Legend of a Girl Child Linda
Donovan
روزمون رو با یه موزیک آروم و فوقالعاده از جناب Donovan Phillips Leitch شروع میکنیم.
صبحتون بهخیر باشه.
@AEVIEN 🌱
صبحتون بهخیر باشه.
@AEVIEN 🌱
Sur l'océan couleur de fer
Alcest
مناسب برای ۳ نیمهشب.
@AEVIEN 🌱
@AEVIEN 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف خدمتکار در را گشود و با تعجب فراوان و چشمهای گرد شده گفت: پرنس! بعد خودش را باشتاب کنار کشید و گفت: بفرمایید، بفرمایید داخل. وارد خانه شدم، خانهای که دیگر وانیا در آن نبود. با حرکات دست مسیر را نشان میداد و بدون مکث حرف میزد:…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف
لحظات پایانی غروب خورشید، به همراه کنت آستاخوف در حیاط خانه دور یک میز کوچک نشسته بودیم. خدمتکار چای آورد و بدون آنکه چیزی بگوید، به داخل ساختمان بازگشت. کنت آستاخوف کمی از چای را نوشید و گفت: حالا وقت گفتن توست. پرسیدم: چه چیزی بگویم؟ مهربانانه نگاهم کرد و گفت: از خودت، الکساندرا، از هرچه میخواهی. نگاه مهربانش را ناخودآگاه با سردی ناشی از شنیدن نام الکساندرا پاسخ دادم. گفتم: الکساندرا حالا در مسکو است و مدتی است فرزندش به دنیا آمده است. حالت چهرهاش به سرعت تغییر کرد. ادامه دادم: اکنون در من جز تقلای فراموشی، چیزی دیگر در رابطه با او وجود ندارد. کنت به خودش مسلط شد و گفت: متاسفم فئودور، همه میدانیم دلتنگی احساسی بسیار سرکش است و رام کردن آن توان بسیاری میخواهد. چیزی نگفتم و چای را نوشیدم.
ادامه داد: از خودت نگفتی. گفتم: چه بگویم؟ تقریبا هر آنچه به من و روزگارم مربوط میشود، آزاردهنده است. نگاهم کرد و پرسید: برای خودت؟ گفتم: شاید برای همه. گفت: طبیعی است، زندگی در بعضی جنبهها آزاردهنده است. گفتم: من مایل نیستم مسبب چنین چیزی در دیگران باشم. پرسید: چه شده است؟ گفتم: انگار رشتهای که نظام زندگیام بند آن بود، از هم گسسته و همهچیز ویران شده است. گفت: باید پذیرفت که وقوع چنین حوادثی، بخشی از زندگی است. با لبخند نگاهش کردم و گفتم: پذیرفته بودم که چنین چیزی ممکن است رخ دهد، اما پذیرش وقوع اتفاقی، از رنج آن نمیکاهد. میخواستم بپرسم: پذیرش مرگ پسرتان، تاثیری در رنج ناشی از آن داشت؟ سکوت کردم.
کنت سکوت کرده بود و بیآنکه چیزی بگوید آهسته چای مینوشید. گفتم: زندگی من چون پرندهای است که هر بار در آسمان امید با شوق فراوان به پرواز درآمد، تیر ناامیدی او را از اوج به سقوط کشاند اما نمرد؛ زنده ماند تا دوباره جان بگیرد، دوباره امیدوار شود، دوباره پر بکشد و دوباره مورد هدف تیر ناامیدی قرار بگیرد. زندگی من قصهی سقوطهای مداوم و بیپایان است. کنت، من از قصههای کوتاه بیزارم و زندگیام پر از قصههای کوتاه شده است. امیدواریام زود به ناامیدی بدل میشود، شادیام به سرعت رو به اندوه میگذارد، شوقم چند لحظه پس از شکلگیری فرو میپاشد و عزیزانم را به وقت نزدیکی قلب و روح، از دست میدهم. آهسته حرف میزدم اما قلبم چون اسبی سرکش و هراسان در سینهام میتاخت. نگاهم کرد، دستم را در دست گرفت و گفت: میگذرد فئودور، این روزها همراه با احساساتش میگذرد. گفتم: اما من میل ندارم که آیندهام را روی خرابههای امروز روح و روانم بسازم. دستم را رها کرد و به سویی دیگر خیره شد. ادامه دادم: به شما که گفتم، تقریبا هر آنچه به من و روزگارم مربوط میشود، آزاردهنده است.
