.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
@AEVIEN 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱
@AEVIEN 🌱 | نامه‌‌ی کارل مارکس به همسرش جنی

معشوق قلب من، من دوباره برای تو نامه می‌نویسم چراکه من تنهایم و همیشه برای من مشکل بوده که با تو به تنهایی در ذهنم گفتگو کنم بدون اینکه تو چیزی درباره آن بدانی، بشنوی و حتی قادر باشی که به آن پاسخ دهی.

غیبت‌های کوتاه، خوب است چراکه اگر دو نفر بطور دائمی و ثابت با هم باشند مسائل زندگی خیلی بهم شبیه شده و قابل جدا کردن و تمایز از یکدیگر نخواهند بود.
دوری، حتی برج و باروهای بزرگ را هم کوچک می‌کند؛ در حالی‌که چیزهای خرد و مبتذل، در یک نگاه نزدیک به چیزهای بزرگ تبدیل می‌شوند.
عادت‌های کوچک که امکان دارد در اشکال احساسی و بصورت فیزیکی سبب‌ساز اذیت انسان شود، زمانی‌که آن شئ از جلوی چشممان برداشته می‌شود، ناپدید می‌گردد.
احساسات عمیق که به‌ واسطه‌ی نزدیکی و در دسترس بودن افراد، شکل کوچک و تکراری به خود گرفته، به واسطه‌ی جادوی فاصله رشد کرده و به ابعاد طبیعی‌اش باز می‌گردد. فاصله سبب می‌شود که تو فقط از من و رویاهای تنهایم، ربوده شوی؛ و من با عشقم به تو، فورا درمی‌یابم که زمان دوری را فقط باید بمانند خورشید و بارانی که برای رشد گیاهان مورد نیاز است، به خدمت گرفت.
زمانی‌که تو غایب هستی، عشق من به تو، خود را نشان می‌دهد و آن چیزی بس غول‌آساست و از انبوهی از تمامی انرژی جمع‌شده‌ی جانم و همه خصوصیات قلبی‌ام پدید آمده است و باعث می‌شود که من دوباره احساس کنم که انسانم؛ چراکه من حس عمیق و متنوعی را تجربه می‌کنم.

مطالعه و آموزش و پرورش جدید ما را گرفتار خود کرده است؛ همچنین شک‌گرایی سبب گشته که در تمامی ادارک عینی و ذهنی‌مان به دنبال اشتباه بگردیم؛ تمامی این‌ها، طوری طراحی شده که ما را کوچک، ضعیف و غرغرو کرده است. اما عشق – نه عشق فویرباخی_ نه برای متابولیزم و نه برای پرولتاریا _ بلکه عشق به معشوق و بطور مشخص عشق به تو، باعث می‌شود که یک انسان مجددا حس کند که انسان است.

در این جهان زنان زیادی وجود دارند که در میان‌شان تعدادی از آن‌ها زیبا رویند. اما کجا من می‌توانم چهره‌ای که هر جزء آن و حتی هر چروک آن یادآور بزرگترین و شیرین‌ترین خاطرات زندگی من است را پیدا کنم؟
حتی با وجود مواجهه با دردهای بی‌پایان و ضررهای جبران‌ناپذیر وارده بر من، تو شکایتی نکردی.
من با بوسه زدن به درد، آنرا دور می‌کنم، زمانی‌که بر صورت شیرین تو بوسه می‌زنم.

بدرود عزیزدلم...
تو و بچه‌ها را هزاران بار می‌بوسم.

کارل خودت.
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف ‌ نامه ای به گریشا ماکاروویچ سلام گریشا، امیدوارم که اوضاعت رو به بهبود باشد و در کاری که به آن مشغولی، مطالعه ی روح، به توفیق دست یافته باشی. همراه این نامه یک نقاشی برایت ارسال کرده ام که جدا از موضوع مطالعه ات نیست. پس از آنکه…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف

