Behtar Az Mane | Ali Yasini
T.me/AEVIEN
@AEVIEN 🌱 | Romanov
به سرم زده بود سینهام را باز کنم و او را هرطور شده، کاملا درونم جا دهم و اگر نشد، حتی حاضر بودم او را تکه تکه کنم و ببلعم. من فقط میخواستم او را برای همیشه نزد خودم نگه دارم.
به سرم زده بود سینهام را باز کنم و او را هرطور شده، کاملا درونم جا دهم و اگر نشد، حتی حاضر بودم او را تکه تکه کنم و ببلعم. من فقط میخواستم او را برای همیشه نزد خودم نگه دارم.
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف وقتی وارد خانه شدم، یکی از خدمتکاران پیش آمد و گفت: پرنس نیکلای الکساندروویچ در اتاق خود منتظر شما هستند. فراکم را درآوردم و به سوی اتاق او رفتم. با دیدن چهرهام، لبخندی زد و گفت: فئودور میدانی مادرت هر بار بخاطر تشابه رفتارهایمان،…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف
امشب پس از صرف شام به حیاط رفتیم و آقای کراتسوف دربارهی زیباییهای زندگی از من پرسید. وقتی از آگاهی و درک نام بردم، نگاه غضبآلودی کرد و گفت: خودت از این حرفها خسته نمیشوی؟ زندگی چون دریاست و چیزهایی که تو میگویی، مانند عمق آن، اما مگر ساحل و سطح دریا زیبا نیست؟ مگر زندگی تنها همین است که میگویی؟ زیباییها و لذتهایی وجود دارد که تلخی زندگی را قابل تحمل میکند اما خود را از آنها محروم کردهای. سرم را که پایین انداختم ادامه داد: وقتی حرف نمیزنی، یعنی در ذهن مشغول آماده کردن خود برای مخالفت یا بهانهتراشی هستی. گفتم: نه، الان فقط نمیدانم چه باید بگویم. گفت: میدانی که غریزه قابل چشمپوشی نیست و چشم بستن بر آن، به وضوح آدمی را تحت تاثیر قرار میدهد. باز هم سکوت کردم. با تاکید پرسید: میدانی؟ سرم را به نشانهی تایید تکان دادم. گفت: پس دست از سرکوب بردار، کار بیهودهای است. به یاد داشته باش که هرچه در انجام عملی تاخیر بیفتد، ناتوانی در انجام آن بیشتر خواهد شد. سپس برخاست و گفت که فردا عازم مسکو است و برای استراحت به اتاقش رفت.
روی صندلی نشستم و چشمهایم را بستم. چه کسی میتواند غریزه را انکار کند؟ من نیز میدانم زیبایی در برق چشمان زنی است که در آغوشت میخندد. زیبایی در خطوط افتاده بر چهرهی زنی است که خیره در چشمانت لبخند میزند. زیبایی در خطوط تن برهنهی دختری است که زیر هجوم نور ماه و خورشید از پنجره، در کنارت خوابیده است. زیبایی آن است که گرمای خون و تن زنی را با سر انگشتانت احساس میکنی. زیبایی در بوییدن موهای اوست.
زیبایی تمام جزئیاتی است که زنی در پایان روز، چشم در چشم برایت تعریف میکند. زیبایی در برهنگی روح اوست که هر آنچه در ذهنش میگذرد را برایت بازگو میکند. زیبایی در گرمای کلماتی است که بر زبان میراند.
حق با آقای کراتسوف است. غریزه زیباست، بخشی از زیبایی این دنیا در برهنگی است و من خود را چه سخت پوشاندهام. زندگی در تضادها معنی دارد و پس از تمام این پوشیدگیها، گاه نیز باید برهنه بود.
یادداشت - مارس 1865
امشب پس از صرف شام به حیاط رفتیم و آقای کراتسوف دربارهی زیباییهای زندگی از من پرسید. وقتی از آگاهی و درک نام بردم، نگاه غضبآلودی کرد و گفت: خودت از این حرفها خسته نمیشوی؟ زندگی چون دریاست و چیزهایی که تو میگویی، مانند عمق آن، اما مگر ساحل و سطح دریا زیبا نیست؟ مگر زندگی تنها همین است که میگویی؟ زیباییها و لذتهایی وجود دارد که تلخی زندگی را قابل تحمل میکند اما خود را از آنها محروم کردهای. سرم را که پایین انداختم ادامه داد: وقتی حرف نمیزنی، یعنی در ذهن مشغول آماده کردن خود برای مخالفت یا بهانهتراشی هستی. گفتم: نه، الان فقط نمیدانم چه باید بگویم. گفت: میدانی که غریزه قابل چشمپوشی نیست و چشم بستن بر آن، به وضوح آدمی را تحت تاثیر قرار میدهد. باز هم سکوت کردم. با تاکید پرسید: میدانی؟ سرم را به نشانهی تایید تکان دادم. گفت: پس دست از سرکوب بردار، کار بیهودهای است. به یاد داشته باش که هرچه در انجام عملی تاخیر بیفتد، ناتوانی در انجام آن بیشتر خواهد شد. سپس برخاست و گفت که فردا عازم مسکو است و برای استراحت به اتاقش رفت.
