@AEVIEN 🌱 | #عباس_معروفی
ﺳﯿﺐ ﻣﻦ !
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ؟
ﺍﯾﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻧﺪ ﺷﻌﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ؟
ﺳﯿﺐ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺘﺶ ﺩﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﺪ ...
ﺳﯿﺐ ﻣﻦ !
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ؟
ﺍﯾﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻧﺪ ﺷﻌﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ؟
ﺳﯿﺐ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺘﺶ ﺩﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﺪ ...
@AEVIEN 🌱 | پونه مقیمی
به چشمهای خودش خیره شده بود و دوباره پرسید: «تو را کجا پیدا کردم؟» چشمهایش خندیدند و پاسخ دادند: «در دردهایت.»
به چشمهای خودش خیره شده بود و دوباره پرسید: «تو را کجا پیدا کردم؟» چشمهایش خندیدند و پاسخ دادند: «در دردهایت.»
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف
نامه ای به گریشا ماکاروویچ
سلام گریشا، امیدوارم که اوضاعت رو به بهبود باشد و در کاری که به آن مشغولی، مطالعه ی روح، به توفیق دست یافته باشی. همراه این نامه یک نقاشی برایت ارسال کرده ام که جدا از موضوع مطالعه ات نیست. پس از آنکه نقاشی را دیدی ادامه ی نامه را بخوان.
نقاشی مربوط به زنی است که دیروز، سرگردان زیر شلاق باران در نزدیکی خانه دیدم. به خانه دعوتش کردم و او هم دعوتم را پذیرفت. اتاقی که نقاشی هایم در آن بود را به او نشان دادم و گفتم که می تواند لباس هایش را درآورد تا خشک شود. به اتاقی که بوم نقاشی ام در آنجا قرار داشت رفتم و روی صندلی نشستم. لحظاتی بعد، صدای زن را از پشت سر شنیدم که گفت: نقاشی؟ سرم را که برگرداندم، دیدم جز سینه پوش و تکه ای لباس که بخشی از پایین تنه اش را پوشانده بود، چیزی بر تن ندارد. سرم را برگرداندم و گفتم: نه، تنها به نقاشی کشیدن علاقه دارم. گفت: مرا می کشی؟ سرم را برگرداندم و پرسیدم: اینگونه؟ سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. گفت: از نوگورود آمده ام؛ نه، در اصل از آنجا فرار کرده ام. از برهنگی ام گمان نکن که روزگارم را با بلیط زرد می گذرانم، الان هم لباس هایم خیس بود و هم نیازی به پنهان کردن تنم احساس نمی کنم. به صندلی رو به روی بوم نقاشی ام اشاره کردم، روی آن نشست.
پرسید: اگر حین نقاشی حرفی بزنم، مشکلی دارد؟ گفتم نه. گفت: می خواهم برایت از خودم بگویم. می شود از پاهایم شروع به کشیدن کنی؟ با تعجب این درخواست را پذیرفتم و مشغول شدم. صحبت هایش را شروع کرد:
" می دانی من آنقدر مداوم و متعدد زمین خورده ام که نتوانستم در فاصله ی بین دو زمین خوردن زندگی کنم. نمی دانم، شاید زندگی همین زمین خوردن های مداوم و متعدد باشد. تو زانوهایی را در مقابلت می بینی، که با هرچیز جز سختی زمین بیگانه اند. پاهایی را می بینی که سالها رفته اند و نرسیده اند. پاهایی که اگر دهان داشتند، اکنون صدای فریادهایشان از خستگی تمام خانه را پر کرده بود.
درون سینه ام گورستانی از حرف ها و آرزوها دارم. حرف هایی که نتوانستم بزنم، حرف هایی که نگذاشتند بزنم را، از گلو به سینه ام بازگرداندم و خاک کردم. اینجا را نگاه کن. - نگاهش کردم. به لکه ی تیره ای بالای سینه ی چپش اشاره کرد. - مادرم می گفت رد خورشیدگرفتگی است اما من گمان می کنم این یک نشانه است و احساس می کنم که مدام بزرگتر می شود و روزی این سیاهی تمام تنم را پر می کند. روزی که به دنیا آمدم، چهره ی خورشید تاریک بوده است و من در تاریکی به دنیا آمده ام، در خانه ی خودمان. مادرم همیشه می گفت: خانه پناهگاه آدمی است و من همیشه از خودم می پرسیدم اگر خانه پناهگاه است، چرا اینقدر در پناهگاه احساس بی پناهی می کنم؟"
ناگهان سینه ی چپش را گرفت، در حالی که چشم هایش نشان از دردی عمیق داشت. بعد نفسی عمیق کشید و گفت: گاهی تیر می کشد. کارم را ادامه دادم و او هم صحبت هایش را ادامه داد.
" این دست ها از کوشش بی ثمر خسته اند. نفس استخوان هایشان از اینهمه تلاش و نتوانستن بند آمده است و ماهیچه هایشان بوی عجز می دهند. انگشت هایم را ببین. - به انگشت هایش که مقابل صورتش گرفته بود نگاه کردم. - این لرزش ها از رنج است و ترس و تردید. داشته هایم را چه سخت در مشتم گرفتم و چه سست، عاقبت از دست دادم. تردید سخت و سست بودن و ترس از دست دادن این بلا را بر سر انگشت ها آورده است."
