.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف سپیدهدم مشغول جمع کردن وسایلم به قصد عزیمت سوی پترزبورگ بودم که گریشا در چارچوب در نمایان شد. پرسیدم: شوق پترزبورگ از خواب دورت کرده؟ گفت: انگار. تو چرا بیداری؟ گفتم: نخوابیده بودم که بیدار شوم. تمام دیشب را هم مانند شبهای اخیر،…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف
مدتی از حرکت کالسکه به سوی تزارسکویه گذشته بود که گریشا سکوت را شکست و پرسید: چرا به تزارسکویه میرویم؟ گفتم: میخواهم کنت آستاخوف را ببینم. پرسید: از خارج بازگشته؟ شنیده بودم که پس از مرگ وانیا از روسیه رفتهاند. سرم را به نشانهی تایید تکان دادم. گفتم: همه او را با بزرگترین زخمی که دارد، یعنی مرگ پسرش، به یاد میآورند. چه تلخ است که کسی با بزرگترین زخمش به یاد آورده شود. سکوت کردم و به بیرون خیره شدم. پرسید: به چه چیزی فکر میکنی؟ گفتم: به اینکه وقتی کسی نامم را از دیگری بشنود، دربارهام چه خواهد گفت؟ مرا با زخم بزرگم به یاد میآورد یا نه؟ گفت: دیگر نباید به او بیندیشی، فکر کن هرگز وجود نداشته است. به این افکار پایان بده. گفتم: ای کاش آدمی میتوانست فکر کند که چیزی برایش تمام شده است و آن موضوع واقعا تمام شود و دیگر فکرش را مشغول ندارد.
اندکی بعد دوباره پرسید: میدانم که اندوهگینی. از اندوهت میترسی؟ گفتم: این اندوه روزهایم را تاریک کرده است. پرسید: و از تاریکی میترسی؟ گفتم: برای من تاریکی به تنهایی هراسآور نیست. آنچه در من ترس و هراس برمیانگیزد، پایان نداشتن این تاریکی است. با لبخند گفت: میدانی که هر تاریکی پایان دارد و در پس آن روشنایی است؟ نگاهش کردم و گفت: تو هم میدانی که ممکن است آدمی تا آن روشنایی موعود دوام نیاورد؟ میدانی گریشا، آنقدر که من از ادامه یافتن زندگی به این منوال میترسم، از مرگ هراس ندارم. دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: آشوبی. برای آرامش آشوبهایت دعا خواهم کرد. گفتم: عزیز من، این آشوبها با دعا تسکین نمییابند. هرچه کوشید، نتوانست ناراحتیاش از پاسخم را پنهان کند. سرش را برگرداند و به بیرون خیره شد.
کمی که گذشت، بیآنکه نگاهش را از منظرهی اطراف بردارد، گفت: فئودور من همیشه به قدرت ذهن و روح تو غبطه میخورم. تو میتوانی به گونهای گذشته را فراموش کنی که انگار هرگز نبوده است. با لبخندی واضح در صدایم گفتم: تعریف به قصد مغلوب کردن؟ گفت: هرگز. گفتم: میخواهی از قدرت روح و ذهنم برایت بگویم؟ سرش را برگرداند و به نشانهی تایید تکان داد. گفتم: میخواهم تمرکز کنم و نمیتوانم. میخواهم تصمیم بگیرم و نمیتوانم. میخواهم آرامش داشته باشم و نمیتوانم. میخواهم خوشحال باشم و نمیتوانم. تنها بخش ذهن و روحم که درست و دقیق کار میکند، به یاد آوردن رنجهای گذشته است. گریشا، نه میتوان گذشته را کاملا از یاد برد و نه میتوان آن را انکار کرد.