روی صندلی نشستم و چشمهایم را بستم. چه کسی میتواند غریزه را انکار کند؟ من نیز میدانم زیبایی در برق چشمان زنی است که در آغوشت میخندد. زیبایی در خطوط افتاده بر چهرهی زنی است که خیره در چشمانت لبخند میزند. زیبایی در خطوط تن برهنهی دختری است که زیر هجوم نور ماه و خورشید از پنجره، در کنارت خوابیده است. زیبایی آن است که گرمای خون و تن زنی را با سر انگشتانت احساس میکنی. زیبایی در بوییدن موهای اوست.
زیبایی تمام جزئیاتی است که زنی در پایان روز، چشم در چشم برایت تعریف میکند. زیبایی در برهنگی روح اوست که هر آنچه در ذهنش میگذرد را برایت بازگو میکند. زیبایی در گرمای کلماتی است که بر زبان میراند.
حق با آقای کراتسوف است. غریزه زیباست، بخشی از زیبایی این دنیا در برهنگی است و من خود را چه سخت پوشاندهام. زندگی در تضادها معنی دارد و پس از تمام این پوشیدگیها، گاه نیز باید برهنه بود.
یادداشت - مارس 1865
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف امشب پس از صرف شام به حیاط رفتیم و آقای کراتسوف دربارهی زیباییهای زندگی از من پرسید. وقتی از آگاهی و درک نام بردم، نگاه غضبآلودی کرد و گفت: خودت از این حرفها خسته نمیشوی؟ زندگی چون دریاست و چیزهایی که تو میگویی، مانند عمق…
Remnants | Ensiven Yoga
T.me/AEVIEN
Motohiko Hirami / Strings of Rain - Søren Andreasen Rework
T.me/AEVIEN
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف امشب پس از صرف شام به حیاط رفتیم و آقای کراتسوف دربارهی زیباییهای زندگی از من پرسید. وقتی از آگاهی و درک نام بردم، نگاه غضبآلودی کرد و گفت: خودت از این حرفها خسته نمیشوی؟ زندگی چون دریاست و چیزهایی که تو میگویی، مانند عمق…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف
سپیدهدم مشغول جمع کردن وسایلم به قصد عزیمت سوی پترزبورگ بودم که گریشا در چارچوب در نمایان شد. پرسیدم: شوق پترزبورگ از خواب دورت کرده؟ گفت: انگار. تو چرا بیداری؟ گفتم: نخوابیده بودم که بیدار شوم. تمام دیشب را هم مانند شبهای اخیر، به لطف کابوسها از خواب پریدهام. این اواخر فقط توانسته بودم به خواب پناه ببرم اما حالا حتی خواب هم مرا پس زده است و همین پناهگاه را هم ندارم. پرسید: چرا چشمانت اینگونه به عمق استخوان سر خزیده است؟ گفتم: سردرد. سرم به گونهای درد میکند که انگار تمام سردردهای جهان، از درون جمجمهی من سرچشمه میگیرند. پرسید: از بیخوابی؟ گفتم: نمیدانم این درد از بیخوابی است یا از استیصالی که شاهرگ حیاتم را به سلطهی خویش درآورده است.
گفت: چقدر صدایت تهی است فئودور. گفتم: گریشا قلبم ناامید و تهی است، چنان ناامید که انگار نه برای زنده ماندن، بلکه برای خروج و رهایی از سینهام، به استخوانهایم میکوبد. میدانی قلبم از چه اینهمه خالی است؟ جوابی نداد. ادامه دادم: در هر قسمتی از آن کسی را جای داده بودم و حالا بسیاری از آنان مرا ترک کردهاند. میبینی؟ در این اتاق همهچیز غمانگیز و دلگیر است و انگار هیچچیز شباهتی به زندگی کردن ندارد.
پرسید: فئودور خوبی؟ گفتم: اگر علتش را نمیپرسی نه اما اگر میخواهی پس از جواب منفی علت ناخوشیام را بپرسی، خوبم. پرسید: پلک چپت چرا میپرد؟ گفتم: کابوس عجیبی بود. پرسید: چه میدیدی؟ گفتم: میدیدم که سر بریدهای را در آغوش گرفتهام. سر بریده اشک میریخت و التماس میکرد که نجاتش دهم اما حتی نمیدانستم نجات در وضع او به چه معنی است. مکث کردم. پرسید: دیدی سر چه کسی بود؟ گفتم: وقتی سر را به قصد دیدن صورتش چرخاندم، خودم را دیدم. گریشا تا صبح خودم را دیدم. یک بار سر بریده، یک بار به صلیب کشیده شده، یک بار با سینهای بدون قلب و تنی سرد. خود را صدا میکردم و کمک میطلبیدم اما قادر به یاری خویش نبودم.