گریشا، تمام مدتی که نقاشی می کردم، حرف میزد و حرف هایش در گوشم می پیچید. در انتها به خودم آمدم و دیدم تمام نقاشی زخم است. پاهای زن روی بوم را زخم نرسیدن پر کرده بود، زانوهایش از زخم زمین خوردن مملو شده بود، زخم نتوانستن دست هایش را در آغوش گرفته بود، زخم ناگفته ها از گلو آغاز شده و از زیر صلیب گردن آویزش عبور کرده بود و ریشه های این زخم، فاصله ی میان سینه هایش را پوشانده بود. شاید بپرسی پس آن زخم زیر سینه ی چپش برای چه چیزی است. آن زخم، مجموعه ی زخم های پیشین به اضافه ی زخم بی پناهی است؛ شاید بتوان آن را زخم زیستن نامید.
شاید بار اول که نقاشی را دیدی، گمان کردی زنی را پس از درگیری یا نبردی کشیده ام. درست فکر کردی؛ این زخم ها از نبرد میان روح و تن آدمی و هجوم افکار و خاطرات به تن زاده می شوند. این نقاشی در خاطرم حک کرد که تن از زخم روح در امان نیست، اگرچه زخم های آن به چشم دیده نمی شود.
گریشا، کاش میشد همانگونه که زخم های روح او به تنش و سپس به نقاشی تنش رسیده بود، نقاشی را می سوزاندم و نابودی از نقاشی به زخم های تن و روحش می رسید.
وقتی نقاشی را دید، لباس هایش که هنوز خیس بودند را پوشید و رفت. پس از آن من می توانستم در تن هم رنج و دردها را ببینم.
نامه ای به گریشا ماکاروویچ
سلام گریشا، امیدوارم که اوضاعت رو به بهبود باشد و در کاری که به آن مشغولی، مطالعه ی روح، به توفیق دست یافته باشی. همراه این نامه یک نقاشی برایت ارسال کرده ام که جدا از موضوع مطالعه ات نیست. پس از آنکه نقاشی را دیدی ادامه ی نامه را بخوان.
نقاشی مربوط به زنی است که دیروز، سرگردان زیر شلاق باران در نزدیکی خانه دیدم. به خانه دعوتش کردم و او هم دعوتم را پذیرفت. اتاقی که نقاشی هایم در آن بود را به او نشان دادم و گفتم که می تواند لباس هایش را درآورد تا خشک شود. به اتاقی که بوم نقاشی ام در آنجا قرار داشت رفتم و روی صندلی نشستم. لحظاتی بعد، صدای زن را از پشت سر شنیدم که گفت: نقاشی؟ سرم را که برگرداندم، دیدم جز سینه پوش و تکه ای لباس که بخشی از پایین تنه اش را پوشانده بود، چیزی بر تن ندارد. سرم را برگرداندم و گفتم: نه، تنها به نقاشی کشیدن علاقه دارم. گفت: مرا می کشی؟ سرم را برگرداندم و پرسیدم: اینگونه؟ سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. گفت: از نوگورود آمده ام؛ نه، در اصل از آنجا فرار کرده ام. از برهنگی ام گمان نکن که روزگارم را با بلیط زرد می گذرانم، الان هم لباس هایم خیس بود و هم نیازی به پنهان کردن تنم احساس نمی کنم. به صندلی رو به روی بوم نقاشی ام اشاره کردم، روی آن نشست.
پرسید: اگر حین نقاشی حرفی بزنم، مشکلی دارد؟ گفتم نه. گفت: می خواهم برایت از خودم بگویم. می شود از پاهایم شروع به کشیدن کنی؟ با تعجب این درخواست را پذیرفتم و مشغول شدم. صحبت هایش را شروع کرد:
" می دانی من آنقدر مداوم و متعدد زمین خورده ام که نتوانستم در فاصله ی بین دو زمین خوردن زندگی کنم. نمی دانم، شاید زندگی همین زمین خوردن های مداوم و متعدد باشد. تو زانوهایی را در مقابلت می بینی، که با هرچیز جز سختی زمین بیگانه اند. پاهایی را می بینی که سالها رفته اند و نرسیده اند. پاهایی که اگر دهان داشتند، اکنون صدای فریادهایشان از خستگی تمام خانه را پر کرده بود.
درون سینه ام گورستانی از حرف ها و آرزوها دارم. حرف هایی که نتوانستم بزنم، حرف هایی که نگذاشتند بزنم را، از گلو به سینه ام بازگرداندم و خاک کردم. اینجا را نگاه کن. - نگاهش کردم. به لکه ی تیره ای بالای سینه ی چپش اشاره کرد. - مادرم می گفت رد خورشیدگرفتگی است اما من گمان می کنم این یک نشانه است و احساس می کنم که مدام بزرگتر می شود و روزی این سیاهی تمام تنم را پر می کند. روزی که به دنیا آمدم، چهره ی خورشید تاریک بوده است و من در تاریکی به دنیا آمده ام، در خانه ی خودمان. مادرم همیشه می گفت: خانه پناهگاه آدمی است و من همیشه از خودم می پرسیدم اگر خانه پناهگاه است، چرا اینقدر در پناهگاه احساس بی پناهی می کنم؟"
ناگهان سینه ی چپش را گرفت، در حالی که چشم هایش نشان از دردی عمیق داشت. بعد نفسی عمیق کشید و گفت: گاهی تیر می کشد. کارم را ادامه دادم و او هم صحبت هایش را ادامه داد.