پرسیدم: تو هم به خانهی کنت آستاخوف میآیی؟ درحالیکه از مکالمهی بینمان دلگیر بنظر میرسید، گفت: نه، از تزارسکویه کالکسهای خواهم گرفت و بدون توقف به پترزبورگ خواهم رفت. لبخند زدم، دستم را روی زانویش گذاشتم و گفتم: من به خانهی آستاخوف خواهم رفت، تو نیز با همین کالسکه به پترزبورگ برو و از من دلگیر نباش. میخواستم حرفم را ادامه دهم اما سکوت کردم. به بیرون خیره شدم و با خودم گفتم: کاش گاهی به جای دعا کردن، فکر میکردی.
تا رسیدن به تزارسکویه دیگر باهم حرف نزدیم.
مدتی از حرکت کالسکه به سوی تزارسکویه گذشته بود که گریشا سکوت را شکست و پرسید: چرا به تزارسکویه میرویم؟ گفتم: میخواهم کنت آستاخوف را ببینم. پرسید: از خارج بازگشته؟ شنیده بودم که پس از مرگ وانیا از روسیه رفتهاند. سرم را به نشانهی تایید تکان دادم. گفتم: همه او را با بزرگترین زخمی که دارد، یعنی مرگ پسرش، به یاد میآورند. چه تلخ است که کسی با بزرگترین زخمش به یاد آورده شود. سکوت کردم و به بیرون خیره شدم. پرسید: به چه چیزی فکر میکنی؟ گفتم: به اینکه وقتی کسی نامم را از دیگری بشنود، دربارهام چه خواهد گفت؟ مرا با زخم بزرگم به یاد میآورد یا نه؟ گفت: دیگر نباید به او بیندیشی، فکر کن هرگز وجود نداشته است. به این افکار پایان بده. گفتم: ای کاش آدمی میتوانست فکر کند که چیزی برایش تمام شده است و آن موضوع واقعا تمام شود و دیگر فکرش را مشغول ندارد.
اندکی بعد دوباره پرسید: میدانم که اندوهگینی. از اندوهت میترسی؟ گفتم: این اندوه روزهایم را تاریک کرده است. پرسید: و از تاریکی میترسی؟ گفتم: برای من تاریکی به تنهایی هراسآور نیست. آنچه در من ترس و هراس برمیانگیزد، پایان نداشتن این تاریکی است. با لبخند گفت: میدانی که هر تاریکی پایان دارد و در پس آن روشنایی است؟ نگاهش کردم و گفت: تو هم میدانی که ممکن است آدمی تا آن روشنایی موعود دوام نیاورد؟ میدانی گریشا، آنقدر که من از ادامه یافتن زندگی به این منوال میترسم، از مرگ هراس ندارم. دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: آشوبی. برای آرامش آشوبهایت دعا خواهم کرد. گفتم: عزیز من، این آشوبها با دعا تسکین نمییابند. هرچه کوشید، نتوانست ناراحتیاش از پاسخم را پنهان کند. سرش را برگرداند و به بیرون خیره شد.
کمی که گذشت، بیآنکه نگاهش را از منظرهی اطراف بردارد، گفت: فئودور من همیشه به قدرت ذهن و روح تو غبطه میخورم. تو میتوانی به گونهای گذشته را فراموش کنی که انگار هرگز نبوده است. با لبخندی واضح در صدایم گفتم: تعریف به قصد مغلوب کردن؟ گفت: هرگز. گفتم: میخواهی از قدرت روح و ذهنم برایت بگویم؟ سرش را برگرداند و به نشانهی تایید تکان داد. گفتم: میخواهم تمرکز کنم و نمیتوانم. میخواهم تصمیم بگیرم و نمیتوانم. میخواهم آرامش داشته باشم و نمیتوانم. میخواهم خوشحال باشم و نمیتوانم. تنها بخش ذهن و روحم که درست و دقیق کار میکند، به یاد آوردن رنجهای گذشته است. گریشا، نه میتوان گذشته را کاملا از یاد برد و نه میتوان آن را انکار کرد.
