.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
@AEVIEN 🌱

Love Among War Couples
Казачья колыбельная песня
Oleg Pogudin
امشبمون رو با یه لالایی روسی صبح می‌کنیم.
این لالایی رو میخائیل لرمانتوف معروف در سال ۱۸۳۸ نوشته و ظاهراً چند باری اجرا شده تا الآن توسط موزیسین‌های مختلف؛ به‌خصوص تو ژانر اپرا.
من هم دو سه تا نسخه‌ای گوش دادم از این لالایی اما هیچ‌کدوم شبیه این نبود.
ترجمهٔ انگلیسی ترانه رو هم می‌فرستم در ادامه.
خواب‌های خوب ببینید
@AEVIEN 🌱
@AEVIEN 🌱
بِلیک، طاها عمرانی - Belik, Taha Omrani
«حال مو خوش...
تو بُوَر مَکن.»
@AEVIEN 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱
Let Me Love You
Ronan Keating
@AEVIEN 🌱 •| Pure Dudes |•

به دوست جوانی گفتم: هرموقع دوستی با معشوقه‌ات در مرحله‌ی ۹۰درصد تا شروع برقراری رابطه‌‌ی عاطفی بود، این آهنگ را ارسال کن :))
توصیه‌ام به شما هم همین.
اتفاق | کیان پورتراب
دمو اولیه آهنگ | اتفاق | از کیان پور تراب
Legend of a Girl Child Linda
Donovan
روزمون رو با یه موزیک آروم و فوق‌العاده از جناب Donovan Phillips Leitch شروع می‌کنیم.
صبحتون به‌خیر باشه.

@AEVIEN 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف خدمتکار در را گشود و با تعجب فراوان و چشم‌های گرد شده گفت: پرنس! بعد خودش را باشتاب کنار کشید و گفت: بفرمایید، بفرمایید داخل. وارد خانه شدم، خانه‌ای که دیگر وانیا در آن نبود. با حرکات دست مسیر را نشان می‌داد و بدون مکث حرف می‌زد:…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف

لحظات پایانی غروب خورشید، به همراه کنت آستاخوف در حیاط خانه دور یک میز کوچک نشسته بودیم. خدمتکار چای آورد و بدون آنکه چیزی بگوید، به داخل ساختمان بازگشت. کنت آستاخوف کمی از چای را نوشید و گفت: حالا وقت گفتن توست. پرسیدم: چه چیزی بگویم؟ مهربانانه نگاهم کرد و گفت: از خودت، الکساندرا، از هرچه می‌خواهی. نگاه مهربانش را ناخودآگاه با سردی ناشی از شنیدن نام الکساندرا پاسخ دادم. گفتم: الکساندرا حالا در مسکو است و مدتی است فرزندش به دنیا آمده است. حالت چهره‌اش به سرعت تغییر کرد. ادامه دادم: اکنون در من جز تقلای فراموشی، چیزی دیگر در رابطه با او وجود ندارد. کنت به خودش مسلط شد و گفت: متاسفم فئودور، همه می‌دانیم دلتنگی احساسی بسیار سرکش است و رام کردن آن توان بسیاری می‌خواهد. چیزی نگفتم و چای را نوشیدم.
ادامه داد: از خودت نگفتی. گفتم: چه بگویم؟ تقریبا هر آنچه به من و روزگارم مربوط می‌شود، آزاردهنده است. نگاهم کرد و پرسید: برای خودت؟ گفتم: شاید برای همه. گفت: طبیعی است، زندگی در بعضی جنبه‌ها آزاردهنده است. گفتم: من مایل نیستم مسبب چنین چیزی در دیگران باشم. پرسید: چه شده است؟ گفتم: انگار رشته‌ای که نظام زندگی‌ام بند آن بود، از هم گسسته و همه‌چیز ویران شده است. گفت: باید پذیرفت که وقوع چنین حوادثی، بخشی از زندگی است. با لبخند نگاهش کردم و گفتم: پذیرفته بودم که چنین چیزی ممکن است رخ دهد، اما پذیرش وقوع اتفاقی، از رنج آن نمی‌کاهد. می‌خواستم بپرسم: پذیرش مرگ پسرتان، تاثیری در رنج ناشی از آن داشت؟ سکوت کردم.
کنت سکوت کرده بود و بی‌آنکه چیزی بگوید آهسته چای می‌نوشید. گفتم: زندگی من چون پرنده‌ای است که هر بار در آسمان امید با شوق فراوان به پرواز درآمد، تیر ناامیدی او را از اوج به سقوط کشاند اما نمرد؛ زنده ماند تا دوباره جان بگیرد، دوباره امیدوار شود، دوباره پر بکشد و دوباره مورد هدف تیر ناامیدی قرار بگیرد. زندگی من قصه‌ی سقوط‌های مداوم و بی‌پایان است. کنت، من از قصه‌های کوتاه بیزارم و زندگی‌ام پر از قصه‌های کوتاه شده است. امیدواری‌ام زود به ناامیدی بدل می‌شود، شادی‌ام به سرعت رو به اندوه می‌گذارد، شوقم چند لحظه پس از شکل‌گیری فرو می‌پاشد و عزیزانم را به وقت نزدیکی قلب و روح، از دست می‌دهم. آهسته حرف می‌زدم اما قلبم چون اسبی سرکش و هراسان در سینه‌ام می‌تاخت. نگاهم کرد، دستم را در دست گرفت و گفت: می‌گذرد فئودور، این روزها همراه با احساساتش می‌گذرد. گفتم: اما من میل ندارم که آینده‌ام را روی خرابه‌های امروز روح و روانم بسازم. دستم را رها کرد و به سویی دیگر خیره شد. ادامه دادم: به شما که گفتم، تقریبا هر آنچه به من و روزگارم مربوط می‌شود، آزاردهنده است.
بی‌آنکه سرش را برگرداند گفت: باید این را پذیرفت که در بیشتر اوقات از تسلی دادن یکدیگر عاجزیم. در صدایش لرزشی احساس کردم که نوید تبدیل شدن به گریه‌ی غم‌انگیزی را می‌داد. گفتم: جایی خوانده بودم که بعضی از رنج‌ها شکوه و عظمت شگفت‌انگیزی دارند، آنچنان که راه فراری برای آدمی باقی نمی‌گذارند. شما فکر می‌کنید ما به رنج‌های باشکوهی گرفتاریم؟ سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. فهمیدم که بیش از این نمی‌تواند حرف بزند. گفتم: فردا صبح عازم پترزبورگ خواهم شد، امیدوارم که پیش از رفتن بازهم شما را ببینم. چیزی نگفت. به سوی اتاقم راه افتادم و در ذهنم به دنبال باشکوه‌ترین رنج خود می‌گشتم. تنهایی؟ فقدان؟ نمی‌دانم. شاید هم بهتر است آدمی چیزهایی را نداند.
i feel everything | Amelia Moore
T.me/AEVIEN
@AEVIEN 🌱 | نزار قبانی
اگر زن برای مرد گریه کند حتما از ته قلبش دوستش دارد؛ اما اگر مرد برای زن گریه کند بر روی زمین مردی «پیدا نمیشود» که مثل او دوستش بدارد.