" این دست ها از کوشش بی ثمر خسته اند. نفس استخوان هایشان از اینهمه تلاش و نتوانستن بند آمده است و ماهیچه هایشان بوی عجز می دهند. انگشت هایم را ببین. - به انگشت هایش که مقابل صورتش گرفته بود نگاه کردم. - این لرزش ها از رنج است و ترس و تردید. داشته هایم را چه سخت در مشتم گرفتم و چه سست، عاقبت از دست دادم. تردید سخت و سست بودن و ترس از دست دادن این بلا را بر سر انگشت ها آورده است."
گریشا، تمام مدتی که نقاشی می کردم، حرف میزد و حرف هایش در گوشم می پیچید. در انتها به خودم آمدم و دیدم تمام نقاشی زخم است. پاهای زن روی بوم را زخم نرسیدن پر کرده بود، زانوهایش از زخم زمین خوردن مملو شده بود، زخم نتوانستن دست هایش را در آغوش گرفته بود، زخم ناگفته ها از گلو آغاز شده و از زیر صلیب گردن آویزش عبور کرده بود و ریشه های این زخم، فاصله ی میان سینه هایش را پوشانده بود. شاید بپرسی پس آن زخم زیر سینه ی چپش برای چه چیزی است. آن زخم، مجموعه ی زخم های پیشین به اضافه ی زخم بی پناهی است؛ شاید بتوان آن را زخم زیستن نامید.
شاید بار اول که نقاشی را دیدی، گمان کردی زنی را پس از درگیری یا نبردی کشیده ام. درست فکر کردی؛ این زخم ها از نبرد میان روح و تن آدمی و هجوم افکار و خاطرات به تن زاده می شوند. این نقاشی در خاطرم حک کرد که تن از زخم روح در امان نیست، اگرچه زخم های آن به چشم دیده نمی شود.
گریشا، کاش میشد همانگونه که زخم های روح او به تنش و سپس به نقاشی تنش رسیده بود، نقاشی را می سوزاندم و نابودی از نقاشی به زخم های تن و روحش می رسید.
وقتی نقاشی را دید، لباس هایش که هنوز خیس بودند را پوشید و رفت. پس از آن من می توانستم در تن هم رنج و دردها را ببینم.
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف نامه ای به گریشا ماکاروویچ سلام گریشا، امیدوارم که اوضاعت رو به بهبود باشد و در کاری که به آن مشغولی، مطالعه ی روح، به توفیق دست یافته باشی. همراه این نامه یک نقاشی برایت ارسال کرده ام که جدا از موضوع مطالعه ات نیست. پس از آنکه…
Exist Strategy - Nessa's Lament
T.me/AEVIEN
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف نامه ای به گریشا ماکاروویچ سلام گریشا، امیدوارم که اوضاعت رو به بهبود باشد و در کاری که به آن مشغولی، مطالعه ی روح، به توفیق دست یافته باشی. همراه این نامه یک نقاشی برایت ارسال کرده ام که جدا از موضوع مطالعه ات نیست. پس از آنکه…
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱
@AEVIEN 🌱 | نامهی کارل مارکس به همسرش جنی
معشوق قلب من، من دوباره برای تو نامه مینویسم چراکه من تنهایم و همیشه برای من مشکل بوده که با تو به تنهایی در ذهنم گفتگو کنم بدون اینکه تو چیزی درباره آن بدانی، بشنوی و حتی قادر باشی که به آن پاسخ دهی.
غیبتهای کوتاه، خوب است چراکه اگر دو نفر بطور دائمی و ثابت با هم باشند مسائل زندگی خیلی بهم شبیه شده و قابل جدا کردن و تمایز از یکدیگر نخواهند بود.
دوری، حتی برج و باروهای بزرگ را هم کوچک میکند؛ در حالیکه چیزهای خرد و مبتذل، در یک نگاه نزدیک به چیزهای بزرگ تبدیل میشوند.
عادتهای کوچک که امکان دارد در اشکال احساسی و بصورت فیزیکی سببساز اذیت انسان شود، زمانیکه آن شئ از جلوی چشممان برداشته میشود، ناپدید میگردد.
احساسات عمیق که به واسطهی نزدیکی و در دسترس بودن افراد، شکل کوچک و تکراری به خود گرفته، به واسطهی جادوی فاصله رشد کرده و به ابعاد طبیعیاش باز میگردد. فاصله سبب میشود که تو فقط از من و رویاهای تنهایم، ربوده شوی؛ و من با عشقم به تو، فورا درمییابم که زمان دوری را فقط باید بمانند خورشید و بارانی که برای رشد گیاهان مورد نیاز است، به خدمت گرفت.
زمانیکه تو غایب هستی، عشق من به تو، خود را نشان میدهد و آن چیزی بس غولآساست و از انبوهی از تمامی انرژی جمعشدهی جانم و همه خصوصیات قلبیام پدید آمده است و باعث میشود که من دوباره احساس کنم که انسانم؛ چراکه من حس عمیق و متنوعی را تجربه میکنم.
مطالعه و آموزش و پرورش جدید ما را گرفتار خود کرده است؛ همچنین شکگرایی سبب گشته که در تمامی ادارک عینی و ذهنیمان به دنبال اشتباه بگردیم؛ تمامی اینها، طوری طراحی شده که ما را کوچک، ضعیف و غرغرو کرده است. اما عشق – نه عشق فویرباخی_ نه برای متابولیزم و نه برای پرولتاریا _ بلکه عشق به معشوق و بطور مشخص عشق به تو، باعث میشود که یک انسان مجددا حس کند که انسان است.