از صدای پا مشخص بود که کسی شتابان روی زمین خیس گام برمی‌دارد و نزدیک می‌شود. وقتی صدا کاملا نزدیک شد و احساس کردم که آن شخص پشت سرم قرار گرفته است، سر برگرداندم. چند لحظه از تعجب نتوانستم چیزی بگویم، گریشا با لبخندی معصومانه در مقابلم ایستاده بود. بی‌آنکه کلمه‌ای بین ما رد و بدل شود، یکدیگر را در آغوش کشیدیم. با خوشحالی پرسیدم: گریشا تو اینجا چه می‌کنی؟ گفت: نه، مثل اینکه حتی ذره‌ای از احساس مهمان‌نوازی بهره‌مند نیستی. خودم را عقب کشیدم و او را نگاه کردم. باران شدت گرفته بود. گفتم: خیس می‌شوی. دستش را گرفتم و باهم به ساختمان وارد شدیم.
در تالار کوچک کنار یکدیگر روی کاناپه نشستیم. گفتم: نامه‌ام را جواب ندادی، می‌ترسیدم تو هم از دست رفته باشی. گفت: نامه‌ات را زمانی دریافت کردم که سربازان پروس و اتریش از مرز شلسویگ عبور کرده بودند. در همهمه‌ی درگیری میان دانمارک و اتحاد پروس – اتریش، پاسخ دادن به نامه‌ات را از یاد بردم. گفتم: و بازهم که از میانه‌ی شعله‌های جنگ جان سالم به در بردی. خندید. گفتم: چه شد که به روسیه برگشتی؟ گفت: می‌دانی که آتش نبرد میان کشورها هرگز خاموش نمی‌شود، من هم تا احساس کردم که این آتش زیر خاکستر قرار گرفته و فضا مهیاست، گریختم. گفتم: می‌بینی برادر؟ زندگی گریز امیدوارانه، دائمی و بی‌انتها به سوی آرامش و خوشبختی است. نفس عمیقی کشید و سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد.
گفت: دور از تو و دیگر دوستان بودم، اما هرگز از شما و رنجتان جدا نبوده‌ام. گفتم: رنج‌های زیادی بر ما گذشته و روحمان را خراشیده است. گفت: باید قوی بمانیم، برای ادامه دادن زندگی راهی جز قوی ماندن وجود ندارد. همه‌ی ما در گذر روزها زخم برداشته‌ایم و حالا می‌دانیم در زندگی زخم‌هایی وجود دارد که راه رسیدن زخم‌های عمیق‌تر را هموار می‌کند. کمی مکث کرد و ادامه داد: و گریزی از برداشتن این زخم‌ها هم نیست. زیر لب گفتم: وانیا. گفت: بله، وانیا. آخرین نامه‌ای که از او دریافت کردم، حاوی جمله‌ای بود که هر روز در سرم تکرار می‌شود. آهسته پرسیدم: چه نوشته بود؟ گفت: برایم نوشته بود پدرم این قطره قطره تمام شدن را پنهان و انکار می‌کند، مادرم آن را گریه می‌کند و خودم نظاره می‌کنم. می‌دانی؟ گاه آدمی از رنج و اندوه دیگران بسیار بیشتر از رنج‌های خویش زجر می‌کشد. وقتی از رنج او مطلع شدم، هر لحظه احساس می‌کردم استخوان سینه‌ام زیر حجم اندوه وی در حال خرد شدن است. گفتم: شاید هم استخوان‌های ما پس از مرگ او خرد شده باشد. گفت: آدمی ناچار است با استخوان‌های خرد شده نیز ادامه دهد.
گفتم: از خودت بگو. گفت: وقتی پای به وین گذاشتم، احساس غربتی عمیق در قلبم پدید آمد. همانجا ایستادم و چشم‌هایم را بستم. فئودور، همه چیز برایم آشنا بود و من این احساس غربت را در بازل، پاریس و حتی در مسکو، زادگاهم نیز تجربه کرده بودم. انگار من ذاتا غریبم و غریب پای به جهان گشوده‌ام. سفر به دیگر کشورها و دیدار اقوام به قصد کاستن از احساس غربت، خیالات پوسیده‌ای بود که سال‌ها بدان چنگ می‌زدم و نمی‌دانستم این ریسمان پوسیده است. غربت، وابسته به ذات و درون آدمی است و نه موقعیت او. چنگ زدن به ریسمان پوسیده، انتهایش جز سقوط نیست. هرجا که بودم، هیچ تعلقی به اطرافم احساس نمی‌کردم. تمام آنچه مرا می‌آزرد، ریشه در آگاهی ناخوشایند به تنهایی و غربتم در میان آدم‌ها داشت. حرفش را ادامه نداد.
پرسیدم: از کجا می‌دانستی من اینجا هستم؟ گفت: اول به پترزبورگ رفتم و آنجا از الکس سراغت را گرفتم. او گفت به کنج خلوتی در ولیکی خزیده‌ای. یادم آمد به الکس در این مدت چیزی ننوشته‌ام. گفتم: خوب شد یادم انداختی، باید به او نامه‌ای بنویسم. حرفم را قطع کرد و گفت: نیاز نیست. او به همراه آقای لئونارد، آقای کراتسوف و پرنس الکساندروویچ به اینجا خواهند آمد. با تعجب پرسیدم: دایی نیکلای؟ گفت: بله. سپس با خنده هجی کرد: نیکلای الکساندروویچ. گفتم: برای چه به اینجا می‌آیند؟ گفت: نمی‌دانم، فقط شنیدم عازم مسکو هستند و سر راه به دیدار تو نیز می‌آیند.
بارکوف آرام وارد تالار شد و گفت: پرنس غذا حاضر است. روی پای گریشا زدم و گفتم: بلند شو که شب درازی در پیش داریم. برخاستیم و از تالار خارج شدیم.
@AEVIEN 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف از صدای پا مشخص بود که کسی شتابان روی زمین خیس گام برمی‌دارد و نزدیک می‌شود. وقتی صدا کاملا نزدیک شد و احساس کردم که آن شخص پشت سرم قرار گرفته است، سر برگرداندم. چند لحظه از تعجب نتوانستم چیزی بگویم، گریشا با لبخندی معصومانه در…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف

بارکوف در زد و رسیدن مهمان‌ها را اطلاع داد. گفتم: پذیرایی کنید تا حاضر شوم. لباس پوشیدم و به سمت تالار بزرگ رفتم. وقتی در تالار را گشودم، هر چهار نفر روی کاناپه نشسته و گرم صحبت بودند؛ الکس و دایی نیکلای در کنار هم و آقای کراتسوف و لئونارد هم در کنار یکدیگر. وارد شدم و به جز دایی، بقیه برخاستند. با لبخند نگاهی به او کردم و سرم را تکان دادم اما لبخندی که از او دیدم، غیرواقعی و آمیخته به تشویش به نظر می‌رسید. لحظه‌ای نگاهم بر او ثابت ماند اما صدای آقای کراتسوف مرا به خود آورد. او و آقای لئونارد را در آغوش گرفتم و در همان حین، نگاهم به الکس افتاد که او نیز هرچند می‌کوشید خود را خوشحال نشان دهد، اما نگرانی در نگاهش ریشه می‌دواند.
به الکس نزدیک شدم و یکدیگر را محکم در آغوش کشیدیم. نفس‌هایم ناخودآگاه تندتر و عمیق‌تر شد. آهسته در گوشم گفت: آرام بمان فئودور. او را از خودم جدا کردم و به چهره‌اش چشم دوختم. پلک‌هایش را به آهستگی برهم زد و نگاهش به گونه‌ای بود که انگار دوباره و این بار با چشمانش مرا به آرامش دعوت می‌کند. به سوی دایی نیکلای که رفتم، از جا برخاست و با لبخند گفت: تو واقعا دلتنگ نمی‌شوی فئودور؟ بی‌آنکه قدمی بردارد، دست‌هایش را گشود و منتظر ماند تا خود را به او برسانم، سپس یکدیگر را به مدت طولانی در آغوش کشیدیم.
مهمانان در جای قبلی خود نشستند و من نیز روی صندلی نشستم. از چهره‌ی الکس و دایی نیکلای همچنان تشویشی احساس می‌کردم که آدمی شک ندارد به دریافت خبری تلخ یا آگاهی از اتفاقی ناخوشایند ختم خواهد شد. رو به آقای لئونارد گفتم: آخرین بار که کسی اینگونه و با چهره‌ای سرد و اندوهگین به دیدارم آمد، حامل خبر فوت وانیا بود. سپس به دایی رو کردم و گفتم: امروز هم چهره‌هایی سرد می‌بینم. گریشا گفت در مسیر مسکو به اینجا خواهید آمد، اتفاقی افتاده است؟ الکس آرام گفت: به مهمانی دعوت شده‌ایم. سرم را به سوی او برگردانم و ابرو در هم کشیدم. دایی گفت: کنت لبیادکین ما را دعوت کرده است. شنیدن نام این شخص و خانواده‌اش، همیشه باعث می‌شود یخ زدن خون در رگم را احساس کنم. نگاهم به او خیره ماند. پس از چند ثانیه ادامه داد: نوه‌ی دختری کنت، فرزند پرنسس الکساندرا، متولد شده است. صدا در گوشم می‌پیچید: «فرزند پرنسس الکساندرا». بی‌اختیار لحظاتی به او خیره ماندم و وقتی به خودم آمدم، هیچکس حرفی نمی‌زد. دایی نیکلای گفت: فئودور، تو هم به این مهمانی دعوتی اما باید بدانی وضع سلامتی پدربزرگ اصلا مناسب نیست. انتخاب با توست که با ما به جشن بیایی، برای ملاقات او به پترزبورگ بازگردی یا در ولیکی بمانی. حرفش که تمام شد، مهربانانه پلکی زد، انگار با نگاه و برهم خوردن پلک‌هایش می‌گفت: می‌دانم اکنون حفظ آرامش چقدر برایت دشواری دارد، حالا می‌توانی گریه کنی و همه تصور می‌کنیم بخاطر سلامت پدربزرگ است.
