@AEVIEN 🌱 | #عباس_معروفی
ﺳﯿﺐ ﻣﻦ !
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ؟
ﺍﯾﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻧﺪ ﺷﻌﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ؟
ﺳﯿﺐ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺘﺶ ﺩﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﺪ ...
ﺳﯿﺐ ﻣﻦ !
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ؟
ﺍﯾﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻧﺪ ﺷﻌﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ؟
ﺳﯿﺐ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺘﺶ ﺩﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﺪ ...
@AEVIEN 🌱 | پونه مقیمی
به چشمهای خودش خیره شده بود و دوباره پرسید: «تو را کجا پیدا کردم؟» چشمهایش خندیدند و پاسخ دادند: «در دردهایت.»
به چشمهای خودش خیره شده بود و دوباره پرسید: «تو را کجا پیدا کردم؟» چشمهایش خندیدند و پاسخ دادند: «در دردهایت.»
@AEVIEN 🌱 | فئودور #رومانوف
نامه ای به گریشا ماکاروویچ
سلام گریشا، امیدوارم که اوضاعت رو به بهبود باشد و در کاری که به آن مشغولی، مطالعه ی روح، به توفیق دست یافته باشی. همراه این نامه یک نقاشی برایت ارسال کرده ام که جدا از موضوع مطالعه ات نیست. پس از آنکه نقاشی را دیدی ادامه ی نامه را بخوان.
نقاشی مربوط به زنی است که دیروز، سرگردان زیر شلاق باران در نزدیکی خانه دیدم. به خانه دعوتش کردم و او هم دعوتم را پذیرفت. اتاقی که نقاشی هایم در آن بود را به او نشان دادم و گفتم که می تواند لباس هایش را درآورد تا خشک شود. به اتاقی که بوم نقاشی ام در آنجا قرار داشت رفتم و روی صندلی نشستم. لحظاتی بعد، صدای زن را از پشت سر شنیدم که گفت: نقاشی؟ سرم را که برگرداندم، دیدم جز سینه پوش و تکه ای لباس که بخشی از پایین تنه اش را پوشانده بود، چیزی بر تن ندارد. سرم را برگرداندم و گفتم: نه، تنها به نقاشی کشیدن علاقه دارم. گفت: مرا می کشی؟ سرم را برگرداندم و پرسیدم: اینگونه؟ سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. گفت: از نوگورود آمده ام؛ نه، در اصل از آنجا فرار کرده ام. از برهنگی ام گمان نکن که روزگارم را با بلیط زرد می گذرانم، الان هم لباس هایم خیس بود و هم نیازی به پنهان کردن تنم احساس نمی کنم. به صندلی رو به روی بوم نقاشی ام اشاره کردم، روی آن نشست.
پرسید: اگر حین نقاشی حرفی بزنم، مشکلی دارد؟ گفتم نه. گفت: می خواهم برایت از خودم بگویم. می شود از پاهایم شروع به کشیدن کنی؟ با تعجب این درخواست را پذیرفتم و مشغول شدم. صحبت هایش را شروع کرد:
" می دانی من آنقدر مداوم و متعدد زمین خورده ام که نتوانستم در فاصله ی بین دو زمین خوردن زندگی کنم. نمی دانم، شاید زندگی همین زمین خوردن های مداوم و متعدد باشد. تو زانوهایی را در مقابلت می بینی، که با هرچیز جز سختی زمین بیگانه اند. پاهایی را می بینی که سالها رفته اند و نرسیده اند. پاهایی که اگر دهان داشتند، اکنون صدای فریادهایشان از خستگی تمام خانه را پر کرده بود.
درون سینه ام گورستانی از حرف ها و آرزوها دارم. حرف هایی که نتوانستم بزنم، حرف هایی که نگذاشتند بزنم را، از گلو به سینه ام بازگرداندم و خاک کردم. اینجا را نگاه کن. - نگاهش کردم. به لکه ی تیره ای بالای سینه ی چپش اشاره کرد. - مادرم می گفت رد خورشیدگرفتگی است اما من گمان می کنم این یک نشانه است و احساس می کنم که مدام بزرگتر می شود و روزی این سیاهی تمام تنم را پر می کند. روزی که به دنیا آمدم، چهره ی خورشید تاریک بوده است و من در تاریکی به دنیا آمده ام، در خانه ی خودمان. مادرم همیشه می گفت: خانه پناهگاه آدمی است و من همیشه از خودم می پرسیدم اگر خانه پناهگاه است، چرا اینقدر در پناهگاه احساس بی پناهی می کنم؟"
ناگهان سینه ی چپش را گرفت، در حالی که چشم هایش نشان از دردی عمیق داشت. بعد نفسی عمیق کشید و گفت: گاهی تیر می کشد. کارم را ادامه دادم و او هم صحبت هایش را ادامه داد.