در این جهان زنان زیادی وجود دارند که در میانشان تعدادی از آنها زیبا رویند. اما کجا من میتوانم چهرهای که هر جزء آن و حتی هر چروک آن یادآور بزرگترین و شیرینترین خاطرات زندگی من است را پیدا کنم؟
حتی با وجود مواجهه با دردهای بیپایان و ضررهای جبرانناپذیر وارده بر من، تو شکایتی نکردی.
من با بوسه زدن به درد، آنرا دور میکنم، زمانیکه بر صورت شیرین تو بوسه میزنم.
بدرود عزیزدلم...
تو و بچهها را هزاران بار میبوسم.
کارل خودت.
معشوق قلب من، من دوباره برای تو نامه مینویسم چراکه من تنهایم و همیشه برای من مشکل بوده که با تو به تنهایی در ذهنم گفتگو کنم بدون اینکه تو چیزی درباره آن بدانی، بشنوی و حتی قادر باشی که به آن پاسخ دهی.
غیبتهای کوتاه، خوب است چراکه اگر دو نفر بطور دائمی و ثابت با هم باشند مسائل زندگی خیلی بهم شبیه شده و قابل جدا کردن و تمایز از یکدیگر نخواهند بود.
دوری، حتی برج و باروهای بزرگ را هم کوچک میکند؛ در حالیکه چیزهای خرد و مبتذل، در یک نگاه نزدیک به چیزهای بزرگ تبدیل میشوند.
عادتهای کوچک که امکان دارد در اشکال احساسی و بصورت فیزیکی سببساز اذیت انسان شود، زمانیکه آن شئ از جلوی چشممان برداشته میشود، ناپدید میگردد.
احساسات عمیق که به واسطهی نزدیکی و در دسترس بودن افراد، شکل کوچک و تکراری به خود گرفته، به واسطهی جادوی فاصله رشد کرده و به ابعاد طبیعیاش باز میگردد. فاصله سبب میشود که تو فقط از من و رویاهای تنهایم، ربوده شوی؛ و من با عشقم به تو، فورا درمییابم که زمان دوری را فقط باید بمانند خورشید و بارانی که برای رشد گیاهان مورد نیاز است، به خدمت گرفت.
زمانیکه تو غایب هستی، عشق من به تو، خود را نشان میدهد و آن چیزی بس غولآساست و از انبوهی از تمامی انرژی جمعشدهی جانم و همه خصوصیات قلبیام پدید آمده است و باعث میشود که من دوباره احساس کنم که انسانم؛ چراکه من حس عمیق و متنوعی را تجربه میکنم.
مطالعه و آموزش و پرورش جدید ما را گرفتار خود کرده است؛ همچنین شکگرایی سبب گشته که در تمامی ادارک عینی و ذهنیمان به دنبال اشتباه بگردیم؛ تمامی اینها، طوری طراحی شده که ما را کوچک، ضعیف و غرغرو کرده است. اما عشق – نه عشق فویرباخی_ نه برای متابولیزم و نه برای پرولتاریا _ بلکه عشق به معشوق و بطور مشخص عشق به تو، باعث میشود که یک انسان مجددا حس کند که انسان است.
در این جهان زنان زیادی وجود دارند که در میانشان تعدادی از آنها زیبا رویند. اما کجا من میتوانم چهرهای که هر جزء آن و حتی هر چروک آن یادآور بزرگترین و شیرینترین خاطرات زندگی من است را پیدا کنم؟
حتی با وجود مواجهه با دردهای بیپایان و ضررهای جبرانناپذیر وارده بر من، تو شکایتی نکردی.
من با بوسه زدن به درد، آنرا دور میکنم، زمانیکه بر صورت شیرین تو بوسه میزنم.
بدرود عزیزدلم...
تو و بچهها را هزاران بار میبوسم.
کارل خودت.
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف نامه ای به گریشا ماکاروویچ سلام گریشا، امیدوارم که اوضاعت رو به بهبود باشد و در کاری که به آن مشغولی، مطالعه ی روح، به توفیق دست یافته باشی. همراه این نامه یک نقاشی برایت ارسال کرده ام که جدا از موضوع مطالعه ات نیست. پس از آنکه…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف
از صدای پا مشخص بود که کسی شتابان روی زمین خیس گام برمیدارد و نزدیک میشود. وقتی صدا کاملا نزدیک شد و احساس کردم که آن شخص پشت سرم قرار گرفته است، سر برگرداندم. چند لحظه از تعجب نتوانستم چیزی بگویم، گریشا با لبخندی معصومانه در مقابلم ایستاده بود. بیآنکه کلمهای بین ما رد و بدل شود، یکدیگر را در آغوش کشیدیم. با خوشحالی پرسیدم: گریشا تو اینجا چه میکنی؟ گفت: نه، مثل اینکه حتی ذرهای از احساس مهماننوازی بهرهمند نیستی. خودم را عقب کشیدم و او را نگاه کردم. باران شدت گرفته بود. گفتم: خیس میشوی. دستش را گرفتم و باهم به ساختمان وارد شدیم.
در تالار کوچک کنار یکدیگر روی کاناپه نشستیم. گفتم: نامهام را جواب ندادی، میترسیدم تو هم از دست رفته باشی. گفت: نامهات را زمانی دریافت کردم که سربازان پروس و اتریش از مرز شلسویگ عبور کرده بودند. در همهمهی درگیری میان دانمارک و اتحاد پروس – اتریش، پاسخ دادن به نامهات را از یاد بردم. گفتم: و بازهم که از میانهی شعلههای جنگ جان سالم به در بردی. خندید. گفتم: چه شد که به روسیه برگشتی؟ گفت: میدانی که آتش نبرد میان کشورها هرگز خاموش نمیشود، من هم تا احساس کردم که این آتش زیر خاکستر قرار گرفته و فضا مهیاست، گریختم. گفتم: میبینی برادر؟ زندگی گریز امیدوارانه، دائمی و بیانتها به سوی آرامش و خوشبختی است. نفس عمیقی کشید و سرش را به نشانهی تایید تکان داد.