وارد اتاق شد و روی تخت نشست. گفت: هرگاه تو را میبینم یا به یاد میآورم، بخاطر احوالت غمگین میشوم. گفتم: میدانم که مدتی است با غم و اندوه تعریف و به یاد آورده میشوم. گریشا من نمیخواهم یادآور رنج و اندوه باشم و میکوشم که این اوضاع را تغییر دهم اما زمان خواهد برد. من مدتهاست تحت تسلط ناامیدیام و هیچ تسلطی یکباره به وجود نیامده که یکباره از بین برود. در تلاشم تا دلخوشی یا امیدی برای خویش بسازم و از آن به عنوان سپری برای مقابله با تیرهای کشندهی ناامیدی استفاده کنم. لبخند زد و گفت: پس به سوی پیروزی در زندگی رهسپار شدهای. گفتم: شاید هم تازه فهمیدهام که پیروزی در نبردهای زندگی من، به دست آوردن فرصتی دوباره برای جنگیدن است. در این سالها فکر میکردم ثمرهی پیروزی باید چیزی متفاوت باشد.
گفت: به افکار آزاردهنده اجازهی ورود به ذهنت را نده. گفتم: میدانی که افکار پشت هیچ دیواری نمیمانند. برخاست، به سوی در رفت و گفت: تا پترزبورگ فرصت داریم که حرف بزنیم. گفتم: گریشا ابتدا به تزارسکویه سلو خواهیم رفت، آنجا کاری دارم. لبخندی زد و از اتاق خارج شد و من با خودم تعداد دفعاتی که امیدوار سوی چیزی رهسپار شده و ناامید شده بودم را میشمردم. امیدوار سوی پترزبورگ خواهم رفت و این آخرین مرتبه خواهد بود. اگر قرار بر از دست دادن امید و ناامیدی باشد، خود را برای حفاظت از امیدم فدا خواهم کرد. شاید این بهترین کمکی است که میتوانم در حق خویش کنم.
سپیدهدم مشغول جمع کردن وسایلم به قصد عزیمت سوی پترزبورگ بودم که گریشا در چارچوب در نمایان شد. پرسیدم: شوق پترزبورگ از خواب دورت کرده؟ گفت: انگار. تو چرا بیداری؟ گفتم: نخوابیده بودم که بیدار شوم. تمام دیشب را هم مانند شبهای اخیر، به لطف کابوسها از خواب پریدهام. این اواخر فقط توانسته بودم به خواب پناه ببرم اما حالا حتی خواب هم مرا پس زده است و همین پناهگاه را هم ندارم. پرسید: چرا چشمانت اینگونه به عمق استخوان سر خزیده است؟ گفتم: سردرد. سرم به گونهای درد میکند که انگار تمام سردردهای جهان، از درون جمجمهی من سرچشمه میگیرند. پرسید: از بیخوابی؟ گفتم: نمیدانم این درد از بیخوابی است یا از استیصالی که شاهرگ حیاتم را به سلطهی خویش درآورده است.
گفت: چقدر صدایت تهی است فئودور. گفتم: گریشا قلبم ناامید و تهی است، چنان ناامید که انگار نه برای زنده ماندن، بلکه برای خروج و رهایی از سینهام، به استخوانهایم میکوبد. میدانی قلبم از چه اینهمه خالی است؟ جوابی نداد. ادامه دادم: در هر قسمتی از آن کسی را جای داده بودم و حالا بسیاری از آنان مرا ترک کردهاند. میبینی؟ در این اتاق همهچیز غمانگیز و دلگیر است و انگار هیچچیز شباهتی به زندگی کردن ندارد.
پرسید: فئودور خوبی؟ گفتم: اگر علتش را نمیپرسی نه اما اگر میخواهی پس از جواب منفی علت ناخوشیام را بپرسی، خوبم. پرسید: پلک چپت چرا میپرد؟ گفتم: کابوس عجیبی بود. پرسید: چه میدیدی؟ گفتم: میدیدم که سر بریدهای را در آغوش گرفتهام. سر بریده اشک میریخت و التماس میکرد که نجاتش دهم اما حتی نمیدانستم نجات در وضع او به چه معنی است. مکث کردم. پرسید: دیدی سر چه کسی بود؟ گفتم: وقتی سر را به قصد دیدن صورتش چرخاندم، خودم را دیدم. گریشا تا صبح خودم را دیدم. یک بار سر بریده، یک بار به صلیب کشیده شده، یک بار با سینهای بدون قلب و تنی سرد. خود را صدا میکردم و کمک میطلبیدم اما قادر به یاری خویش نبودم.