" این دست ها از کوشش بی ثمر خسته اند. نفس استخوان هایشان از اینهمه تلاش و نتوانستن بند آمده است و ماهیچه هایشان بوی عجز می دهند. انگشت هایم را ببین. - به انگشت هایش که مقابل صورتش گرفته بود نگاه کردم. - این لرزش ها از رنج است و ترس و تردید. داشته هایم را چه سخت در مشتم گرفتم و چه سست، عاقبت از دست دادم. تردید سخت و سست بودن و ترس از دست دادن این بلا را بر سر انگشت ها آورده است."
گریشا، تمام مدتی که نقاشی می کردم، حرف میزد و حرف هایش در گوشم می پیچید. در انتها به خودم آمدم و دیدم تمام نقاشی زخم است. پاهای زن روی بوم را زخم نرسیدن پر کرده بود، زانوهایش از زخم زمین خوردن مملو شده بود، زخم نتوانستن دست هایش را در آغوش گرفته بود، زخم ناگفته ها از گلو آغاز شده و از زیر صلیب گردن آویزش عبور کرده بود و ریشه های این زخم، فاصله ی میان سینه هایش را پوشانده بود. شاید بپرسی پس آن زخم زیر سینه ی چپش برای چه چیزی است. آن زخم، مجموعه ی زخم های پیشین به اضافه ی زخم بی پناهی است؛ شاید بتوان آن را زخم زیستن نامید.
شاید بار اول که نقاشی را دیدی، گمان کردی زنی را پس از درگیری یا نبردی کشیده ام. درست فکر کردی؛ این زخم ها از نبرد میان روح و تن آدمی و هجوم افکار و خاطرات به تن زاده می شوند. این نقاشی در خاطرم حک کرد که تن از زخم روح در امان نیست، اگرچه زخم های آن به چشم دیده نمی شود.
گریشا، کاش میشد همانگونه که زخم های روح او به تنش و سپس به نقاشی تنش رسیده بود، نقاشی را می سوزاندم و نابودی از نقاشی به زخم های تن و روحش می رسید.
وقتی نقاشی را دید، لباس هایش که هنوز خیس بودند را پوشید و رفت. پس از آن من می توانستم در تن هم رنج و دردها را ببینم.
نامه ای به گریشا ماکاروویچ
سلام گریشا، امیدوارم که اوضاعت رو به بهبود باشد و در کاری که به آن مشغولی، مطالعه ی روح، به توفیق دست یافته باشی. همراه این نامه یک نقاشی برایت ارسال کرده ام که جدا از موضوع مطالعه ات نیست. پس از آنکه نقاشی را دیدی ادامه ی نامه را بخوان.
نقاشی مربوط به زنی است که دیروز، سرگردان زیر شلاق باران در نزدیکی خانه دیدم. به خانه دعوتش کردم و او هم دعوتم را پذیرفت. اتاقی که نقاشی هایم در آن بود را به او نشان دادم و گفتم که می تواند لباس هایش را درآورد تا خشک شود. به اتاقی که بوم نقاشی ام در آنجا قرار داشت رفتم و روی صندلی نشستم. لحظاتی بعد، صدای زن را از پشت سر شنیدم که گفت: نقاشی؟ سرم را که برگرداندم، دیدم جز سینه پوش و تکه ای لباس که بخشی از پایین تنه اش را پوشانده بود، چیزی بر تن ندارد. سرم را برگرداندم و گفتم: نه، تنها به نقاشی کشیدن علاقه دارم. گفت: مرا می کشی؟ سرم را برگرداندم و پرسیدم: اینگونه؟ سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. گفت: از نوگورود آمده ام؛ نه، در اصل از آنجا فرار کرده ام. از برهنگی ام گمان نکن که روزگارم را با بلیط زرد می گذرانم، الان هم لباس هایم خیس بود و هم نیازی به پنهان کردن تنم احساس نمی کنم. به صندلی رو به روی بوم نقاشی ام اشاره کردم، روی آن نشست.