گفت: دور از تو و دیگر دوستان بودم، اما هرگز از شما و رنجتان جدا نبودهام. گفتم: رنجهای زیادی بر ما گذشته و روحمان را خراشیده است. گفت: باید قوی بمانیم، برای ادامه دادن زندگی راهی جز قوی ماندن وجود ندارد. همهی ما در گذر روزها زخم برداشتهایم و حالا میدانیم در زندگی زخمهایی وجود دارد که راه رسیدن زخمهای عمیقتر را هموار میکند. کمی مکث کرد و ادامه داد: و گریزی از برداشتن این زخمها هم نیست. زیر لب گفتم: وانیا. گفت: بله، وانیا. آخرین نامهای که از او دریافت کردم، حاوی جملهای بود که هر روز در سرم تکرار میشود. آهسته پرسیدم: چه نوشته بود؟ گفت: برایم نوشته بود پدرم این قطره قطره تمام شدن را پنهان و انکار میکند، مادرم آن را گریه میکند و خودم نظاره میکنم. میدانی؟ گاه آدمی از رنج و اندوه دیگران بسیار بیشتر از رنجهای خویش زجر میکشد. وقتی از رنج او مطلع شدم، هر لحظه احساس میکردم استخوان سینهام زیر حجم اندوه وی در حال خرد شدن است. گفتم: شاید هم استخوانهای ما پس از مرگ او خرد شده باشد. گفت: آدمی ناچار است با استخوانهای خرد شده نیز ادامه دهد.
گفتم: از خودت بگو. گفت: وقتی پای به وین گذاشتم، احساس غربتی عمیق در قلبم پدید آمد. همانجا ایستادم و چشمهایم را بستم. فئودور، همه چیز برایم آشنا بود و من این احساس غربت را در بازل، پاریس و حتی در مسکو، زادگاهم نیز تجربه کرده بودم. انگار من ذاتا غریبم و غریب پای به جهان گشودهام. سفر به دیگر کشورها و دیدار اقوام به قصد کاستن از احساس غربت، خیالات پوسیدهای بود که سالها بدان چنگ میزدم و نمیدانستم این ریسمان پوسیده است. غربت، وابسته به ذات و درون آدمی است و نه موقعیت او. چنگ زدن به ریسمان پوسیده، انتهایش جز سقوط نیست. هرجا که بودم، هیچ تعلقی به اطرافم احساس نمیکردم. تمام آنچه مرا میآزرد، ریشه در آگاهی ناخوشایند به تنهایی و غربتم در میان آدمها داشت. حرفش را ادامه نداد.
پرسیدم: از کجا میدانستی من اینجا هستم؟ گفت: اول به پترزبورگ رفتم و آنجا از الکس سراغت را گرفتم. او گفت به کنج خلوتی در ولیکی خزیدهای. یادم آمد به الکس در این مدت چیزی ننوشتهام. گفتم: خوب شد یادم انداختی، باید به او نامهای بنویسم. حرفم را قطع کرد و گفت: نیاز نیست. او به همراه آقای لئونارد، آقای کراتسوف و پرنس الکساندروویچ به اینجا خواهند آمد. با تعجب پرسیدم: دایی نیکلای؟ گفت: بله. سپس با خنده هجی کرد: نیکلای الکساندروویچ. گفتم: برای چه به اینجا میآیند؟ گفت: نمیدانم، فقط شنیدم عازم مسکو هستند و سر راه به دیدار تو نیز میآیند.
بارکوف آرام وارد تالار شد و گفت: پرنس غذا حاضر است. روی پای گریشا زدم و گفتم: بلند شو که شب درازی در پیش داریم. برخاستیم و از تالار خارج شدیم.
از صدای پا مشخص بود که کسی شتابان روی زمین خیس گام برمیدارد و نزدیک میشود. وقتی صدا کاملا نزدیک شد و احساس کردم که آن شخص پشت سرم قرار گرفته است، سر برگرداندم. چند لحظه از تعجب نتوانستم چیزی بگویم، گریشا با لبخندی معصومانه در مقابلم ایستاده بود. بیآنکه کلمهای بین ما رد و بدل شود، یکدیگر را در آغوش کشیدیم. با خوشحالی پرسیدم: گریشا تو اینجا چه میکنی؟ گفت: نه، مثل اینکه حتی ذرهای از احساس مهماننوازی بهرهمند نیستی. خودم را عقب کشیدم و او را نگاه کردم. باران شدت گرفته بود. گفتم: خیس میشوی. دستش را گرفتم و باهم به ساختمان وارد شدیم.
در تالار کوچک کنار یکدیگر روی کاناپه نشستیم. گفتم: نامهام را جواب ندادی، میترسیدم تو هم از دست رفته باشی. گفت: نامهات را زمانی دریافت کردم که سربازان پروس و اتریش از مرز شلسویگ عبور کرده بودند. در همهمهی درگیری میان دانمارک و اتحاد پروس – اتریش، پاسخ دادن به نامهات را از یاد بردم. گفتم: و بازهم که از میانهی شعلههای جنگ جان سالم به در بردی. خندید. گفتم: چه شد که به روسیه برگشتی؟ گفت: میدانی که آتش نبرد میان کشورها هرگز خاموش نمیشود، من هم تا احساس کردم که این آتش زیر خاکستر قرار گرفته و فضا مهیاست، گریختم. گفتم: میبینی برادر؟ زندگی گریز امیدوارانه، دائمی و بیانتها به سوی آرامش و خوشبختی است. نفس عمیقی کشید و سرش را به نشانهی تایید تکان داد.
