.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

بابام مهندس تأسيسات ارتش بود؛برق خونده بود البته...يه دفه واسه بازديد مناطق مرزى رفت طرفاى کردستان...دو روز بعدش برامون خبرآوردن مرده...برق گرفته بودش ينى...دويست و چهل ولت...

مامانم هشت ماه صبر کرد...تو همون گير و دار شلوغى مراسم بابام، مى ديدم پسر عموش دورو برش مى پلکه...مى فهميدم هى ديس خرما مى ده دستم تا گوش واينستم پشت در آشپزخونه!
مى خواست مامانو گير بياره و مخشو بزنه!
پولدار بود؛
بنز سفيد داشت...
کانادا زندگى مى کرد...
هه!
نمدونم چطور شد که سر دوماه پاسپورت مامان جور شد و با هم رفتن...

مامانم ام برق گرفته بود...
از اون برقايى که بابامو گرفت نه هاااا...برق پولاى پسر عموش!
برق سوئيچ ماشينش شايد...مامانم نمرد...اما برق گرفته بودش...

حالام من اينجام...
روبروى تو...زل زدم به چشات...منبع جريان الکتريسيته!
مى دونى اولين بار کى برق گرفت منو؟
روزى که جمع شده بوديم سالن اجتماعات واسه اختتاميه ى جشنواره ى موسيقى سنتى!
نشسته بودى دو رديف جلوتر از من...گوشى دستت بود داشتى انگرى بردز بازى مى کردى!
به پويا گفتم:
"شاسکولو تروخدااااا!!!دفه پونزدهمشه تکرار مى کنه اين مرحله رو!"
صدامو شنيدى...برگشتى و زل زدى تو چشمام!
همونجا برق گرفتم...
تو دلم گفتم "فاتحه ى خودتو بخون پسرجون!که برق گرفتگى ارثيه تو خانوادتون!!"

بعد اون همه وقت، مى بينمت بازم برق مى گيرتم!!!دست خودم نيس...چشات يه جورى ان لامصباااا!اين همه درس خوندم نديدم فرمولى که بتونم ربطش بدم به اين دوتا سياه پررنگ!
که بگم وى مساوى است با مثلن دلتا رنگ چشمات زير نور ماه!
يا مثلن وى مساوى است با سيگما دفعات لرزش پلکم تقسيم بر ثانيه!
نديدم...
مى فهمى آخه؟
برق مى گيره منو لعنتى!
ولى "نمى ميرم" مثه بابام...
"نمى رم" مثه مامانم...
حل مى شم فقط!
يهو يخ مى کنه تمام تنم ولى بدم نمياد...
ديدى قرص جوشانو وختى ميندازى تو آب سرد؟!
اونجورى ام...
همونجورى خنک مى شم...
برق گرفتگى ارثيه تو خانواده ى ما؛
ولى اين که چه جورى برق بگيرتت تقريبن دست خودته...

#قطعن_خيالى😊
#مريم_خسروى

@aevien
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
خدا
یک جای خلقت بی حواسی کرده
و
به جای روح
عشق دمیده
در بعضی از آدم ها
وگرنه نمیشود که یه آدم همه چیزش عشق باشد
حرف هایش
نگاه هايش
عطر تنش
دست هایش
که تمام وجودش عشق باشد
نمیشود که...!






#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
میدانی من همیشه دنبالش دویدم. دنبال عشق. هر کس تو زندگیم میومد همش منتظر بودم همون احساس معروف تو دلم به ولوله بیافته و عاشق بشم و حاضر باشم با تمام دنیا بجنگم برای داشتنش. فکر میکردم باید نگاه معرکه ای داشته باشه و یا یه چال لپ عمیق رو گونه اش یا یه چیز خاص که تمام وجودمو جذب خودش کنه. اما نشد... همیشه تو همه روابط ایرادات طرف مقابل به چشمم اومد. همیشه خودم رو توی یه رابطه بیشتر دوست داشتم.
دیگه خسته شدم از دنبال عشق دویدن... نشستم یه گوشه... تا نفس بگیرم از این همه دویدن... و دیگر بیخیالش شدم.
نشستم و نشستم تا همان شب تابستانی... با لباس ورزشی داشتی از کنارم رد میشدی... یه لحظه وایسادی و پرسیدی: ساعت چنده؟
به ساعتم نگاه کردم و گفتم: دوازده
و بعد به چشمات نگاه کردم و همون اتفاق معروف تو تمام دل و روحم افتاد.
نه چشمات گیرا بود... نه چال گونه داشتی... نه هیچ چیز خاص دیگر.
و من بعد از همون ساعت دوازده اون شب تابستونی بود که فهمیدم عشق یعنی همین که ندونی یه نفر رو واسه چی دوست داری.
فهمیدم
عاشق شدن بهانه نمیخواد!

