز،درست موقعى که پونه ها را آب مى دادم،صدايت انگار از دورها آمد؛بعد تصويرت که پنجره را باز کردى و با لبخند گفتى"حواست به نعناها باشد،زيادى کوچکند؛لگدشان نکنى..."
و من به زير پايم نگاه کردم؛ناخودآگاه...
و برگ هاى درشت نعنا را ديدم که ديگر نازک و جوان نبودند و بعد حواسم رفت سمت پنجره...
بسته بود....
من حواس ندارم اصلا؛
تو ديگر چرا صدايت را جامى گذارى وسط حال و هواى اين روزهايم؟!
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii📝🙃
@aevien
من حواس ندارم اين روزها،تو ديگر چرا؟!
نمى فهمم چه چيزى را کجا مى گذارم...
اما ديروز،درست موقعى که پونه ها را آب مى دادم،صدايت انگار از دورها آمد؛بعد تصويرت که پنجره را باز کردى و با لبخند گفتى"حواست به نعناها باشد،زيادى کوچکند؛لگدشان نکنى..."
و من به زير پايم نگاه کردم؛ناخودآگاه...
و برگ هاى درشت نعنا را ديدم که ديگر نازک و جوان نبودند و بعد حواسم رفت سمت پنجره...
بسته بود....
من حواس ندارم اصلا؛
تو ديگر چرا صدايت را جامى گذارى وسط حال و هواى اين روزهايم؟!
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii📝🙃
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
هر روز صبح
در همین شهر قحطیِ احساس
کسی رو به آینه وایمیسته
به خودش تشر میزنه
به خودش فحش میده
به خودش قول میده که:
امروز عکس پروفایلتو چک نمیکنم!
امروز آهنگ های پر خاطره مون رو گوش نمیدم!
امروز تمام عکس های یادگاریمون رو پاک میکنم!
امروز هدیه هات رو به آتیش میکشم!
امروز بخاطر پشت خالی کردنت ازت متنفر میشم!
امروز رگتو تو قلبم میزنم... میزارم انقدر خونریزی کنی تا بمیری... و بعد تو گورستان خاطرات دفنت میکنم!
از امروز دیگه "دوستت ندارم"!
و بعد اسمش رو زیر لب تکرار و تکرار میکنه! اول با نفرت... بعد با بی حسی... بعد با عشق!
باز همون "امروز"ای که به خودش قول داده بود بهم میریزه...
باز روزش شب میشه!
باز به جای اینکه رگ خاطرات رو بزنه... رگ "امروز" اش رو ميزنه و تو خون گریه هاش غلط میزنه و خودش تو قبرستون خاطره ها دفن میشه!
هر روز صبح
در همین شهر قحطیِ احساس
کسی وخیم حال با خود زمزمه میکنه:
" از خواب چو برخيزم اول تو به ياد آیی... "
#محیا_زند
@aevien
در همین شهر قحطیِ احساس
کسی رو به آینه وایمیسته
به خودش تشر میزنه
به خودش فحش میده
به خودش قول میده که:
امروز عکس پروفایلتو چک نمیکنم!
امروز آهنگ های پر خاطره مون رو گوش نمیدم!
امروز تمام عکس های یادگاریمون رو پاک میکنم!
امروز هدیه هات رو به آتیش میکشم!
امروز بخاطر پشت خالی کردنت ازت متنفر میشم!
امروز رگتو تو قلبم میزنم... میزارم انقدر خونریزی کنی تا بمیری... و بعد تو گورستان خاطرات دفنت میکنم!
از امروز دیگه "دوستت ندارم"!
و بعد اسمش رو زیر لب تکرار و تکرار میکنه! اول با نفرت... بعد با بی حسی... بعد با عشق!
باز همون "امروز"ای که به خودش قول داده بود بهم میریزه...
باز روزش شب میشه!
باز به جای اینکه رگ خاطرات رو بزنه... رگ "امروز" اش رو ميزنه و تو خون گریه هاش غلط میزنه و خودش تو قبرستون خاطره ها دفن میشه!
هر روز صبح
در همین شهر قحطیِ احساس
کسی وخیم حال با خود زمزمه میکنه:
" از خواب چو برخيزم اول تو به ياد آیی... "
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
سلام آقاى به ظاهر محترم!
راستش را بخواهيد،من فقط گاهى وقتها نمى توانم زل نزنم به آن چشم هاى مشکى لامصبتان که زير نورچراغ بيشتر از هميشه برق مى زنند...
من فقط گاهى نمى توانم فکر نکنم به آن دستهاى بزرگ و قوى شما که جمع شده اند توى جيب پالتوى مشکيتان....
من فقط دلم ضعف مى رود وقتى مى بينم جلوى لب تاپ نشسته ايد با همان اخم بامزه ى هميشگى، انگار که داريد تحليل سياسى بحران اروپا را مى خوانيد....
من فقط نمى توانم فکر نکنم به پيش بند راه راه زردى که فقط کمى پايين تر از کمرتان است و دستهايتان....امان از دست هايتان که چقدر تماشايى ترند موقع قاچ کردن گوجه و شکستن تخم مرغ در ماهيتابه....
من فقط نمى توانم ذوق نکنم وقتى با کت و شلوار مشکى جلوى آيينه مى ايستيدو ادکلن مى پاشيد به گردن و مچ دستتان بعد هم سامسونت به دست مى رويد توى آسانسور و تازه يادتان مى افتد سوئيچ روى اپن جامانده....