بیآنکه سرش را برگرداند گفت: باید این را پذیرفت که در بیشتر اوقات از تسلی دادن یکدیگر عاجزیم. در صدایش لرزشی احساس کردم که نوید تبدیل شدن به گریهی غمانگیزی را میداد. گفتم: جایی خوانده بودم که بعضی از رنجها شکوه و عظمت شگفتانگیزی دارند، آنچنان که راه فراری برای آدمی باقی نمیگذارند. شما فکر میکنید ما به رنجهای باشکوهی گرفتاریم؟ سرش را به نشانهی تایید تکان داد. فهمیدم که بیش از این نمیتواند حرف بزند. گفتم: فردا صبح عازم پترزبورگ خواهم شد، امیدوارم که پیش از رفتن بازهم شما را ببینم. چیزی نگفت. به سوی اتاقم راه افتادم و در ذهنم به دنبال باشکوهترین رنج خود میگشتم. تنهایی؟ فقدان؟ نمیدانم. شاید هم بهتر است آدمی چیزهایی را نداند.
لحظات پایانی غروب خورشید، به همراه کنت آستاخوف در حیاط خانه دور یک میز کوچک نشسته بودیم. خدمتکار چای آورد و بدون آنکه چیزی بگوید، به داخل ساختمان بازگشت. کنت آستاخوف کمی از چای را نوشید و گفت: حالا وقت گفتن توست. پرسیدم: چه چیزی بگویم؟ مهربانانه نگاهم کرد و گفت: از خودت، الکساندرا، از هرچه میخواهی. نگاه مهربانش را ناخودآگاه با سردی ناشی از شنیدن نام الکساندرا پاسخ دادم. گفتم: الکساندرا حالا در مسکو است و مدتی است فرزندش به دنیا آمده است. حالت چهرهاش به سرعت تغییر کرد. ادامه دادم: اکنون در من جز تقلای فراموشی، چیزی دیگر در رابطه با او وجود ندارد. کنت به خودش مسلط شد و گفت: متاسفم فئودور، همه میدانیم دلتنگی احساسی بسیار سرکش است و رام کردن آن توان بسیاری میخواهد. چیزی نگفتم و چای را نوشیدم.
ادامه داد: از خودت نگفتی. گفتم: چه بگویم؟ تقریبا هر آنچه به من و روزگارم مربوط میشود، آزاردهنده است. نگاهم کرد و پرسید: برای خودت؟ گفتم: شاید برای همه. گفت: طبیعی است، زندگی در بعضی جنبهها آزاردهنده است. گفتم: من مایل نیستم مسبب چنین چیزی در دیگران باشم. پرسید: چه شده است؟ گفتم: انگار رشتهای که نظام زندگیام بند آن بود، از هم گسسته و همهچیز ویران شده است. گفت: باید پذیرفت که وقوع چنین حوادثی، بخشی از زندگی است. با لبخند نگاهش کردم و گفتم: پذیرفته بودم که چنین چیزی ممکن است رخ دهد، اما پذیرش وقوع اتفاقی، از رنج آن نمیکاهد. میخواستم بپرسم: پذیرش مرگ پسرتان، تاثیری در رنج ناشی از آن داشت؟ سکوت کردم.
کنت سکوت کرده بود و بیآنکه چیزی بگوید آهسته چای مینوشید. گفتم: زندگی من چون پرندهای است که هر بار در آسمان امید با شوق فراوان به پرواز درآمد، تیر ناامیدی او را از اوج به سقوط کشاند اما نمرد؛ زنده ماند تا دوباره جان بگیرد، دوباره امیدوار شود، دوباره پر بکشد و دوباره مورد هدف تیر ناامیدی قرار بگیرد. زندگی من قصهی سقوطهای مداوم و بیپایان است. کنت، من از قصههای کوتاه بیزارم و زندگیام پر از قصههای کوتاه شده است. امیدواریام زود به ناامیدی بدل میشود، شادیام به سرعت رو به اندوه میگذارد، شوقم چند لحظه پس از شکلگیری فرو میپاشد و عزیزانم را به وقت نزدیکی قلب و روح، از دست میدهم. آهسته حرف میزدم اما قلبم چون اسبی سرکش و هراسان در سینهام میتاخت. نگاهم کرد، دستم را در دست گرفت و گفت: میگذرد فئودور، این روزها همراه با احساساتش میگذرد. گفتم: اما من میل ندارم که آیندهام را روی خرابههای امروز روح و روانم بسازم. دستم را رها کرد و به سویی دیگر خیره شد. ادامه دادم: به شما که گفتم، تقریبا هر آنچه به من و روزگارم مربوط میشود، آزاردهنده است.