#محیا_زند
@aevien
این روزا تا میتونید ازاینا تو خودتون ذخیره کنید واسه پاییز و زمستون:|||
🍓💜
@aevien
همیشه معتقد بودم خدا تو ماه رمضون بنده هاشو بیشتر بغل میکنه و حال دلشون رو خوب میکنه. تا میتونید تو این ماه براش ناز کنید.
ماه مهربونیتون به خیر💜💚

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
یادت هست عزیزم؟
چهارشنبه بود... بعد از همان پروژه و شلوغی هاش. رفته بودیم برای ناهار خونه یکی از بچه ها. میگرنت شروع شده بود. نه دلت میومد جمع رو بیخیال بشی نه میتونستی سردردت رو تحمل کنی.
با چشم هات خیره شدی بهم که یعنی چکار کنم؟
از جام پاشدم... دستتو گرفتم و کشیدمت تو یکی از اتاق ها. لامپ رو خاموش کردم. سرتو گذاشتم رو پاهام. عینکت رو از رو چشمات برداشتم و دستمو کشیدم تو پیچ موهای مشکیت.
یادت هست عزیزم؟
برات زیر لب شعر همدم معین رو زمزمه کردم"کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه...".
و تو بقیه اش رو خونده بودی:" خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه..." و بعد دستمو گذاشتی رو چشمات و گفتی: نباشی این سردرد ها منو میکشن... قول میدی که همیشه باشی و دست بکشی تو موهام؟ و من قول داده بودم بدون اینکه از تو قول موندن بگیرم... مطمئن بودم همیشه میمونی. مگه میشد با اون همه سردرد منو تنها بزاری؟
یادت هست عزیزم؟
چند وقتی گذشته و حالا نمیدونم وقتی سرت درد میگیره کی تو موهات دست میکشه و تو ازش قول موندن میگیری!
چند وقتی گذشته و من این همه روز نبودنت رو سردرد دارم. سردرد دارم بدون اینکه تو باشی و برام زمزمه کنی:
" فقط تو فکره این عشقم ، تو فکره بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سرگرم کاری شم"

#محیا_زند

@aevien
تو
همانی
که دلم
لک زده
لبخندش را...

#کاظم_بهمنی

@aevien
سی و چند سال دیگر؛ یک عصر پاییزی داریم با پسرم  میرویم مطب دکتر قلبم...
دم پله های مطب دختری از رو به رو می آید... پسرم لبخند میزند و  کنار میکشد تا دختر رد شود...
به منشی مطب لبخند میزند و تشکر میکند... به دکتر لبخند میزند و چندتا سوال پزشکی میپرسد...
در راه برگشت  ترمز میزند و با لبخند اجازه رد شدن به چندتا دختر دبستانی صورتى پوش را میدهد که منتظرند چراغ قرمز شود...
و احتمالا تمام این مدت با هر لبخند پسرم من دست روی قلبم میذارم و سنگین نفس میکشم... اخر سر طاقت نمی آورم و خيره به نيمرخ خندانش مى گويم:
نخند مادرجون... نخند!
به هر کس که میرسی حتی از روی احترام هم نخند! کسی چه میدونه... شاید همین خنده ى بى غرض تو سال ها بعد ،درد بندازه به قلب يکى...من از چهارده سالگی تا حالا بیماری قلبی دارم! مرض خنده ى  یه جفت چشم مشکی افتاده به جونم و قلبمو به این حال و روز در آورده...
نخند مادر جون...
خنده سلاح سردیه که با اون حالتی که به چشم میده نيشتر میزنه به قلب!
تو روى هر کسى نخند مادرجون!
و بعد دوباره قلبمو که تیر میکشه تو مشتم میگیرم و هی زیر لب زمزمه میکنم:
" تو همانی که دلم لک زده لبخندش را..."

#محیا_زند

@aevien
برگرفته از رمان "غرور و تعصب" با بازی معرکه "کیرا نایتلی" 💜یک عاشقانه کلاسیک فوق العاده.
Pride & Prejudice 2005 / غرور و تعصب

720p Bluray 850 MB
http://yon.ir/tpr7

#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
∞:
@aevien

يکى از "لعنتى ترين" حس هاى دنيا همين است که کلمات رژه بروند توى مغزت و نتوانى پياده شان کنى روى کاغذ...
اصلن مگر کسانى که درگير نوشتن مى شوند چقدر دلخوشى دارند؟!
چقدر کيف مى کنند از مهمانى رفتن؟!قر دادن؟!
بستنى خوردن وسط چله ى زمستان يا هزار چيز ديگر...
آدمى که قلم دستش مى گيرد و برايش مهم نيست وسط عروسى نشىته و همه خيره اش شده اند؛فقط مى خواهد بنويسد و خالى کند مخزن هميشه پر مغزش را؛
_اين آدم يک موجود معمولى نيست..._
کارهايش داد مى زنند،تافته ى جدا بافته بودنش را...
بترسيد از اين آدم ها...
از نويسنده ها...
مى توانند يک روزى مثنوى بارانتان کنند با حجم زيادى کلمات مانده در مغزشان...يک جورى که هيچ وقت دلتان نخواهد به ياد بياوريد...
.
.
.
و اين ابدن عادلانه نيست که سرت درد بگيرد از کوبش بى امان کلمه ها و خودکار خشک شده باشد توى دستت...
مثل پرنده اى که بال هايش زخمى نيست اما نمى تواند بپرد...
مثل خواننده اى که صدايش نگرفته اما محکوم است به نخواندن...
.
.
.
بترسيد از کسانى که پناه برده اند به نوشتن...
اين ها
به
هيچ وجه
"معمولى"
نيستند...

#مريم_خسروى


@aevien