وارد اتاق شد و روی تخت نشست. گفت: هرگاه تو را میبینم یا به یاد میآورم، بخاطر احوالت غمگین میشوم. گفتم: میدانم که مدتی است با غم و اندوه تعریف و به یاد آورده میشوم. گریشا من نمیخواهم یادآور رنج و اندوه باشم و میکوشم که این اوضاع را تغییر دهم اما زمان خواهد برد. من مدتهاست تحت تسلط ناامیدیام و هیچ تسلطی یکباره به وجود نیامده که یکباره از بین برود. در تلاشم تا دلخوشی یا امیدی برای خویش بسازم و از آن به عنوان سپری برای مقابله با تیرهای کشندهی ناامیدی استفاده کنم. لبخند زد و گفت: پس به سوی پیروزی در زندگی رهسپار شدهای. گفتم: شاید هم تازه فهمیدهام که پیروزی در نبردهای زندگی من، به دست آوردن فرصتی دوباره برای جنگیدن است. در این سالها فکر میکردم ثمرهی پیروزی باید چیزی متفاوت باشد.
گفت: به افکار آزاردهنده اجازهی ورود به ذهنت را نده. گفتم: میدانی که افکار پشت هیچ دیواری نمیمانند. برخاست، به سوی در رفت و گفت: تا پترزبورگ فرصت داریم که حرف بزنیم. گفتم: گریشا ابتدا به تزارسکویه سلو خواهیم رفت، آنجا کاری دارم. لبخندی زد و از اتاق خارج شد و من با خودم تعداد دفعاتی که امیدوار سوی چیزی رهسپار شده و ناامید شده بودم را میشمردم. امیدوار سوی پترزبورگ خواهم رفت و این آخرین مرتبه خواهد بود. اگر قرار بر از دست دادن امید و ناامیدی باشد، خود را برای حفاظت از امیدم فدا خواهم کرد. شاید این بهترین کمکی است که میتوانم در حق خویش کنم.
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف سپیدهدم مشغول جمع کردن وسایلم به قصد عزیمت سوی پترزبورگ بودم که گریشا در چارچوب در نمایان شد. پرسیدم: شوق پترزبورگ از خواب دورت کرده؟ گفت: انگار. تو چرا بیداری؟ گفتم: نخوابیده بودم که بیدار شوم. تمام دیشب را هم مانند شبهای اخیر،…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف
مدتی از حرکت کالسکه به سوی تزارسکویه گذشته بود که گریشا سکوت را شکست و پرسید: چرا به تزارسکویه میرویم؟ گفتم: میخواهم کنت آستاخوف را ببینم. پرسید: از خارج بازگشته؟ شنیده بودم که پس از مرگ وانیا از روسیه رفتهاند. سرم را به نشانهی تایید تکان دادم. گفتم: همه او را با بزرگترین زخمی که دارد، یعنی مرگ پسرش، به یاد میآورند. چه تلخ است که کسی با بزرگترین زخمش به یاد آورده شود. سکوت کردم و به بیرون خیره شدم. پرسید: به چه چیزی فکر میکنی؟ گفتم: به اینکه وقتی کسی نامم را از دیگری بشنود، دربارهام چه خواهد گفت؟ مرا با زخم بزرگم به یاد میآورد یا نه؟ گفت: دیگر نباید به او بیندیشی، فکر کن هرگز وجود نداشته است. به این افکار پایان بده. گفتم: ای کاش آدمی میتوانست فکر کند که چیزی برایش تمام شده است و آن موضوع واقعا تمام شود و دیگر فکرش را مشغول ندارد.
اندکی بعد دوباره پرسید: میدانم که اندوهگینی. از اندوهت میترسی؟ گفتم: این اندوه روزهایم را تاریک کرده است. پرسید: و از تاریکی میترسی؟ گفتم: برای من تاریکی به تنهایی هراسآور نیست. آنچه در من ترس و هراس برمیانگیزد، پایان نداشتن این تاریکی است. با لبخند گفت: میدانی که هر تاریکی پایان دارد و در پس آن روشنایی است؟ نگاهش کردم و گفت: تو هم میدانی که ممکن است آدمی تا آن روشنایی موعود دوام نیاورد؟ میدانی گریشا، آنقدر که من از ادامه یافتن زندگی به این منوال میترسم، از مرگ هراس ندارم. دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: آشوبی. برای آرامش آشوبهایت دعا خواهم کرد. گفتم: عزیز من، این آشوبها با دعا تسکین نمییابند. هرچه کوشید، نتوانست ناراحتیاش از پاسخم را پنهان کند. سرش را برگرداند و به بیرون خیره شد.