پرسید: اگر حین نقاشی حرفی بزنم، مشکلی دارد؟ گفتم نه. گفت: می خواهم برایت از خودم بگویم. می شود از پاهایم شروع به کشیدن کنی؟ با تعجب این درخواست را پذیرفتم و مشغول شدم. صحبت هایش را شروع کرد:
" می دانی من آنقدر مداوم و متعدد زمین خورده ام که نتوانستم در فاصله ی بین دو زمین خوردن زندگی کنم. نمی دانم، شاید زندگی همین زمین خوردن های مداوم و متعدد باشد. تو زانوهایی را در مقابلت می بینی، که با هرچیز جز سختی زمین بیگانه اند. پاهایی را می بینی که سالها رفته اند و نرسیده اند. پاهایی که اگر دهان داشتند، اکنون صدای فریادهایشان از خستگی تمام خانه را پر کرده بود.
درون سینه ام گورستانی از حرف ها و آرزوها دارم. حرف هایی که نتوانستم بزنم، حرف هایی که نگذاشتند بزنم را، از گلو به سینه ام بازگرداندم و خاک کردم. اینجا را نگاه کن. - نگاهش کردم. به لکه ی تیره ای بالای سینه ی چپش اشاره کرد. - مادرم می گفت رد خورشیدگرفتگی است اما من گمان می کنم این یک نشانه است و احساس می کنم که مدام بزرگتر می شود و روزی این سیاهی تمام تنم را پر می کند. روزی که به دنیا آمدم، چهره ی خورشید تاریک بوده است و من در تاریکی به دنیا آمده ام، در خانه ی خودمان. مادرم همیشه می گفت: خانه پناهگاه آدمی است و من همیشه از خودم می پرسیدم اگر خانه پناهگاه است، چرا اینقدر در پناهگاه احساس بی پناهی می کنم؟"
ناگهان سینه ی چپش را گرفت، در حالی که چشم هایش نشان از دردی عمیق داشت. بعد نفسی عمیق کشید و گفت: گاهی تیر می کشد. کارم را ادامه دادم و او هم صحبت هایش را ادامه داد.
" این دست ها از کوشش بی ثمر خسته اند. نفس استخوان هایشان از اینهمه تلاش و نتوانستن بند آمده است و ماهیچه هایشان بوی عجز می دهند. انگشت هایم را ببین. - به انگشت هایش که مقابل صورتش گرفته بود نگاه کردم. - این لرزش ها از رنج است و ترس و تردید. داشته هایم را چه سخت در مشتم گرفتم و چه سست، عاقبت از دست دادم. تردید سخت و سست بودن و ترس از دست دادن این بلا را بر سر انگشت ها آورده است."
گریشا، تمام مدتی که نقاشی می کردم، حرف میزد و حرف هایش در گوشم می پیچید. در انتها به خودم آمدم و دیدم تمام نقاشی زخم است. پاهای زن روی بوم را زخم نرسیدن پر کرده بود، زانوهایش از زخم زمین خوردن مملو شده بود، زخم نتوانستن دست هایش را در آغوش گرفته بود، زخم ناگفته ها از گلو آغاز شده و از زیر صلیب گردن آویزش عبور کرده بود و ریشه های این زخم، فاصله ی میان سینه هایش را پوشانده بود. شاید بپرسی پس آن زخم زیر سینه ی چپش برای چه چیزی است. آن زخم، مجموعه ی زخم های پیشین به اضافه ی زخم بی پناهی است؛ شاید بتوان آن را زخم زیستن نامید.
شاید بار اول که نقاشی را دیدی، گمان کردی زنی را پس از درگیری یا نبردی کشیده ام. درست فکر کردی؛ این زخم ها از نبرد میان روح و تن آدمی و هجوم افکار و خاطرات به تن زاده می شوند. این نقاشی در خاطرم حک کرد که تن از زخم روح در امان نیست، اگرچه زخم های آن به چشم دیده نمی شود.
گریشا، کاش میشد همانگونه که زخم های روح او به تنش و سپس به نقاشی تنش رسیده بود، نقاشی را می سوزاندم و نابودی از نقاشی به زخم های تن و روحش می رسید.
وقتی نقاشی را دید، لباس هایش که هنوز خیس بودند را پوشید و رفت. پس از آن من می توانستم در تن هم رنج و دردها را ببینم.