بیآنکه سرش را برگرداند گفت: باید این را پذیرفت که در بیشتر اوقات از تسلی دادن یکدیگر عاجزیم. در صدایش لرزشی احساس کردم که نوید تبدیل شدن به گریهی غمانگیزی را میداد. گفتم: جایی خوانده بودم که بعضی از رنجها شکوه و عظمت شگفتانگیزی دارند، آنچنان که راه فراری برای آدمی باقی نمیگذارند. شما فکر میکنید ما به رنجهای باشکوهی گرفتاریم؟ سرش را به نشانهی تایید تکان داد. فهمیدم که بیش از این نمیتواند حرف بزند. گفتم: فردا صبح عازم پترزبورگ خواهم شد، امیدوارم که پیش از رفتن بازهم شما را ببینم. چیزی نگفت. به سوی اتاقم راه افتادم و در ذهنم به دنبال باشکوهترین رنج خود میگشتم. تنهایی؟ فقدان؟ نمیدانم. شاید هم بهتر است آدمی چیزهایی را نداند.
i feel everything | Amelia Moore
T.me/AEVIEN
@AEVIEN 🌱 | نزار قبانی
اگر زن برای مرد گریه کند حتما از ته قلبش دوستش دارد؛ اما اگر مرد برای زن گریه کند بر روی زمین مردی «پیدا نمیشود» که مثل او دوستش بدارد.
اگر زن برای مرد گریه کند حتما از ته قلبش دوستش دارد؛ اما اگر مرد برای زن گریه کند بر روی زمین مردی «پیدا نمیشود» که مثل او دوستش بدارد.
.: آویـــــــــــــــــن :.
T.me/AEVIEN – i feel everything | Amelia Moore
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف
آن شب وقتی وارد اتاق شدم، برهنه روی تخت نشسته بود و من محو زیبایی او در مقابلش ایستادم. هوا صاف بود، ستارهها مشتاقانه و شتابان از پنجره به درون اتاق وارد میشدند، به سوی او میرفتند و روی تن برهنهاش میرقصیدند. ماه نیز خودش را روی سینهی او میانداخت و هرچه نشان و بهرهای از نور داشت، به او پناه آورده بود؛ به او که نور و روشنایی را به زندگیام میآورد.
پس از مدتی که بیاختیار به او خیره شده بودم، خندید و با لحن شیرین و معصومانهاش گفت: چه شده که حرف نمیزنی؟ مستاصل نگاهش کردم و نمیدانستم چه جوابی بدهم. نفس عمیقی کشیدم و سرم را پایین انداختم. از تخت پایین آمد و چانهام را بالا آورد. در چشمهایش خیره شدم، نمیدانم چگونه باید گفت اما در نگاه او چیزی بود که به قلبم میتابید و آرامش میکرد. باز هم لبخند زد و گفت: انگار اولین بار است.
آرام پیشانیاش را بوسیدم و بعد او را محکم در آغوش کشیدم. در گوشش زمزمه کردم: وجود، حضور یا عدم وجود و حضور بعضی از چیزها، هرگز عادی نمیشود. زیبایی تو نیز همین است، هرگز برایم عادی نخواهد شد، انگار همیشه برای اولین بار میبینمت. تو کوه مرتفعی هستی که هیچ کوه دیگری بلندای آن را ندارد تا تو را از منظرهی چشمم نهان کند. میدانی؟ وقتی تو در مقابلم پیدا میشوی، چشمانم ناخواسته بر تو ثابت میماند و کلمات از من میگریزند. هیچ کلمهای نمیتواند مانند خیره نگریستن بیاختیار، زیباییات را تحسین کند. سرش را عقب آورد و نگاهم کرد. لبخندی زد و چشمهایش را تنگ کرد. باز هم نگاهم روی صورتش ثابت ماند، انگار برای اولین بار او را میدیدم و از باور زیباییاش عاجز بودم. با خودم گفتم: من او را دارم و همین برای زندگی کردن کافی است.
امشب که وارد اتاق شدم، پردهی پنجرهها کشیده شده و آسمان صاف بیرون نمایان بود. ماه و ستارهها در میان آسمان میدرخشیدند. بیاختیار سرم را به سوی تخت گرداندم و او دیگر نبود. روی صندلی کنار تخت نشستم و از خودم پرسیدم: حالا چه چیزی برای زندگی کافی است؟ آیا ستارهها بار دیگر روی تن کسی در مقابل چشمانم خواهند رقصید؟
آن شب وقتی وارد اتاق شدم، برهنه روی تخت نشسته بود و من محو زیبایی او در مقابلش ایستادم. هوا صاف بود، ستارهها مشتاقانه و شتابان از پنجره به درون اتاق وارد میشدند، به سوی او میرفتند و روی تن برهنهاش میرقصیدند. ماه نیز خودش را روی سینهی او میانداخت و هرچه نشان و بهرهای از نور داشت، به او پناه آورده بود؛ به او که نور و روشنایی را به زندگیام میآورد.