کمی که گذشت، بیآنکه نگاهش را از منظرهی اطراف بردارد، گفت: فئودور من همیشه به قدرت ذهن و روح تو غبطه میخورم. تو میتوانی به گونهای گذشته را فراموش کنی که انگار هرگز نبوده است. با لبخندی واضح در صدایم گفتم: تعریف به قصد مغلوب کردن؟ گفت: هرگز. گفتم: میخواهی از قدرت روح و ذهنم برایت بگویم؟ سرش را برگرداند و به نشانهی تایید تکان داد. گفتم: میخواهم تمرکز کنم و نمیتوانم. میخواهم تصمیم بگیرم و نمیتوانم. میخواهم آرامش داشته باشم و نمیتوانم. میخواهم خوشحال باشم و نمیتوانم. تنها بخش ذهن و روحم که درست و دقیق کار میکند، به یاد آوردن رنجهای گذشته است. گریشا، نه میتوان گذشته را کاملا از یاد برد و نه میتوان آن را انکار کرد.
پرسیدم: تو هم به خانهی کنت آستاخوف میآیی؟ درحالیکه از مکالمهی بینمان دلگیر بنظر میرسید، گفت: نه، از تزارسکویه کالکسهای خواهم گرفت و بدون توقف به پترزبورگ خواهم رفت. لبخند زدم، دستم را روی زانویش گذاشتم و گفتم: من به خانهی آستاخوف خواهم رفت، تو نیز با همین کالسکه به پترزبورگ برو و از من دلگیر نباش. میخواستم حرفم را ادامه دهم اما سکوت کردم. به بیرون خیره شدم و با خودم گفتم: کاش گاهی به جای دعا کردن، فکر میکردی.
تا رسیدن به تزارسکویه دیگر باهم حرف نزدیم.
مدتی از حرکت کالسکه به سوی تزارسکویه گذشته بود که گریشا سکوت را شکست و پرسید: چرا به تزارسکویه میرویم؟ گفتم: میخواهم کنت آستاخوف را ببینم. پرسید: از خارج بازگشته؟ شنیده بودم که پس از مرگ وانیا از روسیه رفتهاند. سرم را به نشانهی تایید تکان دادم. گفتم: همه او را با بزرگترین زخمی که دارد، یعنی مرگ پسرش، به یاد میآورند. چه تلخ است که کسی با بزرگترین زخمش به یاد آورده شود. سکوت کردم و به بیرون خیره شدم. پرسید: به چه چیزی فکر میکنی؟ گفتم: به اینکه وقتی کسی نامم را از دیگری بشنود، دربارهام چه خواهد گفت؟ مرا با زخم بزرگم به یاد میآورد یا نه؟ گفت: دیگر نباید به او بیندیشی، فکر کن هرگز وجود نداشته است. به این افکار پایان بده. گفتم: ای کاش آدمی میتوانست فکر کند که چیزی برایش تمام شده است و آن موضوع واقعا تمام شود و دیگر فکرش را مشغول ندارد.
اندکی بعد دوباره پرسید: میدانم که اندوهگینی. از اندوهت میترسی؟ گفتم: این اندوه روزهایم را تاریک کرده است. پرسید: و از تاریکی میترسی؟ گفتم: برای من تاریکی به تنهایی هراسآور نیست. آنچه در من ترس و هراس برمیانگیزد، پایان نداشتن این تاریکی است. با لبخند گفت: میدانی که هر تاریکی پایان دارد و در پس آن روشنایی است؟ نگاهش کردم و گفت: تو هم میدانی که ممکن است آدمی تا آن روشنایی موعود دوام نیاورد؟ میدانی گریشا، آنقدر که من از ادامه یافتن زندگی به این منوال میترسم، از مرگ هراس ندارم. دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: آشوبی. برای آرامش آشوبهایت دعا خواهم کرد. گفتم: عزیز من، این آشوبها با دعا تسکین نمییابند. هرچه کوشید، نتوانست ناراحتیاش از پاسخم را پنهان کند. سرش را برگرداند و به بیرون خیره شد.
کمی که گذشت، بیآنکه نگاهش را از منظرهی اطراف بردارد، گفت: فئودور من همیشه به قدرت ذهن و روح تو غبطه میخورم. تو میتوانی به گونهای گذشته را فراموش کنی که انگار هرگز نبوده است. با لبخندی واضح در صدایم گفتم: تعریف به قصد مغلوب کردن؟ گفت: هرگز. گفتم: میخواهی از قدرت روح و ذهنم برایت بگویم؟ سرش را برگرداند و به نشانهی تایید تکان داد. گفتم: میخواهم تمرکز کنم و نمیتوانم. میخواهم تصمیم بگیرم و نمیتوانم. میخواهم آرامش داشته باشم و نمیتوانم. میخواهم خوشحال باشم و نمیتوانم. تنها بخش ذهن و روحم که درست و دقیق کار میکند، به یاد آوردن رنجهای گذشته است. گریشا، نه میتوان گذشته را کاملا از یاد برد و نه میتوان آن را انکار کرد.