با صدایی که هرچه برای کاستن از بغض‌آلودی‌اش می‌کوشیدم فایده‌ای نداشت، گفتم: به پترزبورگ خواهم رفت، می‌خواهم پدربزرگ را ببینم. نمی‌دانستم چه کاری باید انجام دهم، دچار استیصالی شده بودم که آدمی در لحظاتی ابتدایی آگاهی از موضوعی به آن دچار می‌شود. برخاستم و گفتم: ببخشید. و بی‌آنکه منتظر پاسخ کسی بمانم، به سوی در راه افتادم و از تالار خارج شدم. به سرعت از پله‌ها بالا و به سوی بالکن رفتم. پس از لحظاتی صدای گرم کسی را شنیدم: آرام باش فئودور. الکس دستش را چند بار روی شانه‌ام زد و کنارم ایستاد. گفت: نیازی نیست اینقدر پلک بزنی و برای جلوگیری از خروج اشک بکوشی. سرم را پایین انداختم. پرسید: از ازدواجش مطلع بودی؟ سرم را به نشانه‌ی آگاهی بالا و پایین بردم. گفت: کنت به صورت رسمی تو را هم دعوت کرده است. گفتم: این پایان رویای رسیدن است، اینهمه راه را برای نظاره‌ی مرگ رویای رسیدنم طی نخواهم کرد. بازویم را فشرد و گفت: فئودور، تو قوی‌تر از اینهایی، باید قوی بمانی. گفتم: دیگر نمی‌توانم الکس، می‌خواهم و نمی‌توانم. چگونه آنچه نمی‌توانم را انجام دهم؟ این تقاصی بسیار بزرگ برای لحظه‌ای شیفتگی است. گفت: خودت می‌گفتی که در این جهان، تناسبی بین عمل و تقاص مربوط به آن وجود ندارد. سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. گفتم: و گفته بودم که پذیرفتن گاهی دشوارترین عمل انسانی است. لبخندی زد و گفت: و هر دو می‌دانیم که انسان ناگزیر از پذیرفتن است. دستش را روی شانه‌ام زد و بالکن را ترک کرد. به رو به رویم خیره شدم و با خودم فکر ‌کردم: پذیرفتن از سر اجبار؛ چه چیزی زجرآورتر از این؟ به راستی چه می‌شد اگر انسان اینهمه در مقابل حوادث، بیچاره و مجبور به پذیرش نبود؟
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف بارکوف در زد و رسیدن مهمان‌ها را اطلاع داد. گفتم: پذیرایی کنید تا حاضر شوم. لباس پوشیدم و به سمت تالار بزرگ رفتم. وقتی در تالار را گشودم، هر چهار نفر روی کاناپه نشسته و گرم صحبت بودند؛ الکس و دایی نیکلای در کنار هم و آقای کراتسوف…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف

وقتی وارد خانه شدم، یکی از خدمتکاران پیش آمد و گفت: پرنس نیکلای الکساندروویچ در اتاق خود منتظر شما هستند. فراکم را درآوردم و به سوی اتاق او رفتم. با دیدن چهره‌ام، لبخندی زد و گفت: فئودور می‌دانی مادرت هر بار بخاطر تشابه رفتارهایمان، چقدر مرا نفرین می‌کند؟ با صدای نسبتا بلندی خندید. چیزی نگفتم و فقط با لبخند نگاهش می‌کردم. مکثی کرد و ادامه داد: من این حالت چشم‌ها را خوب می‌شناسم. چشمانت می‌گوید که در غم حفظ امید خود مانده‌ای. فئودور، زندگی آدمی چرخه‌ی ناامیدی و امیدواری است و نمی‌توان مانع از دست رفتن بسیاری چیزها شد.
گفتم: دایی جان چون بسیار دوستتان دارم، نمی‌خواهم با گفتن از حالم شما را ناراحت کنم. گفت: نیازی به گفتن نیست. نگرانی در چشم‌ها آسان‌تر از هر جای دیگر ریشه می‌دواند، بیهوده می‌کوشی آنها را مخفی کنی. آرزو می‌کردم تو را خوشحال ببینم. لبخند زدم و گفتم: من نیز برای خود چنین امید و آرزویی داشتم. از خشونت زندگی شنیده بودم و تصوری داشتم، اما بازهم با امید و آرزوهایم بسیار بی‌رحم‌تر از آن بود که تصور می‌کردم. گفت: فئودور، بی‌شک زندگی متلاطم‌تر از این‌ها خواهد شد و چیزهایی خواهی دید و لمس خواهی کرد، که امواج ویران کننده‌ی شدیدی را به جان ستون‌های جسم و روحت می‌اندازد. مکث کرد و سپس ادامه داد: اما تمام اینها می‌گذرد. پرسیدم: برای شما چگونه گذشت؟ از روی صندلی برخاست و به سوی پنجره رفت. به بیرون نگریست و گفت: در آغاز ویرانی‌ام، عقیده داشتم که به زودی همه چیز درست خواهد شد. قصه‌ی ویرانی من، با افتادن آجری از ستون‌های امید و آرزوی قلبم آغاز شد و تا روزی که آخرین آجر آن نیفتاد، ویرانی را باور نکردم. سرش را برگرداند، لبخندی زد و گفت: فکر می‌کنم با حرف‌هایم به قدر کافی به آینده امیدوار شده باشی. گفتم: شما که می‌دانید تمنای امید واهی و پوچ ندارم. لبخندی بر لبانش نشست که انگار می‌گفت: بله، می‌دانم. گفت: امید اصلی‌ترین ستون زندگی است. بسیاری از افراد، تنها زمانی به خود می‌آیند که آخرین آجر از بنای امیدشان فرو می‌افتد، درست پس از ویرانی تمام عیار و این زمان، هرگز وقت مناسبی برای کوشش در راه جلوگیری از نابودی نیست. فئودور، این حرف‌ها را می‌گویم که بدانی گاهی یک ستون محکوم به ریزش است و به جای آنکه در راه ممانعت از فرو ریختن آن بکوشی، بهتر است برای ساختن ستون‌های جدید تلاش کنی وگرنه همه‌چیز روی سرت آوار می‌شود.
به سویم آمد و مقابلم ایستاد. گفت: ستونی که از عشق الکساندرا در سینه‌ات ساخته بودی، ناگزیر از نابودی است. سرم را پایین انداختم. با لحنی جدی گفت: سرت را بالا بگیر و به من نگاه کن. در چشم‌هایش خیره شدم. گفت: هر ستون که از بنای روح آدمی فرو بریزد، می‌تواند نقطه‌ی آغاز ویرانی باشد. پیش از آنکه ویران شوی، باید ستون تازه‌ای از علاقه در خود بسازی. گفتم: نمی‌توانم. گفت: چاره‌ی دیگری نداری، این از ضروریات حقیقی طبیعت انسان است. دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: دلبستگی به تنهایی، عاقبت چندان خوشایندی ندارد. مرا در آغوش کشید و سپس گفت: تا ساعاتی دیگر راهی مسکو خواهیم شد. به پترزبورگ بازگرد و خود را از زندگی و زیبایی آن محروم نکن. گفتم: مراقب خودتان باشید. از اتاق خارج شدم.
Behtar Az Mane | Ali Yasini
T.me/AEVIEN
@AEVIEN 🌱 | Romanov