پرسیدم: تو هم به خانهی کنت آستاخوف میآیی؟ درحالیکه از مکالمهی بینمان دلگیر بنظر میرسید، گفت: نه، از تزارسکویه کالکسهای خواهم گرفت و بدون توقف به پترزبورگ خواهم رفت. لبخند زدم، دستم را روی زانویش گذاشتم و گفتم: من به خانهی آستاخوف خواهم رفت، تو نیز با همین کالسکه به پترزبورگ برو و از من دلگیر نباش. میخواستم حرفم را ادامه دهم اما سکوت کردم. به بیرون خیره شدم و با خودم گفتم: کاش گاهی به جای دعا کردن، فکر میکردی.
تا رسیدن به تزارسکویه دیگر باهم حرف نزدیم.
La Laiee
Monir Vakili
@AEVIEN 🌱
منیر وکیلی
متولد شهر تبریز که خواننده اپرا بود و برای تکمیل و تحصیل به پاریس رفت .
سال ۳۲ پس از بازگشت به ایران فعالیت های هنری گسترده خود را آغاز کرد.او بعد به آمریکا رفت و در آنجا فعالیت هنری خودش را ادامه داد و باردیگر سال ۴۰ به ایران برگشت و رویای خود که یک اپرای کامل بود تحقق بخشید و فعالیت هنری خودش را ادامه داد.
سال ۵۹ از ایران مهاجرت کرد و درسال ۶۱ در یک سانحه رانندگی در پاریس درگذشت.
منیر وکیلی
متولد شهر تبریز که خواننده اپرا بود و برای تکمیل و تحصیل به پاریس رفت .
سال ۳۲ پس از بازگشت به ایران فعالیت های هنری گسترده خود را آغاز کرد.او بعد به آمریکا رفت و در آنجا فعالیت هنری خودش را ادامه داد و باردیگر سال ۴۰ به ایران برگشت و رویای خود که یک اپرای کامل بود تحقق بخشید و فعالیت هنری خودش را ادامه داد.
سال ۵۹ از ایران مهاجرت کرد و درسال ۶۱ در یک سانحه رانندگی در پاریس درگذشت.
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف مدتی از حرکت کالسکه به سوی تزارسکویه گذشته بود که گریشا سکوت را شکست و پرسید: چرا به تزارسکویه میرویم؟ گفتم: میخواهم کنت آستاخوف را ببینم. پرسید: از خارج بازگشته؟ شنیده بودم که پس از مرگ وانیا از روسیه رفتهاند. سرم را به نشانهی…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف
خدمتکار در را گشود و با تعجب فراوان و چشمهای گرد شده گفت: پرنس! بعد خودش را باشتاب کنار کشید و گفت: بفرمایید، بفرمایید داخل. وارد خانه شدم، خانهای که دیگر وانیا در آن نبود. با حرکات دست مسیر را نشان میداد و بدون مکث حرف میزد: چقدر از دیدار دوبارهی شما خوشحالم! کنت چند وقتی است برگشتهاند، به همراه کنت کوچک. بهترند، بله، نسبت به گذشته همهی آنها بهترند. از این طرف پرنس، از این طرف. وارد تالار نسبتا بزرگی شدیم و او حرفهایش را ادامه داد: آه، چه ضربهی سختی بود. کنت وانیا واقعا... ناگهان دری از میان تالار باز شد و ایلیا، برادر کوچک وانیا، دوید و به سمتم آمد. به سمت او رفتم، زانو زدم و یکدیگر را در آغوش کشیدیم. خودش را عقب کشید و با معصومیت پرسید: فئودور چرا به ما سر نمیزدی؟ میخواستم بگویم که من هم مثل وانیا مرده بودم، اما ترسیدم بپرسد پس وانیا هم روزی دوباره خواهد آمد؟ گفتم: میشود مرا ببخشی؟ به زمین خیره شد و گفت: من تو را مثل وانیا دوست دارم. بعد سرش با بالا آورد، لبهایش را مچاله کرد و گفت: میبخشم. او را بوسیدم و در همین حین صدای خدمتکار را از پشت سر شنیدم: آنجا هستند. سر برگرداندم و با وجود تغییرات ظاهری زیاد، کنت آستاخوف را شناختم که به سوی ما میآمد. برخاستم و به سوی او رفتم. وقتی به هم رسیدیم، چند لحظه در چشمان یکدیگر خیره شدیم و سپس سرم را پایین انداختم. بازوهایم را با دستهایش، که به وضوح میتوانستم احساس کنم توان سابق را ندارند، فشرد. بعد با صدای خشنی که اندوه بر هر کلمهاش سایه انداخته بود، به خدمتکار گفت: ایلیا را به حیاط ببر و کسی را به اینجا راه نده. صدای پاها دور و سپس در بسته شد. روی شانهام زد و گفت: سرت را بالا بگیر فئودور. سرم را بالا آوردم و با صورت خیس از اشک به او نگاه کردم. لبخند زد و گفت: با دیدن اشک تو، مرگ وانیا را دوباره به همان اندازه احساس میکنم. دستم را بالا آوردم تا اشک صورتم را پاک کنم که دستم را گرفت و سوی کاناپه برد.