پرسیدم: تو هم به خانهی کنت آستاخوف میآیی؟ درحالیکه از مکالمهی بینمان دلگیر بنظر میرسید، گفت: نه، از تزارسکویه کالکسهای خواهم گرفت و بدون توقف به پترزبورگ خواهم رفت. لبخند زدم، دستم را روی زانویش گذاشتم و گفتم: من به خانهی آستاخوف خواهم رفت، تو نیز با همین کالسکه به پترزبورگ برو و از من دلگیر نباش. میخواستم حرفم را ادامه دهم اما سکوت کردم. به بیرون خیره شدم و با خودم گفتم: کاش گاهی به جای دعا کردن، فکر میکردی.
تا رسیدن به تزارسکویه دیگر باهم حرف نزدیم.
La Laiee
Monir Vakili
@AEVIEN 🌱
منیر وکیلی
متولد شهر تبریز که خواننده اپرا بود و برای تکمیل و تحصیل به پاریس رفت .
سال ۳۲ پس از بازگشت به ایران فعالیت های هنری گسترده خود را آغاز کرد.او بعد به آمریکا رفت و در آنجا فعالیت هنری خودش را ادامه داد و باردیگر سال ۴۰ به ایران برگشت و رویای خود که یک اپرای کامل بود تحقق بخشید و فعالیت هنری خودش را ادامه داد.
سال ۵۹ از ایران مهاجرت کرد و درسال ۶۱ در یک سانحه رانندگی در پاریس درگذشت.
منیر وکیلی
متولد شهر تبریز که خواننده اپرا بود و برای تکمیل و تحصیل به پاریس رفت .
سال ۳۲ پس از بازگشت به ایران فعالیت های هنری گسترده خود را آغاز کرد.او بعد به آمریکا رفت و در آنجا فعالیت هنری خودش را ادامه داد و باردیگر سال ۴۰ به ایران برگشت و رویای خود که یک اپرای کامل بود تحقق بخشید و فعالیت هنری خودش را ادامه داد.
سال ۵۹ از ایران مهاجرت کرد و درسال ۶۱ در یک سانحه رانندگی در پاریس درگذشت.
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف مدتی از حرکت کالسکه به سوی تزارسکویه گذشته بود که گریشا سکوت را شکست و پرسید: چرا به تزارسکویه میرویم؟ گفتم: میخواهم کنت آستاخوف را ببینم. پرسید: از خارج بازگشته؟ شنیده بودم که پس از مرگ وانیا از روسیه رفتهاند. سرم را به نشانهی…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف
خدمتکار در را گشود و با تعجب فراوان و چشمهای گرد شده گفت: پرنس! بعد خودش را باشتاب کنار کشید و گفت: بفرمایید، بفرمایید داخل. وارد خانه شدم، خانهای که دیگر وانیا در آن نبود. با حرکات دست مسیر را نشان میداد و بدون مکث حرف میزد: چقدر از دیدار دوبارهی شما خوشحالم! کنت چند وقتی است برگشتهاند، به همراه کنت کوچک. بهترند، بله، نسبت به گذشته همهی آنها بهترند. از این طرف پرنس، از این طرف. وارد تالار نسبتا بزرگی شدیم و او حرفهایش را ادامه داد: آه، چه ضربهی سختی بود. کنت وانیا واقعا... ناگهان دری از میان تالار باز شد و ایلیا، برادر کوچک وانیا، دوید و به سمتم آمد. به سمت او رفتم، زانو زدم و یکدیگر را در آغوش کشیدیم. خودش را عقب کشید و با معصومیت پرسید: فئودور چرا به ما سر نمیزدی؟ میخواستم بگویم که من هم مثل وانیا مرده بودم، اما ترسیدم بپرسد پس وانیا هم روزی دوباره خواهد آمد؟ گفتم: میشود مرا ببخشی؟ به زمین خیره شد و گفت: من تو را مثل وانیا دوست دارم. بعد سرش با بالا آورد، لبهایش را مچاله کرد و گفت: میبخشم. او را بوسیدم و در همین حین صدای خدمتکار را از پشت سر شنیدم: آنجا هستند. سر برگرداندم و با وجود تغییرات ظاهری زیاد، کنت آستاخوف را شناختم که به سوی ما میآمد. برخاستم و به سوی او رفتم. وقتی به هم رسیدیم، چند لحظه در چشمان یکدیگر خیره شدیم و سپس سرم را پایین انداختم. بازوهایم را با دستهایش، که به وضوح میتوانستم احساس کنم توان سابق را ندارند، فشرد. بعد با صدای خشنی که اندوه بر هر کلمهاش سایه انداخته بود، به خدمتکار گفت: ایلیا را به حیاط ببر و کسی را به اینجا راه نده. صدای پاها دور و سپس در بسته شد. روی شانهام زد و گفت: سرت را بالا بگیر فئودور. سرم را بالا آوردم و با صورت خیس از اشک به او نگاه کردم. لبخند زد و گفت: با دیدن اشک تو، مرگ وانیا را دوباره به همان اندازه احساس میکنم. دستم را بالا آوردم تا اشک صورتم را پاک کنم که دستم را گرفت و سوی کاناپه برد.