به سرم زده بود سینه‌ام را باز کنم و او را هرطور شده، کاملا درونم جا دهم و اگر نشد، حتی حاضر بودم او را تکه تکه کنم و ببلعم. من فقط می‌خواستم او را برای همیشه نزد خودم نگه دارم.
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف وقتی وارد خانه شدم، یکی از خدمتکاران پیش آمد و گفت: پرنس نیکلای الکساندروویچ در اتاق خود منتظر شما هستند. فراکم را درآوردم و به سوی اتاق او رفتم. با دیدن چهره‌ام، لبخندی زد و گفت: فئودور می‌دانی مادرت هر بار بخاطر تشابه رفتارهایمان،…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف

امشب پس از صرف شام به حیاط رفتیم و آقای کراتسوف درباره‌ی زیبایی‌های زندگی از من پرسید. وقتی از آگاهی و درک نام بردم، نگاه غضب‌آلودی کرد و گفت: خودت از این حرف‌ها خسته نمی‌شوی؟ زندگی چون دریاست و چیزهایی که تو می‌گویی، مانند عمق آن، اما مگر ساحل و سطح دریا زیبا نیست؟ مگر زندگی تنها همین است که می‌گویی؟ زیبایی‌ها و لذت‌هایی وجود دارد که تلخی زندگی را قابل تحمل می‌کند اما خود را از آنها محروم کرده‌ای. سرم را که پایین انداختم ادامه داد: وقتی حرف نمی‌زنی، یعنی در ذهن مشغول آماده کردن خود برای مخالفت یا بهانه‌تراشی هستی. گفتم: نه، الان فقط نمی‌دانم چه باید بگویم. گفت: می‌دانی که غریزه قابل چشم‌پوشی نیست و چشم بستن بر آن، به وضوح آدمی را تحت تاثیر قرار می‌دهد. باز هم سکوت کردم. با تاکید پرسید: می‌دانی؟ سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. گفت: پس دست از سرکوب بردار، کار بیهوده‌ای است. به یاد داشته باش که هرچه در انجام عملی تاخیر بیفتد، ناتوانی در انجام آن بیشتر خواهد شد. سپس برخاست و گفت که فردا عازم مسکو است و برای استراحت به اتاقش رفت.
روی صندلی نشستم و چشم‌هایم را بستم. چه کسی می‌تواند غریزه را انکار کند؟ من نیز می‌دانم زیبایی در برق چشمان زنی است که در آغوشت می‌خندد. زیبایی در خطوط افتاده بر چهره‌ی زنی است که خیره در چشمانت لبخند می‌زند. زیبایی در خطوط تن برهنه‌ی دختری است که زیر هجوم نور ماه و خورشید از پنجره، در کنارت خوابیده است. زیبایی آن است که گرمای خون و تن زنی را با سر انگشتانت احساس می‌کنی. زیبایی در بوییدن موهای اوست.
زیبایی تمام جزئیاتی است که زنی در پایان روز، چشم در چشم برایت تعریف می‌کند. زیبایی در برهنگی روح اوست که هر آنچه در ذهنش می‌گذرد را برایت بازگو می‌کند. زیبایی در گرمای کلماتی است که بر زبان می‌راند.
حق با آقای کراتسوف است. غریزه زیباست، بخشی از زیبایی این دنیا در برهنگی است و من خود را چه سخت پوشانده‌ام. زندگی در تضادها معنی دارد و پس از تمام این پوشیدگی‌ها، گاه نیز باید برهنه بود.

یادداشت - مارس 1865
Motohiko Hirami / Strings of Rain - Søren Andreasen Rework
T.me/AEVIEN
@AEVIEN 🌱 '| Romanov |'
#بیکلام

پرسید: از تنهاتر شدن نمی‌ترسی؟
گفتم هرگز، چرا که وقتی چیزی در کمال خودش باشد، یعنی به بیشترین مقدار ممکن در آن رسیده است و بیش از آن در کار نیست. من به کمال تنهایی رسیده‌ام، تنهاتر نمی‌شوم.

Motohiko Hirami
Strings of Rain - Søren Andreasen Rework
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف امشب پس از صرف شام به حیاط رفتیم و آقای کراتسوف درباره‌ی زیبایی‌های زندگی از من پرسید. وقتی از آگاهی و درک نام بردم، نگاه غضب‌آلودی کرد و گفت: خودت از این حرف‌ها خسته نمی‌شوی؟ زندگی چون دریاست و چیزهایی که تو می‌گویی، مانند عمق…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف

سپیده‌دم مشغول جمع کردن وسایلم به قصد عزیمت سوی پترزبورگ بودم که گریشا در چارچوب در نمایان شد. پرسیدم: شوق پترزبورگ از خواب دورت کرده؟ گفت: انگار. تو چرا بیداری؟ گفتم: نخوابیده بودم که بیدار شوم. تمام دیشب را هم مانند شب‌های اخیر، به لطف کابوس‌ها از خواب پریده‌ام. این اواخر فقط توانسته بودم به خواب پناه ببرم اما حالا حتی خواب هم مرا پس زده است و همین پناهگاه را هم ندارم. پرسید: چرا چشمانت اینگونه به عمق استخوان سر خزیده است؟ گفتم: سردرد. سرم به گونه‌ای درد می‌کند که انگار تمام سردردهای جهان، از درون جمجمه‌ی من سرچشمه می‌گیرند. پرسید: از بی‌خوابی؟ گفتم: نمی‌دانم این درد از بی‌خوابی است یا از استیصالی که شاهرگ حیاتم را به سلطه‌ی خویش درآورده است.
گفت: چقدر صدایت تهی است فئودور. گفتم: گریشا قلبم ناامید و تهی است، چنان ناامید که انگار نه برای زنده ماندن، بلکه برای خروج و رهایی از سینه‌ام، به استخوان‌هایم می‌کوبد. می‌دانی قلبم از چه اینهمه خالی است؟ جوابی نداد. ادامه دادم: در هر قسمتی از آن کسی را جای داده بودم و حالا بسیاری از آنان مرا ترک کرده‌اند. می‌بینی؟ در این اتاق همه‌چیز غم‌انگیز و دلگیر است و انگار هیچ‌چیز شباهتی به زندگی کردن ندارد.
پرسید: فئودور خوبی؟ گفتم: اگر علتش را نمی‌پرسی نه اما اگر می‌خواهی پس از جواب منفی علت ناخوشی‌ام را بپرسی، خوبم. پرسید: پلک چپت چرا می‌پرد؟ گفتم: کابوس عجیبی بود. پرسید: چه می‌دیدی؟ گفتم: می‌دیدم که سر بریده‌ای را در آغوش گرفته‌ام. سر بریده اشک می‌ریخت و التماس می‌کرد که نجاتش دهم اما حتی نمی‌دانستم نجات در وضع او به چه معنی است. مکث کردم. پرسید: دیدی سر چه کسی بود؟ گفتم: وقتی سر را به قصد دیدن صورتش چرخاندم، خودم را دیدم. گریشا تا صبح خودم را دیدم. یک بار سر بریده، یک بار به صلیب کشیده شده، یک بار با سینه‌ای بدون قلب و تنی سرد. خود را صدا می‌کردم و کمک می‌طلبیدم اما قادر به یاری خویش نبودم.
وارد اتاق شد و روی تخت نشست. گفت: هرگاه تو را می‌بینم یا به یاد می‌آورم، بخاطر احوالت غمگین می‌شوم. گفتم: می‌دانم که مدتی است با غم و اندوه تعریف و به یاد آورده می‌شوم. گریشا من نمی‌خواهم یادآور رنج و اندوه باشم و می‌کوشم که این اوضاع را تغییر دهم اما زمان خواهد برد. من مدت‌هاست تحت تسلط ناامیدی‌ام و هیچ تسلطی یکباره به وجود نیامده که یکباره از بین برود. در تلاشم تا دلخوشی یا امیدی برای خویش بسازم و از آن به عنوان سپری برای مقابله با تیرهای کشنده‌ی ناامیدی استفاده کنم. لبخند زد و گفت: پس به سوی پیروزی در زندگی رهسپار شده‌ای. گفتم: شاید هم تازه فهمیده‌ام که پیروزی در نبردهای زندگی من، به دست آوردن فرصتی دوباره برای جنگیدن است. در این سال‌ها فکر می‌کردم ثمره‌ی پیروزی باید چیزی متفاوت باشد.
گفت: به افکار آزاردهنده اجازه‌ی ورود به ذهنت را نده. گفتم: می‌دانی که افکار پشت هیچ دیواری نمی‌مانند. برخاست، به سوی در رفت و گفت: تا پترزبورگ فرصت داریم که حرف بزنیم. گفتم: گریشا ابتدا به تزارسکویه سلو خواهیم رفت، آنجا کاری دارم. لبخندی زد و از اتاق خارج شد و من با خودم تعداد دفعاتی که امیدوار سوی چیزی رهسپار شده و ناامید شده بودم را می‌شمردم. امیدوار سوی پترزبورگ خواهم رفت و این آخرین مرتبه خواهد بود. اگر قرار بر از دست دادن امید و ناامیدی باشد، خود را برای حفاظت از امیدم فدا خواهم کرد. شاید این بهترین کمکی است که می‌توانم در حق خویش کنم.
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف سپیده‌دم مشغول جمع کردن وسایلم به قصد عزیمت سوی پترزبورگ بودم که گریشا در چارچوب در نمایان شد. پرسیدم: شوق پترزبورگ از خواب دورت کرده؟ گفت: انگار. تو چرا بیداری؟ گفتم: نخوابیده بودم که بیدار شوم. تمام دیشب را هم مانند شب‌های اخیر،…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف

مدتی از حرکت کالسکه به سوی تزارسکویه گذشته بود که گریشا سکوت را شکست و پرسید: چرا به تزارسکویه می‌رویم؟ گفتم: می‌خواهم کنت آستاخوف را ببینم. پرسید: از خارج بازگشته؟ شنیده بودم که پس از مرگ وانیا از روسیه رفته‌اند. سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. گفتم: همه او را با بزرگترین زخمی که دارد، یعنی مرگ پسرش، به یاد می‌آورند. چه تلخ است که کسی با بزرگترین زخمش به یاد آورده شود. سکوت کردم و به بیرون خیره شدم. پرسید: به چه چیزی فکر می‌کنی؟ گفتم: به اینکه وقتی کسی نامم را از دیگری بشنود، درباره‌ام چه خواهد گفت؟ مرا با زخم بزرگم به یاد می‌آورد یا نه؟ گفت: دیگر نباید به او بیندیشی، فکر کن هرگز وجود نداشته است. به این افکار پایان بده. گفتم: ای کاش آدمی می‌توانست فکر کند که چیزی برایش تمام شده است و آن موضوع واقعا تمام شود و دیگر فکرش را مشغول ندارد.
اندکی بعد دوباره پرسید: می‌دانم که اندوهگینی. از اندوهت می‌ترسی؟ گفتم: این اندوه روزهایم را تاریک کرده است. پرسید: و از تاریکی می‌ترسی؟ گفتم: برای من تاریکی به تنهایی هراس‌آور نیست. آنچه در من ترس و هراس برمی‌انگیزد، پایان نداشتن این تاریکی است. با لبخند گفت: می‌دانی که هر تاریکی پایان دارد و در پس آن روشنایی است؟ نگاهش کردم و گفت: تو هم می‌دانی که ممکن است آدمی تا آن روشنایی موعود دوام نیاورد؟ می‌دانی گریشا، آنقدر که من از ادامه یافتن زندگی به این منوال می‌ترسم، از مرگ هراس ندارم. دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: آشوبی. برای آرامش آشوب‌هایت دعا خواهم کرد. گفتم: عزیز من، این آشوب‌ها با دعا تسکین نمی‌یابند. هرچه کوشید، نتوانست ناراحتی‌اش از پاسخم را پنهان کند. سرش را برگرداند و به بیرون خیره شد.
کمی که گذشت، بی‌آنکه نگاهش را از منظره‌ی اطراف بردارد، گفت: فئودور من همیشه به قدرت ذهن و روح تو غبطه می‌خورم. تو می‌توانی به گونه‌ای گذشته را فراموش کنی که انگار هرگز نبوده است. با لبخندی واضح در صدایم گفتم: تعریف به قصد مغلوب کردن؟ گفت: هرگز. گفتم: می‌خواهی از قدرت روح و ذهنم برایت بگویم؟ سرش را برگرداند و به نشانه‌ی تایید تکان داد. گفتم: می‌خواهم تمرکز کنم و نمی‌توانم. می‌خواهم تصمیم بگیرم و نمی‌توانم. می‌خواهم آرامش داشته باشم و نمی‌توانم. می‌خواهم خوشحال باشم و نمی‌توانم. تنها بخش ذهن و روحم که درست و دقیق کار می‌کند، به یاد آوردن رنج‌های گذشته است. گریشا، نه می‌توان گذشته را کاملا از یاد برد و نه می‌توان آن را انکار کرد.
پرسیدم: تو هم به خانه‌ی کنت آستاخوف می‌آیی؟ درحالیکه از مکالمه‌ی بینمان دلگیر بنظر می‌رسید، گفت: نه، از تزارسکویه کالکسه‌ای خواهم گرفت و بدون توقف به پترزبورگ خواهم رفت. لبخند زدم، دستم را روی زانویش گذاشتم و گفتم: من به خانه‌ی آستاخوف خواهم رفت، تو نیز با همین کالسکه به پترزبورگ برو و از من دلگیر نباش. می‌خواستم حرفم را ادامه دهم اما سکوت کردم. به بیرون خیره شدم و با خودم گفتم: کاش گاهی به جای دعا کردن، فکر می‌کردی.
تا رسیدن به تزارسکویه دیگر باهم حرف نزدیم.