کنارم روی کاناپه نشست و گفت: فئودور گمان نکن که گفتن این حرفها، برای پدری که مرگ پسرش را لحظه به لحظه تماشا کرده است، آسان است؛ اما باید پذیرفت که این رنج بیش از توان تحمل ما نبود. سرمایی که مرگ وانیا به ریشههای من و البته همهی ما زد، باعث خشکیدن ما نشد. نگاهش کردم و گفتم: اما کنت، از کجا معلوم که این درخت به ظاهر سرپا مانده، دوباره ثمر دهد؟ لبخند زد. لبخند وانیا را به یاد آوردم، او دقیقا مثل پدرش میخندید. گفت: حتی اگر یک شاخه هم باشد، ثمر میدهد. سپس به مقابلش خیره شد.
کنت سکوت کرده بود و من نیز چیزی برای گفتن نداشتم. کمی بعد گفت: فئودور، گاه آدمی برای آزردن خویش حدی قائل نیست، آزردن خویش انتها ندارد. میدانی، ثمری هم ندارد و آدمی این را دیر میفهمد یا آنکه دیر باور میکند. خوشبخت کسی است که زود بفهمد و بپذیرد. تمام لحظاتی که گذراندهام و میگذرانم، همراه با احساسی عجیب است؛ انگار در دلم، هزاران خانوار در سوگ عزیزانشان اشک میریزند. فئودور، از آنچه بر من گذشت با هیچکس نگفتهام و نخواهم گفت، چرا که نمیتوانم همهچیز را آنگونه که باید و آنچنان که احساس کردهام بیان کنم. این زندگی است. مردم به من نگاه میکنند و در دل یا زیر لب میگویند: موها و ریشش سفید شد، اما خوب با مرگ پسرش کنار آمد. فکر میکنی اگر برای آنها از رنجهایم بگویم، چه خواهند گفت؟ چه خواهند کرد؟ در بهترین حال افسوسی عمیق خواهند خورد و دور خواهند شد. فئودور، جز خود درختی که بخش اعظم ریشههایش را سرما زده اما هنوز به لطف آن قسمت باقیمانده سر پا ایستاده است، کسی از واقعیت ماجرا باخبر نیست. بعضی چیزها بهتر است برای همیشه پوشیده بماند و بیان نشود.
از روی کاناپه بلند شد و گفت: نمیخواهی چیزی بگویی؟ گفتم: خودتان گفتید که بعضی چیزها بهتر است برای همیشه پوشیده بماند و بیان نشود. پرسید: امشب را که حتما خواهی ماند؟ با لبخند گفتم: اگر نگهم دارید، چرا که نه؟ لبخند زد و گفت: پس بلند شو تا به محوطهی کنار خانه برویم و چیزی بنوشیم. گفتنیها بماند برای شب.