کنارم روی کاناپه نشست و گفت: فئودور گمان نکن که گفتن این حرفها، برای پدری که مرگ پسرش را لحظه به لحظه تماشا کرده است، آسان است؛ اما باید پذیرفت که این رنج بیش از توان تحمل ما نبود. سرمایی که مرگ وانیا به ریشههای من و البته همهی ما زد، باعث خشکیدن ما نشد. نگاهش کردم و گفتم: اما کنت، از کجا معلوم که این درخت به ظاهر سرپا مانده، دوباره ثمر دهد؟ لبخند زد. لبخند وانیا را به یاد آوردم، او دقیقا مثل پدرش میخندید. گفت: حتی اگر یک شاخه هم باشد، ثمر میدهد. سپس به مقابلش خیره شد.
کنت سکوت کرده بود و من نیز چیزی برای گفتن نداشتم. کمی بعد گفت: فئودور، گاه آدمی برای آزردن خویش حدی قائل نیست، آزردن خویش انتها ندارد. میدانی، ثمری هم ندارد و آدمی این را دیر میفهمد یا آنکه دیر باور میکند. خوشبخت کسی است که زود بفهمد و بپذیرد. تمام لحظاتی که گذراندهام و میگذرانم، همراه با احساسی عجیب است؛ انگار در دلم، هزاران خانوار در سوگ عزیزانشان اشک میریزند. فئودور، از آنچه بر من گذشت با هیچکس نگفتهام و نخواهم گفت، چرا که نمیتوانم همهچیز را آنگونه که باید و آنچنان که احساس کردهام بیان کنم. این زندگی است. مردم به من نگاه میکنند و در دل یا زیر لب میگویند: موها و ریشش سفید شد، اما خوب با مرگ پسرش کنار آمد. فکر میکنی اگر برای آنها از رنجهایم بگویم، چه خواهند گفت؟ چه خواهند کرد؟ در بهترین حال افسوسی عمیق خواهند خورد و دور خواهند شد. فئودور، جز خود درختی که بخش اعظم ریشههایش را سرما زده اما هنوز به لطف آن قسمت باقیمانده سر پا ایستاده است، کسی از واقعیت ماجرا باخبر نیست. بعضی چیزها بهتر است برای همیشه پوشیده بماند و بیان نشود.
از روی کاناپه بلند شد و گفت: نمیخواهی چیزی بگویی؟ گفتم: خودتان گفتید که بعضی چیزها بهتر است برای همیشه پوشیده بماند و بیان نشود. پرسید: امشب را که حتما خواهی ماند؟ با لبخند گفتم: اگر نگهم دارید، چرا که نه؟ لبخند زد و گفت: پس بلند شو تا به محوطهی کنار خانه برویم و چیزی بنوشیم. گفتنیها بماند برای شب.
برخاستم و به دنبال او راه افتادم اما در سرم صدایی میپیچید: بله ریشههای ما را سرما زده است، اما زنده ماندهایم.
خدمتکار در را گشود و با تعجب فراوان و چشمهای گرد شده گفت: پرنس! بعد خودش را باشتاب کنار کشید و گفت: بفرمایید، بفرمایید داخل. وارد خانه شدم، خانهای که دیگر وانیا در آن نبود. با حرکات دست مسیر را نشان میداد و بدون مکث حرف میزد: چقدر از دیدار دوبارهی شما خوشحالم! کنت چند وقتی است برگشتهاند، به همراه کنت کوچک. بهترند، بله، نسبت به گذشته همهی آنها بهترند. از این طرف پرنس، از این طرف. وارد تالار نسبتا بزرگی شدیم و او حرفهایش را ادامه داد: آه، چه ضربهی سختی بود. کنت وانیا واقعا... ناگهان دری از میان تالار باز شد و ایلیا، برادر کوچک وانیا، دوید و به سمتم آمد. به سمت او رفتم، زانو زدم و یکدیگر را در آغوش کشیدیم. خودش را عقب کشید و با معصومیت پرسید: فئودور چرا به ما سر نمیزدی؟ میخواستم بگویم که من هم مثل وانیا مرده بودم، اما ترسیدم بپرسد پس وانیا هم روزی دوباره خواهد آمد؟ گفتم: میشود مرا ببخشی؟ به زمین خیره شد و گفت: من تو را مثل وانیا دوست دارم. بعد سرش با بالا آورد، لبهایش را مچاله کرد و گفت: میبخشم. او را بوسیدم و در همین حین صدای خدمتکار را از پشت سر شنیدم: آنجا هستند. سر برگرداندم و با وجود تغییرات ظاهری زیاد، کنت آستاخوف را شناختم که به سوی ما میآمد. برخاستم و به سوی او رفتم. وقتی به هم رسیدیم، چند لحظه در چشمان یکدیگر خیره شدیم و سپس سرم را پایین انداختم. بازوهایم را با دستهایش، که به وضوح میتوانستم احساس کنم توان سابق را ندارند، فشرد. بعد با صدای خشنی که اندوه بر هر کلمهاش سایه انداخته بود، به خدمتکار گفت: ایلیا را به حیاط ببر و کسی را به اینجا راه نده. صدای پاها دور و سپس در بسته شد. روی شانهام زد و گفت: سرت را بالا بگیر فئودور. سرم را بالا آوردم و با صورت خیس از اشک به او نگاه کردم. لبخند زد و گفت: با دیدن اشک تو، مرگ وانیا را دوباره به همان اندازه احساس میکنم. دستم را بالا آوردم تا اشک صورتم را پاک کنم که دستم را گرفت و سوی کاناپه برد.