گفت: دور از تو و دیگر دوستان بودم، اما هرگز از شما و رنجتان جدا نبودهام. گفتم: رنجهای زیادی بر ما گذشته و روحمان را خراشیده است. گفت: باید قوی بمانیم، برای ادامه دادن زندگی راهی جز قوی ماندن وجود ندارد. همهی ما در گذر روزها زخم برداشتهایم و حالا میدانیم در زندگی زخمهایی وجود دارد که راه رسیدن زخمهای عمیقتر را هموار میکند. کمی مکث کرد و ادامه داد: و گریزی از برداشتن این زخمها هم نیست. زیر لب گفتم: وانیا. گفت: بله، وانیا. آخرین نامهای که از او دریافت کردم، حاوی جملهای بود که هر روز در سرم تکرار میشود. آهسته پرسیدم: چه نوشته بود؟ گفت: برایم نوشته بود پدرم این قطره قطره تمام شدن را پنهان و انکار میکند، مادرم آن را گریه میکند و خودم نظاره میکنم. میدانی؟ گاه آدمی از رنج و اندوه دیگران بسیار بیشتر از رنجهای خویش زجر میکشد. وقتی از رنج او مطلع شدم، هر لحظه احساس میکردم استخوان سینهام زیر حجم اندوه وی در حال خرد شدن است. گفتم: شاید هم استخوانهای ما پس از مرگ او خرد شده باشد. گفت: آدمی ناچار است با استخوانهای خرد شده نیز ادامه دهد.
گفتم: از خودت بگو. گفت: وقتی پای به وین گذاشتم، احساس غربتی عمیق در قلبم پدید آمد. همانجا ایستادم و چشمهایم را بستم. فئودور، همه چیز برایم آشنا بود و من این احساس غربت را در بازل، پاریس و حتی در مسکو، زادگاهم نیز تجربه کرده بودم. انگار من ذاتا غریبم و غریب پای به جهان گشودهام. سفر به دیگر کشورها و دیدار اقوام به قصد کاستن از احساس غربت، خیالات پوسیدهای بود که سالها بدان چنگ میزدم و نمیدانستم این ریسمان پوسیده است. غربت، وابسته به ذات و درون آدمی است و نه موقعیت او. چنگ زدن به ریسمان پوسیده، انتهایش جز سقوط نیست. هرجا که بودم، هیچ تعلقی به اطرافم احساس نمیکردم. تمام آنچه مرا میآزرد، ریشه در آگاهی ناخوشایند به تنهایی و غربتم در میان آدمها داشت. حرفش را ادامه نداد.
پرسیدم: از کجا میدانستی من اینجا هستم؟ گفت: اول به پترزبورگ رفتم و آنجا از الکس سراغت را گرفتم. او گفت به کنج خلوتی در ولیکی خزیدهای. یادم آمد به الکس در این مدت چیزی ننوشتهام. گفتم: خوب شد یادم انداختی، باید به او نامهای بنویسم. حرفم را قطع کرد و گفت: نیاز نیست. او به همراه آقای لئونارد، آقای کراتسوف و پرنس الکساندروویچ به اینجا خواهند آمد. با تعجب پرسیدم: دایی نیکلای؟ گفت: بله. سپس با خنده هجی کرد: نیکلای الکساندروویچ. گفتم: برای چه به اینجا میآیند؟ گفت: نمیدانم، فقط شنیدم عازم مسکو هستند و سر راه به دیدار تو نیز میآیند.
بارکوف آرام وارد تالار شد و گفت: پرنس غذا حاضر است. روی پای گریشا زدم و گفتم: بلند شو که شب درازی در پیش داریم. برخاستیم و از تالار خارج شدیم.
.: آویـــــــــــــــــن :.
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف از صدای پا مشخص بود که کسی شتابان روی زمین خیس گام برمیدارد و نزدیک میشود. وقتی صدا کاملا نزدیک شد و احساس کردم که آن شخص پشت سرم قرار گرفته است، سر برگرداندم. چند لحظه از تعجب نتوانستم چیزی بگویم، گریشا با لبخندی معصومانه در…
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف
بارکوف در زد و رسیدن مهمانها را اطلاع داد. گفتم: پذیرایی کنید تا حاضر شوم. لباس پوشیدم و به سمت تالار بزرگ رفتم. وقتی در تالار را گشودم، هر چهار نفر روی کاناپه نشسته و گرم صحبت بودند؛ الکس و دایی نیکلای در کنار هم و آقای کراتسوف و لئونارد هم در کنار یکدیگر. وارد شدم و به جز دایی، بقیه برخاستند. با لبخند نگاهی به او کردم و سرم را تکان دادم اما لبخندی که از او دیدم، غیرواقعی و آمیخته به تشویش به نظر میرسید. لحظهای نگاهم بر او ثابت ماند اما صدای آقای کراتسوف مرا به خود آورد. او و آقای لئونارد را در آغوش گرفتم و در همان حین، نگاهم به الکس افتاد که او نیز هرچند میکوشید خود را خوشحال نشان دهد، اما نگرانی در نگاهش ریشه میدواند.