برخاستم و به دنبال او راه افتادم اما در سرم صدایی میپیچید: بله ریشههای ما را سرما زده است، اما زنده ماندهایم.
خدمتکار در را گشود و با تعجب فراوان و چشمهای گرد شده گفت: پرنس! بعد خودش را باشتاب کنار کشید و گفت: بفرمایید، بفرمایید داخل. وارد خانه شدم، خانهای که دیگر وانیا در آن نبود. با حرکات دست مسیر را نشان میداد و بدون مکث حرف میزد: چقدر از دیدار دوبارهی شما خوشحالم! کنت چند وقتی است برگشتهاند، به همراه کنت کوچک. بهترند، بله، نسبت به گذشته همهی آنها بهترند. از این طرف پرنس، از این طرف. وارد تالار نسبتا بزرگی شدیم و او حرفهایش را ادامه داد: آه، چه ضربهی سختی بود. کنت وانیا واقعا... ناگهان دری از میان تالار باز شد و ایلیا، برادر کوچک وانیا، دوید و به سمتم آمد. به سمت او رفتم، زانو زدم و یکدیگر را در آغوش کشیدیم. خودش را عقب کشید و با معصومیت پرسید: فئودور چرا به ما سر نمیزدی؟ میخواستم بگویم که من هم مثل وانیا مرده بودم، اما ترسیدم بپرسد پس وانیا هم روزی دوباره خواهد آمد؟ گفتم: میشود مرا ببخشی؟ به زمین خیره شد و گفت: من تو را مثل وانیا دوست دارم. بعد سرش با بالا آورد، لبهایش را مچاله کرد و گفت: میبخشم. او را بوسیدم و در همین حین صدای خدمتکار را از پشت سر شنیدم: آنجا هستند. سر برگرداندم و با وجود تغییرات ظاهری زیاد، کنت آستاخوف را شناختم که به سوی ما میآمد. برخاستم و به سوی او رفتم. وقتی به هم رسیدیم، چند لحظه در چشمان یکدیگر خیره شدیم و سپس سرم را پایین انداختم. بازوهایم را با دستهایش، که به وضوح میتوانستم احساس کنم توان سابق را ندارند، فشرد. بعد با صدای خشنی که اندوه بر هر کلمهاش سایه انداخته بود، به خدمتکار گفت: ایلیا را به حیاط ببر و کسی را به اینجا راه نده. صدای پاها دور و سپس در بسته شد. روی شانهام زد و گفت: سرت را بالا بگیر فئودور. سرم را بالا آوردم و با صورت خیس از اشک به او نگاه کردم. لبخند زد و گفت: با دیدن اشک تو، مرگ وانیا را دوباره به همان اندازه احساس میکنم. دستم را بالا آوردم تا اشک صورتم را پاک کنم که دستم را گرفت و سوی کاناپه برد.
کنارم روی کاناپه نشست و گفت: فئودور گمان نکن که گفتن این حرفها، برای پدری که مرگ پسرش را لحظه به لحظه تماشا کرده است، آسان است؛ اما باید پذیرفت که این رنج بیش از توان تحمل ما نبود. سرمایی که مرگ وانیا به ریشههای من و البته همهی ما زد، باعث خشکیدن ما نشد. نگاهش کردم و گفتم: اما کنت، از کجا معلوم که این درخت به ظاهر سرپا مانده، دوباره ثمر دهد؟ لبخند زد. لبخند وانیا را به یاد آوردم، او دقیقا مثل پدرش میخندید. گفت: حتی اگر یک شاخه هم باشد، ثمر میدهد. سپس به مقابلش خیره شد.