کنارم روی کاناپه نشست و گفت: فئودور گمان نکن که گفتن این حرفها، برای پدری که مرگ پسرش را لحظه به لحظه تماشا کرده است، آسان است؛ اما باید پذیرفت که این رنج بیش از توان تحمل ما نبود. سرمایی که مرگ وانیا به ریشههای من و البته همهی ما زد، باعث خشکیدن ما نشد. نگاهش کردم و گفتم: اما کنت، از کجا معلوم که این درخت به ظاهر سرپا مانده، دوباره ثمر دهد؟ لبخند زد. لبخند وانیا را به یاد آوردم، او دقیقا مثل پدرش میخندید. گفت: حتی اگر یک شاخه هم باشد، ثمر میدهد. سپس به مقابلش خیره شد.
کنت سکوت کرده بود و من نیز چیزی برای گفتن نداشتم. کمی بعد گفت: فئودور، گاه آدمی برای آزردن خویش حدی قائل نیست، آزردن خویش انتها ندارد. میدانی، ثمری هم ندارد و آدمی این را دیر میفهمد یا آنکه دیر باور میکند. خوشبخت کسی است که زود بفهمد و بپذیرد. تمام لحظاتی که گذراندهام و میگذرانم، همراه با احساسی عجیب است؛ انگار در دلم، هزاران خانوار در سوگ عزیزانشان اشک میریزند. فئودور، از آنچه بر من گذشت با هیچکس نگفتهام و نخواهم گفت، چرا که نمیتوانم همهچیز را آنگونه که باید و آنچنان که احساس کردهام بیان کنم. این زندگی است. مردم به من نگاه میکنند و در دل یا زیر لب میگویند: موها و ریشش سفید شد، اما خوب با مرگ پسرش کنار آمد. فکر میکنی اگر برای آنها از رنجهایم بگویم، چه خواهند گفت؟ چه خواهند کرد؟ در بهترین حال افسوسی عمیق خواهند خورد و دور خواهند شد. فئودور، جز خود درختی که بخش اعظم ریشههایش را سرما زده اما هنوز به لطف آن قسمت باقیمانده سر پا ایستاده است، کسی از واقعیت ماجرا باخبر نیست. بعضی چیزها بهتر است برای همیشه پوشیده بماند و بیان نشود.
از روی کاناپه بلند شد و گفت: نمیخواهی چیزی بگویی؟ گفتم: خودتان گفتید که بعضی چیزها بهتر است برای همیشه پوشیده بماند و بیان نشود. پرسید: امشب را که حتما خواهی ماند؟ با لبخند گفتم: اگر نگهم دارید، چرا که نه؟ لبخند زد و گفت: پس بلند شو تا به محوطهی کنار خانه برویم و چیزی بنوشیم. گفتنیها بماند برای شب.
برخاستم و به دنبال او راه افتادم اما در سرم صدایی میپیچید: بله ریشههای ما را سرما زده است، اما زنده ماندهایم.
@AEVIEN 🌱
معشوقهٔ آقای فردینان هودلرِ نقاش ، در سال ۱۹۱۴ دچار سرطان تخمدان میشه و در سال ۱۹۱۵ هم میمیره.
جناب نقاش عاشق هم مرحله به مرحله، از قبل تشخیص سرطان ولنتینا شروع میکنه به پرتره کشیدن ازش و این کار رو تا مرگ معشوقهش ادامه میده.
از عاشقانهترین چیزهایی که تا امروز دیدم و شنیدم.
Valentine Godé-Darel
By Ferdinand Hodler
معشوقهٔ آقای فردینان هودلرِ نقاش ، در سال ۱۹۱۴ دچار سرطان تخمدان میشه و در سال ۱۹۱۵ هم میمیره.
جناب نقاش عاشق هم مرحله به مرحله، از قبل تشخیص سرطان ولنتینا شروع میکنه به پرتره کشیدن ازش و این کار رو تا مرگ معشوقهش ادامه میده.
از عاشقانهترین چیزهایی که تا امروز دیدم و شنیدم.
Valentine Godé-Darel
By Ferdinand Hodler