به الکس نزدیک شدم و یکدیگر را محکم در آغوش کشیدیم. نفسهایم ناخودآگاه تندتر و عمیقتر شد. آهسته در گوشم گفت: آرام بمان فئودور. او را از خودم جدا کردم و به چهرهاش چشم دوختم. پلکهایش را به آهستگی برهم زد و نگاهش به گونهای بود که انگار دوباره و این بار با چشمانش مرا به آرامش دعوت میکند. به سوی دایی نیکلای که رفتم، از جا برخاست و با لبخند گفت: تو واقعا دلتنگ نمیشوی فئودور؟ بیآنکه قدمی بردارد، دستهایش را گشود و منتظر ماند تا خود را به او برسانم، سپس یکدیگر را به مدت طولانی در آغوش کشیدیم.
مهمانان در جای قبلی خود نشستند و من نیز روی صندلی نشستم. از چهرهی الکس و دایی نیکلای همچنان تشویشی احساس میکردم که آدمی شک ندارد به دریافت خبری تلخ یا آگاهی از اتفاقی ناخوشایند ختم خواهد شد. رو به آقای لئونارد گفتم: آخرین بار که کسی اینگونه و با چهرهای سرد و اندوهگین به دیدارم آمد، حامل خبر فوت وانیا بود. سپس به دایی رو کردم و گفتم: امروز هم چهرههایی سرد میبینم. گریشا گفت در مسیر مسکو به اینجا خواهید آمد، اتفاقی افتاده است؟ الکس آرام گفت: به مهمانی دعوت شدهایم. سرم را به سوی او برگردانم و ابرو در هم کشیدم. دایی گفت: کنت لبیادکین ما را دعوت کرده است. شنیدن نام این شخص و خانوادهاش، همیشه باعث میشود یخ زدن خون در رگم را احساس کنم. نگاهم به او خیره ماند. پس از چند ثانیه ادامه داد: نوهی دختری کنت، فرزند پرنسس الکساندرا، متولد شده است. صدا در گوشم میپیچید: «فرزند پرنسس الکساندرا». بیاختیار لحظاتی به او خیره ماندم و وقتی به خودم آمدم، هیچکس حرفی نمیزد. دایی نیکلای گفت: فئودور، تو هم به این مهمانی دعوتی اما باید بدانی وضع سلامتی پدربزرگ اصلا مناسب نیست. انتخاب با توست که با ما به جشن بیایی، برای ملاقات او به پترزبورگ بازگردی یا در ولیکی بمانی. حرفش که تمام شد، مهربانانه پلکی زد، انگار با نگاه و برهم خوردن پلکهایش میگفت: میدانم اکنون حفظ آرامش چقدر برایت دشواری دارد، حالا میتوانی گریه کنی و همه تصور میکنیم بخاطر سلامت پدربزرگ است.
با صدایی که هرچه برای کاستن از بغضآلودیاش میکوشیدم فایدهای نداشت، گفتم: به پترزبورگ خواهم رفت، میخواهم پدربزرگ را ببینم. نمیدانستم چه کاری باید انجام دهم، دچار استیصالی شده بودم که آدمی در لحظاتی ابتدایی آگاهی از موضوعی به آن دچار میشود. برخاستم و گفتم: ببخشید. و بیآنکه منتظر پاسخ کسی بمانم، به سوی در راه افتادم و از تالار خارج شدم. به سرعت از پلهها بالا و به سوی بالکن رفتم. پس از لحظاتی صدای گرم کسی را شنیدم: آرام باش فئودور. الکس دستش را چند بار روی شانهام زد و کنارم ایستاد. گفت: نیازی نیست اینقدر پلک بزنی و برای جلوگیری از خروج اشک بکوشی. سرم را پایین انداختم. پرسید: از ازدواجش مطلع بودی؟ سرم را به نشانهی آگاهی بالا و پایین بردم. گفت: کنت به صورت رسمی تو را هم دعوت کرده است. گفتم: این پایان رویای رسیدن است، اینهمه راه را برای نظارهی مرگ رویای رسیدنم طی نخواهم کرد. بازویم را فشرد و گفت: فئودور، تو قویتر از اینهایی، باید قوی بمانی. گفتم: دیگر نمیتوانم الکس، میخواهم و نمیتوانم. چگونه آنچه نمیتوانم را انجام دهم؟ این تقاصی بسیار بزرگ برای لحظهای شیفتگی است. گفت: خودت میگفتی که در این جهان، تناسبی بین عمل و تقاص مربوط به آن وجود ندارد. سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. گفتم: و گفته بودم که پذیرفتن گاهی دشوارترین عمل انسانی است. لبخندی زد و گفت: و هر دو میدانیم که انسان ناگزیر از پذیرفتن است. دستش را روی شانهام زد و بالکن را ترک کرد. به رو به رویم خیره شدم و با خودم فکر کردم: پذیرفتن از سر اجبار؛ چه چیزی زجرآورتر از این؟ به راستی چه میشد اگر انسان اینهمه در مقابل حوادث، بیچاره و مجبور به پذیرش نبود؟
بارکوف در زد و رسیدن مهمانها را اطلاع داد. گفتم: پذیرایی کنید تا حاضر شوم. لباس پوشیدم و به سمت تالار بزرگ رفتم. وقتی در تالار را گشودم، هر چهار نفر روی کاناپه نشسته و گرم صحبت بودند؛ الکس و دایی نیکلای در کنار هم و آقای کراتسوف و لئونارد هم در کنار یکدیگر. وارد شدم و به جز دایی، بقیه برخاستند. با لبخند نگاهی به او کردم و سرم را تکان دادم اما لبخندی که از او دیدم، غیرواقعی و آمیخته به تشویش به نظر میرسید. لحظهای نگاهم بر او ثابت ماند اما صدای آقای کراتسوف مرا به خود آورد. او و آقای لئونارد را در آغوش گرفتم و در همان حین، نگاهم به الکس افتاد که او نیز هرچند میکوشید خود را خوشحال نشان دهد، اما نگرانی در نگاهش ریشه میدواند.