پس از مدتی که بیاختیار به او خیره شده بودم، خندید و با لحن شیرین و معصومانهاش گفت: چه شده که حرف نمیزنی؟ مستاصل نگاهش کردم و نمیدانستم چه جوابی بدهم. نفس عمیقی کشیدم و سرم را پایین انداختم. از تخت پایین آمد و چانهام را بالا آورد. در چشمهایش خیره شدم، نمیدانم چگونه باید گفت اما در نگاه او چیزی بود که به قلبم میتابید و آرامش میکرد. باز هم لبخند زد و گفت: انگار اولین بار است.
آرام پیشانیاش را بوسیدم و بعد او را محکم در آغوش کشیدم. در گوشش زمزمه کردم: وجود، حضور یا عدم وجود و حضور بعضی از چیزها، هرگز عادی نمیشود. زیبایی تو نیز همین است، هرگز برایم عادی نخواهد شد، انگار همیشه برای اولین بار میبینمت. تو کوه مرتفعی هستی که هیچ کوه دیگری بلندای آن را ندارد تا تو را از منظرهی چشمم نهان کند. میدانی؟ وقتی تو در مقابلم پیدا میشوی، چشمانم ناخواسته بر تو ثابت میماند و کلمات از من میگریزند. هیچ کلمهای نمیتواند مانند خیره نگریستن بیاختیار، زیباییات را تحسین کند. سرش را عقب آورد و نگاهم کرد. لبخندی زد و چشمهایش را تنگ کرد. باز هم نگاهم روی صورتش ثابت ماند، انگار برای اولین بار او را میدیدم و از باور زیباییاش عاجز بودم. با خودم گفتم: من او را دارم و همین برای زندگی کردن کافی است.
امشب که وارد اتاق شدم، پردهی پنجرهها کشیده شده و آسمان صاف بیرون نمایان بود. ماه و ستارهها در میان آسمان میدرخشیدند. بیاختیار سرم را به سوی تخت گرداندم و او دیگر نبود. روی صندلی کنار تخت نشستم و از خودم پرسیدم: حالا چه چیزی برای زندگی کافی است؟ آیا ستارهها بار دیگر روی تن کسی در مقابل چشمانم خواهند رقصید؟
Forwarded from ️ Navvab (Nvborg)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنها ميزاري تو🤍🌱
@AEVIEN 🌱| #نادر_ابراهیمی
شبها پیش از آن که به خواب برویم،
چقدر حرف داشتیم که بزنیم،
انگار حرفهای ما تمامی نداشت.
چندبار پیش آمد که طلوع را دیدیم
و رنگ خواب ندیدیم.
آخر چه شد، که حال دیگر میآییم
و خسته و بیصدا میخوابیم؟
شبها دگرگون شده؟
حرفها تمام شده؟
یا ما تمام شدهایم؟
پیانویی از Mehryadk ، شعری از یزید و صدایی از عشق
شبها پیش از آن که به خواب برویم،
چقدر حرف داشتیم که بزنیم،
انگار حرفهای ما تمامی نداشت.
چندبار پیش آمد که طلوع را دیدیم
و رنگ خواب ندیدیم.
آخر چه شد، که حال دیگر میآییم
و خسته و بیصدا میخوابیم؟
شبها دگرگون شده؟
حرفها تمام شده؟
یا ما تمام شدهایم؟
پیانویی از Mehryadk ، شعری از یزید و صدایی از عشق
.: آویـــــــــــــــــن :.
Voice message
@AEVIEN 🌱
من اما دیگر برای عشقهای نصفه و نیمه، پیر شدهام.
دیگر یا تمامم باید آتش بگیرد یا تن به سوختن نمیدهم.
من اما دیگر برای عشقهای نصفه و نیمه، پیر شدهام.
دیگر یا تمامم باید آتش بگیرد یا تن به سوختن نمیدهم.
[ اونکه پیشش هستی، عشقم حالیشه؟
اگه باز عاشق شی نگرانت میشه؟ ]
اگه باز عاشق شی نگرانت میشه؟ ]
فکر کنم بعد از یکسال خودم به جای ادمین دارم پست میزارم تو آوین:)
سلام :)
سلام :)