من فقط نمى توانم حسود نباشم نسبت به تمام دخترانى که توى شرکتتان هستند و رژلب هاى قرمز مى زنند با بوى توت فرنگى و موقعى که شما رامى بينند پشت پلکشان مى پرد و ابرو بالا مى اندازند....و چقدر ته دلم مى خندم وقتى نگاهشان نمى کنيد و راهتان را مى گيريد سمت اتاق خودتان....
من فقط نمى توانم چشم هاى به معناى واقعى کلمه "لعنتى" شما را از ياد ببرم....
حواستان هست آقا؟!
همين!
راستى:
لطفن اينقدر وحشتناک، "قشنگ" نخنديد!يا ديگر از خنده ضعف نکنيد....به خدا من بى جنبه ترينم!
لااقل کمى؛فقط کمى، مسلمان باشيد!
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
سلام آقاى به ظاهر محترم!
راستش را بخواهيد،من فقط گاهى وقتها نمى توانم زل نزنم به آن چشم هاى مشکى لامصبتان که زير نورچراغ بيشتر از هميشه برق مى زنند...
من فقط گاهى نمى توانم فکر نکنم به آن دستهاى بزرگ و قوى شما که جمع شده اند توى جيب پالتوى مشکيتان....
من فقط دلم ضعف مى رود وقتى مى بينم جلوى لب تاپ نشسته ايد با همان اخم بامزه ى هميشگى، انگار که داريد تحليل سياسى بحران اروپا را مى خوانيد....
من فقط نمى توانم فکر نکنم به پيش بند راه راه زردى که فقط کمى پايين تر از کمرتان است و دستهايتان....امان از دست هايتان که چقدر تماشايى ترند موقع قاچ کردن گوجه و شکستن تخم مرغ در ماهيتابه....
من فقط نمى توانم ذوق نکنم وقتى با کت و شلوار مشکى جلوى آيينه مى ايستيدو ادکلن مى پاشيد به گردن و مچ دستتان بعد هم سامسونت به دست مى رويد توى آسانسور و تازه يادتان مى افتد سوئيچ روى اپن جامانده....
من فقط نمى توانم حسود نباشم نسبت به تمام دخترانى که توى شرکتتان هستند و رژلب هاى قرمز مى زنند با بوى توت فرنگى و موقعى که شما رامى بينند پشت پلکشان مى پرد و ابرو بالا مى اندازند....و چقدر ته دلم مى خندم وقتى نگاهشان نمى کنيد و راهتان را مى گيريد سمت اتاق خودتان....
من فقط نمى توانم چشم هاى به معناى واقعى کلمه "لعنتى" شما را از ياد ببرم....
حواستان هست آقا؟!
همين!
راستى:
لطفن اينقدر وحشتناک، "قشنگ" نخنديد!يا ديگر از خنده ضعف نکنيد....به خدا من بى جنبه ترينم!
لااقل کمى؛فقط کمى، مسلمان باشيد!
#مريم_خسروى
@maryamkhosraviiii
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
گفت:دیدیش امروز؟
زمزمه کردم: نه خداروشکر!
یه ابروشو بالا انداخت و گفت: خداروشکر؟
لیوان چایی مو نزدیک لب هام کردم و از بین بخار های چایی که صورتمو پر کرده بود گفتم: آره... میدونی عزیز جان...یه آدم هایی تو زندگی بعضی از ماها هستن که هم ندیدنشون درده هم دیدنشون! اگر امروز میدیدمش...چشمم به چشمایی که مال من نبود میافتاد...آروم میشدم... اما فقط برای یه لحظه...تا هفته ها بعدش دلم اشوب میموند...چشم میچرخوندم رو آدم های شهر تا دوباره ببینمش!
حالا هم که ندیدمش باز دلم آشوبه... که شاید این آخرین فرصت بود قبل از اینکه چشماش بشه برای کسی ببینمش...دلم آشوبه و چند روزی آشوب میمونه...اما میدونم واسه هفته های آینده آروم ترم!
میگم خداروشکر ندیدمش چون چند روز آشوب بودن رو به چند ماه آشوب بودن ترجیح میدم جانم!
#محیا_زند
@aevien
زمزمه کردم: نه خداروشکر!
یه ابروشو بالا انداخت و گفت: خداروشکر؟
لیوان چایی مو نزدیک لب هام کردم و از بین بخار های چایی که صورتمو پر کرده بود گفتم: آره... میدونی عزیز جان...یه آدم هایی تو زندگی بعضی از ماها هستن که هم ندیدنشون درده هم دیدنشون! اگر امروز میدیدمش...چشمم به چشمایی که مال من نبود میافتاد...آروم میشدم... اما فقط برای یه لحظه...تا هفته ها بعدش دلم اشوب میموند...چشم میچرخوندم رو آدم های شهر تا دوباره ببینمش!
حالا هم که ندیدمش باز دلم آشوبه... که شاید این آخرین فرصت بود قبل از اینکه چشماش بشه برای کسی ببینمش...دلم آشوبه و چند روزی آشوب میمونه...اما میدونم واسه هفته های آینده آروم ترم!
میگم خداروشکر ندیدمش چون چند روز آشوب بودن رو به چند ماه آشوب بودن ترجیح میدم جانم!
#محیا_زند
@aevien