به الکس نزدیک شدم و یکدیگر را محکم در آغوش کشیدیم. نفسهایم ناخودآگاه تندتر و عمیقتر شد. آهسته در گوشم گفت: آرام بمان فئودور. او را از خودم جدا کردم و به چهرهاش چشم دوختم. پلکهایش را به آهستگی برهم زد و نگاهش به گونهای بود که انگار دوباره و این بار با چشمانش مرا به آرامش دعوت میکند. به سوی دایی نیکلای که رفتم، از جا برخاست و با لبخند گفت: تو واقعا دلتنگ نمیشوی فئودور؟ بیآنکه قدمی بردارد، دستهایش را گشود و منتظر ماند تا خود را به او برسانم، سپس یکدیگر را به مدت طولانی در آغوش کشیدیم.
مهمانان در جای قبلی خود نشستند و من نیز روی صندلی نشستم. از چهرهی الکس و دایی نیکلای همچنان تشویشی احساس میکردم که آدمی شک ندارد به دریافت خبری تلخ یا آگاهی از اتفاقی ناخوشایند ختم خواهد شد. رو به آقای لئونارد گفتم: آخرین بار که کسی اینگونه و با چهرهای سرد و اندوهگین به دیدارم آمد، حامل خبر فوت وانیا بود. سپس به دایی رو کردم و گفتم: امروز هم چهرههایی سرد میبینم. گریشا گفت در مسیر مسکو به اینجا خواهید آمد، اتفاقی افتاده است؟ الکس آرام گفت: به مهمانی دعوت شدهایم. سرم را به سوی او برگردانم و ابرو در هم کشیدم. دایی گفت: کنت لبیادکین ما را دعوت کرده است. شنیدن نام این شخص و خانوادهاش، همیشه باعث میشود یخ زدن خون در رگم را احساس کنم. نگاهم به او خیره ماند. پس از چند ثانیه ادامه داد: نوهی دختری کنت، فرزند پرنسس الکساندرا، متولد شده است. صدا در گوشم میپیچید: «فرزند پرنسس الکساندرا». بیاختیار لحظاتی به او خیره ماندم و وقتی به خودم آمدم، هیچکس حرفی نمیزد. دایی نیکلای گفت: فئودور، تو هم به این مهمانی دعوتی اما باید بدانی وضع سلامتی پدربزرگ اصلا مناسب نیست. انتخاب با توست که با ما به جشن بیایی، برای ملاقات او به پترزبورگ بازگردی یا در ولیکی بمانی. حرفش که تمام شد، مهربانانه پلکی زد، انگار با نگاه و برهم خوردن پلکهایش میگفت: میدانم اکنون حفظ آرامش چقدر برایت دشواری دارد، حالا میتوانی گریه کنی و همه تصور میکنیم بخاطر سلامت پدربزرگ است.
با صدایی که هرچه برای کاستن از بغضآلودیاش میکوشیدم فایدهای نداشت، گفتم: به پترزبورگ خواهم رفت، میخواهم پدربزرگ را ببینم. نمیدانستم چه کاری باید انجام دهم، دچار استیصالی شده بودم که آدمی در لحظاتی ابتدایی آگاهی از موضوعی به آن دچار میشود. برخاستم و گفتم: ببخشید. و بیآنکه منتظر پاسخ کسی بمانم، به سوی در راه افتادم و از تالار خارج شدم. به سرعت از پلهها بالا و به سوی بالکن رفتم. پس از لحظاتی صدای گرم کسی را شنیدم: آرام باش فئودور. الکس دستش را چند بار روی شانهام زد و کنارم ایستاد. گفت: نیازی نیست اینقدر پلک بزنی و برای جلوگیری از خروج اشک بکوشی. سرم را پایین انداختم. پرسید: از ازدواجش مطلع بودی؟ سرم را به نشانهی آگاهی بالا و پایین بردم. گفت: کنت به صورت رسمی تو را هم دعوت کرده است. گفتم: این پایان رویای رسیدن است، اینهمه راه را برای نظارهی مرگ رویای رسیدنم طی نخواهم کرد. بازویم را فشرد و گفت: فئودور، تو قویتر از اینهایی، باید قوی بمانی. گفتم: دیگر نمیتوانم الکس، میخواهم و نمیتوانم. چگونه آنچه نمیتوانم را انجام دهم؟ این تقاصی بسیار بزرگ برای لحظهای شیفتگی است. گفت: خودت میگفتی که در این جهان، تناسبی بین عمل و تقاص مربوط به آن وجود ندارد. سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. گفتم: و گفته بودم که پذیرفتن گاهی دشوارترین عمل انسانی است. لبخندی زد و گفت: و هر دو میدانیم که انسان ناگزیر از پذیرفتن است. دستش را روی شانهام زد و بالکن را ترک کرد. به رو به رویم خیره شدم و با خودم فکر کردم: پذیرفتن از سر اجبار؛ چه چیزی زجرآورتر از این؟ به راستی چه میشد اگر انسان اینهمه در مقابل حوادث، بیچاره و مجبور به پذیرش نبود؟