کنت سکوت کرده بود و من نیز چیزی برای گفتن نداشتم. کمی بعد گفت: فئودور، گاه آدمی برای آزردن خویش حدی قائل نیست، آزردن خویش انتها ندارد. میدانی، ثمری هم ندارد و آدمی این را دیر میفهمد یا آنکه دیر باور میکند. خوشبخت کسی است که زود بفهمد و بپذیرد. تمام لحظاتی که گذراندهام و میگذرانم، همراه با احساسی عجیب است؛ انگار در دلم، هزاران خانوار در سوگ عزیزانشان اشک میریزند. فئودور، از آنچه بر من گذشت با هیچکس نگفتهام و نخواهم گفت، چرا که نمیتوانم همهچیز را آنگونه که باید و آنچنان که احساس کردهام بیان کنم. این زندگی است. مردم به من نگاه میکنند و در دل یا زیر لب میگویند: موها و ریشش سفید شد، اما خوب با مرگ پسرش کنار آمد. فکر میکنی اگر برای آنها از رنجهایم بگویم، چه خواهند گفت؟ چه خواهند کرد؟ در بهترین حال افسوسی عمیق خواهند خورد و دور خواهند شد. فئودور، جز خود درختی که بخش اعظم ریشههایش را سرما زده اما هنوز به لطف آن قسمت باقیمانده سر پا ایستاده است، کسی از واقعیت ماجرا باخبر نیست. بعضی چیزها بهتر است برای همیشه پوشیده بماند و بیان نشود.
از روی کاناپه بلند شد و گفت: نمیخواهی چیزی بگویی؟ گفتم: خودتان گفتید که بعضی چیزها بهتر است برای همیشه پوشیده بماند و بیان نشود. پرسید: امشب را که حتما خواهی ماند؟ با لبخند گفتم: اگر نگهم دارید، چرا که نه؟ لبخند زد و گفت: پس بلند شو تا به محوطهی کنار خانه برویم و چیزی بنوشیم. گفتنیها بماند برای شب.
برخاستم و به دنبال او راه افتادم اما در سرم صدایی میپیچید: بله ریشههای ما را سرما زده است، اما زنده ماندهایم.
@AEVIEN 🌱
معشوقهٔ آقای فردینان هودلرِ نقاش ، در سال ۱۹۱۴ دچار سرطان تخمدان میشه و در سال ۱۹۱۵ هم میمیره.
جناب نقاش عاشق هم مرحله به مرحله، از قبل تشخیص سرطان ولنتینا شروع میکنه به پرتره کشیدن ازش و این کار رو تا مرگ معشوقهش ادامه میده.
از عاشقانهترین چیزهایی که تا امروز دیدم و شنیدم.
Valentine Godé-Darel
By Ferdinand Hodler
معشوقهٔ آقای فردینان هودلرِ نقاش ، در سال ۱۹۱۴ دچار سرطان تخمدان میشه و در سال ۱۹۱۵ هم میمیره.
جناب نقاش عاشق هم مرحله به مرحله، از قبل تشخیص سرطان ولنتینا شروع میکنه به پرتره کشیدن ازش و این کار رو تا مرگ معشوقهش ادامه میده.
از عاشقانهترین چیزهایی که تا امروز دیدم و شنیدم.
Valentine Godé-Darel
By Ferdinand Hodler
@AEVIEN 🌱
عکسهایی که امروز و در پست بعدی در روزهای آینده میبینیم اغلب مربوطان به زمان جنگ جهانی دوم؛ و بیشتر در آمریکا و گاهی در انگلستان گرفته شدن. اسم اغلب عکاسها رو پیدا نکردم و همینه که ذکر نمیکنم نامشون رو.
به چهرهها نگاه میکنیم و از کیفیتِ عاشقبودن در میانهٔ جنگ میبینیم.
Love Among War Couples
عکسهایی که امروز و در پست بعدی در روزهای آینده میبینیم اغلب مربوطان به زمان جنگ جهانی دوم؛ و بیشتر در آمریکا و گاهی در انگلستان گرفته شدن. اسم اغلب عکاسها رو پیدا نکردم و همینه که ذکر نمیکنم نامشون رو.
به چهرهها نگاه میکنیم و از کیفیتِ عاشقبودن در میانهٔ جنگ میبینیم.
Love Among War Couples